شناسه حدیث :  ۴۵۰۱۳۵

  |  

نشانی :  الغارات  ,  جلد۲  ,  صفحه۶۲۴  

عنوان باب :   الجزء الثاني مسير بسر بن أبى أرطاة و غارته على المسلمين و أهل الذمة و اخذه الأموال و رجوعه الى الشام مسير جارية بن قدامة رحمة اللّٰه عليه

معصوم :   امیرالمؤمنین (علیه السلام)

حدّثنا محمّد قال: حدّثنا الحسن قال: حدّثنا إبراهيم قال: و من حديث الكوفيّين عن نمير بن وعلة عن أبي ودّاك الشّاذيّ قال: قدم زرارة بن قيس الشّاذيّ فخبّر عليّا عليه السّلام بالعدّة التي خرج فيها بسر فصعد المنبر فحمد اللّٰه و أثنى عليه ثمّ قال: أمّا بعد أيّها النّاس فانّ أوّل فرقتكم و بدء نقصكم ذهاب اولي النّهي و أهل - الرّأي منكم الّذين كانوا يلقون فيصدقون، و يقولون فيعدلون، و يدعون فيجيبون، و أنا و اللّٰه قد دعوتكم عودا و بدءا و سرّا و جهارا و في اللّيل و النّهار و الغدوّ و الآصال فما - يزيدكم دعائي الاّ فرارا و إدبارا؛ أما تنفعكم العظة و الدّعاء الى الهدى و الحكمة و انّي لعالم بما يصلحكم و يقيم أودكم و لكنّي و اللّٰه لا أصلحكم بإفساد نفسي و لكن أمهلونى قليلا فكأنّكم و اللّٰه بإمرئ قد جاءكم يحرمكم و يعذّبكم فيعذّبه اللّٰه كما يعذّبكم، انّ من ذلّ المسلمين و هلاك الدّين أنّ ابن أبي سفيان يدعو الأراذل و الأشرار فيجاب، و أدعوكم و أنتم الأفضلون الأخيار فتراوغون و تدافعون، ما هذا بفعل المتّقين، انّ بسر بن أبى أرطاة وجّه الى الحجاز و ما بسر؟! لعنه اللّٰه لينتدب اليه منكم عصابة حتّى تردّوه عن شنّته فانّما خرج في ستّ مائة أو يزيدون. قال: فسكت النّاس مليّا لا ينطقون، فقال: ما لكم أ مخرسون أنتم لا تتكلّمون؟ فذكر عن الحارث بن حصيرة عن مسافر بن عفيف قال: قام أبو بردة بن عوف الأزديّ فقال :ان سرت يا أمير المؤمنين سرنا معك فقال: اللّٰهمّ ما لكم؟! لا سدّدتم لمقال - الرّشد، أ في مثل هذا ينبغي لي أن أخرج؟! انّما يخرج في مثل هذا رجل ممّن ترضون من فرسانكم و شجعانكم، و لا ينبغي لي أن أدع الجند و المصر و بيت المال و جباية الأرض و القضاء بين المسلمين و النّظر في حقوق النّاس ثمّ أخرج في كتيبة أتبع اخري في الفلوات و شعف الجبال هذا و اللّٰه الرّأي السّوء، و اللّٰه لو لا رجائي عند لقائهم لو قد حمّ لي لقاؤهم لقرّبت ركابي ثمّ لشخصت عنكم فلا أطلبكم ما اختلف جنوب و شمال، فو اللّٰه انّ [في] فراقكم لراحة للنّفس و البدن. فقام اليه جارية بن قدامة السّعديّ - رحمه اللّٰه - فقال: يا أمير المؤمنين لا أعدمنا اللّٰه نفسك، و لا أرانا اللّٰه فراقك، أنا لهؤلاء القوم فسرّحني اليهم، قال: فتجهّز فانّك ما علمت ميمون النّقيبة، و قام اليه وهب بن مسعود الخثعميّ فقال: أنا أنتدب اليهم يا أمير المؤمنين؟- قال: فانتدب بارك اللّٰه فيك و نزل. فدعا جارية بن قدامة فأمره أن يسير الى البصرة فخرج منها في ألفين و ندب مع الخثعميّ من الكوفة ألفين فقال لهما: اخرجا في طلب بسر بن أبى أرطاة حتّى تلحقاه فأينما لحقتماه فناجزاه فإذا التقيتما فجارية بن قدامة على النّاس، فخرجا في طلب بسر فخرج وهب بن مسعود من الكوفة و مضى جارية الى البصرة فخرج من أرض - البصرة فالتقيا بأرض الحجاز فذهبا في طلب بسر.
زبان ترجمه:

الغارات / ترجمه آیتی ;  ج ۱  ص ۲۲۷

ابو ودّاك گويد:زرارة بن قيس شاذى نزد على(عليه السّلام)آمد و او را از شمار لشكر بسر خبر داد. على(عليه السّلام)بر منبر رفت و حمد و ثناى خداوندى به جاى آورد،سپس گفت:
«اما بعد،اى مردم،سر آغاز پراكندگى شما و ابتداى نقصان شما از زمانى بود كه خردمندان و اهل رأى از ميان شما رفتند.آنان كه اگر چيزى مى‌گفتند راست مى‌گفتند و عادلانه و چون آنان را به يارى مى‌خواندم اجابت مى‌كردند.من شما را بارها و بارها،در نهان و آشكار،در شب و در روز،در بامداد و شامگاه فراخواندم نه تنها به دعوت من پاسخ نداديد كه هر چه بيشتر پراكنده شديد و رو در گريز نهاديد.آيا اندرز و دعوت به هدايت و حكمت شما را سود نمى‌كند؟ من نيك مى‌دانم كه چه چيز شما را به صلاح مى‌آورد و كژيتان را راستى مى‌بخشد.ولى من -به خدا سوگند-نمى‌خواهم با به فساد كشيدن خويش شما را به صلاح آورم.اندكى مرا واگذاريد،گويى مردى را مى‌بينم كه بر سر شما مى‌آيد كه محرومتان مى‌دارد و شكنجه‌تان مى‌دهد،خداوند هم او را عذاب مى‌كند آنچنان كه او شما را عذاب مى‌كند. هرآينه اين ذلت و خوارى مسلمانان است و هلاك دين است كه پسر ابو سفيان اراذل و اشرار را فراخواند و آنان پاسخش دهند و من شما را كه مردمى افاضل و اخيار هستيد فراخوانم و شما تن زنيد و استنكاف ورزيد.اين عمل،عمل پرهيزگاران نيست.بسر بن ابى ارطاة رهسپار حجاز شده،اين بسر مگر كيست‌؟خدايش لعنت كناد.بايد كه جمعى از شما آمادۀ پيكار شوند تا او را از كشتار و تاراجش بازدارند .همۀ سپاه او ششصد تن است يا اندكى بيشتر.»
مردم مدتى دراز همچنان خاموش ماندند و هيچ نگفتند.على(عليه السّلام)گفت:شما را چه مى‌شود؟آيا لال شده‌ايد كه سخن گفتن نتوانيد.
مسافر بن عفيف گويد:ابو بردة بن عوف ازدى[98]بر خاست و گفت:يا امير المؤمنين اگر تو خود رهسپار پيكار شوى با تو مى‌آييم.على(عليه السّلام)گفت:بار خدايا!اينان چه مى‌گويند.از چه روى سخن درست بر زبان نمى‌آورند؟آيا براى كارى اينچنين بايد من از شهر بيرون آيم.براى اين كار يكى از سواران دليرتان را كه بدان رضا دهيد كافى است.شايسته نيست كه من كار لشكر و امور ملك و بيت المال و جمع‌آورى خراج و داورى در ميان مسلمانان و نظر در حقوق مردم را رها كنم و با يك دسته از سواران در پى يك دسته ديگر از اين بيابان به آن كوه و از آن كوه به اين بيابان در تاخت‌وتاز آيم.به خدا اين انديشه‌اى ناپسند است.به خدا سوگند اگر نه اين بود كه اميد در آن بسته‌ام كه روزگارى بار ديگر با ايشان(سپاه معاويه)رو به رو شوم هرآينه پاى در ركاب مى‌كردم از ميان شما مى‌رفتم و هرگز-تا باد شمال و جنوب مى‌وزد-ياد از شما نمى‌كردم زيرا دورى از شما مرا راحت جان است و آسايش تن.
جارية بن قدامۀ سعدى-رحمه اللّه-بر خاست و گفت:يا امير المؤمنين،خدا تو را از ما نستاند،خدا ما را به فراقت مبتلا نكند.من آمادۀ پيكار آن قوم هستم،مرا روانه دار.على(عليه السّلام) گفتش:بسيج كن كه تا مى‌دانم تو مردى خجسته سيرت بوده‌اى وهب بن مسعود هم بر پاى خاست و گفت:يا امير المؤمنين،من نيز آمادۀ پيكارم.على(عليه السّلام)گفت:خدا تو را بركت عطا كند تو نيز بسيج نبرد كن و از منبر به زير آمد.على(عليه السّلام)جارية بن قدامه را پيش خواند و فرمود كه رهسپار بصره شود و با دو هزار تن بيرون آيد خثعمى نيز دو هزار تن از كوفه بسيج كرد.على(عليه السّلام)آن دو را گفت:در طلب بسر بن ابى ارطاة بيرون رويد.در هر جا كه به او رسيديد پيكار را آغاز كنيد و چون عزم پيكار كرديد جارية ابن قدامه فرمانده باشد.اين دو در طلب بسر بيرون آمدند.وهب بن مسعود از كوفه بيرون شد و جاريه به بصره رفت و از بصره رهسپار نبرد شد.در سرزمين حجاز به هم رسيدند و به طلب بسر در حركت آمدند.

divider