شناسه حدیث :  ۴۳۹۷۴۱

  |  

نشانی :  الأمالی (للصدوق)  ,  جلد۱  ,  صفحه۲۶۳  

عنوان باب :   المجلس الخامس و الأربعون

معصوم :   پيامبر اکرم (صلی الله علیه و آله)

حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ اَلْحَسَنِ اَلْقَطَّانُ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو اَلْعَبَّاسِ أَحْمَدُ بْنُ يَحْيَى بْنِ زَكَرِيَّا قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ إِسْمَاعِيلَ قَالَ حَدَّثَنَا عَبْدُ اَللَّهِ بْنُ مُحَمَّدٍ قَالَ حَدَّثَنَا أَبِي عَنْ سَعِيدِ بْنِ مُسْلِمٍ مَوْلًى لِبَنِي مَخْزُومٍ عَنْ سَعِيدِ بْنِ أَبِي صَالِحٍ عَنْ أَبِيهِ عَنِ اِبْنِ عَبَّاسٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبِيَ اَلْعَبَّاسَ يُحَدِّثُ قَالَ: وُلِدَ لِأَبِي عَبْدِ اَلْمُطَّلِبِ عَبْدُ اَللَّهِ فَرَأَيْنَا فِي وَجْهِهِ نُوراً يَزْهَرُ كَنُورِ اَلشَّمْسِ فَقَالَ أَبِي إِنَّ لِهَذَا اَلْغُلاَمِ شَأْناً عَظِيماً قَالَ فَرَأَيْتُ فِي مَنَامِي أَنَّهُ خَرَجَ مِنْ مَنْخِرِهِ طَائِرٌ أَبْيَضُ فَطَارَ فَبَلَغَ اَلْمَشْرِقَ وَ اَلْمَغْرِبَ ثُمَّ رَجَعَ رَاجِعاً حَتَّى سَقَطَ عَلَى بَيْتِ اَلْكَعْبَةِ فَسَجَدَتْ لَهُ قُرَيْشٌ كُلُّهَا فَبَيْنَمَا اَلنَّاسُ يَتَأَمَّلُونَهُ إِذَا صَارَ نُوراً بَيْنَ اَلسَّمَاءِ وَ اَلْأَرْضِ وَ اِمْتَدَّ حَتَّى بَلَغَ اَلْمَشْرِقَ وَ اَلْمَغْرِبَ فَلَمَّا اِنْتَبَهْتُ سَأَلْتُ كَاهِنَةَ بَنِي مَخْزُومٍ فَقَالَتْ يَا عَبَّاسُ لَئِنْ صَدَقَتْ رُؤْيَاكَ لَيَخْرُجَنَّ مِنْ صُلْبِهِ وَلَدٌ يَصِيرُ أَهْلُ اَلْمَشْرِقِ وَ اَلْمَغْرِبِ تَبَعاً لَهُ قَالَ أَبِي فَهَمَّنِي أَمْرُ عَبْدِ اَللَّهِ إِلَى أَنْ تَزَوَّجَ بِآمِنَةَ وَ كَانَتْ مِنْ أَجْمَلِ نِسَاءِ قُرَيْشٍ وَ أَتَمِّهَا خَلْقاً فَلَمَّا مَاتَ عَبْدُ اَللَّهِ وَ وَلَدَتْ آمِنَةُ رَسُولَ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ أَتَيْتُهُ فَرَأَيتُ اَلنُّورَ بَيْنَ عَيْنَيْهِ يَزْهَرُ فَحَمَلْتُهُ وَ تَفَرَّسْتُ فِي وَجْهِهِ فَوَجَدْتُ مِنْهُ رِيحَ اَلْمِسْكِ وَ صِرْتُ كَأَنِّي قِطْعَةُ مِسْكٍ مِنْ شِدَّةِ رِيحِي فَحَدَّثَتْنِي آمِنَةُ وَ قَالَتْ لِي إِنَّهُ لَمَّا أَخَذَنِي اَلطَّلْقُ وَ اِشْتَدَّ بِيَ اَلْأَمْرُ سَمِعْتُ جَلَبَةً وَ كَلاَماً لاَ يُشْبِهُ كَلاَمَ اَلْآدَمِيِّينَ وَ رَأَيْتُ عَلَماً مِنْ سُنْدُسٍ عَلَى قَضِيبٍ مِنْ يَاقُوتٍ قَدْ ضُرِبَ بَيْنَ اَلسَّمَاءِ وَ اَلْأَرْضِ وَ رَأَيْتُ نُوراً يَسْطَعُ مِنْ رَأْسِهِ حَتَّى بَلَغَ اَلسَّمَاءَ وَ رَأَيْتُ قُصُورَ اَلشَّامَاتِ كَأَنَّهَا شُعْلَةُ نَارٍ نُوراً وَ رَأَيْتُ حَوْلِي مِنَ اَلْقَطَاةِ أَمْراً عَظِيماً وَ قَدْ نَشَرَتْ أَجْنِحَتَهَا حَوْلِي وَ رَأَيْتُ شَعِيرَةَ اَلْأَسَدِيَّةَ قَدْ مَرَّتْ وَ هِيَ تَقُولُ آمِنَةُ مَا لَقِيَتِ اَلْكُهَّانُ وَ اَلْأَصْنَامُ مِنْ وَلَدِكِ وَ رَأَيْتُ رَجُلاً شَابّاً مِنْ أَتَمِّ اَلنَّاسِ طُولاً وَ أَشَدِّهِمْ بَيَاضاً وَ أَحْسَنِهِمْ ثِيَاباً مَا ظَنَنْتُهُ إِلاَّ عَبْدَ اَلْمُطَّلِبِ قَدْ دَنَا مِنِّي فَأَخَذَ اَلْمَوْلُودَ فَتَفَلَ فِي فِيهِ وَ مَعَهُ طَسْتٌ مِنْ ذَهَبٍ مَضْرُوبٍ مِنْ زُمُرُّدٍ وَ مُشْطٌ مِنْ ذَهَبٍ فَشَقَّ بَطْنَهُ شَقّاً ثُمَّ أَخْرَجَ قَلْبَهُ فَشَقَّهُ فَأَخْرَجَ مِنْهُ نُكْتَةً سَوْدَاءَ فَرَمَى بِهَا ثُمَّ أَخْرَجَ صُرَّةً مِنْ حَرِيرَةٍ خَضْرَاءَ فَفَتَحَهَا فَإِذَا فِيهَا كَالذَّرِيرَةِ اَلْبَيْضَاءِ فَحَشَاهُ ثُمَّ رَدَّهُ إِلَى مَا كَانَ وَ مَسَحَ عَلَى بَطْنِهِ وَ اِسْتَنْطَقَهُ فَنَطَقَ فَلَمْ أَفْهَمْ مَا قَالَ إِلاَّ أَنَّهُ قَالَ فِي أَمَانِ اَللَّهِ وَ حِفْظِهِ وَ كَلاَءَتِهِ قَدْ حَشَوْتُ قَلْبَكَ إِيمَاناً وَ عِلْماً وَ حِلْماً وَ يَقِيناً وَ عَقْلاً وَ شَجَاعَةً أَنْتَ خَيْرُ اَلْبَشَرِ طُوبَى لِمَنِ اِتَّبَعَكَ وَ وَيْلٌ لِمَنْ تَخَلَّفَ عَنْكَ ثُمَّ أَخْرَجَ صُرَّةً أُخْرَى مِنْ حَرِيرَةٍ بَيْضَاءَ فَفَتَحَهَا فَإِذَا فِيهَا خَاتَمٌ فَضَرَبَ عَلَى كَتِفَيْهِ ثُمَّ قَالَ أَمَرَنِي رَبِّي أَنْ أَنْفُخَ فِيكَ مِنْ رُوحِ اَلْقُدُسِ فَنَفَخَ فِيهِ فَأَلْبَسَهُ قَمِيصاً وَ قَالَ هَذَا أَمَانُكَ مِنْ آفَاتِ اَلدُّنْيَا فَهَذَا مَا رَأَيْتُ يَا عَبَّاسُ بِعَيْنِي قَالَ اَلْعَبَّاسُ وَ أَنَا يَوْمَئِذٍ أَقْرَأُ فَكَشَفْتُ عَنْ ثَوْبِهِ فَإِذَا خَاتَمُ اَلنُّبُوَّةِ بَيْنَ كَتِفَيْهِ فَلَمْ أَزَلْ أَكْتُمُ شَأْنَهُ وَ أُنْسِيتُ اَلْحَدِيثَ فَلَمْ أَذْكُرْهُ إِلَى يَوْمِ إِسْلاَمِي حَتَّى ذَكَّرَنِي رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ .
زبان ترجمه:

الأمالی (للصدوق) / ترجمه کمره ای ;  ج ۱  ص ۲۶۳

2 - عباس بن عبد المطلب باز گفت كه چون عبد اللّٰه براى عبد المطلب زاده شد در چهره‌اش نورى بود كه ميدرخشيد چون نور خورشيد پدرم گفت اين فرزند را مقام خواهد بود، گويد در خواب ديدم كه از سوراخ بينى او پرنده سفيدى درآمد و پريد تا بمشرق و مغرب رسيد و سپس بر گشت و بر خانه كعبه افتاد و همه قريش برايش بخاك افتادند و در اين ميان كه مردم باو نظر ميكردند نورى شد ميان مشرق و مغرب كشيد و بدانها رسيد چون بيدار شدم و از كاهنه بنى مخزوم پرسش كردم گفت اى عباس اگر خوابت راست باشد از پشت او فرزندى در آيد كه اهل مشرق و مغرب پيرو او گردند، پدرم گفت وضع عبد اللّٰه مورد اهميت من بود تا با آمنه كه زيباترين زنان قريش بود تزويج كرد و چون عبد اللّٰه مرد و آمنه رسول خدا را در آورد آمدم و آن نور را در ميان دو ديده او ديدم ميدرخشيد و در رويش تفرس كردم از آن بوى مشك يافتم و در من اثر كرد تا يك قطعه مشك شدم از بوى خوش آن و آمنه برايم گفت كه چون درد زائيدن مرا گرفت و كارم سخت شد غوغا و سخنى شنيدم كه مانند سخن آدميان نبود و پرچمى از سندس ديدم بر تيره‌اى از ياقوت ميان آسمان و زمين زده‌اند و نورى از سرش تتق كشيد تا بآسمان رسيد و كاخهاى شام را ديدم كه گويا، مشعله‌اى از آتش است و نور ميدهد و در اطراف خود از پرنده‌هاى قطاة امر بزرگى ديدم كه پرهاى خود را گرد من پراكنده‌اند و ديدم شعيره اسديه بر من گذشت و گفت اى آمنه كاهنان و بت‌ها از دست پسر تو چه ميكشند و مردى جوانى ديدم كه از همه مردم بلندتر و سفيدتر و خوش لباس‌تر بود و بگمانم عبد المطلب بود نزد من آمد و او را از من گرفت و آب دهان بدهانش انداخت و طشتى از طلا داشت كه زمردنشان بود و شانه‌اى از طلا و شكم او را شكافت و دلش را بيرون آورد و شكافت و نقطه سياهى از آن برآورد و دور انداخت سپس دستمالى از حرير سبز بدر آورد و گشود و در آن گرد سفيدى بود و دلش را از آن پر كرد و بجاى خودش گذاشت و دست بر شكمش كشيد و او را بزبان آورد و نفهميدم آن كودك چه گفت جز آنكه آن مرد گفت در امان و نگهدارى و پرستارى خدا من دلت را از ايمان و حلم و علم و يقين و خرد و شجاعت انباشتم توئى خير البشر خوشا بر كسى كه پيرويت كند و واى بر كسى كه مخالف تو گردد سپس بسته ديگرى از حرير سفيد برآورد و گشود و در آن خاتمى بود و بكتف او مهر نهاد و گفت خدا بمن دستور داده است كه بتو از روح القدس بدمم در او دميد و پيراهنى بر او پوشيد و گفت اين امان تو است از آفات دنيا، اى عباس اينها است كه من بچشم خود ديدم عباس گفت من آن روز خواندن ميتوانستم جامه‌اش را بالا زدم ديدم مهر نبوت ميان دو شانه او است و وضع را نهان داشتم و اين حديث از يادم رفت و تا روزى كه مسلمان شدم بيادم نيامد تا رسول خدا «صلّى اللّه عليه و آله» خودش آن را بياد من آورد.

