شناسه حدیث :  ۴۵۰۰۳۹

  |  

نشانی :  الغارات  ,  جلد۱  ,  صفحه۳۳۲  

عنوان باب :   الجزء الأول خبر بنى ناجية

معصوم :   امیرالمؤمنین (علیه السلام)

قال : و شهد الخرّيت بن راشد النّاجيّ و أصحابه مع عليّ عليه السّلام صفّين فجاء الخرّيت الى عليّ (عليه السلام) في ثلاثين [راكبا ]من أصحابه يمشي بينهم حتى قام بين يدي عليّ عليه السّلام فقال له: و اللّٰه لا أطيع أمرك و لا أصلّي خلفك، و انّى غدا لمفارق لك، قال: و ذاك بعد وقعة صفّين و بعد تحكيم الحكمين، فقال له عليّ عليه السّلام: ثكلتك امّك، إذا تنقض عهدك، و تعصي ربّك، و لا تضرّ الاّ نفسك، أخبرني لم تفعل ذلك؟- قال: لأنّك حكّمت في الكتاب و ضعفت عن الحقّ إذ جدّ الجدّ، و ركنت الى القوم الّذين ظلموا أنفسهم، فأنا عليك رادّ و عليهم ناقم، و لكم جميعا مباين. فقال له عليّ عليه السّلام: ويحك هلمّ اليّ أدارسك [الكتاب ]و أناظرك في السّنن، و أفاتحك أمورا من الحقّ أنا أعلم بها منك، فلعلّك تعرف ما أنت له الآن منكر، و تستبصر ما أنت به الآن عنه عم و به جاهل، فقال الخرّيت: فانّى عائد عليك غدا، فقال له عليّ عليه السّلام: أغد و لا يستهوينّك الشّيطان و لا يتقحّمنّ بك رأى السّوء، و لا يستخفنّك الجهلاء الّذين لا يعلمون، فو اللّٰه لئن استرشدتني و استنصحتني و قبلت منّي لأهدينّك سبيل الرّشاد، فخرج الخرّيت من عنده منصرفا الى أهله. قال عبد اللّٰه بن قعين فعجلت في أثره مسرعا و كان لي من بنى عمّه صديق فأردت أن ألقى ابن عمّه في ذلك فاعلمه بما كان من قوله لأمير المؤمنين و ما ردّ عليه، و آمر ابن عمّه ذلك أن يشتدّ بلسانه عليه و أن يأمره بطاعة أمير المؤمنين و مناصحته، و يخبره أنّ ذلك خير له في عاجل الدّنيا و آجل الآخرة. قال: فخرجت حتّى انتهيت الى منزله و قد سبقني فقمت عند باب داره و في داره رجال من أصحابه لم يكونوا شهدوا معه دخوله على عليّ عليه السّلام، فو اللّٰه ما رجع و لا ندم على ما قال لأمير المؤمنين و ما ردّ عليه ثمّ قال لهم: يا هؤلاء إنّي قد رأيت أن أفارق هذا الرّجل و قد فارقته على أن أرجع اليه من غد و لا أراني الاّ مفارقه فقال أكثر أصحابه: لا تفعل حتّى تأتيه، فان أتاك بأمر تعرفه قبلت منه، و ان كانت الأخرى فما أقدرك على فراقه، فقال لهم: نعم ما رأيتم. قال: ثمّ استأذنت عليهم فأذنوا لي ،فأقبلت على ابن عمّه و هو مدرك بن الرّيّان النّاجىّ و كان من كبراء العرب فقلت له: انّ لك عليّ حقّا لإخائك و ودّك و لحقّ المسلم على المسلم، انّ ابن عمّك كان منه ما قد ذكر لك فأخل به و اردد عليه [رأيه ]و عظّم عليه ما أتى، و اعلم أنّني خائف ان فارق أمير المؤمنين أن يقتلك و نفسه و عشيرته، فقال: جزاك اللّٰه خيرا من أخ [فقد نصحت و أشفقت ]ان أراد صاحبي فراق أمير المؤمنين فارقته و خالفته [و كنت أشدّ النّاس عليه ]و أنا بعد خال به و مشير عليه بطاعة أمير المؤمنين و مناصحته و الاقامة معه و في