شناسه حدیث :  ۷۶۴۲۷

  |  

نشانی :  مصباح الشريعة  ,  جلد۱  ,  صفحه۲۲  

عنوان باب :   الباب العاشر في الشكر

معصوم :   امام صادق (علیه السلام)

قَالَ اَلصَّادِقُ عَلَيْهِ السَّلاَمُ : مَنْ رَعَى قَلْبَهُ عَنِ اَلْغَفْلَةِ وَ نَفْسَهُ عَنِ اَلشَّهْوَةِ وَ عَقْلَهُ عَنِ اَلْجَهْلِ فَقَدْ دَخَلَ فِي دِيوَانِ اَلْمُتَنَبِّهِينَ ثُمَّ مَنْ رَعَى عِلْمَهُ عَنِ اَلْهَوَى وَ دِينَهُ عَنِ اَلْبِدْعَةِ وَ مَالَهُ عَنِ اَلْحَرَامِ فَهُوَ مِنْ جُمْلَةِ اَلصَّالِحِينَ.
زبان ترجمه:

مصباح الشریعة / ترجمه گیلانی ;  ج ۱  ص ۴۰

قال الصّادق عليه السّلام: من رعى قلبه عن الغفلة،و نفسه عن الشّهوة،و عقله عن الجهل فقد دخل في ديوان المنتبهين.
حضرت امام عليه السّلام مى‌فرمايد:هر كه رعايت كرد و نگاه داشت نفس خود را از غفلت،و نگذاشت كه از خدا غافل شود،و نگاه داشت او را از شهوت،و نگذاشت كه به شهوات نفسانى مايل گردد،و نگاه داشت عقل را از جهل،و نگذاشت كه اعتقادات باطله و شبهات زائفه در او جا كند،پس به تحقيق كه داخل كرده است خود را در ديوان بيداران و بيرون رفته است از لشكر جاهلان. ثمّ‌ من رعى علمه عن الهوى،و دينه عن البدعة،و ماله عن الحرام، فهو من جملة الصّالحين.
و نيز مى‌فرمايد:هر كه محافظت كرد علم خود را از هوى و هوس،و علم را آلت عوام فريبى،نگردانيد و به فريب شيطان و خطوات و خطرات او فريفته نشد،و محافظت كرد دين خود را از بدعت.يعنى:دينى از پيش خود به واسطۀ جلب قلوب و اغراض فاسده،اختراع نكرد.چنان كه منقول است كه يكى از خلفاى عبّاسى«كبوتر پرانى»را بسيار دوست مى‌داشت.از يكى از علماى عصر خود پرسيد كه:كبوتر بازى و گروبندى كبوتر چون است،مشروع است يا نه‌؟او از جهت رعايت خاطر خليفه گفت:مشروع است و حديثى از پيش خود اختراع نمود و نسبت به حضرت پيغمبر داد،كه آن حضرت فرموده است كه: «لا سبق إلاّ في نصل او خفّ‌ او حافر او ريش». ،يعنى:گرو بستن مشروع نيست مگر در تيراندازى، اسب دوانى و كبوتر پرانى،و جزء اخير را از پيش خود زياد كرد،خليفه از حدس، يافت كه«ريش»را او به محض جلب قلب او زياد كرد،توجّه به او ننمود و وظيفۀ مستمرّى كه از سر كار او داشت،نيز قطع نمود و ديگر وظيفه‌اى به او نداد و به مقتضاى:«من خدع،خدع»،نقيض مدّعاى او حاصل شد.و نيز نگاه دارد مال خود را از اختلاط‍‌ به حرام و نگذارد كه مال او مخلوط‍‌ و ممزوج شود به حرام و مشتبه كه مال مخلوط‍‌ به حرام نيز در حكم حرام است و خاصيّت حرام و مشتبه،كه ايراث قساوت قلب است،از او نيز مترتّب مى‌شود،چنان كه شراب،حرام و مسكر است و تخمير عقل مى‌كند،شراب حلال نيز مستى دارد و عقل را زايل مى‌كند و اثر خود مى‌بخشد.پس هر كه به اين صفات ثلاثه موصوف شد،از جملۀ صالحان است و در قيامت با ايشان محشور خواهد شد. قال النّبىّ‌ صلّى اللّٰه عليه و اله: العلم فريضة على كلّ‌ مسلم و مسلمة، و هو علم الانفس.