divider

الأمالی (للصدوق) / ترجمه هدایتی ;  ج ۱  ص ۴۴۵

2.عباس بن عبد المطلب مى‌گويد:آنگاه كه عبد اللّه بن عبد المطلب چشم به دنيا گشود،در سيماى او نورى تابان همانند نور آفتاب بود.پدرم گفت:بى‌گمان اين فرزند جايگاهى بلند خواهد داشت.عباس مى‌گويد:در عالم رويا ديدم كه از سوراخ بينى او پرنده‌اى سفيد بيرون آمد و پرواز كرد تا آنكه به مشرق و مغرب نزديك شد و آنگاه بازگشت و بر بام كعبه افتاد.همۀ قريش در برابر او به خاك افتادند.مردمان به او نگاه مى‌كردند كه ناگهان به صورت نورى بين مشرق و مغرب درآمد و بدان سمت‌ها نزديك شد.بيدار كه شدم از كاهن بنى مخزوم تعبير آن را جويا شدم.او گفت:اى عباس!اگر خواب تو راست باشد از،پشت عبد اللّه،برادرت،فرزندى به دنيا خواهد آمد كه ساكنان مشرق و مغرب را پيروان خود خواهد ساخت.
عباس بن عبد المطلب مى‌گويد:پدرم عبد المطلب مى‌گفت:زندگى عبد اللّه براى من اهميت داشت تا اينكه با آمنه كه زيباترين بانوى قريش بود،ازدواج كرد.آنگاه كه عبد اللّه از دنيا رفت و آمنه،محمد صلّى اللّه عليه و آله را نزد من آورد.آن نور را ميان چشمان او ديدم كه درخشش داشت.در چهره‌اش كه جستجو كردم آن بوى مشك را نيز يافتم و در من تأثير نهاد تا اينكه بوى خوش و مطبوع آن يك پاره مشك شدم.آمنه گفت:آنگاه كه درد زايمان شروع شد و كارم دشوار گشت،ندايى به گوشم رسيد كه مثل كلام آدميان نبود.و بعد پرچمى از سندس ديدم بر تيره‌اى از ياقوت كه ميان آسمان و زمين بود و نورى از سر آن آمد كه تا آسمان كشيده شده آنگاه قصرهاى شاميان را ديدم كه گويى هر كدام مشعله‌اى از آتش است و روشنايى مى‌پراكند.در اطراف خويش از پرنده‌هاى قطعاة نگريستم كه پرهاى خود را اطراف من پراكنده بودند و آنگاه شميره اسديه بر من عبور كرد و گفت:اى آمنه!كاهنان و بتان از دست پسر تو چه خواهند كشيد.بعد مرد جوانى كه نگريستم كه از همگان قد بلندتر و سفيد چهره‌تر و شيك‌پوش‌تر بود.گمان كردم كه او عبد المطلب است.پيش من آمد و او را از من گرفت و زبان در دهانش كرد.طشتى از طلا داشت كه زمردنشان بود و شانه‌اى طلا.شكم او را شكافت و قلبش را درآورد و آنگاه نقطه سياهى از آن خارج نمود و دور انداخت كند.آنگاه دستمالى از حرير سبز بيرون آورد و گويى كه در آن پودر سفيدى بود،قلبش را از آن آكنده ساخت و بعد برجاى خود گذاشت و دست بر شكم او كشيد و او را به سخن آورد.من اصلا متوجه نشدم كه كودك چه بر زبان آورد؛مگر آنكه آن مرد جوان گفت:در امان خدا هستى و در نگهبانى و پرستارى او.و من قلب تو را از ايمان و بردبارى و دانش و يقين و عقل و شجاعت انبوه ساختم.اى كودك تو بهترين بشرى.خوشا به حال كسى كه پيرو تو گردد و واى بر كسى كه تو را فرمان نبرد و با تو در جنگ باشد. آنگاه بسته ديگرى از حرير سفيد بيرون آورد و آن را گسترانيد.در آن خاتمى بود.به كتف كودك مهر زد و گفت خداوند به من فرمان داده كه روح القدس در تو بدهم.بعد در او دميدن را آغاز كرد.آنگاه جامه‌اى بر تن كودكم كرد و گفت:اين امان تو از آفت‌هاى دنيا است.آمنه رو به عباس بن عبد المطلب كرد و گفت:اين چيزى بود كه من در عالم خواب ديدم.عباس مى‌گويد:من آن‌روز سواد داشتم.جامه كودك را بالا بردم و مهر نبوت را ميان دو شانه او ديدم.اين خواب آمنه به فراموشى سپرده شد تا اينكه به اسلام گراييدم و آن‌گاه پيامبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله خواب مادرش را به ياد من آورد.

divider