شناسه حدیث :  ۴۴۹۸۷۲

  |  

نشانی :  اللهوف علی قتلی الطفوف  ,  جلد۱  ,  صفحه۲۰۹  

عنوان باب :   المسلك الثالث في الأمور المتأخرة عن قتله صلوات الله عليه

معصوم :   امام سجاد (علیه السلام)

وَ حَدَّثَ مَوْلًى لَهُ أَنَّهُ بَرَزَ يَوْماً إِلَى اَلصَّحْرَاءِ قَالَ فَتَبِعْتُهُ فَوَجَدْتُهُ قَدْ سَجَدَ عَلَى حِجَارَةٍ خَشِنَةٍ فَوَقَفْتُ وَ أَنَا أَسْمَعُ شَهِيقَهُ وَ بُكَاءَهُ وَ أَحْصَيْتُ عَلَيْهِ أَلْفَ مَرَّةٍ يَقُولُ: لاَ إِلَهَ إِلاَّ اَللَّهُ حَقّاً حَقّاً لاَ إِلَهَ إِلاَّ اَللَّهُ تَعَبُّداً وَ رِقّاً لاَ إِلَهَ إِلاَّ اَللَّهُ إِيمَاناً وَ تَصْدِيقاً وَ صِدْقاً ▀ ثُمَّ رَفَعَ رَأْسَهُ مِنْ سُجُودِهِ وَ إِنَّ لِحْيَتَهُ وَ وَجْهَهُ قَدْ غُمِرَا بِالْمَاءِ مِنْ دُمُوعِ عَيْنَيْهِ فَقُلْتُ يَا سَيِّدِي أَ مَا آنَ لِحُزْنِكَ أَنْ يَنْقَضِيَ وَ لِبُكَائِكَ أَنْ يَقِلَّ فَقَالَ لِي وَيْحَكَ إِنَّ يَعْقُوبَ بْنَ إِسْحَاقَ بْنِ إِبْرَاهِيمَ كَانَ نَبِيّاً اِبْنَ نَبِيٍّ لَهُ اِثْنَا عَشَرَ اِبْناً فَغَيَّبَ اَللَّهُ وَاحِداً مِنْهُمْ فَشَابَ رَأْسُهُ مِنَ اَلْحُزْنِ وَ اِحْدَوْدَبَ ظَهْرُهُ مِنَ اَلْغَمِّ وَ ذَهَبَ بَصَرُهُ مِنَ اَلْبُكَاءِ وَ اِبْنُهُ حَيٌّ فِي دَارِ اَلدُّنْيَا وَ أَنَا رَأَيْتُ أَبِي وَ أَخِي وَ سَبْعَةَ عَشَرَ مِنْ أَهْلِ بَيْتِي صَرْعَى مَقْتُولِينَ فَكَيْفَ يَنْقَضِي حُزْنِي وَ يَقِلُّ بُكَائِي .
زبان ترجمه:

آهی سوزان بر مزار شهیدان ;  ج ۱  ص ۲۱۰

از امام صادق عليه السّلام روايت شده است كه فرمود: زين العابدين بر پدرش چهل سال گريست و در اين مدت روزها را روزه داشت و شبها بعبادت بر پا بوده هنگام افطار كه ميرسيد خدمتگزارش غذا و آب حضرت را مى‌آورد و در مقابل‌اش ميگذاشت و عرض ميكرد: آقا بفرمائيد ميل كنيد. ميفرمود: فرزند رسول خدا گرسنه كشته شد. فرزند رسول خدا تشنه كشته شد آنقدر اين جمله‌ها را تكرار ميكرد و ميگريست تا غذايش ار آب ديدگانش تر ميشد و آب آشاميدني حضرت با اشگش مى‌آميخت حال آن حضرت چنين بود تا بخداى عزّ و جلّ‌ پيوستسپس سر از سجده‌اش برداشت محاسن و صورتش غرق در آب بود از اشگ چشمش عرض كردم: آقاى من وقت آن نرسيده كه روزگار اندوهت پايان پذيرد و گريه‌ات كاهش يابد؟ بمن فرمود واى بر تو يعقوب بن اسحق بن ابراهيم پيغمبر و پيغمبر زاده بود و دوازده فرزند داشت خداوند يكى از فرزندانش را پنهان كرد موى سرش از اندوه فراق سفيد گشت و از غم، كمرش خم شد و از گريه، ديده‌اش نابينا با اينكه فرزندش در همين دنيا بوده و زنده ولى من پدرم و برادرم و هيفده تن از فاميلم را كشته و بروى زمين افتاده ديدم چگونه روزگار اندوهم سر آيد و گريه‌ام بكاهد من اينك به آن حضرات اشاره نموده و اشعارى بهمين مناسبت آورده