حضرت پيغمبر صلّى اللّٰه عليه و آله مى‌فرمايد كه:طلب كردن علم و تحصيل آن،واجب است بر همه كس،چه مرد و چه زن،و اين علم كه تحصيلش بر همه كس واجب است، راه بردن است به مصالح و مفاسد نفس،كه چه چيز موجب صلاح نفس است و چه چيز باعث فساد آن.يعنى دانستن اقسام حكمت عملى و عمل به آن نمودن،پس معلوم شد كه علمى كه آدمى مكلّف است به تحصيل آن،علم به احكام شرع است،و اقسام حكمت نظرى و عملى و علمهاى ديگر،مثل علم به قوانين معاملات و ايقاعات خارج هستند از علم مذكور،و ممكن است كه مراد از علم نفس علم به مهلكات نفس باشد و مخصوص به حكمت عملى باشد و اين ظاهرتر است. فيجب ان تكون نفس المؤمن على كلّ‌ حال،في شكر او عذر.
پس واجب است كه مؤمن در همه حال،يا شكر كند يا عذر خواهد.مثل آنكه اگر في الجمله،توفيق عبادتى و عمل صالحى يافته باشد و عمل خيرى از او صادر شده باشد.مثل تهجّد يا گريه از خوف الهى،يا قضاى حاجت مؤمنى،بايد شكر خدا كند و بگويد:خدايا شكر به درگاه تو،كه به مدد و توفيق تو،في الجمله عمل خيرى از من صادر شده،اگر تقصيرى واقع شده باشد،استغفار كند و عذر خواهد و بگويد:خداوندا!من چگونه آنچه حقّ‌ بندگى تو باشد،توانم بجا آورد،كه من بنده‌اى ضعيفم و از ضعيف جز ضعيف و ناقص نيايد.به كرم خود،اين عمل ناقص مرا بپذير و شكسته بستۀ مرا قبول كن.بلكه مؤمن بايد كه هر چند بذل جهد كند و در عمل،نهايت سعى به عمل آرد،كه عذر را با شكر مقارن دارد و به كرده و گفتۀ خود،وقعى و اعتبارى راه ندهد كه كردۀ او،در پيش«غنىّ‌ على الاطلاق و مالك بالاستحقاق»چه قدر تواند داشت‌؟!از اين جهت امام عليه السّلام فرمود كه: على معنى:ان قبل ففضل و ان ردّ فعدل.
يعنى:خداوندا،آنچه حقيقت بندگى است،از من متمشّى نمى‌شود و اين شكسته بسته‌اى كه از ما صادر مى‌شود،اگر قبول درگاه تو مى‌شود،محض تفضّل خواهد بود و اگر ردّ كنى و قبول نكنى،عين عدل،كه ردّ زيّف و معيوب،عين عدل است نه ظلم. و تطالع الحركات في الطّاعات بالتّوفيق،و تطالع السّكون عن المعاصى بالعصمة.
