شناسه حدیث :  ۴۴۰۰۱۷

  |  

نشانی :  الأمالی (للصدوق)  ,  جلد۱  ,  صفحه۴۰۸  

عنوان باب :   المجلس الثالث و الستون

معصوم :   غير معصوم

حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ إِبْرَاهِيمَ بْنِ إِسْحَاقَ رِضْوَانُ اَللَّهِ عَلَيْهِ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ جَرِيرٍ اَلطَّبَرِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا اَلْحَسَنُ بْنُ مُحَمَّدٍ قَالَ حَدَّثَنِي اَلْحَسَنُ بْنُ يَحْيَى اَلدَّهَّانُ قَالَ: كُنْتُ بِبَغْدَادَ عِنْدَ قَاضِي بَغْدَادَ وَ اِسْمُهُ سَمَاعَةُ إِذْ دَخَلَ عَلَيْهِ رَجُلٌ مِنْ كِبَارِ أَهْلِ بَغْدَادَ فَقَالَ لَهُ أَصْلَحَ اَللَّهُ اَلْقَاضِي إِنِّي حَجَجْتُ فِي اَلسِّنِينَ اَلْمَاضِيَةِ فَمَرَرْتُ بِالْكُوفَةِ فَدَخَلْتُ فِي مَرْجِعِي إِلَى مَسْجِدِهَا فَبَيْنَا أَنَا وَاقِفٌ فِي اَلْمَسْجِدِ أُرِيدُ اَلصَّلاَةَ إِذَا أَمَامِي اِمْرَأَةٌ أَعْرَابِيَّةٌ بَدَوِيَّةٌ مُرْخِيَةُ اَلذَّوَائِبِ عَلَيْهَا شَمْلَةٌ وَ هِيَ تُنَادِي وَ تَقُولُ يَا مَشْهُوراً فِي اَلسَّمَاوَاتِ يَا مَشْهُوراً فِي اَلْأَرَضِينَ يَا مَشْهُوراً فِي اَلْآخِرَةِ يَا مَشْهُوراً فِي اَلدُّنْيَا جَهَدَتِ اَلْجَبَابِرَةُ وَ اَلْمُلُوكُ عَلَى إِطْفَاءِ نُورِكَ وَ إِخْمَادِ ذِكْرِكَ فَأَبَى اَللَّهُ لِذِكْرِكَ إِلاَّ عُلُوّاً وَ لِنُورِكَ إِلاَّ ضِيَاءً وَ تَمَاماً - « وَ لَوْ كَرِهَ اَلْمُشْرِكُونَ » قَالَ فَقُلْتُ يَا أَمَةَ اَللَّهِ وَ مَنْ هَذَا اَلَّذِي تَصِفِينَهُ بِهَذِهِ اَلصِّفَةِ قَالَتْ ذَلِكَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ قَالَ فَقُلْتُ لَهَا أَيُّ أَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ هُوَ قَالَتْ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ اَلَّذِي لاَ يَجُوزُ اَلتَّوْحِيدُ إِلاَّ بِهِ وَ بِوَلاَيَتِهِ قَالَ فَالْتَفَتُّ إِلَيْهَا فَلَمْ أَرَ أَحَداً.
زبان ترجمه:

الأمالی (للصدوق) / ترجمه کمره ای ;  ج ۱  ص ۴۰۸

13 - حسن بن يحيى دهان گويد من در بغداد حضور قاضى آن بودم كه سماعه نام داشت يكى از بزرگان اهل بغداد بر او وارد شد و گفت خدا قاضى را خير دهد من در سالهاى گذشته بحج رفتم و در برگشت خود بمسجد كوفه وارد شدم در اين ميان كه در مسجد ميخواستم نماز بخوانم ديدم جلوم زنى از عربهاى بيابانى گيسوان دختر خود فرو انداخته و جامه‌اى بر تن دارد و ميگويد اى كه در آسمان‌ها مشهور و در زمين مشهور و در آخرت مشهور و در دنيا مشهور جباران كوشيدند نور ترا خاموش كنند و نامت را نهان سازند ولى خدا جز بلندى نام و تابندگى نور ترا نخواست گرچه مشركان را بد بود، گويد گفتم يا امة اللّٰه كيست آنكه چنين او را ميستائى‌؟ گفت او امير مؤمنان است گويد گفتم كدام امير المؤمنين‌؟ گفت همان على بن ابى طالب كه يگانه‌پرستى روانيست جز باو و ولايت او، گفت رو برگرداندم و احدى را نديدم.

divider

الأمالی (للصدوق) / ترجمه هدایتی ;  ج ۲  ص ۱۲۷

13.حسن بن يحيى مى‌گويد:در شهر بغداد نزد قاضى القضات-كه«سماعه»نام داشت-يكى از بزرگان بغداد آمد و گفت:خداوند قاضى را نيكى بخشايد.من در سالهاى پيش حج رفته بودم و به‌هنگام بازگشت وارد مسجد كوفه شدم.آنگاه كه خواستم نماز بگزاريم،پيش‌رويم زنى از اعراب صحراگرد را ديدم كه گيسوان دختر كوچك خويش را پايين ريخته و لباسى بر تن داشت.او مى‌گفت:اى كسى‌كه در زمين و آخرت و دنيا شناخته شده‌اى،ستمگران خواستند كه نور تو را خاموش كنند و نام نيك تو را پنهان نگاه دارند.اما خداوند غير از بلنداى نام فروزان بودن تو را نخواست،هرچند كه ناخوشايند مشركان است.به او گفتم:مادر تو چه كسى را ستايش مى‌كنى‌؟گفت:همان كه على بن ابى طالب عليه السّلام است كه يكتاى،بدون او و ولايت او،درست نيست.آن‌گاه كه صورت چرخاندم كسى را پيش روى خود نديدم.
مجلس شصت و چهارم سه‌شنبه ششم جمادى اول سال 368

divider