شناسه حدیث :  ۹۸۸۲۶

  |  

نشانی :  من لا يحضره الفقيه  ,  جلد۱  ,  صفحه۲۹۹  

عنوان باب :   الجزء الأول أَبْوَابُ اَلصَّلاَةِ وَ حُدُودِهَا بَابُ اَلْأَذَانِ وَ اَلْإِقَامَةِ وَ ثَوَابِ اَلْمُؤَذِّنِينَ

معصوم :   امام رضا (علیه السلام)

وَ فِيمَا ذَكَرَهُ اَلْفَضْلُ بْنُ شَاذَانَ رَحِمَهُ اَللَّهُ مِنَ اَلْعِلَلِ عَنِ اَلرِّضَا عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ أَنَّهُ قَالَ: «إِنَّمَا أُمِرَ اَلنَّاسُ بِالْأَذَانِ لِعِلَلٍ كَثِيرَةٍ مِنْهَا أَنْ يَكُونَ تَذْكِيراً لِلنَّاسِي وَ تَنْبِيهاً لِلْغَافِلِ وَ تَعْرِيفاً لِمَنْ جَهِلَ اَلْوَقْتَ وَ اِشْتَغَلَ عَنْهُ وَ يَكُونَ اَلْمُؤَذِّنُ بِذَلِكَ دَاعِياً لِعِبَادَةِ اَلْخَالِقِ وَ مُرَغِّباً فِيهَا وَ مُقِرّاً لَهُ بِالتَّوْحِيدِ مُجَاهِراً بِالْإِيمَانِ مُعْلِناً بِالْإِسْلاَمِ مُؤَذِّناً لِمَنْ يَنْسَاهَا وَ إِنَّمَا يُقَالُ لَهُ مُؤَذِّنٌ لِأَنَّهُ يُؤَذِّنُ بِالْأَذَانِ بِالصَّلاَةِ وَ إِنَّمَا بُدِئَ فِيهِ بِالتَّكْبِيرِ وَ خُتِمَ بِالتَّهْلِيلِ لِأَنَّ اَللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ أَرَادَ أَنْ يَكُونَ اَلاِبْتِدَاءُ بِذِكْرِهِ وَ اِسْمِهِ وَ اِسْمُ اَللَّهِ فِي اَلتَّكْبِيرِ فِي أَوَّلِ اَلْحَرْفِ وَ فِي اَلتَّهْلِيلِ فِي آخِرِهِ وَ إِنَّمَا جُعِلَ مَثْنَى مَثْنَى لِيَكُونَ تَكْرَاراً فِي آذَانِ اَلْمُسْتَمِعِينَ مُؤَكِّداً عَلَيْهِمْ إِنْ سَهَا أَحَدٌ عَنِ اَلْأَوَّلِ لَمْ يَسْهُ عَنِ اَلثَّانِي وَ لِأَنَّ اَلصَّلاَةَ رَكْعَتَانِ رَكْعَتَانِ فَلِذَلِكَ جُعِلَ اَلْأَذَانُ مَثْنَى مَثْنَى وَ جُعِلَ اَلتَّكْبِيرُ فِي أَوَّلِ اَلْأَذَانِ أَرْبَعاً لِأَنَّ أَوَّلَ اَلْأَذَانِ إِنَّمَا يُبْدَأُ غَفْلَةً وَ لَيْسَ قَبْلَهُ كَلاَمٌ يُنَبِّهُ اَلْمُسْتَمِعَ لَهُ فَجُعِلَ اَلْأُولَيَانِ تَنْبِيهاً لِلْمُسْتَمِعِينَ لِمَا بَعْدَهُ فِي اَلْأَذَانِ وَ جُعِلَ بَعْدَ اَلتَّكْبِيرِ اَلشَّهَادَتَانِ لِأَنَّ أَوَّلَ اَلْإِيمَانِ هُوَ اَلتَّوْحِيدُ وَ اَلْإِقْرَارُ لِلَّهِ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى بِالْوَحْدَانِيَّةِ وَ اَلثَّانِيَ اَلْإِقْرَارُ لِلرَّسُولِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ بِالرِّسَالَةِ وَ أَنَّ إِطَاعَتَهُمَا وَ مَعْرِفَتَهُمَا مَقْرُونَتَانِ وَ لِأَنَّ أَصْلَ اَلْإِيمَانِ إِنَّمَا هُوَ اَلشَّهَادَتَانِ فَجُعِلَ شَهَادَتَيْنِ شَهَادَتَيْنِ كَمَا جُعِلَ فِي سَائِرِ اَلْحُقُوقِ شَاهِدَانِ فَإِذَا أَقَرَّ اَلْعَبْدُ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ بِالْوَحْدَانِيَّةِ وَ أَقَرَّ لِلرَّسُولِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ بِالرِّسَالَةِ فَقَدْ أَقَرَّ بِجُمْلَةِ اَلْإِيمَانِ لِأَنَّ أَصْلَ اَلْإِيمَانِ إِنَّمَا هُوَ بِاللَّهِ وَ بِرَسُولِهِ وَ إِنَّمَا جُعِلَ بَعْدَ اَلشَّهَادَتَيْنِ اَلدُّعَاءُ إِلَى اَلصَّلاَةِ لِأَنَّ اَلْأَذَانَ إِنَّمَا وُضِعَ لِمَوْضِعِ اَلصَّلاَةِ وَ إِنَّمَا هُوَ نِدَاءٌ إِلَى اَلصَّلاَةِ فِي وَسَطِ اَلْأَذَانِ وَ دُعَاءٌ إِلَى اَلْفَلاَحِ وَ إِلَى خَيْرِ اَلْعَمَلِ وَ جُعِلَ خَتْمُ اَلْكَلاَمِ بِاسْمِهِ كَمَا فُتِحَ بِاسْمِهِ» .
نمایه‌ها:  
ایمان و توحید
زبان شرح:

روضة المتقین ; ج ۲  ص ۲۶۱

«و فيما ذكره (إلى قوله) الناس» الظاهر أن المراد بالأمر، الاستحبابي، و يحتمل الوجوب كما تقدم، و الظاهر أنه أذان الإعلام، و يحتمل الأعم «لعلل (إلى قوله) للناس» أي الناسي و يكون حذف الياء للتخفيف، و أن يكون المراد منه بني آدم و تعبيرهم بهذا الاسم لنسيانهم كما روي في سبب التسمية بأنهم ناسون، أو تذكيرا لصلاتهم و إن لم ينسوا الله تعالى «و تنبيها للغافل» لمن غفل عن الله «و تعريفا (إلى قوله) عنه» بأن يكون معذورا لا يمكنه تحصيل العلم بدخول الوقت أو يكون صحيحا لا يعلم دخوله فبالأذان يلاحظ‍ الدخول و عدمه «و يكون (إلى قوله) الخالق» مطلقا أو بقوله (حي على الصلاة) أي هلم و اشتغل بها «و مرغبا فيها» بجميع الكلمات فإنها دالة على عظمته سبحانه، و على توحيده و استحقاقه للعبادة، و على عظمة رسوله الذي أرسله لدعوة الخلائق إلى عبادته، أو بقوله (حي على الفلاح) أي بما يوجب النجاة من النار و الدخول في الجنة «مقرا له بالتوحيد» و يذكر السامعين به «مجاهدا» أو مجاهرا «بالإيمان» و هو الصلاة كما قال الله تعالى: وَ مٰا كٰانَ اَللّٰهُ لِيُضِيعَ إِيمٰانَكُمْ أي صلاتكم لأنها: دالة عليه أو الكلمتين مع الإخلاص و يلزمهما توابعهما كما تقدم «معلنا بالإسلام» و هو الشهادتان، فعلى الأول تأسيس، و على الثاني تأكيد، و يمكن أن يكون الأيمان إشارة إلى الشهادة بالولاية المفهومة من شهادة الرسالة «مؤذنا» أي معلنا «لمن ينساها» و المرجع المذكورات من قبل، من التوحيد و الإيمان و الإسلام أو الصلاة قوله «إنما يبدو غفلة» أي يظهر عن الغفلة أو يبتدئ به بعد الغفلة.

divider

لوامع صاحبقرانی ; ج ۳  ص ۶۰۲

و در آن چه ذكر كرده است فضل از علل شرايع از حضرت ابو الحسن على بن موسى الرّضا صلوات اللّٰه عليه اين است كه پرسيدند كه چرا مأمور شدهاند مردمان به اذان فرمودند كه مامور شدهاند از جهت وجوه بسيار. يكى آن كه به ياد آورد مردمان را و ظاهرا للسّاهى بوده است چنانكه در عيون و علل است يا مصنف تبديل كرده است ساهى را به ناسى و نساخ يا را انداختهاند و بيدار كرد نيست غافلان را و شناسانيد نيست وقت را به جمعى كه نشناسند به آن كه محبوس باشد يا عاجز باشند به بيمارى و غير آن يا آن كه چون جاهل ديد كه مؤذّنان عارف در وقتى اذان گفتند به آن كه اذان شام را در وقت ذهاب حمره مشرقيه گفتند و خفتن را در ذهاب حمره مغربى وقت را مىشناسند از اذان ايشان و هم چنين نظر به كسى كه شغلى دارد و از فكر نماز افتاده است اذان مذكر اوست. وجهى ديگر آن كه مؤذن باين اذان بنده را مىخواند به عبادت پروردگار عالميان چون مؤذن حق سبحانه و تعالى را ياد مىكند كه او از هر چيزى و از هر كسى بزرگتر است يا از آن اعظم است كه كسى به عظمت او تواند رسيد اگر مشغول كار نيست يا مشغول كسيست ترك آن مىكند و مشغول حق سبحانه و تعالى مىشود يا آن كه آن مؤذن فى الحقيقه نايب حق سبحانه و تعالى است در خواندن بندگان بجناب اقدس او و ترغيب مىكند خلايق را به عبادت الهى در حيعلات يا در همه چنانكه الحال گذشت. و اقرار مىكند به وحدانيت الهى و ظاهر مىسازد ايمان را تا از جهت خودش نافع باشد و ديگران را نيز مذكّر باشد و از اين جهت است كه اذان از شعاير و علامات اسلام اهل آن شهر است و گويا كه مؤذن اظهار مىكند ايمان و اسلام اهل بلد را و به ياد مىآورد كسى را كه شهادت را فراموش كرده باشد يا نماز را و از اين جهت مؤذّن را مؤذن مىگويند كه اذان در لغت بمعنى اعلامست و مؤذن به سبب اذان اعلام مىكند مردمان را به نماز و در اكثر نسخ بالأذان هست و ظاهرا از قلم نساخ زياد شده است و در عيون و علل نيست. و چرا ابتدا به تكبير كردند و ختم بلا اله الا اللّٰه زيرا كه حق سبحانه و تعالى مىخواست كه ابتدا و انتها باسم او باشد و در تكبير اللّٰه در اوّل است و در تهليل اللّٰه در آخر است. و چرا ختم به سبحان اللّٰه و الحمد للّٰه نكردند با آن كه در اينها نيز اللّٰه در آخر است از جهت آن كه كلمه لا اله الا اللّٰه بر همه كلمات زيادتى دارد و اول ايمان و اسلام است و اين زيادتى هست و صدوق از جهت اختصار و ظهور ذكر نكرده است. و چرا فصول آن دو دو است تا مكرر شود در گوشهاى جمعى كه گوش به اذان مىدهند و جا كند در خاطرهاى ايشان كه اگر سهو كند كلمه اولى را كلمۀ دويم را سهو نكند و وجهى ديگر آن كه اصل نماز دو ركعت دو ركعت بود اذان را نيز دو فصل دو فصل كردند. و چرا تكبير در اوّل اذان چهار است زيرا كه اول اذان بعد از غفلت است و پيش از آن كلامى نيست كه شنوندگان را آگاه كند دو تكبير اوّل را از جهت آگاه كردن مستمعان مقرّر ساختهاند و اين وجه جمعى است ميان طريق مشهور و احاديث صحيحه كه دو تكبير در اوّل اذان واقع شده بود كه فى الحقيقه اين دو تكبير جزو اذان نيست بلكه از جهت بيدار كردن غافلانست و بعد از تكبير شهادتين را مقرر ساختند يعنى خدا و رسول زيرا كه اول ايمان اقرار به وحدانيت الهى است و جزو دويم ايمان اقرار به رسالت حضرت سيّد المرسلين صلّى اللّٰه عليه و آله است و با هم آوردند از جهت آن كه اطاعت خدا و رسول و معرفت هر دو قرين يكديگرند كسى كه اطاعت رسول نكند و يا او را نشناسد خدا را اطاعت نكرده است و نشناخته است و وجهى ديگر آن كه دو شهادت