شناسه حدیث :  ۷۵۰۹۶

  |  

نشانی :  وقعة الطف  ,  جلد۱  ,  صفحه۲۶۷  

عنوان باب :   [الرءوس و السبايا إلى الشام]

معصوم :   امام سجاد (علیه السلام) ، پيامبر اکرم (صلی الله علیه و آله)

ثُمَّ دَعَا [اِبْنُ زِيَادٍ: زَخَرَ بْنَ قَيْسٍ وَ مَعَهُ] أَبُو بُرْدَةَ بْنُ عَوْفٍ اَلْأَزْدِيُّ وَ طَارِقُ بْنُ ظَبْيَانَ اَلْأَزْدِيُّ، فَسَرَّحَ مَعَ [هُمْ] بِرَأْسِ اَلْحُسَيْنِ [عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ] وَ رُءُوسِ أَصْحَابِهِ إِلَى يَزِيدَ بْنِ مُعَاوِيَةَ . ثُمَّ أَمَرَ بِنِسَاءِ اَلْحُسَيْنِ وَ صِبْيَانِهِ فَجُهِّزْنَ، وَ أَمَرَ بِعَلِيِّ بْنِ اَلْحُسَيْنِ [عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ] فَغُلَّ بِغُلٍّ إِلَى عُنُقِهِ، ثُمَّ سَرَّحَ بِهِنَّ مَعَ مُحَفِّزِ بْنِ ثَعْلَبَةَ اَلْعَائِذِيِّ [اَلْقُرَشِيِّ] وَ شِمْرِ بْنِ ذِي اَلْجَوْشَنِ، فَانْطَلَقَا بِهِمْ حَتَّى قَدِمُوا عَلَى يَزِيدَ . [وَ] لَمَّا وُضِعَتِ اَلرُّءُوسُ - رَأْسُ اَلْحُسَيْنِ وَ أَهْلِ بَيْتِهِ وَ أَصْحَابِهِ - بَيْنَ يَدَيْ يَزِيدَ قَالَ: يُفَلِّقَنَّ هَاماً مِنْ رِجَالٍ أَعِزَّةٍعَلَيْنَا وَ هُمْ كَانُوا أَعَقَّ وَ أَظْلَمَا وَ فَقَالَ يَحْيَى بْنُ اَلْحَكَمِ أَخُو مَرْوَانَ بْنِ اَلْحَكَمِ . لَهَامٌ بِجَنْبِ اَلطَّفِّ أَدْنَى قَرَابَةًمِنِ اِبْنِ زِيَادٍ اَلْعَبْدُ ذِي اَلْحَسَبِ اَلْوَغْلِ سُمَيَّةُ أَمْسَى نَسْلُهَا عَدَدَ اَلْحَصَىوَ بِنْتُ رَسُولِ اَللَّهِ لَيْسَ لَهَا نَسْلٌ! فَضَرَبَ يَزِيدُ بْنُ مُعَاوِيَةَ فِي صَدْرِ يَحْيَى بْنِ اَلْحَكَمِ وَ قَالَ: اُسْكُتْ! . ثُمَّ أَذِنَ لِلنَّاسِ فَدَخَلُوا وَ اَلرَّأْسُ بَيْنَ يَدَيْهِ، وَ مَعَ يَزِيدَ قَضِيبٌ فَهُوَ يَنْكُتُ بِهِ فِي ثَغْرِهِ! فَقَالَ أَبُو بَرْزَةَ اَلْأَسْلَمِيُّ مِنْ أَصْحَابِ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ [وَ آلِهِ] وَ سَلَّمَ: أَ تَنْكُتُ بِقَضِيبِكَ فِي ثَغْرِ اَلْحُسَيْنِ! أَمَا لَقَدْ أَخَذَ قَضِيبُكَ مِنْ ثَغْرِهِ مَأْخَذاً لَرُبَّمَا رَأَيْتُ رَسُولَ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ [وَ آلِهِ] وَ سَلَّمَ يَرْشُفُهُ! أَمَا إِنَّكَ يَا يَزِيدُ تَجِيءُ يَوْمَ اَلْقِيَامَةِ وَ شَفِيعُكَ اِبْنُ زِيَادٍ! وَ يَجِيءُ هَذَا يَوْمَ اَلْقِيَامَةِ وَ شَفِيعُهُ مُحَمَّدٌ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ [وَ آلِهِ] وَ سَلَّمَ: ثُمَّ قَامَ فَوَلَّى. فَسَمِعَتْ دَوْرَ اَلْحَدِيثِ هِنْدٌ بِنْتُ عَبْدِ اَللَّهِ بْنِ عَامِرِ بْنِ كُرَيْزٍ [وَ هِيَ زَوْجَةُ] يَزِيدَ] فَتَقَنَّعَتْ بِثَوْبِهَا وَ خَرَجَتْ فَقَالَتْ: يَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ! أَ رَأْسُ اَلْحُسَيْنِ بْنِ فَاطِمَةَ بِنْتِ رَسُولِ اَللَّهِ! قَالَ: نَعَمْ! فَأَعْوِلِي عَلَيْهِ وَ حُدِّي عَلَى اِبْنِ بِنْتِ رَسُولِ اَللَّهِ وَ صَرِيخَةِ قُرَيْشٍ! عَجَّلَ عَلَيْهِ اِبْنُ زِيَادٍ فَقَتَلَهُ! قَتَلَهُ اَللَّهُ! [وَ] قَالَ يَحْيَى بْنُ اَلْحَكَمِ: حُجِبْتُمْ عَنْ مُحَمَّدٍ يَوْمَ اَلْقِيَامَةِ، لَنْ أُجَامِعَكُمْ عَلَى أَمْرٍ أَبَداً! ثُمَّ قَامَ فَانْصَرَفَ . وَ لَمَّا جَلَسَ يَزِيدُ بْنُ مُعَاوِيَةَ، دَعَا أَشْرَافَ أَهْلِ اَلشَّامِ فَأَجْلَسَهُمْ حَوْلَهُ، ثُمَّ دَعَا بِعَلِيِّ بْنِ اَلْحُسَيْنِ وَ صِبْيَانِ اَلْحُسَيْنِ وَ نِسَائِهِ، فَأُدْخِلُوا عَلَيْهِ وَ اَلنَّاسُ يَنْظُرُونَ، فَأُجْلِسُوا بَيْنَ يَدَيْهِ فَرَأَى هَيْئَةً قَبِيحَةً! فَقَالَ: قَبَّحَ اَللَّهُ اِبْنَ مَرْجَانَةَ! لَوْ كَانَتْ بَيْنَهُ وَ بَيْنَكُمْ رَحِمٌ أَوْ قَرَابَةٌ مَا فَعَلَ هَذَا بِكُمْ وَ لاَ بَعَثَ بِكُمْ هَكَذَا! [ثُمَّ] قَالَ يَزِيدُ لِعَلِيِّ [بْنِ اَلْحُسَيْنِ]: يَا عَلِيُّ! أَبُوكَ اَلَّذِي قَطَعَ رَحِمِي وَ جَهِلَ حَقِّي وَ نَازَعَنِي سُلْطَانِي! فَصَنَعَ اَللَّهُ بِهِ مَا قَدْ رَأَيْتَ!. فَقَالَ عَلِيٌّ [عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ]: «مٰا أَصٰابَ مِنْ مُصِيبَةٍ فِي اَلْأَرْضِ وَ لاٰ فِي أَنْفُسِكُمْ إِلاّٰ فِي كِتٰابٍ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَبْرَأَهٰا» . فَقَالَ لَهُ يَزِيدُ: «وَ مٰا أَصٰابَكُمْ مِنْ مُصِيبَةٍ فَبِمٰا كَسَبَتْ أَيْدِيكُمْ وَ يَعْفُوا عَنْ كَثِيرٍ» وَ .
زبان ترجمه:

مقتل أبي مخنف ;  ج ۱  ص ۲۰۱

سپس [ابن زياد، زحر بن قيس] را خواست و سر حسين [عليه السّلام] و ساير يارانش را، با وى و دو تن از همراهانش-ابو بردة بن عوف أزدى و طارق بن ظبيان أزدى-به سوى يزيد بن معاويه فرستاد. در ضمن دستور داد زنان و بچه‌هاى حسين [عليه السّلام] آماده شدند و بر گردن على بن الحسين [عليه السّلام] غل و زنجير بسته شد،[پس از آمادگى اسراء] آنان را با مخفر بن ثعلبۀ عائذى [قرشى] و شمر بن ذى الجوشن [به طرف شام] فرستاد. آن دو [اسراء را به شام] بردند و وارد [مجلس] يزيد شدند. وقتى سر حسين [عليه السّلام] و اهل بيت و اصحابش-پيش روى يزيد نهاده شد [يزيد با زبان شعر اين معانى را] گفت: [اين شمشيرها سران مردانى را شكافتند كه برايمان عزيز بوده‌اند اما در عين [عزت] ستمگرى كرده و قطع رحم نموده‌اند.] [در اين هنگام] يحيى بن حكم برادر مروان بن حكم [زبان به اعتراض گشود و با اشعارى به اين مضمون] گفت: سرى كه در كنارۀ طفّ‌ [كربلا] بريده شد، از ابن زياد، آن بردۀ كم شرافت به ما نزديكتر بود.[با اين كار] نسل سميّه به اندازۀ ريگ‌ها افزايش يافت و حال آنكه دختر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بى‌نسل گرديد! يزيد بن معاويه [از اين سخنان برآشفت و] به سينۀ يحيى بن حكم زد و گفت: ساكت شو!آنگاه به مردم اجازۀ ورود داده شد، در حالى كه سر حسين [عليه السّلام] پيش روى يزيد بود و با چوبدستى خود بر لب [مبارك آن حضرت] مى‌زد، أبو برزۀ أسلمى-از اصحاب رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلم-[از اين حركت يزيد ناراحت شد و خطاب به او] گفت: آيا با چوبدستى‌ات به لب حسين مى‌زنى‌؟! مگر نمى‌دانى كه چوبدستى‌ات بر جايى مى‌خورد كه بارها ديده‌ام رسول الله صلّى اللّه عليه و آله و سلم آنجا را مى‌مكيده است‌؟! مگر نه اينست كه شفيع تو در روز قيامت ابن زياد و شفيع اين [حسين] در آن روز محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلم خواهد بود. سپس برخاست و [از مجلس بيرون] رفت. [همسر يزيد] هند دختر عبد الله بن عامر بن كريز وقتى اين گفتگوها را شنيد لباسش را به سر پيچيد و [از اندرون] بيرون آمد.[و به يزيد] گفت: اى امير المؤمنين! آيا اين سر حسين پسر فاطمه دختر رسول خدا است! [يزيد] گفت: بله، براى پسر دختر رسول خدا و عزيز دردانۀ قريش، بنال و آرايش را ترك گفته، لباس سياه بر تن كن! ابن زياد عجله بخرج داده او را كشت! خدا [ابن زياد] را بكشد! يحيى بن حكم گفت:[با اين عملتان] در روز قيامت از محمّد دور مانده‌ايد،[من از اين پس] هرگز در هيچ كارى با شما همكارى نخواهم كرد! آنگاه برخاست و [از مجلس بيرون رفته] گفت: وقتى يزيد بن معاويه مى‌خواست وارد اين مجلس شود،[ابتدا] أشراف اهل شام را دعوت كرد و آنان را در اطراف خود نشاند، سپس على بن الحسين و زنان و فرزندان حسين را خواست، آنها جلوى ديدگان مردم بر يزيد وارد شده و پيش رويش نشانده شدند،[وقتى يزيد] وضع نابسامان آنان را مشاهده كرد گفت: خدا پسر مرجانة را زشت گرداند! اگر بين شما و او پيوند خويشاوندى و يا قرابتى بود با شما اين گونه رفتار نمى‌كرد و بدين نحو شما را نمى‌فرستاد![سپس] به علىّ‌ [بن حسين] گفت: يا على! پدرت ابتدا پيوند خويشاوندى مرا قطع كرد و حقم را ناديده گرفت و [براى گرفتن] سلطنتم با من ستيز نمود، لذا خدا با او اين گونه كرد كه مى‌بينى!علىّ‌ [بن حسين عليه السّلام] فرمود:«ما أصاب من مصيبة فى الارض و لا فى أنفسكم إلا فى كتاب من قبل أن نبرأها.»، «هيچ مصيبتى در زمين [به جسم و مال] و به جانهايتان نخواهد رسيد مگر آنكه پيش از اينكه آن را آفريده باشيم در كتابى ثبت است.» يزيد گفت:«و ما اصابكم من مصيبة فبما كسبت ايديكم و يعفوا عن كثير»، «هر مصيبتى كه به شما مى‌رسد بواسطۀ عملكرد خودتان است و او از بسيارى [از گناهان] در مى‌گذرد.» فاطمة دختر على [عليه السّلام] مى‌گويد: هنگامى كه ما را جلوى يزيد بن معاويه نشاندند فردى سرخ رو از أهالى شام [در حالى كه به من اشاره مى‌كرد] به يزيد گفت: يا امير المؤمنين! اين را به من هديه كن![وقتى اين سخن را شنيدم] لرزه بر اندامم افتاد و بشدت ترسيدم، گمان كردم بر ايشان جايز است اين كار را بكنند، لباس خواهرم زينب را گرفتم، او از من بزرگتر و عاقل‌تر بود و مى‌دانست [اين كار] عملى نمى‌شود. [خواهرم زينب به آن مرد شامى] گفت: دروغ گفتى-و الله-از خود پستى نشان داده‌اى! نه تو حقّ‌ چنين كارى دارى و نه او [يزيد.] يزيد غضبناك شد [و به خواهرم زينب] گفت: و الله تو دروغ مى‌گويى! اين كار در اختيار من است و اگر مى‌خواستم اين كار را بكنم حتماً مى‌كردم!

divider