شناسه حدیث :  ۴۴۹۸۶۸

  |  

نشانی :  اللهوف علی قتلی الطفوف  ,  جلد۱  ,  صفحه۱۷۲  

عنوان باب :   المسلك الثالث في الأمور المتأخرة عن قتله صلوات الله عليه

معصوم :   امام حسین (علیه السلام) ، پيامبر اکرم (صلی الله علیه و آله)

فَرَوَى اِبْنُ لَهِيعَةَ وَ غَيْرُهُ حَدِيثاً أَخَذْنَا مِنْهُ مَوْضِعَ اَلْحَاجَةِ قَالَ: كُنْتُ أَطُوفُ بِالْبَيْتِ فَإِذَا بِرَجُلٍ يَقُولُ اَللَّهُمَّ اِغْفِرْ لِي وَ مَا أَرَاكَ فَاعِلاً فَقُلْتُ لَهُ يَا عَبْدَ اَللَّهِ اِتَّقِ اَللَّهَ وَ لاَ تَقُلْ مِثْلَ ذَلِكَ فَإِنَّ ذُنُوبَكَ لَوْ كَانَتْ مِثْلَ قَطْرِ اَلْأَمْطَارِ وَ وَرَقِ اَلْأَشْجَارِ فَاسْتَغْفَرْتَ اَللَّهَ غَفَرَهَا لَكَ فَإِنَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ قَالَ فَقَالَ لِي تَعَالَ حَتَّى أُخْبِرَكَ بِقِصَّتِي فَأَتَيْتُهُ فَقَالَ اِعْلَمْ أَنَّا كُنَّا خَمْسِينَ نَفَراً مِمَّنْ سَارَ مَعَ رَأْسِ اَلْحُسَيْنِ عَلَيْهِ السَّلاَمُ إِلَى اَلشَّامِ فَكُنَّا إِذَا أَمْسَيْنَا وَضَعْنَا اَلرَّأْسَ فِي تَابُوتٍ وَ شَرِبْنَا اَلْخَمْرَ حَوْلَ اَلتَّابُوتِ فَشَرِبَ أَصْحَابِي لَيْلَةً حَتَّى سَكِرُوا وَ لَمْ أَشْرَبْ مَعَهُمْ فَلَمَّا جَنَّ اَللَّيْلُ سَمِعْتُ رَعْداً وَ رَأَيْتُ بَرْقاً فَإِذَا أَبْوَابُ اَلسَّمَاءِ قَدْ فُتِحَتْ وَ نَزَلَ آدَمُ عَلَيْهِ السَّلاَمُ وَ نُوحٌ وَ إِبْرَاهِيمُ وَ إِسْمَاعِيلُ وَ إِسْحَاقُ وَ نَبِيُّنَا مُحَمَّدٌ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ عَلَيْهِمْ أَجْمَعِينَ وَ مَعَهُمْ جَبْرَئِيلُ وَ خَلْقٌ مِنَ اَلْمَلاَئِكَةِ فَدَنَا جَبْرَئِيلُ مِنَ اَلتَّابُوتِ - ▀ وَ أَخْرَجَ اَلرَّأْسَ وَ ضَمَّهُ إِلَى نَفْسِهِ وَ قَبَّلَهُ ثُمَّ كَذَلِكَ فَعَلَ اَلْأَنْبِيَاءُ كُلُّهُمْ وَ بَكَى اَلنَّبِيُّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ عَلَى رَأْسِ اَلْحُسَيْنِ عَلَيْهِ السَّلاَمُ وَ عَزَّاهُ اَلْأَنْبِيَاءُ وَ قَالَ لَهُ جَبْرَئِيلُ عَلَيْهِ السَّلاَمُ يَا مُحَمَّدُ إِنَّ اَللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى أَمَرَنِي أَنْ أُطِيعَكَ فِي أُمَّتِكَ فَإِنْ أَمَرْتَنِي زَلْزَلْتُ بِهِمُ اَلْأَرْضَ وَ جَعَلْتُ« عٰالِيَهٰا سٰافِلَهٰا » كَمَا فَعَلْتُ بِقَوْمِ لُوطٍ فَقَالَ اَلنَّبِيُّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ لاَ يَا جَبْرَئِيلُ فَإِنَّ لَهُمْ مَعِي مَوْقِفاً بَيْنَ يَدَيِ اَللَّهِ ثُمَّ جَاءَ اَلْمَلاَئِكَةُ نَحْوَنَا لِيَقْتُلُونَا فَقُلْتُ اَلْأَمَانَ اَلْأَمَانَ يَا رَسُولَ اَللَّهِ فَقَالَ اِذْهَبْ فَلاَ غَفَرَ اَللَّهُ لَكَ .
زبان ترجمه:

آهی سوزان بر مزار شهیدان ;  ج ۱  ص ۱۷۲

ابن لهيعة و ديگرى حديثى روايت كرده است كه ما از آن حديث همان مقدار كه نيازمنديم نقل ميكنيم گويد: بطواف خانۀ كعبه بودم كه ديدم مردى ميگويد: بار الها مرا بيامرز و گمان ندارم كه بيامرزى، او را گفتم: اى بندۀ خدا از خدا بپرهيز و چنين سخن بر زبان ميار، كه اگر بشمارۀ قطره‌هاى باران و برگ درختان گناه داشته باشى و از خدا آمرزش بخواهى خدايت مى‌آمرزد كه او آمرزنده و مهربان است گويد: مرا گفت بيا تا سر گذشت خودم را براى تو بيان كنم بهمراهش رفتم، پس گفت: بدان كه من جزو همان پنجاه نفرى بودم كه سر بريدۀ حسين را بشام ميبرديم برنامه چنين بود كه چون شب ميشد سر را در صندوقى مينهاديم و خود بر گرد آن نشسته و بشرا بخوارى و ميگسارى ميپرداختيم شبى رفقاى من همگى مى‌خورده و مست شده بودند و من نخورده بودم چون تاريكى شب همه جا را فرا گرفت صداى رعدى شنيدم و برقى درخشيد، ديدم كه درهاى آسمان گشوده شد و آدم و نوح و ابراهيم و اسماعيل و اسحق و پيغمبر ما محمّد صلّى اللّٰه عليه و آله و عليهم اجمعين فرود آمدند و جبرئيل و جمعى از فرشتگان نيز بهمراه‌شان بودند جبرئيل بنزديك صندوق آمد و سر را بيرون آورد و بر سينه گرفت و بوسيدش سپس پيغمبران همگى چنين كردند رسول خدا بر بالين سر بريده گريه كرد و پيغمبران حضرتش را تسليت عرض نمودند جبرئيل بآن حضرت عرض كرد اى محمّد، خداى تبارك و تعالى بمن دستور فرموده است كه شما هر امرى در بارۀ امّت بفرمائيد من اجرا كنم اگر دستور ميفرمائيد تا زمين را بلرزش در آورم و زير و رويش كنم چنانچه بقوم لوط‍‌ نمودم رسول خدا فرمود: نه اى جبرئيل آنان را با من بروز قيامت در پيشگاه الهى موقفى است پس فرشتگان بسوى ما آمدند تا ما را بكشند من گفتم يا رسول اللّٰه امان، امان، فرمود: برو كه خدايت نيامرزد.

