شناسه حدیث :  ۴۴۹۹۲۳

  |  

نشانی :  الغارات  ,  جلد۱  ,  صفحه۳۳  

عنوان باب :   الجزء الأول في استنفاره - عليه السّلام - الناس

معصوم :  

حدّثنا محمّد قال: حدّثنا الحسن قال: حدّثنا إبراهيم قال: حدّثنا إبراهيم بن عمرو بن المبارك البجليّ قال: حدّثنى أبى عن بكر بن عيسى قال: حدّثنى مالك بن أعين عن زيد بن وهب : أنّ عليّا - عليه السّلام - قال للنّاس و هو أوّل كلام له بعد النّهروان و أمور الخوارج الّتي كانت فقال: يا أيّها النّاس استعدّوا الى عدوّ في جهادهم القربة من اللّٰه و طلب الوسيلة اليه، حيارى عن الحقّ لا يبصرونه، و موزعين بالكفر و الجور لا يعدلون به، جفاة عن الكتاب، نكب عن الدّين، يعمهون في الطّغيان، و يتسكّعون في غمرة الضّلال، ف« أَعِدُّوا لَهُمْ مَا اِسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ وَ مِنْ رِبٰاطِ اَلْخَيْلِ » و توكّلوا على اللّٰه« وَ كَفىٰ بِاللّٰهِ وَلِيًّا وَ كَفىٰ بِاللّٰهِ نَصِيراً . » قال: فلم ينفروا و لم ينتشروا، فتركهم أيّاما حتّى أيس من أن يفعلوا، فدعا رءوسهم و وجوههم فسألهم عن رأيهم و ما الّذي يثبّطهم ،فمنهم المعتلّ و منهم المنكر و أقلّهم النّشيط فقام فيهم ثانية فقال: عباد اللّٰه ما لكم إذا أمرتكم أن تنفروا« اِثّٰاقَلْتُمْ إِلَى اَلْأَرْضِ أَ رَضِيتُمْ بِالْحَيٰاةِ اَلدُّنْيٰا مِنَ اَلْآخِرَةِ » ثوابا؟! و بالذّلّ و الهوان من العزّ خلفا؟! أو كلّما ناديتكم الى الجهاد دارت أعينكم كأنّكم من الموت في سكرة يرتج عليكم فتبكمون؛ فكأنّ قلوبكم مألوسة فأنتم لا تعقلون، و كأنّ أبصاركم كمه فأنتم لا تبصرون، للّٰه أنتم.!؟ ما أنتم الاّ اسود الشّرى في الدّعة و ثعالب روّاغة حين تدعون ، ما أنتم بركن يصال به ، و لا زوافر عزّ يعتصم اليها، لعمر اللّٰه لبئس حشاش نار الحرب أنتم، انّكم تكادون و لا تكيدون، و تنتقص أطرافكم و لا تتحاشون، و لا ينام عنكم و أنتم في غفلة ساهون، انّ أخا الحرب اليقظان، أودى من غفل، و يأتى الذّلّ من وادع ،غلب المتخاذلون و المغلوب مقهور و مسلوب . أمّا بعد فانّ لي عليكم حقّا و لكم عليّ حقّ، فأمّا حقّى عليكم فالوفاء بالبيعة و النّصح لي في المشهد و المغيب، و الاجابة حين أدعوكم، و الطّاعة حين آمركم، و انّ حقّكم عليّ النّصيحة لكم ما صحبتكم، و التّوفير عليكم، و تعليمكم كيلا - تجهلوا، و تأديبكم كي تعلموا، فان يرد اللّٰه بكم خيرا تنزعوا عمّا أكره و ترجعوا الى ما أحبّ، تنالوا ما تحبّون و تدركوا ما تأملون .
زبان ترجمه:

الغارات / ترجمه آیتی ;  ج ۱  ص ۲۹

زيد بن وهب[21]گويد:على عليه السلام به مردم گفت-و اين نخستين سخن او بعد از جنگ نهروان و كار خوارج بود-اى مردم آمادۀ پيكار با دشمنى شويد كه جهاد با آن موجب تقرّب به خداست.مردمى حيرت‌زدگانند و حق را نمى‌بينند،از كفر و جور الهام گرفته‌اند و تركش نمى‌گويند.از كتاب خدا دورى گزيده‌اند و از دين رخ بر تافته و در طغيان سر گردانند و در گرداب ضلالت غوطه‌ورند.«و در برابر آنها تا مى‌توانيد نيرو و اسبان سوارى آماده كنيد[22]»و بر خداى توكل كنيد«دوستى خدا شما را كفايت خواهد كرد و يارى او شما را بسنده است[23].»
بازهم از جاى نجنبيدند و قدم در راه جهاد ننهادند روزى چند آنان را به حال خود رها كرد تا از اقدامشان نوميد گرديد.آن‌گاه سران و بزرگانشان را بخواست و پرسيد كه عاقبت چه خواهند كرد و به چه سبب بر زمين چسبيده‌اند و نمى‌جنبند.برخى خويشتن به بيمارى زدند و برخى از جنگ ناخشنودى نشان دادند.تنها،اندكى از آنان آمادۀ پيكار بودند.على بار ديگر بر خاست و سخن گفتن آغاز كرد كه:
اى بندگان خدا،شما را چه مى‌شود كه چون فرمان حركت به آوردگاه مى‌دهم«گويى به زمين مى‌چسبيد.آيا به جاى زندگى اخروى به زندگى دنيا راضى شده‌ايد[24]؟»و از ثواب آخرت روى‌گردان گشته‌ايد و ذلّت و خوارى را جانشين عزّت كرده‌ايد؟چرا هر بار كه شما را به جهاد فرا مى‌خوانم«چشمانتان به دوران مى‌افتد آن سان كه گويى در لحظۀ بازپسين حيات هستيد[25].»زبانتان از دهشت بند مى‌رود و از سخن گفتن بازمى‌مانيد و دلهايتان چون دلهاى ديوانگان مى‌شود و هيچ تعقل نتوانيد.چشمانتان به چشم كوران ماند و از ديدن بازمانيد.شما را به خدا،چه مردمانيد؟چون زمان صلح و آسودگى باشد چونان شيران شرزه لاف مى‌زنيد و چون به پيكارتان بخوانند چون روباهان حيلت جوى اين سو و آن سو مى‌گريزيد.شما نه آن ستون استواريد كه بر آن تكيه توان داد و نه از آن ياران كه به ياريشان اعتماد توان كرد.به خدا سوگند شما افروختن تنور جنگ را ناباب‌ترين هيزميد.فريب مى‌خوريد و ياراى فريبتان نيست،هر چه داريد از شما مى‌ربايند و خم به ابرو نمى‌آوريد.دشمن بيدار در كمين شماست و شما در غفلت و بى‌خبرى هستيد و حال آنكه جنگجويان را بيدارى و هشيارى سزد كه آنكه بى‌خبرى گزيند هلاك شود و آنكه از جهاد تن زند به خوارى افتد.آنان كه يكديگر فرو گذارند مغلوب شوند و مغلوب مقهور است و غارت شده.
اما بعد،مرا بر شما حقى است و شما را نيز بر من حقى است.حقى كه من بر شما دارم يكى اين است كه به بيعتى كه با من كرده‌ايد وفا كنيد و در حضور و غيبت،نيكخواه من باشيد و چون شما را فرا مى‌خوانم پاسخم گوييد و چون فرمانتان مى‌دهم فرمان بريد.و اما حقى كه شما بر من داريد اين است كه تا زمانى كه همراه شمايم نيكخواه شما باشم و وظيفۀ شما را از بيت المال نيك ادا كنم و تعليمتان دهم تا نادان نمانيد و تأديبتان كنم تا تجربت اندوزيد.خداوند زمانى خير خويش به شما ارزانى دارد كه از آنچه مرا ناخوش آيد دست بازداريد و اعمالتان بر وفق مراد و ميل من باشد،آنگاه آنچه دوست مى‌داريد به دست خواهيد آورد و به آنچه آرزوى آن در دل مى‌پروريد خواهيد رسيد.

divider