بمنزله دو شاهد است و چون در همه حقوق دو گواه مىبايد از جهت ايمان و اسلام هر شهادتى بمنزله شاهديست بر ايمان پس هر گاه بنده اقرار كند به وحدانيت الهى و اقرار كند به رسالت رسالت پناهى پس اقرار بجميع ايمان كرده است زيرا كه اصل ايمان اقرار به خدا و رسول است و اقرار بجميع آن چه پيغمبر صلّى اللّٰه عليه و آله فرمودهاند داخل است در اقرار به نبى چنانكه در شهادتين گذشت. و چرا بعد از شهادتين حيعلات را مقرر ساختند زيرا كه وضع اذان از جهت اين شده است كه بندگان را به نماز بطلبند پس أولا مىگويد كه بشتاب به نماز و دويم بيان مىكند كه بشتاب به فلاح و رستگارى تا باعث رغبت بنده شود چون مىداند كه نماز سبب رستگارى است و سيم ترغيب مىكند به آن كه نماز بهترين اعمال است و در علل و عيون اين زيادتى هست پس ندا مىكند به تكبير و تهليل چهار مرتبه چنانكه اول ندا كرد بدو تكبير و شهادة و در آخر ندا كرد بدو تكبير و دو تهليل چنانكه اول ابتدا باسم او بود انتها نيز ختم باسم حق سبحانه و تعالى شد بدو وجه يكى آن كه تكبير و تهليل اسم اوست و دويم اللّٰه كه در اول و آخر است ابتدا و اختتام به او شده است. و بسند معتبر و صحيح نزد صدوق روايت كرده است از حضرت امام ابو الحسن موسى بن جعفر الكاظم صلوات اللّٰه عليهما از آباى بزرگوار خود از حضرت سيد الشهداء و خامس آل عبا صلوات اللّٰه عليهم كه روزى در خدمت حضرت امير المؤمنين و امام المتقين صلوات اللّٰه عليه نشسته بوديم مؤذن بر مناره بالا رفت و گفت اللّٰه اكبر اللّٰه اكبر پس حضرت گريستند بسيار و ما نيز از گريه حضرت گريستيم و مراد از ما حاضران مجلسند پس چون مؤذن فارغ شد حضرت فرمودند كه آيا مىدانيد كه مؤذن چه مىگويد ما گفتيم كه خدا و رسول و وصى او اعلمند حضرت فرمودند كه اگر آن چه مىگويد بدانيد هر آينه خنده كم كنيد و گريه بسيار كنيد به درستى كه اللّٰه اكبر را معانى بسيار است. از آن جمله چون مؤذن اللّٰه اكبر را مىگويد در آن مندرجست قدم و ازليّت و علم و قدرت و قوّت و حكمت و كرم و جود و عطا و كبريا چون اللّٰه اسم ذات واجب الوجود است و وجوب وجود مستلزم اين صفات هست و بنا بر مشهور چون اللّٰه اسم ذات واجب الوجوديست كه مستجمع جميع كمالات باشد اين صفات و باقى صفات جلال و كمال داخل خواهد بود خصوصا هر گاه وصف كنند او را با كبر پس چون مؤذن مىگويد كه اللّٰه اكبر پس گويا مىگويد كه آن خداوندى كه او راست خلق و امر هر چه خواهد مىآفريند و هر حكمى كه خواهد اراده كند مىكند همه را او آفريده است و بازگشت همه بسوى اوست اوست اول كه هميشه بود پيش از آن كه اشياء را بيافريند و آخر است بعد از فناء اشياء و او را زوال نيست و ظاهر است يعنى بر همه اشياء غالب است و ادراك او نمىتوان كردن و باطن است يعنى هيچ كس به كنه او نرسيده است با آن كه همه كس علم بوجود او دارد و اظهر من الشمس است و اوست باقى و غير او همه فانىاند. معنى دويم اللّٰه اكبر: عليم خبير است عالم است بهر چه بوده است و عالم است بهر چه خواهد بود پيش از وجود آن چون اللّٰه اسم جامع است شامل اين معنى هست يا آن كه در تكرار تكبيرات در تكبير اول كه مىگوييم كه خدا بزرگتر است از همه كس يا بزرگتر است از وصف واصفان به اعتبار وجوب وجود است. و در تكبير دويم اعظميّت به اعتبار علم است و در سيم به اعتبار قدرتست يعنى قادر است بر هر چيزى و قويست به اعتبار قدرت كامله مقتدر است بر خلايق و قويست لذاته نه به آن كه قدرتى زايد بر ذات او باشد و همه اشياء به قدرت او بر پاست و هر چه را اراده كند كه باش موجود مىشود. چهارم اللّٰه اكبر: يعنى