ذلك حظّه و رشده، فقمت من عنده و أردت الرّجوع الى عليّ عليه السّلام لأعلمه الّذي كان، ثمّ اطمأننت الى قول صاحبي فرجعت الى منزلي فبتّ به ثمّ أصبحت فلمّا ارتفع النّهار أتيت أمير المؤمنين عليه السّلام فجلست عنده ساعة و أنا أريد أن احدّثه بالّذي كان من قوله لي على خلوة فأطلت الجلوس فلم يزدد النّاس الاّ كثرة فدنوت منه فجلست وراءه فأصغى اليّ برأسه فأخبرته بما سمعت من الخرّيت و ما قلت لابن عمّه و ما ردّ عليّ فقال عليه السّلام: دعه فان قبل الحقّ و رجع عرفنا ذلك له و قبلناه منه، و ان أبى طلبناه، فقلت: يا أمير المؤمنين فلم لا تأخذه الآن فتستوثق منه ؟- فقال: انّا لو فعلنا هذا لكلّ من نتّهمه من النّاس ملأنا السّجون منهم، و لا أراني يسعني الوثوب على النّاس و الحبس لهم و عقوبتهم حتّى يظهروا لنا الخلاف. قال: فسكتّ عنه و تنحّيت فجلست مع أصحابي ثمّ مكثت ما شاء اللّٰه معهم ثمّ قال لي عليّ عليه السّلام: ادن منّي فدنوت منه ثمّ قال لي مسرّا :اذهب الى منزل الرّجل فأعلم لي ما فعل؟ فانّه قلّ يوم لم يكن يأتيني فيه الاّ قبل هذه السّاعة، قال: فأتيت منزله فإذا ليس في منزله منهم ديّار، فدرت على أبواب دور اخرى كان فيها طائفة اخرى من أصحابه فإذا ليس فيها داع و لا مجيب، فأقبلت الى عليّ عليه السّلام فقال لي حين رآني: أ أمنوا فقطنوا أم جبنوا فظعنوا؟- قلت: بل ظعنوا، قال: أبعدهم اللّٰه كما بعدت ثمود، أما و اللّٰه لو قد أشرعت لهم الأسنّة و صبّت على هامهم السّيوف لقد ندموا، انّ الشّيطان قد استهواهم فأضلّهم و هو غدا متبرّئ منهم و مخلّ عنهم. فقام اليه زياد بن خصفة فقال: يا أمير المؤمنين انّه لو لم يكن من مضرّة هؤلاء الاّ فراقهم إيّانا لم يعظم فقدهم علينا فنأسى عليهم فانّهم قلّما يزيدون في عددنا لو أقاموا معنا و لقلّما ينقصون من عددنا بخروجهم منّا و لكنّا نخاف أن يفسدوا علينا جماعة كثيرة ممّن يقدمون عليهم من أهل طاعتك، فاذن لي في اتّباعهم حتّى أردّهم عليك ان شاء اللّٰه. فقال له عليّ عليه السّلام: اخرج في آثارهم راشدا، فلمّا ذهب ليخرج قال عليه السّلام له: و هل تدري أين توجّه القوم؟- فقال: لا و اللّٰه و لكنّي أخرج فأسأل و أتّبع الأثر، فقال له عليّ عليه السّلام: اخرج - رحمك اللّٰه - حتّى تنزل دير أبي موسى ثمّ لا تبرحه حتّى يأتيك أمري فانّهم ان كانوا قد خرجوا ظاهرين بارزين للنّاس في جماعة فانّ عمّالي ستكتب اليّ بذلك، و ان كانوا متفرّقين مستخفين فذلك أخفى لهم، و سأكتب الى من حولي من عمّالي فيهم. فكتب نسخة واحدة و أخرجها الى العمّال: بسم اللّٰه الرّحمن الرّحيم، من عبد اللّٰه عليّ أمير المؤمنين الى من قرأ كتابي هذا من العمّال: أمّا بعد فانّ رجالا لنا عندهم بيعة خرجوا هرّابا فنظنّهم وجّهوا نحو بلاد البصرة فاسأل عنهم أهل بلادك و اجعل عليهم العيون في كلّ ناحية من أرضك ثمّ اكتب الىّ بما ينتهي إليك عنهم، و السّلام.
زبان ترجمه:

