شناسه حدیث :  ۴۳۹۶۲۸

  |  

نشانی :  الأمالی (للصدوق)  ,  جلد۱  ,  صفحه۱۸۴  

عنوان باب :   المجلس الرابع و الثلاثون

معصوم :   امیرالمؤمنین (علیه السلام)

حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيٍّ مَاجِيلَوَيْهِ رَحِمَهُ اَللَّهُ قَالَ حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ إِبْرَاهِيمَ بْنِ هَاشِمٍ قَالَ حَدَّثَنِي أَبُو اَلصَّلْتِ عَبْدُ اَلسَّلاَمِ بْنُ صَالِحٍ قَالَ حَدَّثَنِي مُحَمَّدُ بْنُ يُوسُفَ اَلْفِرْيَابِيُّ عَنْ سُفْيَانَ عَنِ اَلْأَوْزَاعِيِّ عَنْ يَحْيَى بْنِ أَبِي كَثِيرٍ عَنْ حَبِيبِ بْنِ اَلْجَهْمِ قَالَ: لَمَّا دَخَلَ بِنَا عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ عَلَيْهِ السَّلاَمُ إِلَى بِلاَدِ صِفِّينَ نَزَلَ بِقَرْيَةٍ يُقَالُ لَهَا صَنْدَوْدَا ثُمَّ أَمَرَنَا فَعَبَرْنَا عَنْهَا ثُمَّ عَرَسَ بِنَا فِي أَرْضٍ بَلْقَعٍ فَقَامَ إِلَيْهِ مَالِكُ بْنُ اَلْحَارِثِ اَلْأَشْتَرُ فَقَالَ يَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ أَ تُنْزِلُ اَلنَّاسَ عَلَى غَيْرِ مَاءٍ فَقَالَ يَا مَالِكُ إِنَّ اَللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ سَيَسْقِينَا فِي هَذَا اَلْمَكَانِ مَاءً أَعْذَبَ مِنَ اَلشَّهْدِ وَ أَلْيَنَ مِنَ اَلزُّبْدِ اَلزُّلاَلِ وَ أَبْرَدَ مِنَ اَلثَّلْجِ وَ أَصْفَى مِنَ اَلْيَاقُوتِ فَتَعَجَّبْنَا وَ لاَ عَجَبَ مِنْ قَوْلِ أَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ ثُمَّ أَقْبَلَ يَجُرُّ رِدَاءَهُ وَ بِيَدِهِ سَيْفُهُ حَتَّى وَقَفَ عَلَى أَرْضٍ بَلْقَعٍ فَقَالَ يَا مَالِكُ اِحْتَفِرْ أَنْتَ وَ أَصْحَابُكَ فَقَالَ مَالِكٌ وَ اِحْتَفَرْنَا فَإِذَا نَحْنُ بِصَخْرَةٍ سَوْدَاءَ عَظِيمَةٍ فِيهَا حَلْقَةٌ تَبْرُقُ كَاللَّجِينِ فَقَالَ لَنَا رُومُوهَا فَرُمْنَاهَا بِأَجْمَعِنَا وَ نَحْنُ مِائَةُ رَجُلٍ فَلَمْ نَسْتَطِعْ أَنْ نُزِيلَهَا عَنْ مَوْضِعِهَا فَدَنَا أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ رَافِعاً يَدَهُ إِلَى اَلسَّمَاءِ يَدْعُو وَ هُوَ يَقُولُ طاب طاب مريا عالم طيبو ثابوثه شتميا كوبا حاحانو ثاتوديثا برحوثا آمِينَ آمِينَ رَبَّ اَلْعَالَمِينَ رَبَّ مُوسَى وَ هَارُونَ ثُمَّ اِجْتَذَبَهَا فَرَمَاهَا عَنِ اَلْعَيْنِ أَرْبَعِينَ ذِرَاعاً قَالَ مَالِكُ بْنُ اَلْحَارِثِ اَلْأَشْتَرُ فَظَهَرَ لَنَا مَاءٌ أَعْذَبُ مِنَ اَلشَّهْدِ وَ أَبْرَدُ مِنَ اَلثَّلْجِ وَ أَصْفَى مِنَ اَلْيَاقُوتِ فَشَرِبْنَا وَ سُقِينَا ثُمَّ رَدَّ اَلصَّخْرَةَ وَ أَمَرَنَا أَنْ نَحْثُوَ عَلَيْهَا اَلتُّرَابَ ثُمَّ اِرْتَحَلَ وَ سِرْنَا