شناسه حدیث :  ۴۴۹۸۴۷

  |  

نشانی :  اللهوف علی قتلی الطفوف  ,  جلد۱  ,  صفحه۲۱  

عنوان باب :   المسلك الأول في الأمور المتقدمة على القتال

معصوم :   امام حسین (علیه السلام) ، پيامبر اکرم (صلی الله علیه و آله)

قَالَ: وَ كَانَ اَلنَّاسُ يَتَعَاوَدُونَ ذِكْرَ قَتْلِ اَلْحُسَيْنِ عَلَيْهِ السَّلاَمُ وَ يَسْتَعْظِمُونَهُ وَ يَرْتَقِبُونَ قُدُومَهُ فَلَمَّا تُوُفِّيَ مُعَاوِيَةُ بْنُ أَبِي سُفْيَانَ لَعَنَهُ اَللَّهُ وَ ذَلِكَ فِي كَتَبَ يَزِيدُ إِلَى▀ اَلْوَلِيدِ بْنِ عُتْبَةَ وَ كَانَ أَمِيرَ اَلْمَدِينَةِ يَأْمُرُهُ بِأَخْذِ اَلْبَيْعَةِ عَلَى أَهْلِهَا عام[عَامَّةً]وَ خَاصَّةً عَلَى اَلْحُسَيْنِ عَلَيْهِ السَّلاَمُ وَ يَقُولُ لَهُ إِنْ أَبَى عَلَيْكَ فَاضْرِبْ عُنُقَهُ وَ اِبْعَثْ إِلَيَّ بِرَأْسِهِ فَأَحْضَرَ اَلْوَلِيدُ مَرْوَانَ وَ اِسْتَشَارَهُ فِي أَمْرِ اَلْحُسَيْنِ عَلَيْهِ السَّلاَمُ فَقَالَ إِنَّهُ لاَ يَقْبَلُ وَ لَوْ كُنْتُ مَكَانَكَ لَضَرَبْتُ عُنُقَهُ فَقَالَ اَلْوَلِيدُ لَيْتَنِي لَمْ أَكُ شَيْئاً مَذْكُوراً ثُمَّ بَعَثَ إِلَى اَلْحُسَيْنِ عَلَيْهِ السَّلاَمُ فَجَاءَهُ فِي ثَلاَثِينَ رَجُلاً مِنْ أَهْلِ بَيْتِهِ وَ مَوَالِيهِ فَنَعَى اَلْوَلِيدُ إِلَيْهِ مَوْتَ مُعَاوِيَةَ وَ عَرَضَ عَلَيْهِ اَلْبَيْعَةَ لِيَزِيدَ فَقَالَ أَيُّهَا اَلْأَمِيرُ إِنَّ اَلْبَيْعَةَ لاَ تَكُونُ سِرّاً وَ لَكِنْ إِذَا دَعَوْتَ اَلنَّاسَ غَداً فَادْعُنَا مَعَهُمْ. فَقَالَ مَرْوَانُ لاَ تَقْبَلْ أَيُّهَا اَلْأَمِيرُ عُذْرَهُ وَ مَتَى لَمْ يُبَايِعْ فَاضْرِبْ عُنُقَهُ فَغَضِبَ اَلْحُسَيْنُ عَلَيْهِ السَّلاَمُ ثُمَّ قَالَ وَيْلٌ لَكَ يَا اِبْنَ اَلزَّرْقَاءِ أَنْتَ تَأْمُرُ بِضَرْبِ عُنُقِي كَذَبْتَ وَ اَللَّهِ▀ وَ لَؤُمْتَ ثُمَّ أَقْبَلَ عَلَى اَلْوَلِيدِ فَقَالَ أَيُّهَا اَلْأَمِيرُ إِنَّا أَهْلُ بَيْتِ اَلنُّبُوَّةِ وَ مَعْدِنُ اَلرِّسَالَةِ وَ مُخْتَلَفُ اَلْمَلاَئِكَةِ وَ بِنَا فَتَحَ اَللَّهُ وَ بِنَا خَتَمَ اَللَّهُ وَ يَزِيدُ رَجُلٌ فَاسِقٌ شَارِبُ اَلْخَمْرِ قَاتِلُ اَلنَّفْسِ اَلْمُحَرَّمَةِ مُعْلِنٌ بِالْفِسْقِ وَ مِثْلِي لاَ يُبَايِعُ بِمِثْلِهِ وَ لَكِنْ نُصْبِحُ وَ تُصْبِحُونَ وَ نَنْظُرُ وَ تَنْظُرُونَ أَيُّنَا أَحَقُّ بِالْخِلاَفَةِ وَ اَلْبَيْعَةِ ثُمَّ خَرَجَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ. فَقَالَ مَرْوَانُ لِلْوَلِيدِ عَصَيْتَنِي فَقَالَ وَيْحَكَ إِنَّكَ أَشَرْتَ إِلَيَّ بِذَهَابِ دِينِي وَ دُنْيَايَ وَ اَللَّهِ مَا أُحِبُّ أَنَّ مُلْكَ اَلدُّنْيَا بِأَسْرِهَا لِي وَ أَنَّنِي قَتَلْتُ حُسَيْناً وَ اَللَّهِ مَا أَظُنُّ أَحَداً يَلْقَى اَللَّهَ بِدَمِ اَلْحُسَيْنِ عَلَيْهِ السَّلاَمُ إِلاَّ وَ هُوَ خَفِيفُ اَلْمِيزَانِ لاَ▀ يَنْظُرُ اَللَّهُ إِلَيْهِ وَ لاَ يُزَكِّيهِ وَ لَهُ عَذَابٌ أَلِيمٌ. قَالَ وَ أَصْبَحَ اَلْحُسَيْنُ عَلَيْهِ السَّلاَمُ فَخَرَجَ مِنْ مَنْزِلِهِ يَسْتَمِعُ اَلْأَخْبَارَ فَلَقِيَهُ مَرْوَانُ فَقَالَ لَهُ يَا أَبَا عَبْدِ اَللَّهِ إِنِّي لَكَ نَاصِحٌ فَأَطِعْنِي تُرْشَدْ فَقَالَ اَلْحُسَيْنُ عَلَيْهِ السَّلاَمُ وَ مَا ذَاكَ قُلْ حَتَّى أَسْمَعَ فَقَالَ مَرْوَانُ إِنِّي آمُرُكَ بِبَيْعَةِ يَزِيدَ بْنِ مُعَاوِيَةَ فَإِنَّهُ خَيْرٌ لَكَ فِي دِينِكَ وَ دُنْيَاكَ فَقَالَ اَلْحُسَيْنُ عَلَيْهِ السَّلاَمُ « إِنّٰا لِلّٰهِ وَ إِنّٰا إِلَيْهِ رٰاجِعُونَ » وَ عَلَى اَلْإِسْلاَمِ اَلسَّلاَمُ إِذْ قَدْ بُلِيَتِ اَلْأُمَّةُ بِرَاعٍ مِثْلِ يَزِيدَ وَ لَقَدْ سَمِعْتُ جَدِّي رَسُولَ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ يَقُولُ اَلْخِلاَفَةُ مُحَرَّمَةٌ عَلَى آلِ أَبِي سُفْيَانَ وَ طَالَ اَلْحَدِيثُ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ مَرْوَانَ حَتَّى اِنْصَرَفَ مَرْوَانُ وَ هُوَ غَضْبَانُ .
زبان ترجمه:

آهی سوزان بر مزار شهیدان ;  ج ۱  ص ۲۴

راوى گفت: مردم هم‌چنان گفتگوى كشته شدن حسين را بر زبانها داشتند و با ديدۀ عظمت و احترام بحسين نگريسته و مقدمش را گرامى ميداشتند چون معاوية بن ابى سفيان بسال شصت از هجرت از دنيا رفت، يزيد، كه لعنت‌هاى خدا بر او باد، بوليد بن عتبه كه فرماندار مدينه بود نامه‌اى نوشت و دستورش داد كه از همۀ اهل مدينه و بويژه از حسين بيعت بگيرد، و اضافه كرد كه اگر حسين عليه السّلام از بيعت كردن خوددارى نمود گردنش را با شمشير بزن و سر بريده‌اش را به نزد من بفرست، وليد پس از دريافت حكم، مروان را خواست و در بارۀ حسين با او مشورت كرد، مروان گفت: حسين بيعت بر يزيد را نخواهد پذيرفت و اگر من بجاى تو بودم گردنش را ميزدم وليد گفت: اى كاش كه من از سر حدّ عدم پاى باقليم وجود نگذاشته بودم، سپس، كس نزد حسين عليه السّلام فرستاد و آن حضرت بهمراه سى نفر از افراد خانواده‌اش و دوستانش به نزد وليد آمد وليد خبر مرگ معويه را بحسين داد و پيشنهاد بيعت بر يزيد را بحسين عليه السّلام نمود حسين عليه السّلام فرمود: اى امير بيعت پنهانى نتيجه‌اى ندارد فردا كه همه مردم را براى بيعت دعوت خواهى نمود ما را نيز با آنان دعوت نما.مروان گفت: اى امير اين پيشنهاد را نپذير، و اگر بيعت نميكند گردنش را بزن، حسين عليه السّلام چون اين سخن بشنيد خشمناك شد، و فرمود واى بر تو اى پسر زن كبود چشم، تو دستور ميدهى كه گردن مرا بزنند؟ بخدا قسم دروغ ميگوئى و پست فطرتى خود را ظاهر ميسازى. سپس روى بوليد نمود و فرمود: امير. ما خاندان پيغمبر و كان رسالتيم آستانۀ ما محل آمد و شد فرشتگان است دفتر وجود بنام ما باز شد و دائرۀ كمال بما ختم گرديده است و يزيد مردى است گنهكار و ميگسار و آدم كش و خيانت پيشۀ بيشرم و رو و هم چون منى بچنين كسى بيعت نخواهد نمود ولى باش تا صبح كنيم و شما نيز صبح كنيد ما درين كار بدقّت بنگريم شما نيز بنگريد كه كدام يك از ما بخلافت و بيعت سزاوارتر است حسين عليه السّلام اين بگفت و از مجلس وليد بيرون شد.مروان بوليد گفت: دستور مرا اجرا نكردى‌؟ گفت: واى بر تو، راه از دست رفتن دين و دنياى مرا بمن نمودى بخدا سوگند كه دوست ندارم همۀ روى زمين را مالك باشم و حسين عليه السّلام را بكشم بخدا سوگند گمان ندارم كسى كه بخون حسين دست بيالايد و خدا را ملاقات كند مگر اينكه ميزان عملش سبك خواهد بود و خداوند بر او نظر رحمت نخواهد كرد و او را از پليدى گناه پاك نخواهد ساخت و شكنجۀ دردناكى براى او آماده است.راوى گفت: چون صبح دميد حسين عليه السّلام از خانۀ خويش بيرون آمد تاخير تازه‌اى بشنود. مروان را ديد، مروان عرض كرد: يا ابا عبد اللّٰه من خير خواه تو هستم مرا اطاعت كن تا نجات يابى! حسين عليه السّلام فرمود: خير خواهى تو چيست‌؟ بگو تا بشنوم، مروان گفت من بتو ميگويم كه بيزيد بن معاويه بيعت كنى كه هم بنفع دين تو است و هم بسود دنيايتحسين عليه السّلام فرمود: انّا للّٰه و انّا اليه راجعون، چه مصيبتى بالاتر از اين كه مسلمانان بسرپرستى هم‌چون يزيد دچار شدند پس بايد با اسلام وداع نمود كه از من جدّم رسول خدا صلى اللّٰه عليه و آله و سلّم شنيدم كه ميفرمود: خلافت بر فرزندان ابى سفيان حرام است، گفتگو ميان حسين و مروان بطول انجاميد، تا آنجا كه مروان با حالتى بر آشفته و خشمگين بازگشت.

