شناسه حدیث :  ۴۵۰۱۰۵

  |  

نشانی :  الغارات  ,  جلد۲  ,  صفحه۵۳۳  

عنوان باب :   الجزء الثاني فيمن فارق عليا عليه السّلام و منهم النجاشي الشاعر

معصوم :   امیرالمؤمنین (علیه السلام)

عن عوانة قال: خرج النّجاشيّ في أوّل يوم من رمضان فمرّ بأبي سمّال الأسديّ و هو قاعد بفناء داره فقال له: أين تريد؟. قال: أريد الكناسة. قال: هل لك في رءوس و أليات قد وضعت في التّنّور من أوّل اللّيل فأصبحت قد أينعت و تهرّأت؟ قال: ويحك في أوّل يوم من رمضان؟! قال: دعنا ممّا لا نعرف قال: ثمّ مه؟ قال: ثمّ أسقيك من شراب كالورس يطيّب النّفس و يجرى في العرق و يزيد في الطّرق يهضم الطّعام و يسهّل للفدم الكلام. فنزل فتغدّيا ثمّ أتاه بنبيذ فشرباه فلمّا كان من آخر النّهار علت أصواتهما و لهما جار يتشيّع من أصحاب عليّ عليه السّلام، فأتى عليّا عليه السّلام فأخبره بقصّتهما، فأرسل إليهما قوما فأحاطوا بالدّار، فأمّا أبو سمّال فوثب إلى دور بني أسد فأفلت، و أمّا النّجاشي فأتى به عليّا عليه السّلام فلمّا أصبح أقامه في سراويل فضربه ثمانين ثمّ زاده عشرين سوطا فقال: يا أمير المؤمنين [أمّا الحدّ فقد عرفته] فما هذه العلاوة الّتي لا تعرف؟ قال: لجرأتك على ربّك و إفطارك في شهر رمضان . ثمّ أقامه في سراويله للنّاس فجعل الصّبيان يصيحون به: خرى النّجاشي؛ فجعل يقول: كلاّ و اللّٰه إنّها يمانية [وكاؤها شعر ]و مرّ به هند بن عاصم السّلولي فطرح عليه مطرفا ثمّ جعل النّاس يمرّون به فيطرحون عليه المطارف حتّى اجتمعت عليه مطارف كثيرة.
زبان ترجمه:

الغارات / ترجمه آیتی ;  ج ۱  ص ۲۰۱

نجاشى در صفين شاعر على(عليه السّلام)بود.شراب خورد و على(عليه السّلام)او را حد زد و نجاشى در خشم شد و به معاويه پيوست و على(عليه السّلام)را هجو نمود.
عوانه گويد:روز اول رمضان بود،نجاشى از خانه بيرون آمد.در راه ابو سمّال اسدى[65]را ديد كه بر در خانۀ خود نشسته است.ابو سمّال پرسيد به كجا مى‌رود.
نجاشى گفت:به محلّه كناسه.ابو سمّال گفت:مى‌خواهى از كله و دنبۀ گوسفندى كه از اول شب در تنور گذاشته‌ام و اكنون پخته شده بخورى‌؟نجاشى گفت:واى بر تو،آيا در روز اول رمضان‌؟
ابو سمّال گفت:چيزى را كه از آن خبر نداريم به ياد ما مياور.نجاشى گفت:خاموش باش.
ابو سمّال گفت:سپس به تو شرابى صاف و گوارا مى‌دهم كه خاطر را خوش كند و در رگها بدود و قوت بيفزايد و طعام بگوارد و زبان به سخن گويا كند.نجاشى فرود آمد و چاشت خوردند و ابو سمّال نبيد آورد و نوشيدند.در اواخر روز بود كه صدا بلند كردند.در همسايگى آنها يكى از اصحاب على(عليه السّلام)و شيعيان او مى‌زيست.نزد على(عليه السّلام)رفت و ماجرا بازگفت . على(عليه السّلام)جمعى را بر سر آنان فرستاد.بيامدند و خانه را محاصره كردند ابو سمّال چون وضع را چنان ديد خود را به محله بنى اسد افكند و پنهان شد.ولى نجاشى را گرفتند و نزد على(عليه السّلام) بردند.روز ديگر او را كه تنها شلوارى بر پاى داشت بداشت و هشتاد تازيانه زد و بيست تازيانۀ ديگر بر آن افزود.نجاشى گفت:يا امير المؤمنين آن هشتاد تازيانه حد بود ولى اين بيست كه افزودى چه بود؟گفت:براى گستاخيت در برابر پروردگارت و روزه نداشتنت در ماه رمضان.
على(عليه السّلام)پس از اجراى حد نجاشى را همچنان با تنها شلوارى به پاى در برابر ديد مردم نگاه داشت.بچه‌ها در اطراف او بانگ و خروش مى‌كردند كه«نجاشى خود را آلوده كرده»و نجاشى مى‌گفت:نه به خدا،آن مشك يمنى است و سربندى محكم دارد.
هند بن عاصم سلولى بر او گذشت و رداى خود بر او افكند.سپس هر كس رداى خود بر روى او افكند تا شمارشان افزون شد.

divider