فَمَا سِرْنَا إِلاَّ غَيْرَ بَعِيدٍ قَالَ مَنْ مِنْكُمْ يَعْرِفُ مَوْضِعَ اَلْعَيْنِ فَقُلْنَا كُلُّنَا يَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ فَرَجَعْنَا فَطَلَبْنَا اَلْعَيْنَ فَخَفِيَ مَكَانُهَا عَلَيْنَا أَشَدَّ خَفَاءً فَظَنَنَّا أَنَّ أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ قَدْ رَهِقَهُ اَلْعَطَشُ فَأَوْمَأْنَا بِأَطْرَافِنَا فَإِذَا نَحْنُ بِصَوْمَعَةِ رَاهِبٍ فَدَنَوْنَا مِنْهَا فَإِذَا نَحْنُ بِرَاهِبٍ قَدْ سَقَطَتْ حَاجِبَاهُ عَلَى عَيْنَيْهِ مِنَ اَلْكِبَرِ فَقُلْنَا يَا رَاهِبُ عِنْدَكَ مَاءٌ نَسْقِي مِنْهُ صَاحِبَنَا قَالَ عِنْدِي مَاءٌ قَدِ اِسْتَعْذَبْتُهُ مُنْذُ يَوْمَيْنِ فَأَنْزَلَ إِلَيْنَا مَاءً مُرّاً خَشِناً فَقُلْنَا هَذَا قَدِ استعذبه [اِسْتَعْذَبْتَهُ] مُنْذُ يَوْمَيْنِ فَكَيْفَ وَ لَوْ شَرِبْتَ مِنَ اَلْمَاءِ اَلَّذِي سَقَانَا مِنْهُ صَاحِبُنَا وَ حَدَّثْنَاهُ بِالْأَمْرِ فَقَالَ صَاحِبُكُمْ هَذَا نَبِيٌّ قُلْنَا لاَ وَ لَكِنَّهُ وَصِيُّ نَبِيٍّ فَنَزَلَ إِلَيْنَا بَعْدَ وَحْشَتِهِ مِنَّا وَ قَالَ اِنْطَلِقُوا بِي إِلَى صَاحِبِكُمْ فَانْطَلَقْنَا بِهِ فَلَمَّا بَصُرَ بِهِ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ قَالَ شَمْعُونُ قَالَ اَلرَّاهِبُ نَعَمْ شَمْعُونُ هَذَا اِسْمٌ سَمَّتْنِي بِهِ أُمِّي مَا اِطَّلَعَ عَلَيْهِ أَحَدٌ إِلاَّ اَللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى ثُمَّ أَنْتَ فَكَيْفَ عَرَفْتَهُ فَأَتِمَّ حَتَّى أُتِمَّهُ لَكَ قَالَ وَ مَا تَشَاءُ يَا شَمْعُونُ قَالَ هَذَا اَلْعَيْنَ وَ اِسْمَهُ قَالَ هَذَا اَلْعَيْنُ رَاحُومَا وَ هُوَ مِنَ اَلْجَنَّةِ شَرِبَ مِنْهُ ثَلاَثُمِائَةٍ وَ ثَلاَثَةَ عَشَرَ وَصِيّاً وَ أَنَا آخِرُ اَلْوَصِيِّينَ شَرِبْتُ مِنْهُ قَالَ اَلرَّاهِبُ هَكَذَا وَجَدْتُ فِي جَمِيعِ كُتُبِ اَلْإِنْجِيلِ وَ أَنَا أَشْهَدُ أَنْ لاَ إِلَهَ إِلاَّ اَللَّهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اَللَّهِ وَ أَنَّكَ وَصِيُّ مُحَمَّدٍ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ ثُمَّ رَحَلَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ وَ اَلرَّاهِبُ يَقْدُمُهُ حَتَّى نَزَلَ صِفِّينَ وَ نَزَلَ مَعَهُ بِعَانِدَيْنِ [بِعَابِدَيْنِ] وَ اِلْتَقَى اَلصَّفَّانِ فَكَانَ أَوَّلُ مَنْ أَصَابَتْهُ اَلشَّهَادَةُ اَلرَّاهِبَ فَنَزَلَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ وَ عَيْنَاهُ تَهْمِلاَنِ وَ هُوَ يَقُولُ اَلْمَرْءُ مَعَ مَنْ أَحَبَّ اَلرَّاهِبُ مَعَنَا رَفِيقِي فِي اَلْجَنَّةِ .
زبان ترجمه:

الأمالی (للصدوق) / ترجمه کمره ای ;  ج ۱  ص ۱۸۵

14 - حبيب بن جهم گويد چون على بن ابى طالب (عليه السّلام) ما را ببلاد صفين ميبرد در دهى بنام صندود (صندودا خ ب) منزل كرد ولى دستور داد از خود ده گذشتيم و ما را در بيابان بى‌آبى فرود آورد؟ مالك بن حرث اشتر بآن حضرت عرض كرد يا امير المؤمنين ما را در محل بى‌آب منزل ميدهى‌؟ فرمود اى مالك براستى خداى عز و جل بزودى در اينجا ما را از آبى سيراب كند كه شيرين‌تر از شكر و نرم‌تر از كره صاف و سردتر از برف است و زلالتر از ياقوت، ما تعجب كرديم ولى گفتار امير المؤمنين تعجبى نداشت، سپس فرمود رداء از دوش برداشت و شمشير بدست داشت و آمد سر يك تيكه زمين لخت ايستاد و بمالك گفت با همراهانت اينجا را بكنيد مالك گويد آنجا را كنديم و سنگ سياه بزرگ داراى حلقه سيمگونى نمايان شد فرمود آن را دور كنيد با صد مرد بدان چسبيديم و نتوانستيم آن را از جاى خود بجنبانيم امير المؤمنين نزديك آمد و دست بدعا برداشت و ميفرمود طاب طاب مر يا عالم طيبو ثاثوبه شتميا كو باحه حانوثا توديثا برحوثا آمين آمين رب العالمين رب موسى و هرون و آن را كشيد و از جا كند و چهل ذراع دور انداخت، مالك بن حارث اشتر گويد چشمه آبى شيرين‌تر از عسل و خنك‌تر از برف و پاكتر از ياقوت براى ما پديد شد از آن نوشيديم و آب برداشتيم و همان سنگ را روى آن نهاد و بما دستور داد خاك بر آن انباشتيم و از آنجا كوچ كرد و اندكى رفتيم گفت كدام شما جاى چشمه را ميداند؟ گفتيم يا امير المؤمنين همه ميدانيم برگشتيم و هر چه جستجو كرديم جان آن را ندانستيم، گمان كرديم امير المؤمنين بسيار تشنه است و باطراف نگران شديم و صومعه راهبى عيان شد، نزديك آن رفتيم راهبى بود كه از پيرى ابروانش بر چشمانش افتاده بود، گفتيم اى راهب آبى دارى كه بمولاى خود بنوشانيم گفت آبى دارم كه دو روز است آن را خوشگوار كردم آبى براى ما آورد تلخ و بدمزه، گفتيم دو روز است كه براى شيرين كردن آن صرف وقتى كردى و هنوز باين بدمزه‌ايست كاش از آن آبى نوشيده بودى كه سرور ما بما داد و داستان آن را برايش باز گفتيم، گفت اين سرور شما پيغمبر است گفتيم نه، وصى پيغمبر است پس از آنكه از ما وحشت داشت نزد ما فرود آمد و گفت مرا نزد سرور خود بريد او را برديم چون امير المؤمنين او را ديد فرمود شمعون، راهب گفت آرى من شمعونم و مادرم مرا بدان ناميده و جز خدا كسى آن را نميدانست و تو هم دانستى از كجا دانستى‌؟ اكنون نشانه امامت را تكميل كن تا من هم ايمان خود را بتو تكميل كنم فرمود اى شمعون چه ميخواهى‌؟ گفت داستان اين چشمه و نامش را، فرمود اين چشمه را حوما نام دارد و از بهشت است و سيصد و سيزده وصى از آن نوشيده‌اند و من آخر اوصيائى هستم كه از آن نوشيدم راهب گفت در همه كتابهاى انجيل چنين ديده‌ام و گواهى ميدهم كه معبود حقى جز خدا نيست و محمد رسول خداست و تو وصى محمدى و آن راهب با امير المؤمنين كوچيد تا بجبهه صفين و در عاندين نزول كرد وقتى دو لشكر بهم زدند اول كس بود كه شربت شهادت نوشيد امير المؤمنين بالينش آمد و اشك از ديدگانش سرازير بود و ميفرمود هر مردى با كسى است كه او را دوست دارد، اين راهب روز قيامت رفيق بهشت من است.