divider

الهوف / ترجمه میرابوطالبی ;  ج ۱  ص ۱۸۳

ابن لهيعه حديثى را آورده كه ما به قدر ضرورت از آن گرفتيم، گويد: به طواف كعبه بودم كه به مردى برخوردم كه مى‌گفت: خداوندا مرا بيامرز و نمى‌بينم كه بيامرزيم. بدو گفتم: اى بندۀ خدا از خدا بترس و چنين مگو، چه اگر گناهانت چون قطرات باران يا برگ بر درختان زياد باشد، و از خدا آمرزش بخواهى خدا مى‌آمرزيدت، زيرا او غفور و رحيم است. به من گفت: نزديك بيا تا قصه‌ام را به تو بگويم، نزدش رفتم، گفت: بدان كه ما پنجاه نفر بوديم كه با رأس مبارك حسين به شام رفتيم، شب كه مى‌شد سر را در ميان تابوتى مى‌نهاديم، و در پيرامون آن به ميگسارى مى‌پرداختيم، شبى يارانم ميگسارى كرده مست شدند و من آن شب نخوردم، چون پردۀ سياهى شب فرو افتاد رعد و برقى برخاست كه ديدم درهاى آسمان گشوده گشت، و آدم و نوح و ابراهيم و اسحاق و اسماعيل و پيامبر ما محمّد صلّى اللّٰه عليه و آله و عليهم أجمعين به همراه جبرئيل و جمعى از فرشتگان فرود آمدند. جبرئيل به تابوت نزديك شد و سر انور را از تابوت بدر آورده و به سينه گرفته و بوسيدش، و تمام انبياء نيز چنان كردند، و پيامبر بر سر حسين گريست و انبياء وى را تعزيت و تسليت گفتند. جبرئيل عرضه داشت: اى محمّد، خداى متعال فرمانم داد كه در بارۀ امّتت از تو پيروى كنم، اگر امر كنى زمين را به لرزه در آورده و بالايش را به پايين فرو برم آن گونه كه با قوم لوط‍‌ كردم. پيامبر صلّى اللّٰه عليه و آله فرمود: نه اى جبرئيل، چه مرا با اينان موقفى است در نزد خدا .بعد گروهى از فرشتگان آمدند و گفتند: خدا ما را مأمور كشتن اين پنجاه نفر كرده است، پيامبر فرمود: مأموريت خود را انجام دهيد، با حربه به پنجاه نفر زدند، يكى از آنان قصد من كرد تا حربه‌اى بر من بنوازد، گفتم: يا رسول اللّٰه الامان، فرمود: برو خدايت نيامرزد،

divider

غم نامه کربلا ;  ج ۱  ص ۱۹۱

ابن لهيعه[عبد اللّٰه بن لهيعۀ حضرمى مصرى از نويسندگان حديث]و ديگران حديثى را نقل كنند كه در اينجا نظر شما را به قسمتى از آن حديث كه شايستۀ ذكر است جلب مى‌كنيم: ابن لهيعه مى‌گويد:مشغول طواف كعبه خانۀ خدا بودم ناگاه مردى را ديدم كه مى‌گفت:«اللّهم اغفر لي و ما اراك فاعلا،خدايا مرا بيامرز ولى گمان ندارم كه مرا بيامرزى.» نزد او رفتم و به او گفتم:«اى بندۀ خدا،از خدا بترس و اين گونه دعا نكن،همانا گناه تو اگر به اندازۀ قطره‌هاى باران،و برگهاى درختان باشد،و تو توبه كنى،خداوند آنها را مى‌آمرزد،چرا كه خدا آمرزيدۀ بسيار و مهربان است.» او گفت:نزديك من بيا تا داستانم را براى تو بازگو نمايم،نزديكش رفتم،گفت:بدان كه ما پنجاه نفر بوديم كه سر امام حسين عليه السّلام را(از كوفه)به سوى شام مى‌برديم،وقتى كه شب فرا رسيد،سر را در ميان صندوقى مى‌گذاشتيم و در كنار آن صندوق شراب مى‌خورديم،يك شب همراهان من شراب خوردند و مست شدند،ولى من شراب نخوردم،هنگامى كه آخرهاى شب شد،رعد و برق رخ داد ناگاه ديدم درهاى آسمان گشوده شد و حضرات آدم،نوح،ابراهيم،اسحاق، اسماعيل و پيامبر ما محمّد صلى اللّٰه عليه و آله و سلم همراه جبرئيل و گروهى از فرشتگان به زمين آمدند،جبرئيل نزديك صندوق رفت،و سر امام حسين عليه السّلام را برداشت و بوسيد و به خود چسبانيد،سپس پيامبران چنين كردند، پيامبر صلى اللّٰه عليه و آله و سلم گريه كرد،پيامبران به او تسليت گفتند. جبرئيل به پيامبر اسلام صلى اللّٰه عليه و آله و سلم عرض كرد:«اى محمّد!خداوند به من فرمان داده كه در مورد امّتت از تو پيروى كنم،اگر امر كنى زمين را براى آنها به لرزه درآورم و زير و رو كنم،چنين كنم،همان گونه كه نسبت به قوم لوط‍‌ چنين كردم.» پيامبر صلى اللّٰه عليه و آله و سلم فرمود:«نه اى جبرئيل!زيرا در روز قيامت در پيشگاه خدا مرا با اين دشمنان حسابى هست.» سپس فرشتگان نزد ما آمدند تا ما را بكشند،به رسول خدا صلى اللّٰه عليه و آله و سلم توجّه كردم و گفتم:«الامان اى رسول خدا!»فرمود:«برو خدا تو را نيامرزد.»

divider