شناسه حدیث :  ۴۴۰۲۸۴

  |  

نشانی :  الأمالی (للصدوق)  ,  جلد۱  ,  صفحه۵۸۹  

عنوان باب :   المجلس السادس و الثمانون

معصوم :   امام صادق (علیه السلام)

حَدَّثَنَا أَبِي رِضْوَانُ اَللَّهِ عَلَيْهِ قَالَ حَدَّثَنَا سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اَللَّهِ قَالَ حَدَّثَنَا إِبْرَاهِيمُ بْنُ هَاشِمٍ قَالَ حَدَّثَنَا إِسْمَاعِيلُ بْنُ مَرَّارٍ قَالَ حَدَّثَنِي يُونُسُ بْنُ عَبْدِ اَلرَّحْمَنِ عَنْ يُونُسَ بْنِ يَعْقُوبَ قَالَ: كَانَ عِنْدَ أَبِي عَبْدِ اَللَّهِ اَلصَّادِقِ عَلَيْهِ السَّلاَمُ جَمَاعَةٌ مِنْ أَصْحَابِهِ فِيهِمْ حُمْرَانُ بْنُ أَعْيَنَ وَ مُؤْمِنُ اَلطَّاقِ وَ هِشَامُ بْنُ سَالِمٍ وَ اَلطَّيَّارُ وَ جَمَاعَةٌ مِنْ أَصْحَابِهِ فِيهِمْ هِشَامُ بْنُ اَلْحَكَمِ وَ هُوَ شَابٌّ فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اَللَّهِ عَلَيْهِ السَّلاَمُ يَا هِشَامُ قَالَ لَبَّيْكَ يَا اِبْنَ رَسُولِ اَللَّهِ قَالَ أَ لاَ تُحَدِّثُنِي كَيْفَ صَنَعْتَ بِعَمْرِو بْنِ عُبَيْدٍ وَ كَيْفَ سَأَلْتَهُ قَالَ هِشَامٌ جُعِلْتُ فِدَاكَ يَا اِبْنَ رَسُولِ اَللَّهِ إِنِّي أُجِلُّكَ وَ أَسْتَحْيِيكَ وَ لاَ يَعْمَلُ لِسَانِي بَيْنَ يَدَيْكَ فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اَللَّهِ عَلَيْهِ السَّلاَمُ إِذَا أَمَرْتُكُمْ بِشَيْءٍ فَافْعَلُوهُ قَالَ هِشَامٌ بَلَغَنِي مَا كَانَ فِيهِ عَمْرُو بْنُ عُبَيْدٍ وَ جُلُوسُهُ فِي مَسْجِدِ اَلْبَصْرَةِ وَ عَظُمَ ذَلِكَ عَلَيَّ فَخَرَجْتُ إِلَيْهِ وَ دَخَلْتُ اَلْبَصْرَةَ فِي فَأَتَيْتُ مَسْجِدَ اَلْبَصْرَةِ فَإِذَا أَنَا بِحَلْقَةٍ كَبِيرَةٍ وَ إِذَا أَنَا بِعَمْرِو بْنِ عُبَيْدٍ عَلَيْهِ شَمْلَةٌ سَوْدَاءُ مُتَّزِرٌ بِهَا مِنْ صُوفٍ وَ شَمْلَةٌ مُرْتَدٍ بِهَا وَ اَلنَّاسُ يَسْأَلُونَهُ فَاسْتَفْرَجْتُ اَلنَّاسَ فَأَفْرَجُوا لِي ثُمَّ قَعَدْتُ فِي آخِرِ اَلْقَوْمِ عَلَى رُكْبَتَيَّ ثُمَّ قُلْتُ أَيُّهَا اَلْعَالِمُ أَنَا رَجُلٌ غَرِيبٌ تَأْذَنُ لِي فَأَسْأَلَكَ عَنْ مَسْأَلَةٍ قَالَ فَقَالَ نَعَمْ قَالَ قُلْتُ لَهُ أَ لَكَ عَيْنٌ قَالَ يَا بُنَيَّ أَيُّ شَيْءٍ هَذَا مِنَ اَلسُّؤَالِ فَقُلْتُ هَكَذَا مَسْأَلَتِي فَقَالَ يَا بُنَيَّ سَلْ وَ إِنْ كَانَتْ مَسْأَلَتُكَ حُمْقاً فَقُلْتُ أَجِبْنِي فِيهَا قَالَ فَقَالَ لِي سَلْ فَقُلْتُ أَ لَكَ عَيْنٌ قَالَ نَعَمْ قَالَ قُلْتُ فَمَا تَرَى بِهَا قَالَ اَلْأَلْوَانَ وَ اَلْأَشْخَاصَ قَالَ فَقُلْتُ أَ لَكَ أَنْفٌ قَالَ نَعَمْ قَالَ قُلْتُ فَمَا تَصْنَعُ بِهَا قَالَ أَتَشَمَّمُ بِهَا اَلرَّائِحَةَ قَالَ قُلْتُ أَ لَكَ فَمٌ قَالَ نَعَمْ قُلْتُ وَ مَا تَصْنَعُ بِهِ قَالَ أَعْرِفُ بِهِ طَعْمَ اَلْأَشْيَاءِ قَالَ قُلْتُ أَ لَكَ لِسَانٌ قَالَ نَعَمْ قُلْتُ وَ مَا تَصْنَعُ بِهِ قَالَ أَتَكَلَّمُ بِهِ قَالَ قُلْتُ أَ لَكَ أُذُنٌ قَالَ نَعَمْ قُلْتُ وَ مَا تَصْنَعُ بِهَا قَالَ أَسْمَعُ بِهَا اَلْأَصْوَاتَ قَالَ قُلْتُ أَ لَكَ يَدٌ قَالَ نَعَمْ قُلْتُ وَ مَا تَصْنَعُ بِهَا قَالَ أَبْطِشُ بِهَا قَالَ قُلْتُ أَ لَكَ قَلْبٌ قَالَ نَعَمْ قُلْتُ وَ مَا تَصْنَعُ بِهِ قَالَ أُمَيِّزُ بِهِ كُلَّمَا وَرَدَ عَلَى هَذِهِ اَلْجَوَارِحِ قَالَ قُلْتُ أَ فَلَيْسَ فِي هَذِهِ اَلْجَوَارِحِ غِنًى عَنِ اَلْقَلْبِ قَالَ لاَ قُلْتُ وَ كَيْفَ ذَلِكَ وَ هِيَ صَحِيحَةٌ سَلِيمَةٌ قَالَ يَا بُنَيَّ إِنَّ اَلْجَوَارِحَ إِذَا شَكَّتْ فِي شَيْءٍ شَمَّتْهُ أَوْ رَأَتْهُ أَوْ ذَاقَتْهُ أَوْ سَمِعَتْهُ أَوْ لَمَسَتْهُ رَدَّتْهُ إِلَى اَلْقَلْبِ فَيَيْقَنُ اَلْيَقِينَ وَ يُبْطِلُ اَلشَّكَّ قَالَ فَقُلْتُ إِنَّمَا أَقَامَ اَللَّهُ اَلْقَلْبَ لِشَكِّ اَلْجَوَارِحِ قَالَ نَعَمْ قَالَ قُلْتُ فَلاَ بُدَّ مِنَ اَلْقَلْبِ وَ إِلاَّ لَمْ يَسْتَقِمِ اَلْجَوَارِحُ قَالَ نَعَمْ قَالَ فَقُلْتُ يَا أَبَا مَرْوَانَ إِنَّ اَللَّهَ تَعَالَى ذِكْرُهُ لَمْ يَتْرُكْ جَوَارِحَكَ حَتَّى جَعَلَ لَهَا إِمَاماً يُصَحِّحُ لَهَا اَلصَّحِيحَ وَ يَيْقَنُ مَا شَكَّ فِيهِ وَ يَتْرُكُ هَذَا اَلْخَلْقَ كُلَّهُمْ فِي حَيْرَتِهِمْ وَ شَكِّهِمْ وَ اِخْتِلاَفِهِمْ لاَ يُقِيمُ لَهُمْ إِمَاماً يَرُدُّونَ إِلَيْهِ شَكَّهُمْ وَ حَيْرَتَهُمْ وَ يُقِيمُ لَكَ إِمَاماً لِجَوَارِحِكَ تَرُدُّ إِلَيْهِ حَيْرَتَكَ وَ شَكَّكَ قَالَ فَسَكَتَ وَ لَمْ يَقُلْ شَيْئاً قَالَ ثُمَّ اِلْتَفَتَ إِلَيَّ فَقَالَ أَنْتَ هِشَامٌ فَقُلْتُ لاَ فَقَالَ لِي أَ جَالَسْتَهُ فَقُلْتُ لاَ قَالَ فَمِنْ أَيْنَ أَنْتَ قُلْتُ مِنْ أَهْلِ اَلْكُوفَةِ قَالَ فَأَنْتَ إِذاً هُوَ قَالَ ثُمَّ ضَمَّنِي إِلَيْهِ وَ أَقْعَدَنِي فِي مَجْلِسِهِ وَ مَا نَطَقَ حَتَّى قُمْتُ فَضَحِكَ أَبُو عَبْدِ اَللَّهِ عَلَيْهِ السَّلاَمُ ثُمَّ قَالَ يَا هِشَامُ مَنْ عَلَّمَكَ هَذَا قَالَ فَقُلْتُ يَا اِبْنَ رَسُولِ اَللَّهِ جَرَى عَلَى لِسَانِي قَالَ يَا هِشَامُ هَذَا وَ اَللَّهِ مَكْتُوبٌ فِي « صُحُفِ إِبْرٰاهِيمَ وَ مُوسىٰ » .
زبان ترجمه:

الأمالی (للصدوق) / ترجمه کمره ای ;  ج ۱  ص ۵۸۹

15 - جمعى از اصحاب امام ششم كه در ميان آنها حمران بن اعين و مؤمن الطاق و هشام بن سالم و طيار بودند و بهمراهشان هشام بن حكم كه جوانى بود خدمتش بودند، امام ششم فرمود اى هشام عرضكرد لبيك يا ابن رسول اللّٰه فرمود برايم باز نگوئى كه با عمر بن عبيد چه كردى‌؟ عرضكردم قربانت من شما را تجليل ميكنم و شرم دارم و زبانم نميگردد برابر شما سخن كنم، فرمود چون بشما دستورى دهم بجا آوريد، هشام گفت بمن خبر رسيد كه عمرو بن عبيد چه وضعى دارد و در مسجد بصره جلسه‌اى دارد و بر من گران آمد ببصره رفتم و روز جمعه بمسجد بصره در آمدم ديدم جمع فراوانى انجمن كردند و عمرو بن عبيد شمله سياهى ببر دارد و شمله‌اى هم بدوش انداخته و مردم از او پرسش ميكنند و من از ميان آنها راهى گشودم و رفتم جلو او زانو زدم و گفتم اى عالم من مردى غريبم، اجازه ميدهى از تو مسأله‌اى بپرسيم‌؟ گفت آرى، گفتم تو چشم دارى‌؟ گفت فرزند جان اين چه سؤالى است‌؟ گفتم سؤال من چنين است، گفت فرزند جانم بپرس گرچه سؤالت احمقانه است گفتم جوابم را بگو، گفت بپرس گفتم تو چشم دارى‌؟ گفت آرى گفتم با آنها چه بينى، گفت رنگها و اشخاص را، گفتم بينى دارى‌؟ گفت آرى گفتم با آن چه كنى‌؟ گفت با آن بو شنوم، گفتم دهن دارى‌؟ گفت آرى گفتم با آن چه كنى‌؟ گفت مزه هر چيز را دريابم گفتم زبان دارى‌؟ گفت آرى گفتم با آن چه كنى، گفت سخن گويم گفتم گوش دارى‌؟ گفت آرى گفتم با آن چه كنى‌؟ گفت آوازها شنوم، گفتم دست دارى گفت آرى گفتم با آن چه كنى‌؟ گفت بكوبم، گفتم دل دارى‌؟ گفت آرى گفتم با آن چه كنى‌؟ گفت با آن هر چه بر اين اعضاء وارد شود تميز دهم گفتم خود اين اعضاء تو را از دل بى‌نياز نكنند؟ گفت نه گفتم چطور با اينكه همه درست و سالمند؟ گفت پسر جانم اعضاء چون در چيزى شك كند آن را ببويد يا بيند يا چشد يا شنود يا لمس كند و بدل برگرداند و شكش زائل شود، گفتم خدا دل را براى رفع شك اعضاء مقرر كرده است‌؟ گفت آرى گفتم پس دل لازمست و گر نه اعضاء برجا نشوند، گفت آرى گفتم اى ابو مروان خداى تعالى ذكره اعضاى تن تو را وانگذارده و براى آنها امامى مقرر كرده كه حق را بآنها برساند و در مورد شك آنها را بيقين رساند و همه اين خلق را در حيرت و شك و اختلاف رها كرده و امامى براى آنها مقرر نكرده كه در مورد شك و حيرت بدو رجوع كنند و براى اعضايت امامى معين كرده كه در حيرت و شك خود بدان رجوع كنى‌؟ گويد خاموش شد و چيزى نگفت و بمن رو كرد و گفت تو هشامى‌؟ گفتم نه گفت همنشين اوئى‌؟ گفتم نه، گفت از كجائى‌؟ گفتم از اهل كوفه، گفت پس او هستى و مرا در آغوش كشيد و در جاى خود نشانيد و سخن نگفت تا برخاستم، امام صادق (عليه السّلام) خنديد و گفت اى هشام كى بتو اين را آموخت‌؟ گفتم يا ابن رسول اللّٰه بر زبانم گذشت فرمود اى هشام بخدا اين در صحف ابراهيم و موسى نوشته است.