به اعتبار حلم و كرم از آن اعظم است كه به او توان رسيد حلم مىورزد بر معاصى بندگان كه گويا نمىداند و عفو مىكند چنانكه گويا نمىبيند و مىپوشاند چنانكه گويا هيچ كس عصيان او نمىكند و زود نمىگيرد و عقوبت نمىكند به سبب كرم و عفو و حلم. و وجهى ديگر از جهت اعظميّت در معنى اللّٰه اكبر به اعتبار جود و كثرت عطاست و خوبى افعال است. و وجهى ديگر در اللّٰه اكبر اعظميّت است به اعتبار آن كه به كنه او نمىتوان رسيد گويا مىگويد كه خداوند عالميان از آن بزرگتر است كه وصف كنندگان او را وصف توانند كرد چنانكه او هست بلكه او را وصف مىكنند به اندازۀ خود. و وجهى ديگر آن كه خدا اعظم است از آن كه احتياج به عبادت خلايق داشته باشد بلكه امر به عبادت كرده است تا به ايشان جود كند. و اما اشهد ان لا اله الا اللّٰه: پس اعلام مىكند خلايق را به آن كه شهادت جايز نيست تا يقين قلب نباشد پس گويا مىگويد كه مىدانم كه معبودى بغير از حق سبحانه و تعالى نيست و هر معبودى بغير او باطل است و به زبان اقرار مىكنم به آن چه در دل به آن اعتقاد دارم كه معبودى نيست بغير از اللّٰه تعالى و گواهى مىدهم كه پناهى نيست از خدا بغير از خدا و پناهى از شر اشرار نيست بغير از خدا و در مرتبه دويم كه مىگويند اشهد ان لا اله الا اللّٰه معنى آن اين است كه گواهى مىدهم كه هادى نيست بغير از خدا و راهنمايى نيست مرا بغير از خدا و خدا را گواه مىگيرم كه من گواهى مىدهم به وحدانيت الهى و گواه مىگيرم كه ساكنان آسمانها و ساكنان زمينها را و آن چه در ميان آسمانها و زمينهاست از فرشتگان و آدميان همه و آن چه در آن هست از كوهها و درختها و وحوش و هر ترى و خشكى را كه من گواهى مىدهم كه آفريدهگارى و رازقى و معبودى و ضاربى و نافعى و قبض كننده و بسط‍ كننده و بخشنده و منع كننده و خير خواهى و كفايت كننده و شفا دهنده و تقديم كننده و تأخير كننده نيست مگر خداوند عالميان اوست خالق و حكم حكم اوست و همه خيرات بدست و قدرت اوست بزرگوار خداوندى كه پروردگار عالميانست. و اما اشهد ان محمد رسول اللّٰه (صلّى اللّه عليه و آله): پس مىگويد كه خدا را گواه مىگيرم كه شهادت مىدهم كه بغير از او خداوندى نيست و محمد بنده اوست و رسول اوست و نبى اوست و برگزيده اوست و همراز اوست او را فرستاده است به كافه خلايق همه با هدايت كه خلق را هدايت كند بدين حق و آن را غلبه دهد بر همه اديان و اگر چه كراهت داشتند و دارند كافران و گواه مىگيرم هر كرا كه هست در آسمانها و زمينها از پيغمبران و مرسلان و فرشتگان و آدميان همه كه من گواهى مىدهم كه محمد بهترين پيشينيان و پسينيان است و در مرتبه دويم كه مىگويد اشهد انّ محمدا رسول اللّٰه پس چنين مىگويد كه گواهى مىدهم كه هيچ كس به هيچ كس حاجتى ندارد مگر به خداوند يگانه قهّار كه بىنياز است از خلايق و بندگان خود همه و او فرستاد محمد را به خلايق كه بشارت دهد مطيعان را به بهشت و بيم كند مخالفان را بجهنم و بخواند خلايق را به عبادت الهى باذن او و چراغى باشد كه دلهاى عالميان را منوّر سازد پس كسى كه انكار كند او را و ايمان نياورد به او حق سبحانه و تعالى او را داخل جهنم كند كه هميشه در جهنم باشد و از آن خلاصى و رهايى نداشته باشد هر گز. و اما حىّ على الصلاة: يعنى بشتابيد بسوى بهترين اعمال شما و به دعوت پروردگار شما كه شما را به آن خوانده است و مسارعت كنيد به چيزى كه سبب مغفرت است از پروردگار شما و سبب فرو نشاندن آتشى است كه بر پشتهاى خود افروختهايد و سبب خلاصى است از گناهانى كه كردهايد تا گناهان شما را بيامرزد و گناهان شما را مبدّل سازد بحسنات