شناسه حدیث :  ۴۴۰۶۰۶

  |  

نشانی :  الإنصاف فی النص علی الأئمة الإثنی عشر علیهم السلام  ,  جلد۱  ,  صفحه۲۹۵  

عنوان باب :   باب الصاد الحادي و مائتان معاني الأخبار -

معصوم :  

اَلصَّقْرُ بْنُ أَبِي دُلَفَ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيٍّ قَالَ: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ مُوسَى بْنِ اَلْمُتَوَكِّلِ قَالَ: حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ عَبْدِ اَللَّهِ بْنِ أَحْمَدَ اَلْمَوْصِلِيِّ عَنِ اَلصَّقْرِ بْنِ أَبِي دُلَفَ قَالَ: لَمَّا حَمَلَ اَلْمُتَوَكِّلُ سَيِّدَنَا أَبَا اَلْحَسَنِ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ جِئْتُ أَسْأَلُ عَنْ خَبَرِهِ، قَالَ: فَنَظَرَ إِلَيَّ اَلرَّزَّاقِيُّ وَ كَانَ حَاجِباً لِلْمُتَوَكِّلِ فَأُومِئَ إِلَيَّ أَنِ اُدْخُلْ عَلَيْهِ فَدَخَلْتُ إِلَيْهِ فَقَالَ: يَا صَقْرُ مَا شَأْنُكَ؟ فَقُلْتُ خَيْراً أَيُّهَا اَلْأُسْتَاذُ، فَقَالَ: اُقْعُدْ فَأَخَذَنِي مَا تَقَدَّمَ وَ مَا تَأَخَّرَ وَ قُلْتُ: أَخْطَأْتُ فِي اَلْمَجِيءِ قَالَ: فَأَوْجَأَ عَنْهُ اَلنَّاسَ ثُمَّ قَالَ لِي: مَا شَأْنُكَ؟ وَ مِمَّ جِئْتَ؟ قُلْتُ لِخَبَرٍ مَا، قَالَ: لَعَلَّكَ جِئْتَ تَسْأَلُ عَنْ خَبَرِ مَوْلاَكَ؟ فَقُلْتُ: وَ مَنْ مَوْلاَيَ؟ مَوْلاَيَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ قَالَ: اُسْكُتْ مَوْلاَكَ هُوَ اَلْحَقُّ تَخْشَى ▀ مِنِّي فَإِنِّي عَلَى مَذْهَبِكَ، فَقُلْتُ: اَلْحَمْدُ لِلَّهِ فَقَالَ: تُحِبُّ أَنْ تَرَاهُ؟ فَقُلْتُ: نَعَمْ فَقَالَ: اِجْلِسْ حَتَّى يَخْرُجَ صَاحِبُ اَلْبَرِيدِ مِنْ عِنْدِهِ، قَالَ: فَجَلَسْتُ، فَلَمَّا خَرَجَ مِنْ عِنْدِهِ قَالَ لِغُلاَمِهِ: خُذْ بِيَدِ اَلصَّقْرِ فَأَدْخِلْهُ إِلَى اَلْحُجْرَةِ اَلَّتِي فِيهَا اَلْعَلَوِيُّ اَلْمَحْبُوسُ وَ خَلِّ بَيْنَهُ وَ بَيْنَهُ، قَالَ: فَأَدْخَلَنِي اَلْحُجْرَةَ وَ أُومِئَ إِلَى بَيْتٍ، فَدَخَلْتُ فَقَالَ: فَإِذَا هُوَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ جَالِسٌ عَلَى صَدْرِ حَصِيرٍ وَ بِحِذَاهُ قَبْرٌ مَحْفُورٌ، قَالَ: فَسَلَّمْتُ عَلَيْهِ فَرَدَّ عَلَيَّ ثُمَّ أَمَرَنِي بِالْجُلُوسِ، ثُمَّ قَالَ لِي: يَا صَقْرُ مَا أَتَى بِكَ؟ قُلْتُ: سَيِّدِي جِئْتُ أَتَعَرَّفُ خَبَرَكَ، ثُمَّ نَظَرْتُ إِلَى اَلْقَبْرِ فَبَكَيْتُ فَنَظَرَ إِلَيَّ فَقَالَ: يَا صَقْرُ لاَ عَلَيْكَ لَنْ يَصِلُوا إِلَيْنَا بِسُوءٍ، فَقُلْتُ اَلْحَمْدُ لِلَّهِ ثُمَّ قُلْتُ: يَا سَيِّدِي حَدِيثٌ يُرْوَى عَنِ اَلنَّبِيِّ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ لاَ أَعْرِفُ مَعْنَاهُ فَقَالَ: وَ مَا هُوَ؟ قُلْتُ: قَوْلُهُ: «لاَ تُعَادُوا اَلْأَيَّامَ فَتُعَادِيَكُمْ» مَا مَعْنَاهُ؟ فَقَالَ: نَعَمْ اَلْأَيَّامُ نَحْنُ مَا ▀ قَامَتِ اَلسَّمَاوَاتُ وَ اَلْأَرْضُ؛ فَالسَّبْتُ اِسْمُ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ اَلْأَحَدُ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ، وَ اَلْإِثْنَيْنِ اَلْحَسَنُ وَ اَلْحُسَيْنُ، وَ اَلثَّلاَثَاءُ عَلِيُّ بْنُ اَلْحُسَيْنِ وَ مُحَمَّدٌ اَلْبَاقِرُ وَ جَعْفَرٌ اَلصَّادِقُ، وَ اَلْأَرْبِعَاءُ مُوسَى بْنُ جَعْفَرٍ وَ عَلِيُّ بْنُ مُوسَى وَ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيٍّ وَ أَنَا، وَ اَلْخَمِيسُ اِبْنِي وَ اَلْجُمُعَةُ اِبْنُ اِبْنِي وَ إِلَيْهِ تُجْمَعُ عِصَابَةُ اَلْحَقِّ، وَ هُوَ اَلَّذِي يَمْلَأُهَا قِسْطاً وَ عَدْلاً كَمَا مُلِئَتْ ظُلْماً وَ جَوْراً، فَهَذَا مَعْنَى اَلْأَيَّامِ؛ فَلاَ تُعَادُوهُمْ فِي اَلدُّنْيَا فَيُعَادُونَكُمْ فِي اَلْآخِرَةِ، ثُمَّ قَالَ: وَدِّعْ وَ اُخْرُجْ فَلاَ آمَنُ عَلَيْكَ .
زبان ترجمه:

الإنصاف / ترجمه رسولی محلاتی ;  ج ۱  ص ۲۹۵

دويست و يكم: صدوق در كتاب معانى الاخبار از صقر بن ابى دلف حديث كند كه گفت: چون متوكل آقاى ما حضرت هادى را به سامرا برد من آمدم كه از حال آن سرور جويا شوم. گويد: رزاقى كه دربان متوكل بود مرا ديد به من اشاره كرد كه نزدش بروم؛ پس بر وى وارد شدم، به من گفت: اى صقر! كارت در اينجا چيست‌؟ گفتم: اى استاد! كار خيرى است (و چيز مهمى نيست) به من گفت: بنشين، افكار زيادى از چهار طرف مرا فرا گرفت و به خود گفتم بى‌جهت بدين جا آمدم، تا اين كه مردم از نزدش پراكنده شدند سپس به من گفت: كارت چيست‌؟ و براى چه بدين جا آمده‌اى‌؟ گفتم: كار مختصرى داشتم (و مهم نبود) گفت: شايد آمده‌اى تا از حال آقا و مولايت جويا شوى‌؟ گفتم: مولاى من كيست‌؟ مولاى من امير المؤمنين (متوكل) است، گفت: خاموش باش! مولاى تو همان است كه او بر حق است، از من مى‌ترسى‌؟ من نيز بر آيين تو هستم. گفتم: سپاس خداى را. گفت: ميل دارى او را ديدار كنى‌؟ گفتم: آرى. گفت: بنشين تا پستچى از نزدش بيرون رود. گويد: نشستم و چون او رفت به غلامش گفت: دست صقر را بگير و او را بدان سرايى كه در آن علوى زندانى است ببر و آنها را تنها بگذار. گويد: پس مرا وارد آن سرا كرده به خانه‌اى اشاره كرد، وارد شدم ديدم آن بزرگوار روى حصيرى نشسته و در برابر او گورى كنده شده است. گويد: بر آن حضرت سلام كردم جواب مرا داد و به من دستور جلوس فرمود، سپس فرمود: اى صقر! چه چيز تو را بدين جا آورد؟ عرض كردم: اى آقاى من! آمدم تا جوياى حال شما شوم، سپس بدان گور كنده شده نگاه كردم و گريستم. حضرت به من نگاه كرد و فرمود: اى صقر غمگين مباش هرگز به ما بدى نتوانند نمود. گفتم سپاس خداى را، سپس عرض كردم: اى آقاى من حديثى از پيغمبر صلّى اللّٰه عليه و اله روايت شده كه معنى آن را نمى‌دانم. فرمود: كدام است‌؟ عرض كردم: اين كه فرموده: «با روزها دشمنى نكنيد پس با شما دشمنى خواهند كرد» معنايش چيست‌؟ فرمود: آرى، روزها ما هستيم تا آسمانها و زمينها برپا است، شنبه نام رسول خدا صلّى اللّٰه عليه و اله است، يك شنبه امير المؤمنين عليه السّلام است، دوشنبه حسن و حسين، و سه‌شنبه على بن الحسين و حضرت باقر و صادق هستند، و چهارشنبه موسى بن جعفر و على بن موسى و محمد بن على و من هستيم، پنج‌شنبه فرزندم و جمعه فرزند فرزندم مى‌باشد، و مردمانى كه بر حق هستند بر او گرد آيند، و او كسى است كه زمين را پر از عدل و داد كند چنانچه از ستم و بيدادگرى پر شده است، اين است معناى روزها، پس آنها را در دنيا دشمن نشويد كه در آخرت آنان دشمن شما باشند، سپس فرمود: خداحافظى كن و بيرون شو كه بر تو ايمن نيستم.

divider