divider

الأمالی (للصدوق) / ترجمه هدایتی ;  ج ۲  ص ۴۱۷

15.يونس بن يعقوب مى‌گويد:گروهى از ياران امام صادق عليه السّلام كه در ميان آنان حمران بن اعين و مومن الطاق و هشام بن سالم و طيار بودند و نيز جوانى كه نام او هشام بن حكم بود-در مجلس حضرت حضور داشتند.امام صادق عليه السّلام رو به هشام بن حكم كرد و فرمود:اى هشام!هشام گفت:لبيك،اى پسر پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله!امام فرمود:آيا به من نمى‌گويى كه با عمر بن عبيد چگونه برخورد كردى‌؟هشام گفت:فدايت شوم؛من شما را بزرگ مى‌شمارم و شرمنده‌ام و زبانم نمى‌چرخد كه در حضور شما سخن بگويم.امام صادق عليه السّلام فرمود:آن‌گاه كه تو را فرمان مى‌دهم،بايد آن را انجام دهى.هشام گفت: شنيدم كه عمرو بن عبيد در مسجد بصره نشستى دارد و تاب نياوردم و به شهر بصره رفتم. روز آدينه بود كه وارد مسجد بصره شدم.جمعيت زيادى در آن‌جا گرد آمده بودند و عمرو بن عبيد شمله سياهى بر تن داشت و شمله‌اى نيز بر دوش خويش افكنده بود و حاضران از او مى‌پرسيدند.من راهى ميان جمعيت باز كردم تا اينكه پيش روى او زانو زدم و گفتم: اى مرد دانا!من شخصى غريب هستم.آيا رخصت دارم كه از تو سؤال كنم‌؟
عمرو بن عبيد گفت:آرى.گفتم:آيا تو چشم دارى‌؟گفت:فرزندم اين چه پرسشى است‌؟گفتم: پرسيدن من اين‌گونه است.گفت:فرزندم هرچه مى‌خواهى سؤال كن،هرچند كه پرسيدن تو ابلهانه است.گفتم:پاسخ سؤالم را بده.گفت:بپرس.گفتم:آيا تو چشم دارى‌؟گفت:آرى.گفتم:با چشمانت چه چيز را مى‌نگرى‌؟گفت:رنگها و آدم‌ها را.گفتم:آيا بينى دارى‌؟گفت:آرى.گفتم:با آن چه خواهى كرد؟ گفت:بوها را استشمام مى‌كنم.گفتم:آيا دهان دارى‌؟گفت:آرى.گفتم:با آن‌چه خواهى كرد؟گفت:مزه هرچيز را حس مى‌كنم.گفتم:آيا زبان دارى‌؟گفت:آرى.گفتم:با آن چه خواهى كرد؟گفت:سخن مى‌گويم.گفتم:آيا گوش دارى‌؟گفت:آرى.گفتم:با آن چه خواهى كرد؟گفت:صداها را مى‌شنوم.گفتم: آيا دست دارى‌؟گفت:آرى.گفتم:با آن چه خواهى كرد؟گفت:مى‌كوبم.گفتم:آيا دل دارى‌؟گفت:آرى. گفتم:با آن چه خواهى كرد؟گفت:با آن هرچه براى اعضاى ديگرم رخ دهد،تشخيص مى‌دهم.
گفتم:آيا اعضا تو را از قلب بى‌نياز نمى‌سازد؟گفت:نه.گفتم:چرا؟بانظر به‌اينكه همه آنها صحيح و سالم هستند؟گفت:فرزندم،هرگاه اعضاى ديگر در چيزى ترديد پيدا كنند، آن را مى‌بويند يا مى‌نگرند يا مى‌چشند يا مى‌شنوند و يا لمس مى‌كنند و سپس به قلب بازمى‌گردانند تا ترديدشان زدوده شود.گفتم:آيا قلب را به‌منظور ترديدزدايى اعضاى بدن قرار داده است‌؟گفت:آرى.گفتم:پس قلب ضرورت دارد وگرنه اعضاى ديگر آدمى استوار نخواهند بود.گفت:آرى.
گفتم:اى ابو مروان!خداوند اعضاى بدن تو را رها نساخته و براى آنها پيشوايى تعيين كرده كه حقيقت را به آنها رساند و ترديدشان را به يقين نزديك كند.آيا مى‌توان گفت كه خداوند انسانها را در ترديد و اختلاف انديشه رها ساخته و پيشوايى براى آنان تعيين نكرده است كه به او رجوع كنى‌؟
در اين هنگام عمرو بن عبيد خاموش ماند و بعد از درنگى گفت:آيا تو هشام هستى‌؟ گفتم:نه.گفت:آيا همنشين هشام هستى‌؟گفتم:نه.گفت:از كدام ولايتى‌؟گفتم:از اهالى كوفه هستم.گفت:پس خود هشام هستى.آنگاه مرا در آغوش گرفت و در جايگاه خود نشاند و ديگر سخن نگفت تا بلند شدم.در اين هنگام امام صادق عليه السّلام خنديد و فرمود:اى هشام!چه كسى اين روش پرسيدن را به تو آموخته است‌؟گفتم:اى پسر پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله! اين‌گونه بر زبانم آمد.امام فرمود:اى هشام به خداوند سوگند كه اين روش در صحف ابراهيم عليه السّلام و موسى عليه السّلام آمده است.

divider