divider

الهوف / ترجمه میرابوطالبی ;  ج ۱  ص ۲۰۵

خادمى به نقل از امام مى‌گفت: روزى امام به صحرا رفت و من در پى وى بودم، دريافتمش كه بر بستر سنگى خشن به سجده رفت، من ايستادم و بانگ گريه‌اش را مى‌شنيدم و شمردم كه هزار بار در سجده گفت: «لا اله الاّ اللّٰه حقّا حقّا لا اله الاّ اللّٰه تعبّدا و رقّا لا اله الاّ اللّٰه ايمانا و تصديقا». . بعد سر از سجده برداشت در حالى كه چهره و محاسن وى غرقۀ در اشك بود. گفتمش: مولاى من، آيا زمان آن نرسيده كه اندوهت پايان گرفته اشكت رو به نقصان نهد! به من فرمود: واى بر تو، يعقوب بن اسحاق بن ابراهيم عليهم السّلام پيامبر بود و پيامبرزاده و نوۀ پيامبرو داراى دوازده پسر، خداى سبحان يك پسر را از ديد او پنهان كرد، موى سرش از اندوه سپيد و پشتش از غم و همّ‌ خميده و از گريه نابينا گرديد، با آن كه پسرش زنده بود، و من با چشم خود ديدم كه پدر و برادرم و هفده نفر از اهل بيتم به شهادت رسيدند، پس چگونه اندوهم پايان پذيرفته و اشكم رو به كاهش نهد!

divider

غم نامه کربلا ;  ج ۱  ص ۲۲۷

يكى از غلامان امام سجّاد عليه السّلام روايت كرد،روزى آن حضرت به سوى بيابان رفت،من به دنبال او رفتم تا اينكه ديدم آن حضرت پيشانى بر روى يك سنگ سخت نهاد و به سجده رفت،و من در كنار او ايستادم، صداى ناله و گريه‌اش را مى‌شنيدم،شمردم هزار بار در سجده اين ذكر را خواند: لا اله الاّ اللّٰه حقّا حقّا،لا اله الاّ اللّٰه تعبّدا و رقّا،لا اله الاّ اللّٰه ايمانا و صدقا. حقا و تحقيقا معبودى جز خداى يكتا و بى‌همتا نيست،آن معبود يكتا و بى‌همتا را از روى ايمان و صدق عبادت و بندگى مى‌كنم سپس سر از سجده برداشت،ديدم محاسن و صورتش غرق از آب اشك چشمش بود،عرض كردم:«اى مولاى من!آيا وقت آن نرسيده كه حزن و اندوه تو به پايان برسد؟و از گريه‌ات كاسته شود؟» امام سجّاد عليه السّلام فرمود:«واى بر تو،يعقوب بن اسحاق بن ابراهيم عليه السّلام يكى از پيامبران و پسر پيامبر بود،دوازده پسر داشت،خداوند يكى از آن پسرانش(يوسف)را از نظر او غايب كرد،از اندوه و غم فراق او، موى سرش سفيد شد،كمرش خم گرديد،و بر اثر گريۀ بسيار نابينا شد،با اينكه آن پسر در همين دنيا زنده بود،ولى من پيكرهاى پاره پارۀ پدر و هفده نفر از بستگانم را در قتلگاه افتاده ديدم،بنا بر اين چگونه اندوه من تمام شود و از گريه‌ام كاسته گردد؟»

divider