يعنى:لازم است كه مؤمن در همه حال،چه در اداى واجبات و چه در اداى مستحبّات،بلكه در جميع حركات و سكنات،از اغواى شيطان و فريب او غافل نباشد،كه مبادا به اغواى او معصيتى يا خلاف اولائى از او صادر شود و به سبب او مستحقّ‌ عذاب يا محروم از ثواب گردد.حاصل آنكه بنده بايد چنان باشد كه هر گاه به توفيق الهى مرتكب فعل طاعتى شود،در حركات و سكنات آن فعل مطّلع حال خود باشد،كه مبادا در آن حركات امر ناملايمى،مثل قصد ريا،يا مانند او،از او صادر شود و به سبب او آن عمل باطل شود و همچنين هر گاه به عصمت الهى ترك معصيتى كند،بايد باز از حال خود غافل نباشد،كه مبادا قصد بدى از بابت كبر و عجب از او سانح شود.حاصل آنكه لفظ‍‌«توفيق»و«عصمت»در عبارت متن،اشاره به تقسيم نعمتهاى الهى است،چنان كه محقّقين گفته‌اند كه:جميع نعمتهاى الهى منقسم مى‌شود به دو قسم،نعمت نفع و نعمت دفع،نعمت نفع عبارت از اعطاى منافع و مصالح هر شخص است،مثل استواى خلقت و لذّات جسمانى، مثل طعام و شراب و لباس و نكاح و غير اين‌ها،و نعمت دفع،عبارت از دفع كردن مفاسد و مضارّ است،خواه داخلى مثل دفع آفت‌هاى نفس و امراض و علل بدنى، خواه خارجى،مثل دفع اذيّت و آزار موذيات،از انس و جنّ‌ و سباع و هوام و مانند اين‌ها،و نعمتهاى اخروى هم منقسم است به دو قسم،نعمت توفيق،مثل توفيق يافتن بر اسلام و ايمان و توفيق بر طاعت و عبادت،نعمت عصمت،مثل تبرّى از شرك و كفر و اجتناب كردن از فسوق و عصيان. و قوام ذلك كلّه بالافتقار إلى اللّٰه و الاضطرار إليه،و الخشوع و الخضوع،و مفتاحها الانابة إلى اللّٰه تعالى مع قصر الامل.
يعنى:محفوظ‍‌ ماندن افعال و اعمال از اغواى شيطان،نمى‌شود مگر به مدد و يارى خداوند عالم،و متوسّل شدن به جناب او،و اعتراف نمودن به عجز و شكستگى،و توفيق از او خواستن و مدد از او طلبيدن در جميع كارها،و كليد همه و عمده‌تر از همه،ملازم بودن انابه و استغاثه است به جناب احديّت،و كوتاه كردن اميد و آرزوها،به دوام ذكر موت،كه هادم اللّذات است. و عيان الوقوف بين يدى الجبّار. و به خاطر گذراندن و معاينه ديدن ايستاده شدن،پيش خداوند عالم را. لانّ‌ في ذلك راحة من الحبس،و نجاة من العدوّ.
به واسطۀ آنكه قصر امل و كوتاه كردن اميد،موجب خلاصى است از زندان دنيا،چنان كه طول امل،موجب زحمت و آزار است در دنيا.چرا كه هر كه طول امل دارد،هميشه در فكر است كه كجا رود و كجا بفروشد و خانه به چه شكل بسازد و زن به چه صورت در حبالۀ خود درآرد،و در عين اين فكرها و هوسها، مدّت عمر منقضى شده و غير پشيمانى و ندامت علاج ندارد،چنان كه در كتب تواريخ و اخبار،مذكور است كه در عهد قديم بازرگانى بود بسيار متموّل و صاحب ثروت و اكثر اوقاتش مستغرق جمع مال و فكر مال،بعد از انقضاى مدّت اجلش،روزى ملك موت بر در خانۀ اين خواجه آمد.