شناسه حدیث :  ۴۴۹۹۷۰

  |  

نشانی :  الغارات  ,  جلد۱  ,  صفحه۱۰۴  

عنوان باب :   الجزء الأول سيرته عليه السّلام في نفسه

معصوم :  

حدّثنا عبد اللّٰه بن بلج البصريّ عن أبى بكر بن عيّاش عن أبى حصين عن مختار التّمّار [عن أبى مطر ]و كان رجلا من أهل البصرة قال: كنت أبيت في مسجد الكوفة و أبول في الرّحبة و آكل الخبز بزقّ البقّال فخرجت ذات يوم أريد بعض أسواقها فإذا بصوت بى فقال: يا هذا ارفع إزارك فانّه أنقى لثوبك و أتقى لربّك، قلت: من هذا؟ فقيل لي: هذا أمير المؤمنين عليّ بن أبى - طالب عليه السّلام فخرجت أتبعه و هو متوجّه الى سوق الإبل، فلمّا أتاها وقف في وسط السّوق فقال: يا معشر التّجّار إيّاكم و اليمين الفاجرة فانّها تنفق السّلعة و تمحق البركة. ثمّ أتى سوق الكرابيس فإذا هو برجل وسيم فقال: يا هذا عندك ثوبان بخمسة دراهم؟ فوثب الرّجل فقال: نعم يا أمير المؤمنين؛ فلمّا عرفه مضى عنه و تركه، فوقف على غلام فقال له: يا غلام عندك ثوبان بخمسة دراهم؟ قال: نعم عندي ثوبان؛ أحدهما أخير من الآخر؛ واحد بثلاثة و الآخر بدرهمين، قال: هلمّهما، فقال: يا قنبر خذ الّذي بثلاثة، قال: أنت أولى به يا أمير المؤمنين؛ تصعد المنبر و تخطب النّاس، فقال: يا قنبر أنت شابّ و لك شرّة الشّباب و أنا أستحيي من ربّي أن أتفضّل عليك لأنّي سمعت رسول اللّٰه - صلّى اللّٰه عليه و آله و سلّم - يقول: ألبسوهم ممّا تلبسون و أطعموهم ممّا تأكلون، ثمّ لبس القميص و مدّ يده في ردنه فإذا هو يفضل عن أصابعه فقال: يا غلام اقطع هذا الفضل فقطعه، فقال الغلام: هلمّه أكفّه يا شيخ، فقال: دعه كما هو فانّ الأمر أسرع من ذلك .
زبان ترجمه:

الغارات / ترجمه آیتی ;  ج ۱  ص ۴۴

مردى از مردم بصره به نام ابو مطر گويد:من در مسجد كوفه مى‌خوابيدم و براى قضاى حاجت به رحبه مى‌رفتم و از بقال نان مى‌گرفتم.روزى به قصد بازار بيرون آمدم كسى مرا صدا زد كه اى مرد،دامن فراچين تا هم جامه‌ات پاكيزه‌تر ماند و هم براى پروردگارت پرهيزكارى كرده باشى.پرسيدم:اين مرد كيست‌؟گفتند:امير المؤمنين على بن ابى طالب(عليه السّلام) است.از پى او رفتم.به بازار شترفروشان مى‌رفت.چون به بازار رسيد،ايستاد و گفت:اى جماعت فروشندگان از سوگند دروغ بپرهيزيد،كه سوگند خوردن اگر كالا را به فروش برساند،بركت را از ميان مى‌برد.
آنگاه به بازار كرباس‌فروشان رفت.بر دكانى مردى نشسته بود خوش‌روى،على(عليه السّلام)او را گفت:دو جامه مى‌خواهم كه به پنج درهم بيرزد.مرد به ناگاه از جاى بر جست و گفت: فرمانبردارم يا امير المؤمنين.چون فروشنده او را شناخته بود،از او چيزى نخريد و به جاى ديگر رفت.به پسرى رسيد.گفت:اى پسر دو جامه مى‌خواهم به پنج درهم.پسر گفت:دو جامه دارم آنكه بهتر از ديگرى است،به سه درهم مى‌دهم و آن ديگر را دو درهم.على(عليه السّلام)گفت: آنها را بياور و قنبر را گفت:آنكه به سه درهم مى‌ارزد از آن تو.گفت:براى شما مناسب‌تر است كه به منبر مى‌رويد و براى مردم سخن مى‌گوييد.على(عليه السّلام)گفت:نه،تو جوانى و در تو شور جوانى است.من از پروردگارم شرم دارم كه خود را بر تو برترى دهم،كه از رسول- اللّه(صلّى الله عليه و آله)شنيده‌ام كه:«زيردستان را همان پوشانيد كه خود مى‌پوشيد و همان خورانيد كه خود مى‌خوريد.»آنگاه جامه را بر تن كرد و دست در آستين كرد،از انگشتانش افزون بود.گفت: اى پسر اين تكه را ببر.پسر ببريد و گفت:اى پير مرد بگذار لبه‌اش را بدوزم.على(عليه السّلام)گفت: همان گونه كه هست رهايش كن كه شتاب در كار بيش از اينهاست.

divider