به درستى كه او پادشاهى است كريم و او راست فضل عظيم و مىگويد كه رخصت داده است ما مسلمانان را كه به خدمت او فايز گرديم و در مقام بندگى او در آييم و در مرتبه دويم كه مىگويد كه حى على الصلاة يعنى برخيزيد به مناجات پروردگار خود و به عرض كردن حاجات خود به خداوندگار خود و توسل جوئيد به خدا و بكلام او و كلام او را شفيع خود سازيد و بسيار بگوئيد ذكر او را و قنوت و ركوع و سجود و خضوع و خشوع به جا آوريد نزد خداوند خود و حاجات خود را به او عرض كنيد كه رخصت كرامت كردهاند و بار دادهاند. و اما حى على الفلاح: پس مىگويد كه رو كنيد به بقائى كه فنا ندارد و به نجاتى كه با او هلاك نباشد و بياييد به حياتى كه با آن مرگ نباشد و به نعمتى كه آخر نداشته باشد و به پادشاهى كه زوال نداشته باشد و به خوشحالى كه با آن اندوه نباشد و به انسى كه با آن وحشت نباشد و به نورى كه با آن ظلمت نباشد و به فراخى كه با آن تنگى نباشد و به سرورى كه منقطع نشود و به توانگرى كه با آن فقر نباشد و به صحتى كه با آن مرض نباشد و به عزتى كه با آن مذلت نباشد و به قوتى كه با آن ضعف نباشد و به كرامتى و چه كرامتى و تعجيل كنيد به خوشحالى دنيا و عقبى و به نجات آخرت و اولى. و در مرتبه دويم كه حى على الفلاح مىگويد پس چنين مىگويد كه زود باشيد و پيشى گيريد به آن چه كه شما را به آن خواندم و به كرامت عظيم و نعمتهاى بزرگ و عالى و رستگارى عظيم و نعيم ابدى در جوار محمد صلّى اللّٰه عليه و آله در جائى كه مقربان الهى دارند نزد خداوند پادشاه قادر. و اما اللّٰه اكبر اللّٰه اكبر: پس مىگويد كه حق سبحانه و تعالى از آن بزرگتر است كه كسى از خلايق تواند دانست آن چه را نزد اوست از كرامت نسبت به بنده كه اجابت او كرده باشد و اطاعت او و اطاعت رسولان و امامان او كرده باشد و او را شناخته باشد و بندگى او كرده باشد و مشغول او و ذكر او شده باشد و او را دوست باشد و انيس او شده باشد و بذكر او قرار گرفته باشد و اعتماد به او داشته باشد و از او ترسان باشد و به او اميدوار باشد و مشتاق او باشد و موافق حكم او باشد و به قضاى او راضى باشد و در مرتبه دويم كه مىگويد اللّٰه اكبر اللّٰه اكبر پس مىگويد كه حق سبحانه و تعالى از آن بزرگتر است و عظيمتر است كه كسى بداند كه با دوستان خود چه كرامتها كرده است و با دشمنان چه عقوبتها كرده و مقرر فرموده است و در چه مرتبه است عفو و غفران او نسبت به دوستانى كه اجابت او و اجابت رسول او كردهاند و در چه مرتبه است عذاب و نكال و خوارى او از براى منكران و جاحدان او. و اما لا اله الا اللّٰه: پس معنى او اين است كه خدا راست حجت كامله بر عالميان به رسول و رسالت او و بيان و دعوت او و او از آن عظيمتر است كه كسى را بر او حجتى باشد پس كسى كه اجابت كند او را پس مرا و راست نور و كرامت و هر كه انكار او كند به درستى كه حق سبحانه و تعالى بىنياز است از عالميان و او به زودى حساب خلايق خواهد كرد. و اما قد قامت الصلاة: در اقامت يعنى وقت مناجات و زيارت شد و وقت بر آمدن حاجات و رسيدن به مطالب و رسيدن به قرب حق سبحانه و تعالى و به كرامت او و غفران او و عفو او و رضوان او در آمد. و اما حى على خير العمل: كه گذشت كه ظاهرش نماز است و باطنش امامت ائمه هدى است و نيكى با حضرت فاطمه زهرا و اولاد امجاد آن حضرت صلوات اللّٰه عليهم اجمعين. و اگر نيكو تدبر كنى در اين حديث بسيارى از ابواب علوم فايض مىشود بر تو و چون سبب تطويل مىشد بهر يك اشارات شده است اميد كه حق سبحانه و تعالى همه را به همه فايز گرداند بجاه محمد و آله الطّاهرين.

divider