در خانه‌اش را كوفت، غلامان رفتند و در گشودند،شخص مهيبى را به نظر آوردند و گفتند:كه را مى‌خواهى‌؟گفت:خواجه را مى‌خواهم.گفتند:خواجه از براى چون تو كسى بيرون نمى‌آيد،برو،در ببستند و رفتند.ديگر باره قايم‌تر از اوّل در كوفت.اين مرتبه خواجه سراها رفتند و چماقها كشيدند كه تو كيستى‌؟كه اين چنين بى‌ادبانه در ميكوبى و پاس عزّت خواجه نمى‌دارى‌؟گفت:من ملك موتم كه به قبض روح خواجه آمده‌ام.ملازمان از اين حرف متأثّر شده به خدمت خواجه آمده،ماجرا به عرض وى رسانيدند،خواجه از استماع اين حرف بر خود بلرزيد.گفت:برويد و به زبان خوش بگوئيد كه:شايد اشتباه كرده باشى و به قبض روح ديگرى مامور باشى.رفتند و گفتند:گفت:نه،من غلط‍‌ نمى‌كنم،بگوئيد آماده باشد.خبر آوردند، خواجۀ بيچاره غير تسليم چاره‌اى نديد و به جز تسليم علاجى نداشت و به صندوقهاى زر و جواهر خطاب كرد كه:من از براى شما عمر عزيز خود تلف كردم و سرمايۀ وجود و هستى خود باختم و به زحمت و رياضت،هر چه تمامتر شبها به روز و روزها را به شب رسانيدم.حالا چه كار من مى‌آئيد؟مالها به زبان حال جواب گفتند كه:زمام اختيار ما به دست تو بود و مى‌توانستى كه آخرت خود،به وسيلۀ ما آباد كنى،نكردى تقصير ما چيست‌؟!و از ما،الحال غير قيمت كفنى، انتفاع ندارى،و به زن و فرزند خطاب كرد كه:من از براى خاطر شما،به توهّم باطل و تخيّل عاطل،كه شما زحمت نكشيد،رنج به خود گذاشتم و در راحت و تعيّش به خود بستم،حالا چه كار من مى‌آئيد؟ايشان گفتند:از ما غير از آنكه تو را به مدفن رسانيم به لوازم تكفين و تجهيز تو قيام نمائيم،كارى بر نمى‌آيد.غرض،از هر كدام سؤالها مى‌كرد و جوابها مى‌شنيد،تا به هزار حسرت و ندامت،شربت مرگ چشيد.حاصل آنكه،چنان كه طول امل،موجب زحمت دنيا و ندامت و پشيمانى است.قصر امل،باعث راحت دنيا و خوشحالى است.و ممكن است كه اسم اشاره،راجع به موت باشد،يعنى:هر كه را موت و مردن نصب العين شد،از زندان دنيا و زحمتهاى آن خلاص شد،چرا كه منبع كلّ‌ زحمتهاى دنيا،فراموشى«مردن» است و به خاطر نياوردن موت،كه هادم اللّذات است،چنان كه معلوم است. و سلامة النّفس و الاخلاص في الطّاعة بالتّوفيق.
و نيز مى‌فرمايد كه:كليد خشوع و خضوع به حضرت بارى تعالى،در هر فعل خيرى،سلامت نفس است و اخلاص يعنى:هر كه به توفيق الهى سلامت نفس دارد و فعل و عملش محض از براى خدا است و مشوب به اغراض فاسده نيست، صاحب خشوع و خضوع است. و اصل ذلك آن يردّ العمر إلى يوم واحد.