الغارات / ترجمه آیتی ;  ج ۱  ص ۱۲۲

عبد اللّه بن قعين الازدى مى‌گويد:خرّيت بن راشد با على(عليه السّلام)در جنگ صفّين شركت كرده بود.روزى نزد على(عليه السّلام)آمد با سى تن از يارانش كه او را در ميان گرفته بودند.خرّيت در برابر على(عليه السّلام)ايستاد و گفت:به خدا سوگند امر تو را اطاعت نمى‌كنم و پشت سرت نماز نمى‌خوانم و فردا از نزد تو خواهم رفت-اين امر بعد از واقعۀ صفّين و رأى آن دو حكم بود- على(عليه السّلام)گفت:مادرت برايت زارى كند،اگر چنين كنى پيمان خود گسسته‌اى و پروردگارت را معصيت كرده‌اى و جز به خود زيان نرسانده‌اى.حال بگو چرا چنين مى‌كنى‌؟خرّيت گفت:به سبب آن حكميّت و اينكه تو در نصرت حق ناتوانى نشان داده‌اى و به قومى كه بر خود ستم كرده‌اند ميل نموده‌اى.پس از تو بر گشته‌ام و با آنها نيز دشمنم و از هر دو طرف كناره مى‌جويم.
على(عليه السّلام)گفت:واى بر تو،نزد من بيا تا با تو بحث كنم و در سنن مناظره كنم،دريچه‌هاى حق را به رويت بگشايم كه به آنها داناتر از توام،شايد آنچه اكنون منكر آن هستى بشناسى و آنچه ديدگان بصيرتت نمى‌بيند و دربارۀ آنها هيچ نمى‌دانى،نيك بنگرى و بدانى.خريّت گفت:فردا به نزد تو بازمى‌گردم .على(عليه السّلام)گفت:فردا بيا ولى مباد كه شيطان عقلت را بدزدد و تو را حيران سازد و مباد كه انديشۀ بد در تو راه يابد و نادانانى كه حقيقت را نمى‌دانند تو را سبك رأى گردانند.به خدا سوگند اگر از من راهنمايى خواهى و خواهى كه اندرزت دهم و از من بپذيرى آنچه مى‌گويم،راه راست به تو خواهم نمود.خرّيت از نزد على(عليه السّلام)به خانه برگشت.عبد اللّه بن قعين گويد:شتابان از پى او رفتم.مرا در ميان پسر عموهاى او دوستى بود، آهنگ آن كردم كه پسر عمش را ديدار كنم و او را از آنچه خرّيت به امير المؤمنين گفته بود و جوابى كه امير المؤمنين به او داده بود آگاه كنم تا او از پسر عمّ‌ خود بخواهد كه زبانش را نگه دارد و از امير المؤمنين اطاعت كند و نيكخواه او باشد و به او بگويد كه اگر چنين كند،در اين جهان و آن جهان،خير اوست.
گويد:از پى او رفتم تا به منزلش رسيدم.او پيش از من به خانه داخل شده بود.بر در ايستادم.در خانه مردانى بودند كه هنگام گفتگويش با على(عليه السّلام)حضور نداشته بودند.به خدا سوگند،از آنچه به على گفته بود پشيمان نبود و از جوابى كه على به او داده بود عقيده‌اش بر نگشته بود.پس به آنها گفت:اى دوستان تصميم گرفته بودم كه از اين مرد جدا شوم.از نزدش كه بيرون آمدم به اين قصد بودم كه فردا بازهم نزد او روم ولى نپندارم كه چنين كنم، هرگز با او ديدار نخواهم كرد.بيشتر يارانش گفتند:نه،چنين مكن،بلكه ديگر بار با او ديدار كن شايد سخنى گويد كه تو را قانع گرداند و اگر نتوانست تو را قانع كند آنگاه از او جدا شو. خرّيت گفت:بلى،چنين مى‌كنم كه شما مى‌گوييد.
گويد:من اجازه خواستم كه به خانه درآيم،اجازتم دادند.نزد پسر عمّ‌ او-مدرك بن الريّان ناجى-رفتم و او از بزرگان عرب بود.گفتمش:تو را بر من حقى است:برادرى در دين و دوستى كه ميان ماست و حق مسلمان بر مسلمان.پسر عمّت گفت كه به امير المؤمنين چه گفته و چه پاسخ شنيده.با او در خلوت ديدار كن و از تصميمش بازگردان و بگويش كه دست به چه كار بزرگى زده است و من بيم آن دارم كه اگر از امير المؤمنين جدا شود تو را و خودش را و عشيره‌اش را به كشتن دهد.گفت:خدا تو را جزاى خير دهد كه حق برادرى ادا نمودى.اگر خرّيت بخواهد از امير المؤمنين جدا شود من با او مخالفت خواهم كرد و از او پيوند خويش خواهم بريد.