شناسه حدیث :  ۴۴۹۹۹۲

  |  

نشانی :  الغارات  ,  جلد۱  ,  صفحه۱۷۷  

عنوان باب :   الجزء الأول كلام من كلامه عليه السلام خطبة لأمير المؤمنين على - عليه السّلام:

معصوم :  

عن أبي عمرو الكنديّ قال: كنّا ذات يوم عند عليّ - عليه السّلام - فوافق النّاس منه طيب نفس و مزاح فقالوا: يا أمير المؤمنين حدّثنا عن أصحابك، قال: عن أيّ أصحابى؟ قالوا: عن أصحاب محمّد - صلى اللّٰه عليه و آله و سلّم - قال: كلّ أصحاب محمّد أصحابى، فعن أيّهم تسألونني ؟ فقالوا: عن الّذين رأيناك تلطّفهم بذكرك و بالصّلاة عليهم دون القوم، قال: عن أيّهم؟ قالوا: حدّثنا عن عبد اللّٰه بن مسعود، قال: قرأ القرآن و علم السّنّة و كفى بذلك، قالوا: فو اللّٰه ما درينا بقوله: و كفى بذلك، كفى بقراءة القرآن و علم السّنّة أم كفى بعبد اللّٰه، قال: فقلنا: حدّثنا عن أبي ذرّ قال: كان يكثر السّؤال فيعطى و يمنع، و كان شحيحا حريصا على دينه حريصا على العلم الجزم، قد ملئ في وعاء له حتّى امتلأ وعاؤه علما عجز فيه، قالوا: فو اللّٰه ما درينا بقوله: عجز فيه، أعجز عن كشفه ما كان عنده أو عجز عن مسألته؟ قلنا: حدّثنا عن حذيفة بن اليمان، قال: علم أسماء المنافقين و سأل عن المعضلات حين غفل عنها، و لو سألوه لوجدوه بها عالما، قالوا: فحدّثنا عن سلمان الفارسىّ، قال: من لكم بمثل لقمان [الحكيم ]و ذلك امرؤ منّا و إلينا أهل البيت، أدرك العلم الأوّل و أدرك العلم الآخر، و قرأ الكتاب الأوّل و قرأ الكتاب الآخر، بحر لا ينزف ،قلنا: فحدّثنا عن عمّار بن ياسر، قال: ذلك امرؤ خالط اللّٰه الايمان بلحمه و دمه و شعره و بشره حيث زال زال معه، و لا ينبغي للنّار أن تأكل منه شيئا. قلنا: فحدّثنا عن نفسك، قال: مهلا، نهانا اللّٰه عن التّزكية، قال له رجل: فانّ اللّٰه يقول:« وَ أَمّٰا بِنِعْمَةِ رَبِّكَ فَحَدِّثْ ، »قال: فانّي أحدّث بنعمة ربّي، كنت و اللّٰه إذا سألت أعطيت، و إذا سكتّ ابتديت، و انّ تحت الجوانح منّى لعلما جمّا فاسألونى . فقام اليه ابن الكوّاء فقال: يا أمير المؤمنين، فما قول اللّٰه:« وَ اَلذّٰارِيٰاتِ ذَرْواً؟ » قال: الرّياح، ويلك، قال: فما الحاملات « وِقْراً »؟- قال: السّحاب، ويلك، قال: فما الجاريات « يُسْراً »؟- قال: السّفن، ويلك، قال: فما المقسمات « أَمْراً؟ »- قال: الملائكة، ويلك، يقول: ويلك، أي لا تعد الىّ متعنّتا قال، فما« اَلسَّمٰاءِ ذٰاتِ - اَلْحُبُكِ؟