شناسه حدیث :  ۴۳۹۹۸۹

  |  

نشانی :  الأمالی (للصدوق)  ,  جلد۱  ,  صفحه۳۹۲  

عنوان باب :   المجلس الثاني و الستون

معصوم :   امام صادق (علیه السلام)

حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ زِيَادِ بْنِ جَعْفَرٍ اَلْهَمَدَانِيُّ رَحِمَهُ اَللَّهُ قَالَ حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ بْنِ هَاشِمٍ عَنْ أَبِيهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ حَمْزَةَ بْنِ حُمْرَانَ قَالَ: دَخَلْتُ إِلَى اَلصَّادِقِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَلَيْهِ السَّلاَمُ فَقَالَ لِي يَا حَمْزَةُ مِنْ أَيْنَ أَقْبَلْتَ قُلْتُ مِنَ اَلْكُوفَةِ قَالَ فَبَكَى عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ حَتَّى بَلَّتْ دُمُوعُهُ لِحْيَتَهُ فَقُلْتُ لَهُ يَا اِبْنَ رَسُولِ اَللَّهِ مَا لَكَ أَكْثَرْتَ اَلْبُكَاءَ فَقَالَ ذَكَرْتُ عَمِّي زَيْداً وَ مَا صُنِعَ بِهِ فَبَكَيْتُ فَقُلْتُ لَهُ وَ مَا اَلَّذِي ذَكَرْتَ مِنْهُ فَقَالَ ذَكَرْتُ مَقْتَلَهُ وَ قَدْ أَصَابَ جَبِينَهُ سَهْمٌ فَجَاءَهُ اِبْنُهُ يَحْيَى فَانْكَبَّ عَلَيْهِ وَ قَالَ لَهُ أَبْشِرْ يَا أَبَتَاهْ فَإِنَّكَ تَرِدُ عَلَى رَسُولِ اَللَّهِ وَ عَلِيٍّ وَ فَاطِمَةَ وَ اَلْحَسَنِ وَ اَلْحُسَيْنِ صَلَوَاتُ اَللَّهِ عَلَيْهِم قَالَ أَجَلْ يَا بُنَيَّ ثُمَّ دَعَا بِحَدَّادٍ فَنَزَعَ اَلسَّهْمَ مِنْ جَبِينِهِ فَكَانَتْ نَفْسُهُ مَعَهُ فَجِيءَ بِهِ إِلَى سَاقِيَةٍ تَجْرِي عِنْدَ بُسْتَانٍ زَائِدَةٍ فَحُفِرَ لَهُ فِيهَا وَ دُفِنَ وَ أُجْرِيَ عَلَيْهِ اَلْمَاءُ وَ كَانَ مَعَهُمْ غُلاَمٌ سِنْدِيٌّ لِبَعْضِهِمْ فَذَهَبَ إِلَى يُوسُفَ بْنِ عُمَرَ مِنَ اَلْغَدِ فَأَخْبَرَهُ بِدَفْنِهِمْ إِيَّاهُ فَأَخْرَجَهُ يُوسُفُ بْنُ عُمَرَ فَصَلَبَهُ فِي اَلْكُنَاسَةِ أَرْبَعَ سِنِينَ ثُمَّ أَمَرَ بِهِ فَأُحْرِقَ بِالنَّارِ وَ ذُرِيَ فِي اَلرِّيَاحِ فَلَعَنَ اَللَّهُ قَاتِلَهُ وَ خَاذِلَهُ وَ إِلَى اَللَّهِ جَلَّ اِسْمُهُ أَشْكُو مَا نَزَلَ بِنَا أَهْلَ بَيْتِ نَبِيِّهِ بَعْدَ مَوْتِهِ وَ بِهِ نَسْتَعِينُ عَلَى عَدُوِّنَا وَ هُوَ خَيْرُ مُسْتَعَانٍ .
زبان ترجمه:

الأمالی (للصدوق) / ترجمه کمره ای ;  ج ۱  ص ۳۹۲

3 - حمزة بن حمران گويد خدمت امام صادق (عليه السّلام) رسيدم فرمود حمزه از كجا آمدى‌؟ گفتم از كوفه گريست تا ريشش از اشگش تر شد عرضكردم يا ابن رسول اللّٰه چرا اين قدر گريستى فرمود بياد عمويم زيد افتادم و آنچه باو كردند آمدم و گريستم، عرضكردم چه وضع او را ياد كردند؟ فرمود وضع كشتن او را كه تيرى بپيشانيش رسيد و پسرش يحيى آمد و خود را بروى او انداخت و گفت اى پدر مژده گير كه برسول خدا و على و فاطمه و حسن و حسين وارد ميشوى (صلوات اللّه عليهم). فرمود آرى پسر جانم آهنگرى آوردند و آن تير را از پيشانيش بيرون كشيد و جانش با آن برآمد او را آوردند در ته جوى آب بستانى دفن كردند و آب بر آن جوى بستند ولى غلام سندى جاسوس با آنها بود، فردا نزد يوسف بن عمر رفت و او را از مدفن او خبر كرد و يوسف بن عمر او را برآورد و در كناسه بدار زد و چهار سال بالاى دار ماند و سپس دستور دادند او را سوختند و خاكسترش را بباد دادند خدا لعنت كند قاتل و خاذل او را و بخدا شكوه كنم از آنچه بما خانوادۀ پيغمبرش پس از او رسيد و از او يارى خواهم كه بهتر يار است.

divider

الأمالی (للصدوق) / ترجمه هدایتی ;  ج ۲  ص ۱۰۱

3.حمزه بن حمران مى‌گويد كه امام صادق عليه السّلام فرمود:اى حمزه از كجا آمده‌اى‌؟ گفتم:از شهر كوفه.حضرت اشك ريخت تا اينكه محاسن حضرت خيس شد. گفتم:اى پسر پيامبر خدا!چرا اين اندازه اشك ريختى‌؟فرمود:به‌ياد عمويم زيد بن على عليه السّلام افتادم و رفتارى كه با او كردند.گفتم:در چه وضعى از او سخن گفتند؟ فرمود:آنگاه كه تيرى بر پيشانى زيد نشست و پسر او يحيى نزديك آمد و خود را بر روى او افكند و گفت:اى پدر تو را بشارت باد كه به ديدار پيامبر خدا و على و فاطمه و حسن و حسين عليه السّلام مى‌شتابى.زيد فرمود:آرى پسرم.بعد آهنگرى براى بيرون كشيدن تير از پيشانى او آوردند كه بر اثر آن جان سپرد.زيد را در عمق جوى آب باغى به خاك سپردند و آنگاه آب بر آن بستند.غلام سندى جاسوس نزد آنان بود و روز بعد پيش يوسف بن عمران رفت و گزارش داد.او بدن زيد را خارج ساخت و در«كناسه»به‌دار زد.پيكر زيد چهار سال بالاى دار بود. بعد فرمان سوزاندن آن را دادند و خاكسترش را به‌باد سپردند.خداوند آنان را از رحمت خويش بى‌نصيب سازد.اى حمزه!از رفتارى كه با ما خاندان پيامبر كردند به خداوند شكايت مى‌برم و از او يارى مى‌خواهم كه بهترين يارى‌كننده است.

divider