اكنون او را به خلوت خواهم خواند و به اطاعت امير المؤمنين دعوت خواهم كرد كه نيكخواه او باشد و در خدمت او.من برخاستم تا به نزد امير المؤمنين بازگردم و از آنچه كرده بودم آگاهش كنم.ولى چون به سخن دوست خود اطمينان كرده بودم به خانۀ خود رفتم و شب را به روز آوردم.بامدادان كه آفتاب بالا آمد نزد امير المؤمنين شدم،باشد كه فرصتى پيش آيد و در خلوت كار خويش به او گزارش كنم ولى هر لحظه بر شمار مردم افزوده مى‌شد به ناچار پيش رفتم و پشت سرش نشستم.سر واپس داشت تا به سخن من گوش دهد.و من هر چه خرّيت و پسر عمّش گفته بودند به عرض رسانيدم.گفت:بگذارش،اگر حق را پذيرفت و بازگرديد ارج او خواهيم داشت و او را خواهيم پذيرفت و اگر نه به طلب او خواهيم فرستاد.گفتم: يا امير المؤمنين،چرا اكنون او را نگيريم و به زندان نكنيم‌؟گفت:اگر بنا باشد كه هر كس را كه مورد اتهام است بگيريم و به زندان كنيم بايد همۀ زندانها را از مردم پر كنيم.من نمى‌توانم مردم را بگيرم و به زندان بفرستم و عقوبت كنم پيش از آنكه مخالفت آشكار كرده باشند.گويد:من خاموش شدم و به ميان ياران خود نشستم.چندى درنگ كردم ديدم كه على(عليه السّلام) مرا به نزديك خود مى‌خواند.نزديكش رفتم.آهسته و راز گونه به من گفت:به خانۀ آن مرد برو و بنگر كه چه مى‌كند،زيرا كمتر روزى بود كه ديرتر از اين به مجلس ما آيد.من به خانۀ او رفتم هيچ كس در آنجا نبود.به خانه‌هاى ديگر سر كشيدم جمعى از يارانش در آن خانه‌ها بودند ولى در آنجاها نشانى از توطئه نديدم.نزد على(عليه السّلام)بازگشتم .چون مرا ديد پرسيد:آيا احساس ايمنى مى‌كنند و مانده‌اند يا ترسيده‌اند و رفته‌اند.گفتم:بلكه ترسيده‌اند و رفته‌اند.گفت: خداوند از رحمت خود دورشان گرداند،همچنان كه قوم ثمود را از رحمت خود دور گردانيد. هنگامى كه نيزه‌ها سينه‌ها و شمشيرها سرهايشان را بشكافد،آن‌گاه پشيمان مى‌شوند.امروز شيطان عقلشان را دزديده است و گمراهشان كرده و فردا از آنها بيزارى مى‌جويد و تنها رهايشان مى‌كند.
زياد بن خصفه[223]بر خاست و گفت:جدا شدن اينان از ما زيانى نيست كه در نظر آيد آنسان كه سبب تأسّف ما شود.بودن آنها چيزى بر ما نيفزايد و رفتنشان چيزى از ما نكاهد ولى از آن مى‌ترسيم كه بسيارى از فرمانبرداران تو را كه با آنان در رابطه‌اند بر ما بشورانند.پس اجازت فرماى كه از پى ايشان روم،شايد-اگر خدا بخواهد-آنان را بازپس گردانم.
على(عليه السّلام)گفت:از پى ايشان برو خداوند تو را پيروز گرداند.
چون زياد خواست كه بيرون رود،على(عليه السّلام)از او پرسيد:مى‌دانى به كدام سوى رفته‌اند؟ گفت:نه،ولى از اين و آن مى‌پرسم و پيشان را مى‌گيرم.على(عليه السّلام)گفت:برو-خداوند بر تو رحمت آرد-تا به دير ابو موسى فرود آيى.در آنجا بمان تا دستور من به تو رسد.زيرا اگر آشكارا با جماعتى خروج كرده باشند،عمّال من به من خواهند نوشت و اگر پراكنده و در نهان دست به توطئه زده‌اند و از چشم عمال من مخفى شده‌اند،دربارۀ آنها خود به ايشان مى‌نويسم.پس نامه‌اى همانند به همه عمال خود نوشت:و آن نامه اين است:
بسم اللّه الرحمن الرحيم از بندۀ خدا على امير المؤمنين به هر كس از عمال من كه اين نامه را بخواند.
اما بعد،گروهى از مردم كه با ما بيعت كرده‌اند،از نزد ما گريخته‌اند،پنداريم كه رهسپار بصره شده‌اند.از اهل بلاد خود دربارۀ آنها سؤال كن و در هر ناحيه از قلمروت جاسوسان و گزارشگران بگمار.هر چه شنيدى به من گزارش نماى. و السلام.

divider