يعنى:اصل و كليد خشوع و خضوع و منشأ اين دو صفت كمال،كه منشأ تحصيل ساير كمالات نفسانى است،ردّ كردن عمر است هر چند طويل باشد به يك روز،بلكه به يك لحظه.يعنى:اگر خواهى كه نيّت تو در عبادات و كارهاى خير، خالص باشد و محض از براى خدا باشد،قياس كن عمر خود را كه يك روز بلكه يك لحظه بيش نيست.چه،هر چه انقطاع پذير است،هر چند طويل است،قصير است و هر چند به حسب ظاهر،قدرى دارد كه بى‌قدر و بى‌اعتبار است.و چنان كه عمر يك روز و يك ساعت هر گاه داند كسى كه عمرش زايد بر او نيست،خالص از براى خدا است و مقارن خشوع و خضوع و گريه و استغاثه است،سزاوار است كه عمر زياده از يك روز هم،چون در حكم يك روز است،از خشوع و خضوع خالى نباشد و جميع عباداتش به زيور خلوص محلّى و از لوث كدورت مخلّى باشد و به اغراض فاسده و منافيات كاسده،ملوّث نباشد.هر گاه اين معنى،مركوز خاطر كسى شد،هر عملى كه مى‌كند محض از براى خدا مى‌شود و از فريب شيطان مصون و محفوظ‍‌ مى‌گردد. قال رسول اللّٰه صلّى اللّٰه عليه و آله: الدّنيا ساعة فاجعلها عبادة.
مضمون اين كلام معجز اين است كه:دنيا يك ساعت است،پس بگردان او را عبادت،كه آن يك ساعت صرف عبادت شود،چه،هر چه از عمر گذشته،معدوم و فانى است و آنچه آينده است،معلوم نيست كه به او برسد،يا نه.پس نيست عمر تو مگر ساعتى كه در آنى.پس آن يك ساعت را بايد غنيمت دانى و به غير عبادت صرف نكنى و به توبه و انابه گذرانى. و باب ذلك كلّه ملازمة الخلوة بمداومة الفكرة.
و رسيدن به اين سه مرتبۀ عليا و درجۀ قصوى،ميسّر نيست و حاصل نمى‌شود، مگر به دو چيز: يكى-ملازمت خلوت و گوشه‌گيرى و ترك اختلاط‍‌ با ابناى روزگار،چرا كه به حكم«الصّحبة تؤثّر»هر كه با هر كه محشور است،خوى او و طبع او بر مى‌دارد. اگر خوب،خوب و اگر بد،بد. دوم-در فكر عاقبت بودن و از احوال موت و قبر و حساب و ساير احوال قيامت،لمحه‌اى غافل نشدن.ببايد دانست كه اختيار خلوت و گوشه‌گيرى،مورث فوايد عظيمه و منتج عوايد جسيمه است.از جمله قناعت و ترك فضول و طلب نكردن زيادتى معاش و فراغ خاطر،كه از جملۀ نتايج خلوت است،مورث دوام فكر و عاقبت انديشى است.چنان كه مى‌فرمايد: و سبب الخلوة،القناعة و ترك الفضول من المعاش،و سبب الفكرة،الفراغ.
يعنى:اگر كسى خواهد كه به صفت قناعت،موصوف شود،تا از مهالك دنيا و آخرت نجات يابد،بايد خلوت اختيار كند و ترك اختلاط‍‌ و مصاحبت مردم نمايد. حاصل آنكه،به سبب اختيار كردن خلوت و عزلت،صفت قناعت به دست مى‌توان آورد و به قليل از معاش اكتفا مى‌توان نمود و از طلب زيادتيها كه منشأ اكثر مفاسد است،خلاصى مى‌توان يافت.و سبب فكر و عاقبت انديشى،فراغ خاطر است و خالى كردن نفس است از تعلّقات دنيا و خواهشهاى نفسانى.چه،هر كه به حكم: «القناعة كنز لا يفنى». ،به قليل از معاش راضى شد و به سدّ رمق،اكتفا نمود، چه احتياج دارد به معامله و اختلاط‍‌ كردن با مردم و معاشرت با ايشان نمودن و مفاسد و مكاره اختلاط‍‌ را متحمّل شدن...؟!و وجه ثانى ظاهر است،چرا كه هر كه خاطرش از تعلّقات دنيا خالى است و به نور معرفت و ذكر الهى مستضيء و نورانى است،عاقبت‌انديش است و انديشناك است كه عاقبتش چون باشد،سعيد باشد يا شقى‌؟ناجى باشد يا هالك‌؟ و عماد الفراغ،الزّهد،و تمام الزّهد،التّقوى،و باب التّقوى،الخشية.
