شناسه حدیث :  ۴۴۰۹۴۷

  |  

نشانی :  کلیات حدیث قدسی  ,  جلد۱  ,  صفحه۱۷۲  

عنوان باب :   الباب الثامن فيما ورد في شأن داود عليه السلام

معصوم :   امام باقر (علیه السلام) ، حديث قدسی

وَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ جَمِيعاً عَنِ اِبْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ أَبِي حَمْزَةَ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ قَالَ: إِنَّ دَاوُدَ سَأَلَ رَبَّهُ أَنْ يُرِيَهُ قَضِيَّةً مِنْ قَضَايَا اَلْآخِرَةِ، فَأَوْحَى اَللَّهُ إِلَيْهِ: يَا دَاوُدُ ، إِنَّ اَلَّذِي سَأَلْتَنِي لَمْ أُطْلِعْ عَلَيْهِ أَحَداً مِنْ خَلْقِي وَ لاَ يَنْبَغِي أَنْ يَقْضِيَ بِهِ أَحَدٌ غَيْرِي. قَالَ: فَلَمْ يَمْنَعْهُ أَنْ عَادَ فَسَأَلَ ذَلِكَ ثَلاَثَ مَرَّاتٍ، فَأَتَاهُ جَبْرَائِيلُ فَقَالَ: يَا دَاوُدُ ، لَقَدْ سَأَلْتَ رَبَّكَ شَيْئاً لَمْ يَسْأَلْهُ أَحَدٌ مِنْ خَلْقِهِ، وَ لاَ يَنْبَغِي أَنْ يَقْضِيَ بِهِ أَحَدٌ غَيْرُهُ، قَدْ أَجَابَ اَللَّهُ دَعْوَتَكَ وَ أَعْطَاكَ مَا سَأَلْتَ. يَا دَاوُدُ ، إِنَّ أَوَّلَ خَصْمَيْنِ يَرِدَانِ عَلَيْكَ غَداً اَلْقَضِيَّةُ فِيهِمَا مِنْ قَضَايَا اَلْآخِرَةِ. فَلَمَّا أَصْبَحَ دَاوُدُ جَلَسَ فِي مَجْلِسِ اَلْقَضَاءِ أَتَاهُ شَيْخٌ مُتَعَلِّقٌ بِشَابٍّ وَ فِي يَدِ اَلشَّابِّ عُنْقُودٌ مِنْ عِنَبٍ، فَقَالَ اَلشَّيْخُ: يَا نَبِيَّ اَللَّهِ، إِنَّ هَذَا دَخَلَ بُسْتَانِي وَ خَرَّبَ كَرْمِي، وَ هَذَا اَلْعُنْقُودُ أَخَذَهُ بِغَيْرِ إِذْنِي، فَقَالَ دَاوُدُ لِلشَّابِّ: مَا تَقُولُ؟ فَأَقَرَّ اَلشَّابُّ أَنَّهُ فَعَلَ ذَلِكَ. فَأَوْحَى اَللَّهُ إِلَى دَاوُدَ : إِنِّي كَشَفْتُ لَكَ قَضِيَّةً مِنْ قَضَايَا اَلْآخِرَةِ، فَقَضَيْتُ بِهَا بَيْنَ اَلشَّيْخِ وَ اَلْغُلاَمِ، لَمْ يَحْتَمِلْهَا قَلْبُكَ وَ لَمْ يَرْضَ بِهَا قَوْمُكَ. يَا دَاوُدُ ، هَذَا اَلشَّيْخُ اِقْتَحَمَ عَلَى أَبِي هَذَا اَلْغُلاَمِ فِي بُسْتَانِهِ فَقَتَلَهُ وَ اِغْتَصَبَ بُسْتَانَهُ وَ أَخَذَ مِنْهُ أَرْبَعِينَ أَلْفَ دِرْهَمٍ فَدَفَنَهَا فِي جَانِبِ بُسْتَانِهِ فَادْفَعْ إِلَى اَلشَّابِّ سَيْفاً وَ مُرْهُ أَنْ يَضْرِبَ عُنُقَ اَلشَّيْخِ، وَ اِدْفَعْ إِلَيْهِ اَلْبُسْتَانَ، وَ مُرْهُ أَنْ يَحْفِرَ فِي مَوْضِعِ كَذَا وَ كَذَا فَيَأْخُذَ مَالَهُ. قَالَ: فَفَزِعَ دَاوُدُ وَ جَمَعَ إِلَيْهِ عُلَمَاءَ أَصْحَابِهِ وَ أَخْبَرَهُمْ بِالْخَبَرِ وَ أَمْضَى اَلْقَضِيَّةَ عَلَى مَا أَوْحَى اَللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِلَيْهِ.
زبان ترجمه:

کلیات حدیث قدسی ;  ج ۱  ص ۱۷۳

و از على بن ابراهيم از پدرش از عده‌اى از اصحاب ما از سهل بن زياد و همه اينها از ابن محبوب از ابو حمزه از ابو جعفر عليه السلام نقل كرده كه حضرت فرمود: داود عليه السلام از خداوند تقاضا كرد كه يكى از حوادث جهان آخرت را به وى نشان دهد. خطاب آمد: اى داود، اين موضوع را من به احدى از بندگانم نشان نمى دهم و نبايد كسى غير از من به آنها آگاه باشد. بعد باز هم داود سه مرتبه اين درخواست را از خداوند متعال نمود، تا اين كه جبرئيل نازل شد و به داود گفت: اى داود، تو از خداوند چيزى را خواسته‌اى كه تاكنون احدى از بندگان خداوند چنين درخواست را نكرده‌اند و سزاوار هم نيست كه كسى غير از خداوند به قضايا آگاه شود. ولى خداوند دعوت تو را اجابت كرد و آنچه را كه خواسته بودى به تو عنايت كرده است. اى داود، فردا صبح دو نفر به نزد تو مى‌آيند تا در ميان آنها قضاوت كنى. هنگامى كه صبح شد و داود در مجلس قضاوت نشست، پيرمردى از در وارد شد و با خود جوانى را مى‌كشيد و در دست آن جوان يك خوشه انگور بود. پيرمرد به داود گفت: اى پيامبر خدا، اين جوان داخل تاكستان من شده و انگورهاى مرا خراب كرده و اين خوشه انگور را بدون اجازه من برداشته است. داود عليه السلام رو به جوان كرده گفت: در مقابل ادعاى اين پيرمرد چه مى‌گويى‌؟ جوان اقرار كرد كه اين كار را كرده است. در همان هنگام خداوند به داود وحى فرمود: اى داود، من يكى از قضاياى آخرت را براى تو كشف مى‌كنم و تو بواسطه كشف قبلى ميان پيرمرد و جوان داورى كردى، هم خودت نتوانستى آن داورى را تحمل كنى و هم قومتان آن را قبول نكردند. حالا هم اى داود، اين پيرمرد شاكى، مدتى قبل به بستان پدر اين جوان تجاوز كرد و پدرش را در همان باغ كشت و بستان پدر او را غصب كرد و چهل هزار درهم پول از او گرفت و او را در كنار همان بستان دفن نمود. پس شمشير به دست اين جوان بده و به او امر كن گردن اين پيرمرد را بزند و بعد برود فلان محل باغ را بكند و مالش را هم از آنجا در بياورد. حضرت فرمود: داود از اين وحى به وحشت افتاد، علما و ياران خود را دور هم جمع كرد و وحى خداوند را به آنان گفت و ماجرا را هم طبق دستور خداوند انجام داد.

divider