- »قال: ذات الخلق الحسن، قال: فما السّواد الّذي في جوف القمر؟ قال: أعمى سأل عن عمياء، ويلك، سل تفقّها و لا تسأل تعنّتا، ويلك سل عمّا يعنيك و دع ما لا يعنيك، قال: و اللّٰه انّ ما سألتك عنه ليعنيني، قال: انّ اللّٰه عزّ و جلّ يقول: « وَ جَعَلْنَا اَللَّيْلَ وَ اَلنَّهٰارَ آيَتَيْنِ فَمَحَوْنٰا آيَةَ اَللَّيْلِ »[هو ]السّواد الّذي في جوف القمر. قال: فما المجرّة؟- قال: يا ويلك سل تفقّها و لا تسأل تعنّتا، يا ويلك سل عمّا يعنيك، قال: فو اللّٰه انّ ما سألتك عنه ليعنيني، قال: انّها شرج السّماء و منها فتحت السّماء بماء منهمر زمن الغرق على قوم نوح، قال: فما قوس قزح؟ قال: ويلك، لا تقل: قوس قزح، فانّ قزح الشّيطان و لكنّها القوس و هي أمان أهل الأرض فلا غرق بعد قوم نوح . قال: فكم بين السّماء و الأرض؟- قال: مدّ البصر و دعوة بذكر اللّٰه فيسمع، لا نقول غير ذلك فاسمع لا أقول غير ذلك . قال: فكم بين المشرق و المغرب؟- قال: مسيرة يوم للشّمس، تطلع من مطلعها فتأتي مغربها، من حدّثك غير ذلك كذبك. قال :فمن الأخسرون أعمالا « اَلَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِي اَلْحَيٰاةِ اَلدُّنْيٰا وَ هُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعاً ؟ » قال: كفرة أهل الكتاب، فانّ أوّليهم كانوا في حقّ فابتدعوا في دينهم فأشركوا بربّهم و هم يجتهدون في العبادة يحسبون أنّهم على شيء فهم الأخسرون أعمالا « اَلَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِي اَلْحَيٰاةِ اَلدُّنْيٰا وَ هُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعاً. » ثمّ رفع صوته و قال: و ما أهل النّهروان غدا منهم ببعيد. قال ابن الكوّاء: لا أتّبع سواك، و لا أسأل غيرك ،قال: إذا كان الأمر إليك فافعل. قال: و انتهى هذا الحديث عن ابن جريج عن رجل و عن زاذان . قال ابن جريج :و أخبرنى غيرهما: أنّه سأله عن« اَلَّذِينَ بَدَّلُوا نِعْمَتَ اَللّٰهِ كُفْراً » قال: دعهم لغيّهم هم قريش، قال: فما ذو القرنين؟- قال: رجل بعثه اللّٰه الى قومه فكذّبوه و ضربوه على قرنه فمات، ثمّ أحياه اللّٰه فبعثه الى قومه فكذّبوه و ضربوه على قرنه فمات ثمّ أحياه اللّٰه فهو ذو القرنين و ضربتاه قرناه. و في غير هذا الحديث: و فيكم مثله .
زبان ترجمه:

الغارات / ترجمه آیتی ;  ج ۱  ص ۶۳

ابو عمرو كندى[94]گويد:روزى نزد على(عليه السّلام)بوديم،مردم آن حضرت را سرخوش و شاد ديدند،پس او را گفتند:يا امير المؤمنين براى ما از اصحاب خود چيزى بگوى.گفت:از كدام يك از اصحابم‌؟گفتند:از اصحاب محمد(صلّى الله عليه و آله).گفت:همۀ اصحاب محمد(صلّى الله عليه و آله) اصحاب من هستند،از كدام يك مى‌پرسيد؟گفتند:از آنها كه مى‌بينيم از ايشان به مهربانى ياد مى‌كنى و بر آنان درود مى‌فرستى.گفت:از آن ميان كدام يك‌؟گفتند:براى ما از عبد اللّه بن مسعود[95]بگوى.
على(عليه السّلام)گفت:عبد اللّه بن مسعود قرآن مى‌خواند و از سنت پيامبر آگاه بود همين و بس. گويند به خدا سوگند-در نيافتيم كه منظور او از«همين و بس»چه بود.آيا منظور او قرآن خواندن و آگاهى از سنت پيامبر بود يا اينكه مى‌گفت دربارۀ ابن مسعود بيش از اين مپرسيد.
گفتيم:از ابو ذر[96]چيزى بگوى:گفت:ابو ذر فراوان سؤال مى‌كرد،گاه رسول اللّه به او پاسخ مى‌داد و گاه پاسخ نمى‌داد.ابو ذر به دينش آزمند بود و به فرا گرفتن علم حريص.آن قدر علم آموخت كه تا پيمانۀ علمش پر شد آن گونه كه از تحمل آن عاجز آمد-به خدا سوگند- در نيافتيم كه منظور او از«عاجز آمد»چه بود،آيا از كشف آنچه در نزد او بود يا از سؤال كردن.
گفتيم:از حذيفة بن يمان[97]بگوى.گفت:نامهاى منافقان را مى‌دانست و از مسائل مشكلى كه ديگران از آن غفلت مى‌ورزيدند سؤال مى‌كرد و هرگاه از آن مسائل از او مى‌پرسيدند،در مى‌يافتند كه آگاه است.
گفتند:از سلمان فارسى[98]بگوى.گفت:او همانند لقمان بود.مردى بود از اهل بيت. دانش پيشينيان و آنان را كه بعد از آنها آمده بودند مى‌دانست،نخستين كتاب آسمانى و آخرين كتاب آسمانى را خوانده بود.دريايى بود بى‌پايان.
گفتيم:از عمار ياسر[99]بگوى.گفت:عمار مردى بود كه ايمان با گوشت و خون و موى و پوست او آميخته بود.به هر جاى كه بود و به هر جاى كه مى‌رفت ايمانش را به همراه داشت و آتش جهنم را نرسد كه به او آسيبى رساند.گفتيم:از خود بگوى.گفت:خداوند ما را از خودستايى منع كرده.
يكى از حاضران گفت:خداى تعالى مى‌گويد:«از نعمت پروردگارت سخن گوى[100]»
گفت:از نعمت پروردگارم مى‌گويم:به خدا سوگند،هر چه از رسول اللّه(صلّى الله عليه و آله)مى‌پرسيدم براى من مى‌گفت.و چون سؤالى نمى‌كردم او خود به تعليم من آغاز مى‌كرد.همانا كه در سينۀ من علم بسيارى است،از من بپرسيد.ابن الكوّاء[101]برخاست و گفت:يا امير المؤمنين معنى اين سخن خداوند چيست:
«وَ اَلذّٰارِيٰاتِ‌ ذَرْواً؟» گفت:واى بر تو،بادها.پرسيد:به چه معنى است: «فَالْحٰامِلاٰتِ‌ وِقْراً؟» گفت:واى بر تو،ابرها.پرسيد: «فَالْجٰارِيٰاتِ‌ يُسْراً» چيست‌؟گفت:واى بر تو.كشتيها. پرسيد: «فَالْمُقَسِّمٰاتِ‌ أَمْراً» يعنى چه‌؟گفت:واى بر تو مراد ملائكه است.على هر بار«واى بر تو»مى‌گفت:يعنى اين سؤالها كه مى‌كنى از روى عناد است.ابن الكوّاء پرسيد: «اَلسَّمٰاءِ ذٰاتِ‌ اَلْحُبُكِ‌» به چه معنى است‌؟على گفت:يعنى داراى آفرينش نيكو.پرسيد:آن سياهى كه در درون ماه است چيست‌؟گفت:واى بر تو،كورى از چيزى ناديدنى مى‌پرسد.