يعنى:قائمى و استحكام فراغ خاطر،كه منشأ عاقبت‌انديشى است،حاصل نمى‌شود مگر به زهد و ترك كردن شبهات.و تمامى زهد به تقوى است،يعنى: كمال زهد و ترك شبهات،ناشى نمى‌شود مگر از تقوى و پرهيزگارى،و از تقوى و پرهيزگارى حاصل مى‌شود،خشيت و خوف الهى.پس رسيد كه اصل و اساس همۀ كمالات،خوف الهى است و از اين حديث،رجحان«خوف»بر«رجا»مى‌رسد، چنان كه معلوم است. و دليل الخوف،التّعظيم للّٰه تعالى،و التّمسّك بتخليص طاعته و اوامره،و الحذر مع الوقوف عن محارمه. و دليل خشيت و خوف الهى و نشانۀ آن،بزرگ داشتن خداوند است و عظمت و بزرگوارى او را به خاطر آوردن و هميشه متذكّر آن بودن.چنان كه در قرآن فرموده است كه:« مٰا قَدَرُوا اَللّٰهَ‌ حَقَّ‌ قَدْرِهِ‌ »(حج-74)،يعنى كسانى كه خوف الهى ندارند،نيست اين عدم خوف ايشان،مگر از جهت راه‌نبردن به ذات و صفات او،و به قدر مقدور او را نشناختن.و نيز علامت خشيت و خوف الهى،خلوص عبادت است از امتزاج به غير،چرا كه هر چند طاعت و عبادت به خلوص اقرب است،اشتمال او به تعظيم معبود اكثر است و قدر او نزد معبود بيشتر.از اين جهت، عرفا گفته‌اند كه:حقيقت قربت الهى،محض تحصيل رضاى او است و بس،نه اميد بهشت و نه خوف جهنّم،ملحوظ‍‌ نباشد.چنان كه از حضرت امير عليه السّلام مروى است كه فرموده‌اند: «الهى ما عبدتك لرجاء الجنّة،او لخوف النّار،بل وجدتك اهلا للعبادة،فعبدتك». ،و فرق ميان خشيت و خوف،چنان كه از كلام بعضى ظاهر مى‌شود،آن است كه خشيت به منزلۀ علّت است و خوف به منزلۀ معلول،چرا كه خشيت عبارت از تصوّر تسلّط‍‌ و استيلاى شخص است و خوف اثرى است مترتّب بر آن تصوّر،مثل اطاعت او كردن و امتثال اوامر او نمودن.و نيز از علامات خوف الهى،به حذر بودن است،كه هميشه از خود به حذر باشد كه مبادا،حركت ناپسندى كه مرضىّ‌ مولى نباشد از او به ظهور برسد،و نيز باز ايستادن است از ارتكاب مناهى و محرّمات. و دليلها،العلم.
يعنى:دليل و هادى به سوى خشيت و خوف الهى،علم است. « إِنَّمٰا يَخْشَى اَللّٰهَ‌ مِنْ‌ عِبٰادِهِ‌ اَلْعُلَمٰاءُ ».
(فاطر-28). يعنى:نمى‌ترسد خداى را هيچ كس،مگر صاحبان علم،و صاحبان علم هم نمى‌ترسند مگر از جهت علم.حصر اوّل مستفاد است از كلمۀ«إنّما»و ثانى از ترتّب حكم بر وصف.پس از آيۀ وافى هدايه معلوم شد كه،هر كه را علم نيست خوف الهى نيست،چرا كه منشأ خوف الهى،چنان كه مذكور شد،راه بردن است به عظمت و بزرگوارى خداى تعالى و واقف شدن به مراتب درجات و دركات بهشت و دوزخ،و اين حاصل نمى‌شود،مگر به علم.

divider