شناسه حدیث :  ۴۵۰۰۵۹

  |  

نشانی :  الغارات  ,  جلد۲  ,  صفحه۴۳۰  

عنوان باب :   الجزء الثاني غارة الضحاك بن قيس و لقيه حجر بن عدي و هزيمته

معصوم :   امیرالمؤمنین (علیه السلام)

فأجابه عليّ عليه السّلام: بسم اللّٰه الرّحمن الرّحيم، من عبد اللّٰه عليّ أمير المؤمنين الى عقيل بن أبى طالب: سلام عليك، فاني أحمد إليك اللّٰه الّذي لا إله الاّ هو، امّا بعد كلأنا اللّٰه و إيّاك كلاءة من يخشاه بالغيب انّه حميد مجيد. فقد وصل اليّ كتابك مع عبد الرّحمن بن عبيد - الأزديّ تذكر فيه أنّك لقيت عبد اللّٰه بن سعد بن أبي سرح مقبلا من قديد في نحو من أربعين شابّا من أبناء الطّلقاء متوجّهين الى المغرب و انّ ابن أبى سرح طالما كاد اللّٰه و رسوله و كتابه و صدّ عن سبيله و بغاها عوجا، فدع ابن أبي سرح و دع عنك قريشا، و خلّهم و تركاضهم في الضّلال، و تجوالهم في الشّقاق، ألا و انّ العرب قد اجتمعت على حرب أخيك اليوم اجتماعها على حرب النّبيّ صلّى اللّٰه عليه و آله و سلّم قبل اليوم، فأصبحوا قد جهلوا حقّه و جحدوا فضله، و بادوه العداوة، و نصبوا له الحرب، و جهدوا عليه كلّ الجهد، و جرّوا عليه جيش الأحزاب. اللّٰهمّ فاجز قريشا عنّي الجوازي فقد قطعت رحمي و تظاهرت عليّ، و دفعتني عن حقّي، و سلبتني سلطان ابن امّي، و سلّمت ذلك الى من ليس مثلي في قرابتي من الرّسول و سابقتي في الإسلام، الاّ أن يدّعي مدّع ما لا أعرفه و لا أظنّ اللّٰه يعرفه، و الحمد للّٰه على كلّ حال. و أمّا ما ذكرت من غارة الضّحّاك على أهل الحيرة فهو أقلّ و أذلّ من أن يلمّ بها أو يدنو منها و لكنّه [قد كان] أقبل في جريدة خيل فأخذ على السّماوة حتّى مرّ بواقصة و شراف و القطقطانة فما و الى ذلك الصّقع، فوجّهت اليه جندا كثيفا من المسلمين فلمّا بلغه ذلك فرّ هاربا فلحقوه ببعض الطّريق و قد أمعن، و كان ذلك حين طفلت الشّمس للاياب، فتناوشوا القتال قليلا كلاولا، فلم يصبر لوقع المشرفيّة و ولّى هاربا، و قتل من أصحابه تسعة عشر رجلا و نجا جريضا بعد ما أخذ منه بالمخنّق [و لم يبق منه غير الرّمق] فلأيا بلأى ما نجا. و أمّا ما سألتني أن اكتب إليك برأيي فيما أنا فيه فإنّ رأيي جهاد المحلّين حتّى ألقى اللّٰه، لا يزيدني كثرة النّاس معي عزّة، و لا تفرّقهم عنّي وحشة، لأنّي محقّ و اللّٰه مع الحقّ، و و اللّٰه ما أكره الموت على الحقّ، و ما الخير كلّه بعد الموت الاّ لمن كان محقّا. و أمّا ما عرضت به عليّ من مسيرك اليّ ببنيك و بني أبيك، فلا حاجة لي في ذلك فأقم راشدا محمودا، فو اللّٰه ما أحبّ ان تهلكوا معي ان هلكت، و لا تحسبنّ ابن امّك و لو أسلمه النّاس متخشّعا و لا متضرّعا [و لا مقرّا للضّيم واهنا، و لا سلس الزّمام للقائد و لا وطئ الظّهر للرّاكب المقتعد ]انّي لكما قال أخو بني سليم: فان تسأليني كيف أنت فانّنيصبور على ريب الزّمان صليب يعزّ عليّ أن ترى بي كآبةفيشمت عاد أو يساء حبيب
زبان ترجمه:

الغارات / ترجمه آیتی ;  ج ۱  ص ۱۶۲

و على(عليه السّلام)در پاسخ او نوشت:
«از بندۀ خداى على امير المؤمنين به عقيل بن ابى طالب.
سلام بر تو باد.خداوندى را كه هيچ خدايى جز او نيست مى‌ستايم.
اما بعد،خداوند ما را و تو را از بد نگه دارد چونان كسى كه از او به دل بيمناك است،خدايى ستوده است و بزرگ.نامه‌ات همراه عبد الرحمن بن عبيد ازدى رسيد.گفته بودى كه عبد اللّه ابن سعد بن ابى سرح را ديده‌اى كه با حدود چهل مرد جوان از فرزندان طلقاء از قديد رهسپار مغرب(شام)بوده.ابن ابى سرح مدتها با خدا و پيامبرش و كتابش دشمنى ورزيده و مردم را از راه خدا بازداشته و منحرف كرده است.پس ابن ابى سرح را واگذار و قريش را نيز بهل تا همچنان در گمراهى خويش روان باشند و در دشمنى و خلاف دوان. هرآينه عرب براى جنگ با برادرت دست اتحاد به هم داده‌اند،همچنان كه در گذشته هم براى جنگ با پيامبر(صلّى الله عليه و آله) دست اتحاد به هم داده بودند و حق او را نشناختند و فضلش را انكار كردند و دشمنى با او آغاز نهادند و جنگ با او در پيوستند و كوشيدند و سخت كوشيدند و لشكرهاى احزاب را به سوى او در حركت آوردند.
بار خدايا قريش را كيفرى از كيفرهاى خود ده كه رشته خويشاوندى با مرا بريدند و بر ضد من همدست شدند و مرا از حقى كه داشتم دور ساختند و آن فرمانروايى را كه ميراث برادرم- رسول اللّه(صلّى الله عليه و آله)بود از من ربودند و آن را به كسى دادند كه نه در خويشاوندى با رسول اللّه(صلّى الله عليه و آله) همانند من بود و نه سابقه‌اش در اسلام.مگر مدّعى مردى ادعاى چيزى كند كه مرا از آن آگاهى نباشد و نپندارم كه خدا هم بدان معترف باشد.در هر حال سپاس خداى را.
اما آنچه از حملۀ ضحاك بن قيس بر مردم حيره گفتى،ضحاك بسى كمتر و حقيرتر از آن است كه در حيره جاى كند يا حتى به آن نزديك شود،بلكه او با چند سوار آمد،آهنگ سماوه داشت و بر واقصه و شراف و قطقطانه و حوالى آن گذشت من سپاهى گران از مسلمانان بر سرش فرستادم.چون خبر به او رسيد بگريخت و با آنكه دور شده بود به او رسيدند و خورشيد نزديك به غروب بود.ميان دو گروه اندك پيكارى در گرفت ولى ضحاك و يارانش تاب شمشيرهاى ما نياوردند و پا به گريز نهادند در حالى كه نوزده تن از يارانش كشته شده بودند. باقى دل خسته و تن خسته پس از آنكه كارشان به جان رسيده بود و جز رمقى بيش نداشتند،پس از رنج و تلاش بسيار نجات يافتند.
اما اينكه از من خواسته‌اى كه رأى خويش را در باب وضعى كه در آن هستم برايت بنويسم، رأى من جهاد با پيمان‌شكنان است تا زمانى كه با خدا ديدار كنم.در اين راه اگر شمار يارانم افزون باشد بر عزت من نيفزايد و اگر از گرد من بپراكنند هراسان نشوم زيرا كه من بر حقم و خدا همراه كسى است كه بر حق باشد.به خدا سوگند كه در راه حق مرگ را ناخوش ندارم كه پس از مرگ هر خير كه باشد از آن كسى است كه بر حق است و من بر حقم.و اما پيشنهاد كرده بودى كه با فرزندان و برادرانت به يارى من بيايى مرا بدان نيازى نيست و در همان جاى كه هستى بمان ره يافته و پسنديده.به خدا سوگند كه دوست ندارم كه اگر من هلاك مى‌شوم شما نيز به هلاكت برسيد.و مپندار كه برادرت هر چند مردم واگذارندش و بروند اظهار خشوع و تضرع كند يا به زير بار ستم در آيد يا زمام كار خود به دست ديگرى سپارد يا براى سوارى ديگران پشت خم كند.من همانند آن كسم كه آن شاعر بنى سليم گويد:
فان تسألينى كيف انت فانّنى اگر از من بپرسى كه چگونه‌اى،من صبور على ريب الزمان صليب در برابر سختى روزگار شكيبايم و يعزّ علىّ‌ ان ترى بى كآبة پايدار بر من دشوار است كه اندوهناك فيشمت عاد او يساء حبيب ديده شوم تا دشمنم شماتت كند و دوست اندوهناك گردد.

divider