شناسه حدیث :  ۴۳۹۸۷۰

  |  

نشانی :  الأمالی (للصدوق)  ,  جلد۱  ,  صفحه۳۲۷  

عنوان باب :   المجلس الثالث و الخمسون

معصوم :   امام سجاد (علیه السلام) ، حديث قدسی

حَدَّثَنَا أَبِي رِضْوَانُ اَللَّهِ عَلَيْهِ قَالَ حَدَّثَنَا سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اَللَّهِ بْنِ جَعْفَرٍ اَلْحِمْيَرِيُّ جَمِيعاً عَنْ يَعْقُوبَ بْنِ يَزِيدَ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ أَبِي حَمْزَةَ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ عَنْ أَبِي حَمْزَةَ اَلثُّمَالِيِّ عَنْ زَيْنِ اَلْعَابِدِينَ عَلِيِّ بْنِ اَلْحُسَيْنِ عَلَيْهِمَا السَّلاَمُ قَالَ: كَانَ فِي بَنِي إِسْرَائِيلَ رَجُلٌ يَنْبُشُ اَلْقُبُورَ فَاعْتَلَّ جَارٌ لَهُ فَخَافَ اَلْمَوْتَ فَبَعَثَ إِلَى اَلنَّبَّاشِ فَقَالَ لَهُ كَيْفَ كَانَ جِوَارِي لَكَ قَالَ أَحْسَنَ جِوَارٍ قَالَ فَإِنَّ لِي إِلَيْكَ حَاجَةً قَالَ قُضِيَتْ حَاجَتُكَ قَالَ فَأَخْرَجَ إِلَيْهِ كَفَنَيْنِ فَقَالَ أُحِبُّ أَنْ تَأْخُذَ أَحَبَّهُمَا إِلَيْكَ وَ إِذَا دُفِنْتُ فَلاَ تَنْبُشْنِي فَامْتَنَعَ اَلنَّبَّاشُ مِنْ ذَلِكَ وَ أَبَى أَنْ يَأْخُذَهُ فَقَالَ لَهُ اَلرَّجُلُ أُحِبُّ أَنْ تَأْخُذَهُ فَلَمْ يَزَلْ بِهِ حَتَّى أَخَذَ أَحَبَّهُمَا إِلَيْهِ وَ مَاتَ اَلرَّجُلُ فَلَمَّا دُفِنَ قَالَ اَلنَّبَّاشُ هَذَا قَدْ دُفِنَ فَمَا عِلْمُهُ بِأَنِّي تَرَكْتُ كَفَنَهُ أَوْ أَخَذْتُهُ لَآخُذَنَّهُ فَأَتَى قَبْرَهُ فَنَبَشَهُ فَسَمِعَ صَائِحاً يَقُولُ وَ يَصِيحُ بِهِ لاَ تَفْعَلْ فَفَزِعَ اَلنَّبَّاشُ مِنْ ذَلِكَ فَتَرَكَهُ وَ تَرَكَ مَا كَانَ عَلَيْهِ وَ قَالَ لِوُلْدِهِ أَيُّ أَبٍ كُنْتُ لَكُمْ قَالُوا نِعْمَ اَلْأَبُ كُنْتَ لَنَا قَالَ فَإِنَّ لِي إِلَيْكُمْ حَاجَةً قَالُوا قُلْ مَا شِئْتَ فَإِنَّا سَنَصِيرُ إِلَيْهِ إِنْ شَاءَ اَللَّهُ قَالَ وَ أُحِبُّ إِذَا أَنَا مِتُّ أَنْ تَأْخُذُونِي فَتُحْرِقُونِّي بِالنَّارِ فَإِذَا صِرْتُ رَمَاداً فَادْفِنُونِي ثُمَّ تَعَمَّدُوا بِي رِيحاً عَاصِفاً فَذُرُّوا نِصْفِي فِي اَلْبَرِّ وَ نِصْفِي فِي اَلْبَحْرِ قَالُوا نَفْعَلُ فَلَمَّا مَاتَ فَعَلَ بِهِ وُلْدُهُ مَا أَوْصَاهُمْ بِهِ فَلَمَّا ذَرُّوهُ قَالَ اَللَّهُ جَلَّ جَلاَلُهُ لِلْبَرِّ اِجْمَعْ مَا فِيكَ وَ قَالَ لِلْبَحْرِ اِجْمَعْ مَا فِيكَ فَإِذَا اَلرَّجُلُ قَائِمٌ بَيْنَ يَدَيِ اَللَّهِ جَلَّ جَلاَلُهُ فَقَالَ اَللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ مَا حَمَلَكَ عَلَى مَا أَوْصَيْتَ بِهِ وُلْدَكَ أَنْ يَفْعَلُوهُ بِكَ قَالَ حَمَلَنِي عَلَى ذَلِكَ وَ عِزَّتِكَ خَوْفُكَ فَقَالَ اَللَّهُ جَلَّ جَلاَلُهُ فَإِنِّي سَأُرْضِي خُصُومَكَ وَ قَدْ آمَنْتُ خَوْفَكَ وَ غَفَرْتُ لَكَ.
زبان ترجمه:

الأمالی (للصدوق) / ترجمه کمره ای ;  ج ۱  ص ۳۲۷

3 - امام چهارم فرمود مردى در بنى اسرائيل گور ميشكافت و كفن ميدزديد همسايه‌اش پير شد و از مرگ نگران گرديد او را خواست و گفت من با تو چطور بودم‌؟ گفت بهتر همسايه بودى باو گفت من بتو نيازى دارم گفت آن را روا كنم، دو كفن باو تمام نمود و گفت هر كدام را بهتر دانى بردار و چون مردم گور مرا مشكاف نباش سرباز زد و نگرفت و آن مرد باو اصرار كرد تا آنكه پسند او بود برداشت آن مرد مرد و نباش با خود گفت اين شخص مرد و نميفهمد كه من كفنش را ميدزدم يا نه و بايد آن را برگيرم آمد قبرش را شكافت و چون خواست كفنش را برگيرد هاتفى فرياد زد مكن نباش بهراس افتاد و او را رها كرد و از كار خود دست كشيد و بفرزندانش گفت من چه پدرى بودم براى شما؟ گفتند خوش پدرى بودى گفت حاجتى بشما دارم گفتند هر چه فرمائى عمل كنيم ان شاء اللّٰه گفت ميخواهم چون مردم مرا بسوزانيد و چون خاكستر شدم خوب بكوبيد و در موقع باد تندى نيمى از خاكسترم را ببيابان دم باد بدهيد و نيمى را در دريا گفتند بچشم چون مرد به وصيت او عمل كردند و چون خاكسترش را پراكنده نمودند خداى عز و جل به بيابان دستور داد خاكستر او را جمع كرد و بدريا دستور داد جمع كرد و او را در برابر خود برپاداشت و باو فرمود براى چه اين وصيت را بفرزندان خود كردى‌؟ گفت بعزت تو كه از ترس تو بود خداى جل جلاله فرمود من همه طرفهاى تو را راضى كنم و ترس تو را برطرف نمودم و تو را آمرزيدم.

divider

الأمالی (للصدوق) / ترجمه هدایتی ;  ج ۱  ص ۵۵۱

3.امام سجاد عليه السّلام فرمود:شخصى از قوم بنى اسراييل نبش‌قبر مى‌كرد و كفن مى‌دزديد.همسايه او كه پير شد،نگران مردن شد.كفن‌دزد را طلبيد و گفت:رفتارم با تو چگونه بوده است‌؟او گفت:بهترين همسايه من بودى.پيرمرد گفت:من خواسته‌اى از تو دارم.كفن‌دزد گفت:خواسته‌ات را انجام مى‌دهم.آنگاه او دو كفن به او داد و به كفن‌دزد گفت:هركدام بهتر است،براى خود بردار و زمانى كه از دنيا رفتم،قبرم را باز نكن.كفن دزد درخواست او را رد كرد و كفن را نگرفت.پيرمرد اصرار كرد تا آنكه او كفنى را كه دوست داشت،برداشت.همسايه از دنيا رفت و كفن‌دزد با خود گفت او كه مرده نمى‌داند كه كفن او را مى‌دزدم يا نه.پس كفن را از تن بيرون مى‌كشم.او نزديك گور همسايه آمد و آن را باز كرد.آنگاه كه خواست كفن او را بردارد،صدايى طنين انداخت:اى«نبّاش»اين كار را نكن. كفن‌دزد دچار دلهره شد و همسايه مرده را گذاشت و به خانه رفت.
كفن‌دزد رو به فرزندان كرد و پرسيد:تاكنون چگونه پدرى براى شما بودم‌؟گفتند: پدر خوبى بودى.گفت:خواسته‌اى از شما دارم.گفتند:هرچه فرمان بدهى،رفتار خواهيم كرد،اگر خدا بخواهد.گفت:دوست دارم پس از اينكه مردم،مرا بسوزانيد و آنگاه كه خاكستر شدم،آن را كوبيده و به هنگام وزيدن باد تند،نيمى از خاكسترم را به باد صحرا بسپاريد و نيمى را در دريا افكنيد.آنان گفتند:قبول.كفن‌دزد كه از دنيا رفت به سفارش او رفتار كرده و خاكستر او را در تندباد پخش كردند.خداوند به صحرا فرمان داد كه خاكسترش را گرد آورد و به دريا نيز همين فرمان را داد و آنگاه وى را در پيشگاه خود نگاه داشت و فرمود:چرا اين وصيت را كردى‌؟گفت:به عزت تو سوگند كه به خاطر ترس از مقام تو بود.خداوند فرمود:من كسانى را كه به آنان ستم كردى،خشنود كردم و ترس و خوف تو را برداشتم و گناهت را آمرزيدم.

divider