شناسه حدیث :  ۴۵۰۱۰۶

  |  

نشانی :  الغارات  ,  جلد۲  ,  صفحه۵۳۹  

عنوان باب :   الجزء الثاني فيمن فارق عليا عليه السّلام و منهم النجاشي الشاعر

معصوم :   امیرالمؤمنین (علیه السلام)

و لمّا حدّ عليّ عليه السّلام النّجاشي غضب لذلك من كان مع عليّ [من اليمانية] و كان أخصّهم به طارق بن عبد اللّٰه بن كعب بن اسامة النّهديّ فدخل على أمير المؤمنين عليه السّلام فقال: يا أمير المؤمنين ما كنّا نرى أنّ أهل المعصية و الطّاعة و أهل الفرقة و الجماعة عند ولاة العدل و معادن الفضل سيّان في الجزاء، حتّى رأيت ما كان من صنيعك بأخي الحارث، فأوغرت صدورنا، و شتّت أمورنا، و حملتنا على الجادّة الّتي كنّا نرى أنّ سبيل من ركبها النّار. فقال عليّ عليه السّلام:« إِنَّهٰا لَكَبِيرَةٌ إِلاّٰ عَلَى اَلْخٰاشِعِينَ . »يا أخا بني نهد و هل هو إلاّ رجل من المسلمين انتهك حرمة [من حرم اللّٰه فأقمنا عليه حدّا كان كفّارته] إنّ اللّٰه تعالى يقول:« وَ لاٰ يَجْرِمَنَّكُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلىٰ أَلاّٰ تَعْدِلُوا اِعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوىٰ . » قال: فخرج طارق من عند عليّ و هو مظهر بعذره قابل له. فلقيه الأشتر النّخعيّ - رحمه اللّٰه - فقال له: يا طارق أنت القائل لأمير المؤمنين: إنّك أوغرت صدورنا و شتّتّ أمورنا؟- قال طارق: نعم؛ أنا قائلها. قال له الأشتر: و اللّٰه ما ذاك كما قلت؛ و إنّ صدورنا له لسامعة، و إنّ أمورنا له لجامعة. قال: فغضب طارق و قال: ستعلم يا أشتر أنّه غير ما قلت، فلمّا جنّه اللّيل همس هو و النّجاشي [إلى معاوية، فلمّا قدما عليه دخل آذنه فأخبره بقدومهما و عنده] وجوه أهل الشّام منهم عمرو بن مرّة الجهنيّ و عمرو بن صيفي و غيرهما. قال: فدخلا عليه، فلمّا نظر معاوية إليه قال: مرحبا بالمورق غصنه، المعرق أصله ،المسوّد غير المسود، في أرومة لا ترام و محلّ يقصر عنه الرّامي، من رجل كانت منه هفوة و نبوة باتّباعه صاحب الفتنة و رأس الضّلالة و الشّبهة الّتي اغترز في ركاب الفتنة حتّى استوى على رحلها ثمّ أوجف في عشوة ظلمتها و تيه ضلالتها، و اتّبعه رجرجة من النّاس و هنون من الحثالة، أما و اللّٰه ما لهم أفئدة« أَ فَلاٰ يَتَدَبَّرُونَ اَلْقُرْآنَ أَمْ عَلىٰ قُلُوبٍ أَقْفٰالُهٰا » فقام طارق فقال: يا معاوية إنّي متكلّم فلا يسخطك أوّل دون آخر ثمّ قال و هو متّكئ على سيفه: إنّ المحمود على كلّ حال ربّ علا فوق عباده فهم منه بمنظر و مسمع، بعث فيهم رسولا منهم لم يكن يتلو من قبله كتابا و لا يخطّه بيمينه« إِذاً لاَرْتٰابَ اَلْمُبْطِلُونَ » فعليه السّلام من رسول كان بالمؤمنين [برّا] رحيما. أما بعد فإنّا كنّا نوضع [فيما أوضعنا فيه بين يدي إمام تقيّ عادل ]في رجال من أصحاب رسول اللّٰه صلّى اللّٰه عليه و آله أتقياء مرشدين، ما زالوا منارا للهدى و معلما للدّين خلفا عن سلف مهتدين أهل دين لا دنيا، و أهل الآخرة كلّ الخير فيهم، و اتّبعهم من النّاس ملوك و أقيال و أهل بيوتات و شرف، ليسوا بناكثين و لا قاسطين، فلم تك رغبة من رغب عنهم و عن صحبتهم إلاّ لمرارة الحقّ حيث جرّعوها، و لو عورته حيث سلكوها، و غلبت عليهم دنيا مؤثرة و هوي متّبع« وَ كٰانَ أَمْرُ اَللّٰهِ قَدَراً مَقْدُوراً » [و قد فارق الإسلام قبلنا جبلة بن الأيهم فرارا من الضّيم و أنفا من الذّلّة ]فلا تفخرنّ يا معاوية أن قد شددنا إليك الرّحال و أوضعنا نحوك الرّكاب، فتعلم و تنكر [أقول قولي هذا و أستغفر اللّٰه العظيم لي و لجميع المسلمين] . ثمّ التفت إلى النّجاشي و قال: ليس بعشّك فادرجي فشقّ على معاوية ذلك [و غضب و لكنّه أمسك] فقال: يا عبد اللّٰه ما أردنا أن نوردك مشرع ظماء، و لا أن نصدرك عن مكرع رواء و لكنّ القول قد يجرى ألمعيّه الى غير الّذي ينطوي عليه من الفعل، ثمّ أجلسه معه على سريره و دعا له بمقطّعات و برود فصبّها عليه ثمّ أقبل عليه بوجهه يحدّثه حتّى قام. فلمّا قام طارق خرج و خرج معه عمرو بن مرّة و عمرو بن صيفي الجهنيّان فأقبلا عليه يلومانه في خطبته إيّاه و فيما عرّض لمعاوية . فقال طارق لهما: و اللّٰه ما قمت [بما سمعتماه] حتّى خيّل لي أنّ بطن الأرض أحبّ إليّ من ظهرها عند إظهاره ما أظهر من البغي و العيب و النّقص لأصحاب محمّد صلّى اللّٰه عليه و آله و لمن هو خير منه في العاجلة و الآجلة [و ما زهت به نفسه و ملكه عجبه و عاب أصحاب رسول اللّٰه صلّى اللّٰه عليه و آله و سلّم و استنقصهم ]و لقد قمت مقاما عنده أوجب اللّٰه عليّ فيه أن لا أقول إلاّ حقّا، و أيّ خير فيمن لا ينظر ما يصير إليه غدا؟! و أنشأ يتمثّل بشعر لبيد بن عطارد التّميميّ . لا تكونوا على الخطيب مع الدّهرفانّي فيما مضى لخطيب أصدع النّاس في المحافل بالخطبة يعيىبها الخطيب الأريب و إذا قالت الملوك من الحاسمللدّاء؟ قيل: ذاك الطّبيب غير أنّي إذ قمت كاربني الكربة لا يستطيعها المكروب و كذاك الفجور يصرعه البغيو في النّاس مخطئ و مصيب و خطيب النّبيّ أقول بالحقّو ما في مقاله عرقوب . إنّ من جرّب الأمور من النّاسو قد ينفع الفتى التّجريب لحقيق بأن يكون هواهو تقاه فيما إليه يؤوب فبلغ عليّا عليه السّلام مقالة طارق و ما قال لمعاويةفقال: لو قتل أخو بني نهد يومئذ لقتل شهيدا.
زبان ترجمه:

الغارات / ترجمه آیتی ;  ج ۱  ص ۲۰۴

چون على(عليه السّلام)نجاشى را حد زد يمنيانى كه با او(على)بودند به خشم آمدند،بويژه طارق ابن عبد اللّه بن كعب بن اسامۀ نهدى.طارق بر على(عليه السّلام)در آمد و گفت:يا امير المؤمنين ما نديده بوديم كه عصيانگران و فرمانبرداران و تفرقه‌افكنان و آنان كه خواستار اتحادند از حكام عادل و معادن فضل يكسان كيفر ببينند،تا آن‌گاه كه تو با برادرم حارث چنان كردى و دلهاى ما از خشم انباشتى و كارهاى ما در هم و پريشان ساختى و ما را به راهى انداختى كه سرانجامش دوزخ است.
على(عليه السّلام)گفت:«گران مى‌آيد مگر بر خاشعان[67]».اى مرد نهدى آيا نه چنين است كه او يكى از مسلمانانى است كه هتك حرمت دين كرده و مرتكب حرام شده‌؟ما نيز حدى را كه كفارۀ گناه اوست بر او جارى كرديم.اى مرد نهدى خداى تعالى فرمايد:«دشمنى با گروه ديگر وادارتان نكند كه عدالت نورزيد،عدالت ورزيد كه به تقوا نزديكتر است[68].»
طارق از نزد على خارج شد و چنان مى‌نمود كه هر چه على گفته پذيرفته است و او را از اين كار معذور مى‌داشت.اشتر نخعى او را ديد و پرسيد كه:اى طارق آيا تو به امير المؤمنين گفته‌اى كه دلهاى ما از خشم انباشتى و كارهاى ما در هم و پريشان ساختى‌؟طارق گفت:آرى،من گفته‌ام.اشتر گفت:به خدا سوگند كه چنين نيست كه گفته‌اى. دلهاى ما گوش به فرمان او نهاده و كارهاى ما همه در مسير اطاعت اوست.طارق در غضب شد و گفت:اى اشتر خواهى دانست كه خلاف آن چيزى است كه مى‌گويى.
چون شب تاريك شد طارق و نجاشى بى‌درنگ به نزد معاويه رفتند.حاجب معاويه از آمدن آن دو آگاهش كرد.جمعى از بزرگان شام در نزد او بودند،از جمله عمرو بن مرّه جهنى و عمرو بن صيفى.طارق و نجاشى داخل شدند.چون معاويه را چشم بر طارق افتاد گفت: خوش آمد مردى كه چون درختى است با شاخه‌هاى پربرگ و ريشه‌هايى در زمين فرو شده،آن سرورى كه كس بر او سرورى نيافته و نژاده‌اى ارجمند كه كس به پايگاه رفيع او فرا نتواند رفت. مردى كه از او لغزشى پديد آمد و خطايى سر زد و تن به پيروى فتنه‌انگيز مردى داد كه سر گمراهى و شبهه است.آنكه پاى در ركاب مركب فتنه نهاد و بر پشت آن نشست و چشم بسته در آن وادى تاريك به تاخت‌وتاز پرداخت و جمعى از سفلگان بى‌سروپا نيز در پى‌اش افتادند.به خدا سوگند از هر انديشه صوابى بى‌بهره‌اند:«آيا در قرآن نمى‌انديشند يا بر دلهايشان قفل نهاده شده[69].»
طارق بر پاى خاست و گفت:اى معاويه من سخن مى‌گويم ولى مباد كه سخن من تو را به خشم آورد.آن‌گاه به شمشير خويش تكيه داد و چنين سخن سر كرد:«آنكه در هر حال در خور حمد و ستايش است پروردگارى است فراز همۀ بندگانش كه آنان را مى‌بيند و سخنشان مى‌شنود.پيامبرى از خودشان بر خودشان مبعوث داشت و آن پيامبر زان پيش نه خواندن مى‌توانست و نه نوشتن و اگر نه چنين بود اهل باطل به شك مى‌افتادند.سلام باد بر پيامبرى كه در حق مؤمنان نيكى مى‌كرد و بر آنان رحمت مى‌آورد.»
