شناسه حدیث :  ۴۳۹۶۸۲

  |  

نشانی :  الأمالی (للصدوق)  ,  جلد۱  ,  صفحه۲۲۶  

عنوان باب :   المجلس الأربعون

معصوم :   پيامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) ، امیرالمؤمنین (علیه السلام)

حَدَّثَنَا صَالِحُ بْنُ عِيسَى اَلْعِجْلِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ عَلِيٍّ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ مَنْدَةَ اَلْأَصْبَهَانِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ حُمَيْدٍ قَالَ حَدَّثَنَا جَرِيرٌ عَنِ اَلْأَعْمَشِ عَنْ أَبِي سُفْيَانَ عَن أَنَسٍ قَالَ: كُنْتُ عِنْدَ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ رَجُلاَنِ مِنْ أَصْحَابِهِ فِي لَيْلَةٍ ظَلْمَاءَ مُكْفَهِرَّةٍ إِذْ قَالَ لَنَا رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ اِئْتُوا بَابَ عَلِيٍّ فَأَتَيْنَا بَابَ عَلِيٍّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ فَنَقَرَ أَحَدُنَا اَلْبَابَ نَقْراً خَفِيّاً إِذْ خَرَجَ عَلَيْنَا عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ عَلَيْهِ السَّلاَمُ مُتَّزِراً بِإِزَارٍ مِنْ صُوفٍ مُرْتَدِياً بِمِثْلِهِ فِي كَفِّهِ سَيْفُ رَسُولِ اَللَّهِ فَقَالَ لَنَا أَ حَدَثَ حَدَثٌ فَقُلْنَا خَيْرٌ أَمَرَنَا رَسُولُ اَللَّهِ أَنْ نَأْتِيَ بَابَكَ وَ هُوَ بِالْأَثَرِ إِذْ أَقْبَلَ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ فَقَالَ يَا عَلِيُّ قَالَ لَبَّيْكَ قَالَ أَخْبِرْ أَصْحَابِي بِمَا أَصَابَكَ اَلْبَارِحَةَ قَالَ عَلِيٌّ يَا رَسُولَ اَللَّهِ إِنِّي لَأَسْتَحْيِي فَقَالَ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ إِنَّ اَللَّهَ « لاٰ يَسْتَحْيِي مِنَ اَلْحَقِّ » قَالَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ يَا رَسُولَ اَللَّهِ أَصَابَتْنِي جَنَابَةٌ اَلْبَارِحَةَ مِنْ فَاطِمَةَ بِنْتِ رَسُولِ اَللَّهِ فَطَلَبْتُ فِي اَلْبَيْتِ مَاءً فَلَمْ أَجِدِ اَلْمَاءَ فَبَعَثْتُ اَلْحَسَنَ كَذَا وَ اَلْحُسَيْنَ كَذَا فَأَبْطَئَا عَلَيَّ فَاسْتَلْقَيْتُ عَلَى قَفَايَ فَإِذَا أَنَا بِهَاتِفٍ مِنْ سَوَادِ اَلْبَيْتِ قُمْ يَا عَلِيُّ وَ خُذِ اَلسَّطْلَ وَ اِغْتَسِلْ فَإِذَا أَنَا بِسَطْلٍ مِنْ مَاءٍ مَمْلُوءٍ عَلَيْهِ مِنْدِيلٌ مِنْ سُنْدُسٍ - فَأَخَذْتُ اَلسَّطْلَ وَ اِغْتَسَلْتُ وَ مَسَحْتُ بَدَنِي بِالْمِنْدِيلِ وَ رَدَدْتُ اَلْمِنْدِيلَ عَلَى رَأْسِ اَلسَّطْلِ فَقَامَ اَلسَّطْلُ فِي اَلْهَوَاءِ فَسَقَطَ مِنَ اَلسَّطْلِ جُرْعَةٌ فَأَصَابَتْ هَامَتِي فَوَجَدْتُ بَرْدَهَا عَلَى فُؤَادِي فَقَالَ اَلنَّبِيُّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ بَخْ بَخْ يَا اِبْنَ أَبِي طَالِبٍ أَصْبَحْتَ وَ خَادِمُكَ جَبْرَئِيلُ أَمَّا اَلْمَاءُ فَمِنْ نَهَرِ اَلْكَوْثَرِ وَ أَمَّا اَلسَّطْلُ وَ اَلْمِنْدِيلُ فَمِنَ اَلْجَنَّةِ كَذَا أَخْبَرَنِي جَبْرَئِيلُ كَذَا أَخْبَرَنِي جَبْرَئِيلُ كَذَا أَخْبَرَنِي جَبْرَئِيلُ .
زبان ترجمه:

الأمالی (للصدوق) / ترجمه کمره ای ;  ج ۱  ص ۲۲۶

4 - انس گويد من با دو مرد ديگر از اصحابش در شب بسيار تاريكى خدمت رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله) بوديم رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله) فرمود بدر خانه على برويد در خانه على آمديم و سبك در را زديم على (عليه السّلام) با ازارى از صوف و ردائى مانندش شمشير رسول خدا را در دست داشت و بيرون آمد و فرمود تازه ايست‌؟ گفتم خير است رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله) بما دستور داد آمديم و خود او هم دنبال است رسول خدا هم رسيد و فرمود اى على گفت لبيك فرمود آنچه را ديشب برايت پيش آمد باصحابم خبر بده عرضكرد يا رسول اللّٰه شرم دارم فرمود خدا را از حق شرم نيايد على گفت يا رسول اللّٰه ديشب جنب شدم از فاطمه دختر رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله) و آب خواستم در خانه كه غسل كنم آب نبود حسن را از طرفى فرستادم و حسين را از طرفى و دير كردند من بپشت خوابيده بودم كه هاتفى از تاريكى خانه آواز داد برخيز اى على اين سطل آب را بگير و غسل كن ديدم سطل پر آب است و حوله‌اى از سندس بر آنست سطل را برداشتم غسل كردم و با آن حوله خود را خشك كردم و آن را روى سطل انداختم سطل بهوا برخاست و از آن جرعه‌اى چكيد بفرق سرم رسيد و دلم از آن خنك شد پيغمبر فرمود به به اى پسر ابى طالب صبح كردى و جبرئيل خادم تو بود و آن آب از نهر كوثر بود و سطل و منديل از بهشت بود سه بار فرمود جبرئيل بمن چنين خبر داد.

divider

الأمالی (للصدوق) / ترجمه هدایتی ;  ج ۱  ص ۳۸۱

4.انس مى‌گويد:من همراه با دو تن ديگر از ياران رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله نزد آن حضرت بوديم.حضرت فرمود:به خانه على عليه السّلام برويد.به خانه على عليه السّلام كه رسيديم،آهسته در زديم.على عليه السّلام با جامه‌اى از پشم و ردايى و شمشيرى مانند شمشير پيامبر به دست داشت.حضرت بيرون آمد و فرمود:خبر جديدى است‌؟گفتم:نه.پيامبر صلّى اللّه عليه و آله به ما فرمان داد كه نزد تو آمديم و او اكنون خواهد رسيد.در اين هنگام حضرت رسول آمد و فرمود: اى على.گفت:لبيك.پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود:آن‌چه شب پيش براى تو رخ داد به يارانم بگو. گفت:اى پيامبر خدا!من شرم مى‌كنم.فرمود:از بيان حق خويش نبايد شرم داشت.گفت: اى پيامبر خدا!شب گذشته كه براى غسل جنابت آب نياز داشتم،از فاطمه آب خواستم كه در خانه غسل كنم.آب در خانه نبود.حسن و حسين را به هرسو روانه كردم كه آبى بياورند.آنان دير كردند و من به پشت دراز كشيده بودم كه هاتفى از سياهى خانه پيام داد: اى على!بلند شو و اين سطل آب را بگير و غسل كن.آنگاه سطلى پرآب ديدم و نيز حوله‌اى از سندس كه بر روى آن بود.سطل را گرفتم و غسل كردم و با حوله خود را خنك كرده و بر سطل افكندم.ناگهان سطل به هوا رفت و از آن اندكى بر سرم فروريخت و دلم از آن خنك شد.پيامبر فرمود:به‌به.اى فرزند ابو طالب:تو صبح كردى درحالى‌كه جبرئيل به تو خدمت مى‌كرد و اما آن آب از نهر كوثر بهشت بود و سطل و منديل هم از بهشت بود.بعد پيامبر سه‌بار فرمود:جبرئيل مرا از اين ماجرا باخبر كرد.

divider