divider

الهوف / ترجمه میرابوطالبی ;  ج ۱  ص ۸۷

گويند: و مردم را ذكر شهادت حسين عليه السّلام عادت شده بود و بزرگش شمرده رسيدن آن را چشم مى‌كشيدند. در سال 60 هجرى كه معاوية بن ابى سفيان هلاك گرديد، فرزندش يزيد بن معاوية بن ابى سفيان به امير مدينه وليد بن عتبة نامه نوشت و فرمانش داد تا از مردم مدينه بويژه حسين بن على عليهما السّلام برايش بيعت گيرد و در صورت امتناع حسين گردنش را زده، سرش را براى وى بفرستد.وليد مروان بن حكم را براى مشورت در امر حسين عليه السّلام احضار نمود. مروان گفت: حسين بيعت نمى‌كند و اگر من جاى تو بودم گردنش را مى‌زدم. وليد گفت: اى كاش مادر مرا نزادى، و من هرگز نبودم. سپس در پى حسين عليه السّلام فرستاد، حضرت با سى نفر از اهل بيت و دوستان نزد او رفت، وليد خبر مرگ معاويه را بداد و بيعت با يزيد را به وى عرضه نمود. فرمود: اى امير، بيعت كه سرّى نيست، مردم را كه فرا خواندى مرا نيز دعوت كن. مروان گفت: اى امير! عذرش را مپذير و در صورت امتناع گردنش را بزن. حسين عليه السّلام خشمگين شد و فرمود: واى بر تو اى پسر زرقاء تو امر به زدن گردنم مى‌كنى دروغ گفتى و به خدا كه پستى ورزيدى. بعد رو به وليد كرد و فرمود:«اى امير! ما اهل بيت نبوّت و معدن رسالت، و خانۀ ما جايگاه رفت و آمد فرشتگان است،خدا به ما افتتاح و اختتام فرمود، و يزيد مردى فاسق و شارب الخمر، و قاتل و خونريز جانهاى محرّمه است و با اين همه تباهيها شايستگى منزلت خلافت را ندارد، و شخصى چون من با چون اويى بيعت نكند، و ليكن بامداد فردا پشت و روى كار را مى‌نگريم كه كدام يك از ما شايستۀ خلافت و بيعت است. و آنگاه امام عليه السّلام بيرون رفت، مروان به وليد گفت: توصيۀ مرا به كار نزدى. وليد گفت: واى بر تو، در اين مشورت خواستى دين و دنيايم را از دست بدهم. به خدا دوست ندارم كه سلطنت دنيا از آن من باشد و دستم به خون حسين آلوده گردد، به خدا گمان ندارم كسى خداى را ملاقات كند و خون حسين عليه السّلام بر گردنش باشد جز آن كه خفيف الميزان بوده و خدايش در قيامت نظر رحمت به وى نفرموده و گرفتار عذاب دردناك خواهد بود. بامداد فردا حسين عليه السّلام براى استماع اخبار از منزلش بدر آمد و با مروان برخورد. مروان گفت: اى ابا عبد اللّٰه. نصيحتى كنمت از من بشنو و بپذير. فرمود:«آن چيست‌؟ بگو تا بشنوم». گفت: تو را فرمان بيعت با يزيد امير المؤمنين مى‌دهم، چه براى دين و دنيايت بهتر است. حسين عليه السّلام فرمود: (« إِنّٰا لِلّٰهِ‌ وَ إِنّٰا إِلَيْهِ‌ رٰاجِعُونَ‌ »، و على الاسلام السّلام اذ قد بليت الامّة براع مثل يزيد، و لقد سمعت جدّى رسول اللّٰه يقول: الخلافة محرّمة على آل ابى سفيان). ،بنا بر اين آنگاه كه امت گرفتار راعى‌اى چون يزيد گردد بايد فاتحۀ اسلام را خواند. به تحقيق از جدم رسول اللّٰه شنيدم كه فرمود: خلافت بر آل ابى سفيان حرام است.سخن بين حسين عليه السّلام و مروان تا آن جا ادامه يافت كه مروان[1] با خشم بازگشت.

