شناسه حدیث :  ۴۳۹۸۷۸

  |  

نشانی :  الأمالی (للصدوق)  ,  جلد۱  ,  صفحه۳۳۰  

عنوان باب :   المجلس الثالث و الخمسون

معصوم :   غير معصوم

حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيٍّ مَاجِيلَوَيْهِ رِضْوَانُ اَللَّهِ عَلَيْهِ قَالَ حَدَّثَنِي عَمِّي مُحَمَّدُ بْنُ أَبِي اَلْقَاسِمِ قَالَ حَدَّثَنِي أَحْمَدُ بْنُ أَبِي عَبْدِ اَللَّهِ اَلْبَرْقِيُّ عَنْ أَبِيهِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنْ خَلَفِ بْنِ حَمَّادٍ اَلْأَسَدِيِّ عَنْ أَبِي اَلْحَسَنِ اَلْعَبْدِيِّ عَنِ اَلْأَعْمَشِ عَنْ عَبَايَةَ بْنِ رِبْعِيٍّ قَالَ: إِنَّ شَابّاً مِنَ اَلْأَنْصَارِ كَانَ يَأْتِي عَبْدَ اَللَّهِ بْنَ عَبَّاسٍ وَ كَانَ عَبْدُ اَللَّهِ يُكْرِمُهُ وَ يُدْنِيهِ فَقِيلَ لَهُ إِنَّكَ تُكْرِمُ هَذَا اَلشَّابَّ وَ تُدْنِيهِ وَ هُوَ شَابُّ سَوْءٍ يَأْتِي اَلْقُبُورَ فَيَنْبُشُهَا بِاللَّيَالِي - فَقَالَ عَبْدُ اَللَّهِ بْنُ عَبَّاسٍ إِذَا كَانَ ذَلِكَ فَأَعْلِمُونِي قَالَ فَخَرَجَ اَلشَّابُّ فِي بَعْضِ اَللَّيَالِي يَتَخَلَّلُ اَلْقُبُورَ فَأُعْلِمَ عَبْدُ اَللَّهِ بْنُ عَبَّاسٍ بِذَلِكَ فَخَرَجَ لِيَنْظُرَ مَا يَكُونُ مِنْ أَمْرِهِ وَ وَقَفَ نَاحِيَةً يَنْظُرُ إِلَيْهِ مِنْ حَيْثُ لاَ يَرَاهُ اَلشَّابُّ قَالَ فَدَخَلَ قَبْراً قَدْ حَفَرَ ثُمَّ اِضْطَجَعَ فِي اَللَّحْدِ وَ نَادَى بِأَعْلَى صَوْتِهِ يَا وَيْحِي إِذَا دَخَلْتُ لَحْدِي وَحْدِي وَ نَطَقَتِ اَلْأَرْضُ مِنْ تَحْتِي فَقَالَتْ لاَ مَرْحَباً بِكَ وَ لاَ أَهْلاً قَدْ كُنْتُ أُبْغِضُكَ وَ أَنْتَ عَلَى ظَهْرِي فَكَيْفَ وَ قَدْ صِرْتَ فِي بَطْنِي بَلْ وَيْحِي إِذَا نَظَرْتُ إِلَى اَلْأَنْبِيَاءِ وُقُوفاً وَ اَلْمَلاَئِكَةِ صُفُوفاً فَمِنْ عَدْلِكَ غَداً مَنْ يُخَلِّصُنِي وَ مِنَ اَلْمَظْلُومِينَ مَنْ يَسْتَنْقِذُنِي وَ مِنْ عَذَابِ اَلنَّارِ مَنْ يُجِيرُنِي عَصَيْتُ مَنْ لَيْسَ بِأَهْلٍ أَنْ يُعْصَى عَاهَدْتُ رَبِّي مَرَّةً بَعْدَ أُخْرَى فَلَمْ يَجِدْ عِنْدِي صِدْقاً وَ لاَ وَفَاءً وَ جَعَلَ يُرَدِّدُ هَذَا اَلْكَلاَمَ وَ يَبْكِي فَلَمَّا خَرَجَ مِنَ اَلْقَبْرِ اِلْتَزَمَهُ اِبْنُ عَبَّاسٍ وَ عَانَقَهُ ثُمَّ قَالَ لَهُ نِعْمَ اَلنَّبَّاشُ نِعْمَ اَلنَّبَّاشُ مَا أَنْبَشَكَ لِلذُّنُوبِ وَ اَلْخَطَايَا ثُمَّ تَفَرَّقَا.
زبان ترجمه:

الأمالی (للصدوق) / ترجمه کمره ای ;  ج ۱  ص ۳۳۰

11 - عباية بن ربعى گويد جوانى انصارى نزد ابن عباس مى‌آمد و عبد اللّٰه بن عباس او را گرامى داشتى و بخود نزديك كردى باو گفتند اين جوان را گرامى دارى و بخود نزديك كنى با اينكه نو سال بد كرداريست، شبها ميرود و گورها را ميشكافت گفت در چنين وقتى بمن آگاهى دهيد آن جوان شبى ميان گورستان رفت و بعبد اللّٰه خبر دادند و او بيرون شد تا كار او را رسد در گوشه‌اى كه جوان او را نديدى ايستاد و باو نگاه ميكرد آن جوان در گورى كند خوابيد و فرياد كشيد واى بر من گاهى كك تنها در لحد خفتم و زمين زير بالينم بسخن آيد و گويد خوش نيامدى و اهل نباشى من تو را در پشت خود دشمن ميداشتم واى كه در دل من در آمدى واى بر من گاهى كك بانبياء بنگرم ايستاده‌اند و فرشتگان در صفند كى فرداى قيامت مرا از عدل تو ميرهاند و از ستمكشان نجات ميدهد و از شكنجه دوزخ پناه ميدهد، نافرمانى كردم كسى را كه نبايد نافرمانيش كرد هر بار ديگر با پروردگارم عهد بستم و از ناراستى و بى‌وفائى شكستم اين سخن را تكرار ميكرد و ميگريست چون از گور برآمد ابن عباس خود را باو رسانيد و او را در آغوش كشيد و گفت چه خوب گوركنى باشى چه خوب گناهان و خطاها را از گور در آرى سپس از هم جدا شدند.

divider

الأمالی (للصدوق) / ترجمه هدایتی ;  ج ۱  ص ۵۵۵

11.عباية بن ربعى مى‌گويد:يك جوان از انصار هميشه پيش عبد اللّه بن عباس مى‌آمد و او به جوان احترام مى‌گذاشت و از نزديكان وى به‌شمار مى‌آمد.گفتند:اى عبد اللّه،تو جوان كم‌سن‌وسالى را گرامى مى‌دارى و از نزديكان خويش نمودى،درحالى كه او زشت‌رفتار است.او شبانه به گورستان مى‌رود و قبرها را مى‌گشايد.عبد اللّه بن عباس گفت:هرگاه به اين قصد روانه شد،مرا خبر كنيد.در شبى كه او را به‌سمت گورستان مشاهده كردند،به عبد اللّه گزارش دادند.او از خانه بيرون رفت و درحالى‌كه جوان انصارى را مى‌ديد،خود را پنهان كرد.جوان در گورى كه حفر شده بود،دراز كشيد و فرياد زنان گفت:واى بر من آنگاه كه تنها در قبر خواهم آرميد و خاك،بالينم خواهد بود. آنگاه زمين خواهد گفت:تو را ناخوش دارم چرا كه تا زنده بودى،دشمن تو بودم.واى بر تو كه در درون من جاى گرفتى.سپس جوان گفت:واى بر من آنگاه كه به صف پيامبران و فرشتگان خواهم نگريست.راستى چه‌كسى در رستاخيز مرا از عدل تو نجات خواهد داد و از حلقه ستمگران خارج مى‌كند و از شكنجه دوزخ امانم مى‌دهد؟ من كسى را عصيان كردم كه نبايد عصيان او مى‌كردم.هرگاه با پروردگارم پيمان بستم،به ناروا گسستم.او اين حرف‌ها را بارها بر زبان آورد و اشك مى‌ريخت.آنگاه كه از قبر خارج شد،عبد اللّه بن عباس نزديك رفت و او را در آغوش گرفت و گفت:چه نيكو گوركنى هستى و چه نيكو گناهان و خطاهاى خود را از گور بيرون مى‌آورى. آنگاه از هم جدا شدند.

divider