شناسه حدیث :  ۷۵۰۱۹

  |  

نشانی :  وقعة الطف  ,  جلد۱  ,  صفحه۱۶۴  

عنوان باب :   [خروج الحسين عليه السّلام من مكّة] [منازل الطريق] [الثعلبيّة]

معصوم :   امام حسین (علیه السلام)

اَلثَّعْلَبِيَّةَ مُمْسِياً، فَجِئْنَاهُ حِينَ نَزَلَ، فَسَلَّمْنَا عَلَيْهِ، فَرَدَّ عَلَيْنَا، فَقُلْنَا لَهُ: يَرْحَمُكَ اَللَّهُ؛ إِنَّ عِنْدَنَا خَبَراً، فَإِنْ شِئْتَ حَدَّثْنَا عَلاَنِيَةً، وَ إِنْ شِئْتَ سِرّاً. فَنَظَرَ إِلَى أَصْحَابِهِ وَ قَالَ: مَا دُونَ هَؤُلاَءِ سِرٌّ. فَقُلْنَا لَهُ: أَ رَأَيْتَ اَلرَّاكِبَ اَلَّذِي اِسْتَقْبَلَكَ عِشَاءَ أَمْسِ؟ قَالَ: نَعَمْ، وَ قَدْ أَرَدْتُ مَسْأَلَتَهُ. فَقُلْنَا قَدِ اِسْتَبْرَأْنَا لَكَ خَبَرَهُ وَ كَفَيْنَاكَ مَسْأَلَتَهُ، وَ هُوَ اِمْرُؤٌ مِنْ أَسَدٍ مِنَّا ذُو رَأْيٍ وَ صِدْقٍ وَ فَضْلٍ وَ عَقْلٍ، وَ إِنَّهُ حَدَّثَنَا: أَنَّهُ لَمْ يَخْرُجْ مِنَ اَلْكُوفَةِ حَتَّى قُتِلَ مُسْلِمُ بْنُ عَقِيلٍ وَ هَانِئُ بْنُ عُرْوَةَ! وَ حَتَّى رَآهُمَا يُجَرَّانِ فِي اَلسُّوقِ بِأَرْجُلِهِمَا! فَقَالَ: إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ! رَحْمَةُ اَللَّهِ عَلَيْهِمَا، فَرَدَّدَ ذَلِكَ مِرَاراً . فَقُلْنَا: نَنْشُدُكَ اَللَّهَ فِي نَفْسِكَ وَ أَهْلِ بَيْتِكَ إِلاَّ اِنْصَرَفْتَ مِنْ مَكَانِكَ هَذَا، فَإِنَّهُ لَيْسَ لَكَ بِالْكُوفَةِ نَاصِرٌ وَ لاَ شِيعَةٌ، بَلْ نَتَخَوَّفُ أَنْ تَكُونَ عَلَيْكَ! فَوَثَبَ عِنْدَ ذَلِكَ بَنُو عَقِيلِ بْنِ أَبِي طَالِبٍ [وَ] قَالُوا: لاَ وَ اَللَّهِ لاَ نَبْرَحُ حَتَّى نُدْرِكَ ثَارَنَا، أَوْ نَذُوقَ مَا ذَاقَ أَخُونَا! . قَالاَ: فَنَظَرَ إِلَيْنَا اَلْحُسَيْنُ [عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ] فَقَالَ: لاَ خَيْرَ فِي اَلْعَيْشِ بَعْدَ هَؤُلاَءِ! فَعَلِمْنَا أَنَّهُ قَدْ عَزَمَ لَهُ رَأْيَهُ عَلَى اَلْمَسِيرِ، فَقُلْنَا: خَارَ اَللَّهُ لَكَ، فَقَالَ: رَحِمَكُمَا اَللَّهُ. ثُمَّ اِنْتَظَرَ حَتَّى إِذَا كَانَ اَلسَّحَرُ قَالَ لِفِتْيَانِهِ وَ غِلْمَانِهِ: أَكْثِرُوا مِنَ اَلْمَاءِ، فَاسْتَقَوْا وَ أَكْثَرُوا ثُمَّ اِرْتَحَلُوا وَ سَارُوا حَتَّى اِنْتَهَوْا إِلَى:[زُبَالَةَ].
زبان ترجمه:

مقتل أبي مخنف ;  ج ۱  ص ۱۰۲

[حسين عليه السّلام] شب را در ثعلبيّه منزل كرد، وقتى فرود آمد نزدش رفته، بر او سلام كرديم، جواب سلاممان را داد. گفتيم: رحمت خدا بر شما باد، پيش ما خبريست كه اگر خواستى علنى و اگر نخواستى مخفيانه بگوئيم.[حضرت] نگاهى به همراهانش انداخت و فرمود: نزد اينها سرّى وجود ندارد،[اينها محرم اسرارند.] گفتيم: آيا آن سوارى را كه غروب ديروز روبرويتان مى‌آمد ديده‌اى‌؟ فرمود: بله، خواستم از او سؤالى بكنم. گفتيم: ما جزئيات خبرش را براى شما گرفتيم و شما را از پرسش از او بى‌نياز نموده‌ايم. او شخصى أسدى از [قبيله] ما و [فردى] با تدبير و با صداقت و فاضل و عاقل بود، مى‌گفت:[هنوز] از كوفه بيرون نيامده بود كه مسلم بن عقيل و هانى بن عروة كشته شدند! حتّى [مى‌گفت] ديده بود ريسمان بر پايشان كرده در بازار مى‌كشيدند. [حضرت با شنيدن اين خبر] فرمود:«إنّا للّه و إنّا إليه راجعون»! رحمت خدا بر آن دو باد، چند بار اين جمله را تكرار كرد. گفتيم: شما را بخدا به خاطر جان خودتان و اهل بيت‌تان از همين جا برگرديد، در كوفه يار و پيروى برايتان وجود ندارد،[نه تنها ياورى وجود ندارد] بلكه مى‌ترسيم كوفه دشمن شما شده باشد.[سخن كه به اينجا رسيد] پسران عقيل بن أبى طالب [برادران مسلم بن عقيل] برآشفتند و گفتند: نه و الله تا انتقاممان را نگيريم و يا [طعم شهادت] را همانطور كه برادرمان چشيد نچشيم، رهايشان نمى‌كنيم. [عبد الله بن سليم و مذرى بن مشمعلّ‌] مى‌گويند:[در اين حين] حسين [عليه السّلام] به ما نگاه كرد و فرمود: بعد از اينها [يعنى مسلم و عبد الله بن بقطر] زندگى خيرى ندارد! [از اين جمله] ما فهميديم كه او عزمش را بر ادامۀ اين مسير جزم كرده است. لذا گفتيم: خدا برايت خير پيش آورد. [امام عليه السّلام] فرمود: خدا شما را رحمت كند. سپس منتظر ماند تا اينكه سحر شد و به جوانان و بندگانش گفت: آب زيادى بگيريد، آنها هم آب زيادى گرفتند و از آنجا رفته، به حركت ادامه دادند تا به [منزل] زباله رسيدند.

divider