divider

غم نامه کربلا ;  ج ۱  ص ۴۹

پس از آن كه پيامبر صلى اللّٰه عليه و آله و سلم از قتل حسين عليه السّلام خبر داد،زبان مردم مدينه همواره در گفتگوى شهادت حسين عليه السّلام حركت مى‌كرد،و آنها با نظر عظمت به حسين عليه السّلام مى‌نگريستند،و مقدمش را گرامى مى‌داشتند.تا اينكه معاويه پسر ابو سفيان در سال 60 هجرى از دنيا رفت و يزيد(كه لعنتهاى خدا بر او باد) نامه‌اى براى فرماندار مدينه وليد بن عتبه نوشت،كه معاويه فلان وقت از دنيا رفت،به تو فرمان مى‌دهيم كه از همۀ مردم مدينه به خصوص از حسين عليه السّلام براى خلافت من بيعت بگير،و اگر حسين عليه السّلام از بيعت كردن سرباز زد،با شمشير گردنش را بزن،و سر بريده‌اش را نزد من بفرست.وليد مروان را به حضور طلبيد تا در اين مورد با او مشورت كند،پس از آنكه براى مروان نامۀ يزيد را خواند،و بيعت گرفتن با حسين عليه السّلام را مطرح كرد،مروان گفت:حسين عليه السّلام هرگز بيعت با يزيد را نمى‌پذيرد، اگر من به جاى تو بودم گردنش را مى‌زدم.وليد(كه نسبتا آدم خوش نفسى بود)گفت:«اى كاش من به طور كلّى لباس هستى نمى‌پوشيدم،تا اين پيشنهاد را نشنوم.» سپس وليد براى حسين عليه السّلام پيام فرستاد و او را به مقرّ فرماندارى فراخواند،امام حسين عليه السّلام با سى نفر از خاندان و غلامانش نزد وليد آمدند،وليد خبر مرگ معاويه را به امام حسين عليه السّلام گزارش داد و بيعت با يزيد را از آن حضرت درخواست كرد. امام حسين عليه السّلام در پاسخ وليد چنين فرمود: «اى امير!بيعت كردن لا بد در حضور مردم انجام مى‌گيرد،هنگامى كه فردا مردم را دعوت كردى مرا نيز با آنها دعوت كن.»مروان كه در آنجا حاضر بود به وليد گفت:«اى امير!عذر حسين عليه السّلام را نپذير هم اكنون اگر بيعت نمى‌كند گردنش را بزن.» حسين عليه السّلام خشمگين شد و به مروان فرمود:«اى واى بر تو اى پسر زرقا تو فرمان مى‌دهى كه گردن من زده شود،سوگند به خدا دروغ مى‌گويى و سرشت پليد خود را آشكار مى‌كنى.»سپس به وليد رو كرد و فرمود:«اى امير!ما خاندان پيامبر صلى اللّٰه عليه و آله و سلم و كانون رسالت هستيم و آستانۀ ما محل رفت و آمد فرشتگان است،دفتر هستى به وسيلۀ ما باز مى‌شود و صراط‍‌ كمال به وسيلۀ ما ختم مى‌گردد،يزيد مردى فاسق شرابخوار،آدم‌كش و جنايتكار آشكار و گستاخ است« و مثلى لا يبايع بمثله. ،شخصى مثل من با فردى مثل او بيعت نمى‌كند.»ولى صبر كن تا صبح فرا رسد،ما با دقّت در اين موضوع بينديشيم كه كداميك از ما سزاوار خلافت و اخذ بيعت هستيم.» آنگاه امام حسين عليه السّلام از نزد وليد خارج شد. مروان به وليد گفت:چرا دستور مرا كه همان گردن زدن باشد؟اجرا نكردى وليد گفت:«واى بر تو،تو خواستى دين و دنياى مرا به باد دهى، سوگند به خدا من دوست ندارم كه همۀ دنيا را مالك شوم در عوض دستم به خون حسين عليه السّلام آغشته باشد،سوگند به خدا گمان ندارم كسى دستش را به خون حسين عليه السّلام بيالايد و با خدا ملاقات كند مگر اينكه ميزان عملش سبك است،و خداوند در قيامت او را به خودش واگذارد، و او را از پليدى گناه پاك نسازد،و براى او عذاب دردناكى خواهد بود.»صبح آن شب امام حسين عليه السّلام از خانه بيرون آمد تا خبر تازه‌اى بشنود، مروان با آن حضرت ملاقات كرد و به امام گفت:«من خير خواه تو هستم،از من پيروى كن تا نجات يابى.» امام حسين عليه السّلام فرمود:سخنت چيست‌؟بگو تا بشنوم. مروان گفت:«من به تو امر مى‌كنم تا با امير مؤمنان يزيد بيعت كنى، اگر چنين كنى براى دنيا و آخرت تو بهتر است.»امام حسين عليه السّلام فرمود: « إِنّٰا لِلّٰهِ‌ وَ إِنّٰا إِلَيْهِ‌ رٰاجِعُونَ‌ »،و على الاسلام السّلام،اذ قد بليت الامّة براع مثل يزيد،و لقد سمعت جدّى رسول اللّٰه صلى اللّٰه عليه و آله و سلم يقول:الخلافة محرّمة على آل ابى سفيان. ،همۀ ما از خداييم و به سوى او بازمى‌گرديم،اگر با يزيد بيعت كنم بايد آخرين وداع را از اسلام بنمايم(و از اسلام جدا گردم)زيرا اسلام به رهبرى مانند يزيد گرفتار شده،و من از جدّم رسول خدا صلى اللّٰه عليه و آله و سلم شنيدم مى‌فرمود: عهده‌دارى خلافت بر دودمان ابو سفيان حرام است. بين امام حسين عليه السّلام و مروان سخن به دراز كشيد و سرانجام مروان در حالى كه به شدّت ناراحت و خشمگين بود از امام جدا شد. مؤلّف گويد:پس از بررسى‌هاى لازم براى ما روشن است كه امام حسين عليه السّلام از سرانجام حركتش آگاهى داشت،و وظيفه‌اش همان بود كه با اطمينان خاطر به آن اقدام كرد،دلايل نقلى پيرامون آگاهى آن حضرت از ماجراى خونين كربلا فراوان است از جمله: 1-گروهى كه من نام آنها را در كتاب«غياث سلطان الورى»ذكر كرده‌ام به من خبر دادند،كه شيخ صدوق رحمة اللّٰه در كتاب امالى،از مفضّل بن عمر نقل كرده

divider