شناسه حدیث :  ۴۳۹۷۴۰

  |  

نشانی :  الأمالی (للصدوق)  ,  جلد۱  ,  صفحه۲۶۲  

عنوان باب :   المجلس الخامس و الأربعون

معصوم :   پيامبر اکرم (صلی الله علیه و آله)

حَدَّثَنَا اَلشَّيْخُ اَلْفَقِيهُ أَبُو جَعْفَرٍ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ اَلْحُسَيْنِ بْنِ مُوسَى بْنِ بَابَوَيْهِ اَلْقُمِّيُّ رَحِمَهُ اَللَّهُ قَالَ حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ أَحْمَدَ اَلدَّقَّاقُ رَحِمَهُ اَللَّهُ قَالَ حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ يَحْيَى بْنِ زَكَرِيَّا اَلْقَطَّانُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ إِسْمَاعِيلَ اَلْبَرْمَكِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا عَبْدُ اَللَّهِ بْنُ مُحَمَّدٍ قَالَ حَدَّثَنَا أَبِي عَنْ خَالِدِ بْنِ إِلْيَاسَ عَنْ أَبِي بَكْرِ بْنِ عَبْدِ اَللَّهِ بْنِ أَبِي جَهْمٍ قَالَ حَدَّثَنِي أَبِي عَنْ جَدِّي قَالَ سَمِعْتُ أَبَا طَالِبٍ حَدَّثَ عَنْ عَبْدِ اَلْمُطَّلِبِ قَالَ: بَيْنَا أَنَا نَائِمٌ فِي اَلْحِجْرِ إِذْ رَأَيْتُ رُؤْيَا هَالَتْنِي فَأَتَيْتُ كَاهِنَةَ قُرَيْشٍ وَ عَلَيَّ مِطْرَفُ خَزٍّ وَ جُمَّتِي تَضْرِبُ مَنْكِبِي فَلَمَّا نَظَرَتْ إِلَيَّ عَرَفَتْ فِي وَجْهِيَ اَلتَّغَيُّرَ فَاسْتَوَتْ وَ أَنَا يَوْمَئِذٍ سَيِّدُ قَوْمِي فَقَالَتْ مَا شَأْنُ سَيِّدِ اَلْعَرَبِ مُتَغَيِّرَ اَللَّوْنِ هَلْ رَابَهُ مِنْ حَدَثَانِ اَلدَّهْرِ رَيْبٌ فَقُلْتُ لَهَا بَلَى إِنِّي رَأَيْتُ اَللَّيْلَةَ وَ أَنَا نَائِمٌ فِي اَلْحِجْرِ كَأَنَّ شَجَرَةً قَدْ نَبَتَتْ عَلَى ظَهْرِي قَدْ نَالَ رَأْسُهَا اَلسَّمَاءَ وَ ضَرَبَتْ بِأَغْصَانِهَا اَلشَّرْقَ وَ اَلْغَرْبَ وَ رَأَيْتُ نُوراً يَظْهَرُ مِنْهَا أَعْظَمَ مِنْ نُورِ اَلشَّمْسِ سَبْعِينَ ضِعْفاً وَ رَأَيْتُ اَلْعَرَبَ وَ اَلْعَجَمَ سَاجِدَةً لَهَا وَ هِيَ كُلَّ يَوْمٍ تَزْدَادُ عِظَماً وَ نُوراً وَ رَأَيْتُ رَهْطاً مِنْ قُرَيْشٍ يُرِيدُونَ قَطْعَهَا فَإِذَا دَنَوْا مِنْهَا أَخَذَهُمْ شَابٌّ مِنْ أَحْسَنِ اَلنَّاسِ وَجْهاً وَ أَنْظَفِهِمْ ثِيَاباً فَيَأْخُذُهُمْ وَ يَكْسِرُ ظُهُورَهُمْ وَ يَقْلَعُ أَعْيُنَهُمْ فَرَفَعْتُ يَدِي لِأَتَنَاوَلَ غُصْناً مِنْ أَغْصَانِهَا - فَصَاحَ بِيَ اَلشَّابُّ وَ قَالَ مَهْلاً لَيْسَ لَكَ مِنْهَا نَصِيبٌ فَقُلْتُ لِمَنِ اَلنَّصِيبُ وَ اَلشَّجَرَةُ مِنِّي فَقَالَ اَلنَّصِيبُ لِهَؤُلاَءِ اَلَّذِينَ قَدْ تَعَلَّقُوا بِهَا وَ سَيَعُودُ إِلَيْهَا فَانْتَبَهْتُ مَذْعُوراً فَزِعاً مُتَغَيِّرَ اَللَّوْنِ فَرَأَيْتُ لَوْنَ اَلْكَاهِنَةِ قَدْ تَغَيَّرَ ثُمَّ قَالَتْ لَئِنْ صَدَقْتَ لَيَخْرُجَنَّ مِنْ صُلْبِكَ وَلَدٌ يَمْلِكُ اَلشَّرْقَ وَ اَلْغَرْبَ وَ يُنَبَّأُ فِي اَلنَّاسِ فَتَسَرَّى عَنِّي غَمِّي فَانْظُرْ أَبَا طَالِبٍ لَعَلَّكَ تَكُونُ أَنْتَ وَ كَانَ أَبُو طَالِبٍ يُحَدِّثُ بِهَذَا اَلْحَدِيثِ وَ اَلنَّبِيُّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ قَدْ خَرَجَ وَ يَقُولُ كَانَتِ اَلشَّجَرَةُ وَ اَللَّهِ أَبَا اَلْقَاسِمِ اَلْأَمِينَ .
زبان ترجمه:

الأمالی (للصدوق) / ترجمه کمره ای ;  ج ۱  ص ۲۶۲

روز جمه دو شب از صفر 368 مانده1 - ابو طالب از عبد المطلب باز گفت كه در اين ميانه كه در حجر اسماعيل بخواب بودم خوابى ديدم كه بهراس انداختم نزد كاهنه قريش رفتم يك روپوش خز در برداشتم و گيسوانم روى شانه‌هايم ريخته بود چون بمن نظر كرد و آشفتگى مرا ديد خود را آماده كرد و من آن روز سيد قوم خود بودم گفت چه شده كه سيد عرب رنگ پريده است آيا از ناگواريهاى روزگار بدو رخ داده‌؟ گفتم آرى من امشب در حجر خوابيدم و خواب ديدم كه درختى از پشتم روئيد كه سرش به آسمان رسيد و شاخه‌هايش در مشرق و مغرب برآمد و نورى از آن برتافت كه هفتاد برابر نور خورشيد بود و ديدم عرب و عجم در برابر آن بخاك افتادند و هر روز بر بزرگى آن ميافزود و جمعى از قريش آهنگ بريدن آن داشتند و چون بدان نزديك ميشدند جوانى از همه مردم خوش‌روتر و پاك‌جامه‌تر آنها را ميگرفت و پشتشان را ميشكست و چشمان را در مى‌آورد و دست برداشتم تا شاخه‌اى از آن برگيرم و جوان بمن بانك زد دست بدار كه تو را از آن بهره‌اى نيست گفتم بهره از كيست و درخت از من است گفت بهره از اينها است كه بدان در آويختند و باز بدان برگردد من از خواب هراسان بر خاستم و رنگم پريده بود، ديدم رنگ آن كاهنه پريد و گفت اگر راست گوئى از پشت تو فرزندى آيد كه مالك شرق و غرب گردد و در ميان مردم پيغمبرى كند، از اين تعبير غم از دلم رفت اى ابو طالب بنگر شايد آن تو باشى ابو طالب پس از بعثت پيغمبر اين حديث ميگفت و ميفرمود آن درخت بخدا ابو القاسم امين است.

divider

الأمالی (للصدوق) / ترجمه هدایتی ;  ج ۱  ص ۴۴۳

1.ابو طالب از عبد المطلب چنين نقل كرده است:آنگاه كه در حجر اسماعيل خوابيده بودم،خوابى ديدم كه از آن دچار ترس شدم و سراغ كاهن قريش رفتم درحالى‌كه رو پوشى از خز بر تن داشتم و گيسوانم بر دوشم ريخته بود.آن‌گاه كه او به من نگريست و چهره آشفته‌ام را ديد،خود را آماده كرد.آن روز من بزرگ قوم قريش بودم.پرسيد:چه اتفاقى رخ داده كه سرور عرب پريشان است‌؟آيا گزند زمانه به او رسيده‌؟گفتم:آرى.من شب پيش در حجر اسماعيل خابيده بودم.در عالم خواب ديدم كه درختى از پشت من روييده است كه سر آن به آسمان مى‌رسد و شاخه‌هاى آن در مشرق و مغرب است.سپس نورى از درخت هفتاد برابر آفتاب پرتو افكند.آن‌گاه مشاهده كردم كه عرب و عجم در برابر آن به خاك افتاده‌اند درحالى‌كه هرروز به تنومندى درخت افزوده مى‌شد.ناگهان گروهى از قوم قريش قصد بريدن آن كردند.اما هرگاه به درخت نزديك مى‌شدند،جوانى كه از همگان خوش‌سيماتر و پاك‌جامه‌تر بود آنان را مى‌گرفت و پشتشان را به خاك مى‌افكند و چشم‌هايشان را بيرون مى‌آورد.دست دراز كردم كه شاخه‌اى از آن درخت بگيرم،اما جوان فرياد زد كه دست از آن بردار چرا كه تو را از آن نصيبى نيست.گفتم:مگر آن نصيب چه‌كسى است‌؟اصلا درخت به من تعلق دارد.گفت:نصيب آن براى كسانى است كه به در آويخته‌اند و بدان بازخواهند گشت.پس هراسان از رويا ترسان جدا شدم و رنگ از چهرام پريده بود.آنگاه مشاهده كردم كه رنگ روى كاهن نيز پريده است.او گفت:اگر راست گفته باشى،از نسل تو كسى مى‌آيد كه صاحب مشرق و مغرب خواهد بود و در ميان مردم پيامبر خواهد بود.از تعبيرى كه او براى خوابم كرد،اندوه از قلبم گريخت.بعد عبد المطلب فرمود:اى ابو طالب در روياى من بنگر شايد مراد تو باشى.ابو طالب كه پس از بعثت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله اين خواب را روايت مى‌كرد،فرمود:به خدا سوگند آن درخت ابو القاسم امين است.

divider