شناسه حدیث :  ۴۴۰۳۵۹

  |  

نشانی :  الأمالی (للصدوق)  ,  جلد۱  ,  صفحه۶۵۵  

عنوان باب :   المجلس الرابع و التسعون

معصوم :   پيامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) ، امیرالمؤمنین (علیه السلام)

حَدَّثَنَا أَبِي رَحِمَهُ اَللَّهُ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ بْنِ هَاشِمٍ عَنْ أَبِيهِ عَنْ أَبِي هُدْبَةَ قَالَ: رَأَيْتُ أَنَسَ بْنَ مَالِكٍ مَعْصُوباً بِعِصَابَةٍ فَسَأَلْتُهُ عَنْهَا فَقَالَ هِيَ دَعْوَةُ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ عَلَيْهِ السَّلاَمُ فَقُلْتُ لَهُ وَ كَيْفَ يَكُونُ ذَلِكَ فَقَالَ كُنْتُ خَادِماً لِرَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ فَأُهْدِيَ إِلَى رَسُولِ اَللَّهِ طَائِرٌ مَشْوِيٌّ فَقَالَ اَللَّهُمَّ اِئْتِنِي بِأَحَبِّ خَلْقِكَ إِلَيْكَ وَ إِلَيَّ يَأْكُلُ مَعِي مِنْ هَذَا اَلطَّائِرِ فَجَاءَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ فَقُلْتُ لَهُ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ عَنْكَ مَشْغُولٌ وَ أَحْبَبْتُ أَنْ يَكُونَ رَجُلاً مِنْ قُومِي فَرَفَعَ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ يَدَهُ اَلثَّانِيَةَ فَقَالَ اَللَّهُمَّ اِئْتِنِي بِأَحَبِّ خَلْقِكَ إِلَيْكَ وَ إِلَيَّ يَأْكُلُ مَعِي مِنْ هَذَا اَلطَّائِرِ فَجَاءَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ فَقُلْتُ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ عَنْكَ مَشْغُولٌ وَ أَحْبَبْتُ أَنْ يَكُونَ رَجُلاً مِنْ قُومِي فَرَفَعَ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ يَدَهُ اَلثَّالِثَةَ فَقَالَ اَللَّهُمَّ اِئْتِنِي بِأَحَبِّ خَلْقِكَ إِلَيْكَ وَ إِلَيَّ يَأْكُلُ مَعِي مِنْ هَذَا اَلطَّائِرِ فَجَاءَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ فَقُلْتُ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ عَنْكَ مَشْغُولٌ وَ أَحْبَبْتُ أَنْ يَكُونَ رَجُلاً مِنْ قُومِي فَرَفَعَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ صَوْتَهُ فَقَالَ وَ مَا يَشْغَلُ رَسُولَ اَللَّهِ عَنِّي فَسَمِعَهُ رَسُولُ اَللَّهِ فَقَالَ يَا أَنَسُ مَنْ هَذَا فَقُلْتُ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ عَلَيْهِ السَّلاَمُ قَالَ اِئْذَنْ لَهُ فَلَمَّا دَخَلَ قَالَ لَهُ يَا عَلِيُّ إِنِّي قَدْ دَعَوْتُ اَللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ ثَلاَثَ مَرَّاتٍ أَنْ يَأْتِيَنِي بِأَحَبِّ خَلْقِهِ إِلَيْهِ وَ إِلَيَّ يَأْكُلُ مَعِي مِنْ هَذَا اَلطَّائِرِ وَ لَوْ لَمْ تَجِئْنِي فِي اَلثَّالِثَةِ لَدَعَوْتُ اَللَّهَ بِاسْمِكَ أَنْ يَأْتِيَنِي بِكَ فَقَالَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ يَا رَسُولَ اَللَّهِ إِنِّي قَدْ جِئْتُ ثَلاَثَ مَرَّاتٍ كُلَّ ذَلِكَ يَرُدُّنِي أَنَسٌ وَ يَقُولُ رَسُولُ اَللَّهِ عَنْكَ مَشْغُولٌ فَقَالَ لِي رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ يَا أَنَسُ مَا حَمَلَكَ عَلَى هَذَا فَقُلْتُ يَا رَسُولَ اَللَّهِ سَمِعْتُ اَلدَّعْوَةَ فَأَحْبَبْتُ أَنْ يَكُونَ رَجُلاً مِنْ قُومِي فَلَمَّا كَانَ يَوْمُ اَلدَّارِ اِسْتَشْهَدَنِي عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ فَكَتَمْتُهُ فَقُلْتُ إِنِّي نَسِيتُهُ فَرَفَعَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ يَدَهُ إِلَى اَلسَّمَاءِ فَقَالَ اَللَّهُمَّ اِرْمِ أَنَساً بِوَضَحٍ لاَ يَسْتُرُهُ مِنَ اَلنَّاسِ ثُمَّ كَشَفَ اَلْعِصَابَةَ عَنِ رَأْسِهِ فَقَالَ هَذِهِ دَعْوَةُ عَلِيٍّ هَذِهِ دَعْوَةُ عَلِيٍّ .
زبان ترجمه:

الأمالی (للصدوق) / ترجمه کمره ای ;  ج ۱  ص ۶۵۵

3 - ابو هدبه گويد ديدم انس بن مالك دستمالى بر سر بسته از سببش پرسيدم گفت بر اثر نفرين على بن ابى طالب است گفتم چطور؟ گفت من خدمتكار رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله) بودم مرغ بريانى بآن حضرت هديه كردند، فرمود خدايا دوستتر مردم را نزد خودت و خودم برسان تا با من از اين پرنده بخورد على (عليه السّلام) آمد و من گفتم رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله) كارى دارد و او را راه ندادم بانتظار اينكه يكى از قوم خودم برسد باز رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله) همان دعا را تكرار كرد و دوباره على (عليه السّلام) آمد و من همان را گفتم بانتظار مردى از قوم خودم رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله) براى بار سوم همان دعا را كرد و باز هم على (عليه السّلام) آمد و من همان را گفتم و على فرياد برداشت كه رسول خدا چه كارى دارد كه مرا نميپذيرد؟ آوازش بگوش پيغمبر رسيد و فرمود اى انس اين كيست‌؟ گفتم على بن ابى طالب است گفت باو اجازه بده چون وارد شد فرمود اى على من سه بار بدرگاه خدا دعا كردم كه محبوبترين خلقش نزد او و خودم بيايد و بامن از اين پرنده بخورد و اگر در اين بار سوم نيامده بودى تو را بنام دعوت ميكردم عرضكرد، يا رسول اللّٰه من بار سوم است كه آمدم و انس مرا برگردانده و مى‌گفت رسول خدا از پذيرش تو بكارى مشغول، رسول خدا فرمود اى انس چه تو را بر اين كار واداشت‌؟ عرض كرد من دعوت را شنيدم و خواستم شامل يكى از قوم خودم شود، چون روز احتجاج براى خلافت شد على مرا گواه خواست و كتمان كردم و گفتم فراموش كردم على دست بآسمان برداشت و گفت خدايا انس را به يك پيسى بينداز كه نتواند آن را از مردم نهان دارد. سپس دستمال از سر برداشت و گفت اينست نفرين على (عليه السّلام).

divider

الأمالی (للصدوق) / ترجمه هدایتی ;  ج ۲  ص ۵۱۷

3.ابو هديه مى‌گويد:انس بن مالك را درحالى‌كه سرش را با دستمالى بسته بود، ديدم علت آن را جويا شدم.انس گفت:على بن ابى طالب مرا نفرين كرد.گفتم:چرا؟گفت: من خدمت‌كار رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله بودم.روزى مرغ بريانى به حضرت هديه كردند.او فرمود: خدايا كسى را كه پيش تو و من محبوب‌ترين مردم است برسان تا از اين مرغ بخورد.در اين هنگام على آمد.گفتم:پيامبر مشغول است و او را به سراى حضرت راه ندادم.چشم به راه بودم كه يكى از قوم خودم بيايد.پيامبر دعاى خود را تكرار كرد و على پيدا شد.باز همان جواب را دادم.پيامبر براى بار سوم نيايش كرد و على آمد.پاسخ خود را تكرار كرد. على صداى خود را بلند ساخت:مگر پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله مشغول چه‌كارى است كه نمى‌خواهد مرا بپذيرد؟پيامبر صلّى اللّه عليه و آله صداى على را شنيد و فرمود:اى انس او كيست‌؟ گفتم:على بن ابى طالب است.
آنگاه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود:او را رخصت ده.على كه وارد شد،پيامبر فرمود:اى على سه بار نيايش كردم كه خداوند بهترين خلق خود را برساند و همراه من از گوشت اين پرنده بخورد.اگر اين‌بار نمى‌آمدى،تو را به‌نام فرا مى‌خواندم.على عليه السّلام گفت:اى پيامبر خدا من سه‌بار آمدم،انس مرا بازگردانيد.او مى‌گفت كه پيامبر سرگرم كارى است.پيامبر فرمود: اى انس چه‌چيزى تو را واداشت كه على عليه السّلام را اجازه ندهى‌؟گفتم:من خواسته شما را شنيدم و خواستم كه دعاى تو يكى از قوم من را دربگيرد.
انس بن مالك گفت:در روز احتجاج براى خلافت مسلمانان على مرا طلبيد كه شاهد اين داستان باشم.اما من حقيقت آن را از همگان پوشاندم و گفتم كه از آن روز مهمانى پيامبر چيزى به‌خاطرم نمانده است.
على دست سوى آسمان بلند كرد و گفت:خدايا!انس را به يك پيسى مبتلا كن كه هرگز نتواند آن را از كسى پنهان كند.در اين هنگام انس بن مالك پارچه را از روى سرش كنار زد و گفت:اين همان نفرين على عليه السّلام است.

divider