اگر پرسى براى فهميدن بپرس نه از روى عناد و از چيزى بپرس كه تو را به كار آيد و واگذار هر چه را كه به كارت نمى‌آيد.ابن الكوّاء گفت:به خدا سوگند آنچه از تو مى‌پرسم به كارم مى‌آيد.على گفت:خداى عزّ و جل گويد:«ما شب و روز را دو آيت از آيات خدا قرار داديم.آيت شب را تاريك گردانيديم[102]»سياهى درون ماه اين است.پرسيد: كهكشان چيست‌؟على(عليه السّلام)گفت:واى بر تو.اگر مى‌پرسى براى فهميدن بپرس نه از روى عناد و از چيزى بپرس كه به كارت آيد و واگذار هر چه را كه به كارت نمى‌آيد.ابن الكوّاء گفت:به خدا سوگند،آنچه از تو مى‌پرسم به كارم مى‌آيد.على(عليه السّلام)گفت:اين شكاف آسمان است.در زمان نوح آسمان از اينجا گشاده شد و بر قوم نوح آب فرو ريخت.پرسيد: قوس قزح چيست‌؟على(عليه السّلام)گفت:مگوى قوس قزح،كه قزح شيطان است.آن كمانى است كه امان است براى مردم زمين كه بعد از قوم نوح هرگز در آب غرق نشوند.
ابن الكوّاء پرسيد:فاصلۀ ميان آسمان و زمين چند است‌؟على(عليه السّلام)گفت:به قدر كشش يك نگاه و به همان اندازه كه صداى كسى در راه است كه به دعا خدا را ياد مى‌كند و خدا مى‌شنود.جز اين مقدار نمى‌گويم،بشنو،بيش از اين نمى‌گويم.
ابن الكوّاء پرسيد:فاصلۀ ميان مشرق و مغرب چقدر است‌؟على(عليه السّلام)گفت:مسير يك روز خورشيد.از خاستنگاهش كه طلوع مى‌كند،تا آنجا كه فرو مى‌نشيند،هر كس تو را جز اين بگويد،دروغ گفته است.ابن الكوّاء پرسيد:اينان چه كسانى هستند كه در اين آيه از آنان ياد شده:«بگو آيا شما را آگاه كنيم كه كردار چه كسانى بيش از همه به زيانشان بود؟آنهايى كه كوشششان در زندگى دنيا تباه شد ولى پنداشتند كارى نيكو مى‌كنند[103].»على(عليه السّلام)گفت:كافران اهل كتابند كه پيشينيان آنها بر راه راست بودند.پس در دين خود بدعت آوردند و به پروردگارشان شرك ورزيدند.اينان در عبادت مى‌كوشند ولى پندارند كه كارى مى‌كنند و از عبادتشان سودى حاصل مى‌كنند و حال آنكه،از همه زيانكارترند.آرى،«كوشششان در زندگى دنيا تباه شد و مى‌پنداشتند كارى نيكو مى‌كنند.»
سپس على بانگ بر داشت:و فردا اهل نهروان از اينان چندان دور نيستند.
ابن الكوّاء گفت:جز از تو پيروى نمى‌كنيم و جز از تو از ديگر كس نمى‌پرسيم.على(عليه السّلام) گفت:اگر كار به دست توست چنين كن.اين پايان سخنى است كه ابن جريح[104]از زادان و مرد ديگرى روايت مى‌كند.و هم ابن جريح گويد جز زادان و آن مرد كسى ديگرى مرا گفت كه:
ابن الكوّاء پرسيد چه كسانى هستند كه«نعمت خدا را به كفر بدل كردند[105]؟»على(عليه السّلام) گفت:آنان را در گمراهيشان واگذار،ايشان قريش بودند.
پرسيد:ذو القرنين كيست‌؟على(عليه السّلام)گفت:مردى بود كه خدا او را بر قومش مبعوث كرد. مردم دعوتش را دروغ شمردند و ضربتى بر يك طرف سرش زدند و او از آن ضربت بمرد. خداوند بار ديگر زنده‌اش كرد،و به سوى قومش به رسالت فرستاد،بازهم دعوتش دروغ شمردند و ضربتى بر طرف ديگر سرش زدند و او از آن ضربت بمرد.سپس خداوند او را زنده كرد.اين پيامبر ذو القرنين نام گرفت زيرا بر دو جانب سرش ضربت آمده بود.
در جاى ديگرى اين روايت نقل شده و اين عبارت را افزوده دارد كه:در ميان شما هم كسى هست كه چنين باشد.

divider