اما بعد،ما به خدمت در ايستاده بوديم امامى را كه پرهيزگار است و دادگر همراه با جمعى از اصحاب رسول اللّه(صلّى الله عليه و آله)كه همه پرهيزگاران‌اند و راه يافتگان.مردانى كه همواره چراغ هدايت بوده‌اند و رهبر دين،هم پدران و هم پسران به هدايت رسيدگان.اهل دين،نه دنيا و اهل آخرت.هر خير كه توان يافت در آنها توان يافت.پيروى ايشان كنند از ميان مردم پادشاهان و سروران و خانه زادان شرف و ارجمندى.نه پيمان‌گسلانند و نه ستمكاران.كسانى كه از ايشان روى‌گردان شدند تنها بدين سبب بود كه حق تلخ است و آنان تحمل آن نتوانستند و راهى كه مى‌روند دشوار است.بر اينان ميل به دنيا غلبه يافت و هوا و هوس گريبانشان رها ننمود و«فرمان خدا فرمانى است بى‌هيچ زياده و نقصان[70]»پيش از ما جبلة بن ايهم[71]از اسلام رخ برتافت زيرا نخواسته بود به مذلت قصاص تن در دهد.اى معاويه از اينكه بار بسته و به نزد تو آمده‌ايم مبادا بر خود ببالى كه تو خود ما را مى‌شناسى هر چند خود را به نادانى زنى.
سخن خود گفتم و از خداى بزرگ آمرزش مى‌طلبم براى خود و براى همۀ مسلمانان.» سپس روى به نجاشى كرد و گفت:اينجا جاى تو نيست خود را از آن بيرون بكش.اين سخنان بر معاويه گران آمد.خشمگين شد ولى خشم خويش آشكار نساخت.سپس گفت:اى بندۀ خدا،ما نخواستيم تو را به سر چشمۀ خشك درآوريم يا از آبشخورى سرشار برانيم.ولى گاه عنان سخن از دست برود و گوينده چيزهايى گويد كه در عمل چنان نكند.سپس او را در كنار خود بر تخت نشاند و فرمان داد جامه‌ها و بردها آوردند و بر او پوشيد،سپس رو به سوى او كرد و با او سخن گفت.تا مجلس به پايان آمد.
چون طارق از در خارج شد عمرو بن مرّه و عمرو بن صيفى-كه هر دو جهنى بودند-با او بيرون آمدند و زبان به ملامتش گشودند كه آن سخن چه بود كه در روى معاويه گفتى‌؟
طارق گفت:به خدا سوگند به آن سخنان كه شنيديد تحريض نشدم مگر زمانى كه به نظرم رسيد كه خفتن در زير زمين بسى گواراتر از زيستن بر روى زمين است.آن‌گاه كه آن همه از اصحاب محمد(صلّى الله عليه و آله)بد گويى كرد و زبان به عيب و نقص آنان گشود و كسى را به ناسزا ياد كرد كه در اين جهان و آن جهان بهتر از اويى نيست و بر خود و بر پادشاهى خود بباليد و اصحاب رسول اللّه(صلّى الله عليه و آله)را عيب كرد.من در برابر او دست به كارى زدم كه خداى تعالى انجام آن را بر من واجب كرده بود و در آن مقام جز حق نشايد گفت.چه خيرى است در كسى كه ننگرد كه فردا سرانجامش چه خواهد بود؟
خبر اين ماجرا به على(عليه السّلام)رسيد كه طارق با معاويه چه گفت.على(عليه السّلام)گفت اگر طارق در آن روز كشته شده بود،در زمرۀ شهيدان بود.

divider