divider

الأمالی (للصدوق) / ترجمه هدایتی ;  ج ۱  ص ۳۱۱

14.حبيب بن جهم مى‌گويد:آنگاه كه على بن ابى طالب عليه السّلام ما را به سرزمين صفين مى‌برد،در روستايى به نام«صندود»توقف كرد.بعد از آن عبور كرديم و در بيابانى نزديك منزل كرديم.مالك بن حارث اشتر به آن حضرت گفت:اى امير مومنان!ما را در مكانى بى‌آب فرود آوردى.فرمود اى مالك!بى‌گمان خداوند به همين زودى ما را از آبى سيراب خواهد كرد كه شيرين‌تر از شكر است و نرم‌تر از كره و سردتر از برف و زلال‌تر از ياقوت.ما در شگفت شديم با اين‌كه كلام على عليه السّلام جاى شگفتى نداشت.بعد رداى خود را از دوش گرفت و شمشير به دست،بالاى قطعه زمينى خالى ايستاد و رو به مالك فرمود:با همراهان خود اينجا را حفر كنيد،مالك مى‌گويد:آنجا را حفر كرديم تا آنكه سنگ سياه بزرگى كه حلقه سيمگونى داشت،آشكار شد.فرمود:آن سنگ را كنار بزنيد.مالك مى‌گويد:هرچه همراه با صد مرد كوشيديدم،سنگ از جاى خويش تكان نخورد.على عليه السّلام جلو آمد و دست به نيايش فرمود:
«طاب طاب مريا عالم طيبو ثاثوبه شتيما كوبا حاحا نوثا توديناير حوثا.آمين آمين.رب العالمين.رب موسى و هارون»و بعد سنگ را از جا بلند كرد و چهل متر آن‌سوتر افكند.مالك بن حارث اشتر مى‌گويد:چشمه آبى شيرين‌تر از عسل و خنك‌تر از برف و ناب‌تر از ياقوت پديدار شد كه از آن نوشيديم و آب و آنگاه ذخيره برداشتيم على عليه السّلام سنگ را در جاى خود گذاشت و فرمان داد كه ما خاك بر روى آن بريزيم.از آن نقطه گذشتيم و بعد فرمود:كدام يك از شما جاى چشمه را مى‌شناسد؟گفتيم:اى امير المومنين عليه السّلام همه آنجا را مى‌شناسيم.آنگاه كه بازگشتيم هرچه سراغ گرفتيم،جاى چشمه را پيدا نكرديم.گمان كرديم كه على عليه السّلام بسيار عطش دارد و نگران به همه سو نگاه كرديم كه ناگهان صومعه راهب مسيحى نمايان شد.نزديك رفتيم و راهبى ديديم كه ابروان او از كهن‌سالى بر چشمان او ريخته بود.گفتيم:اى راهب!آبى دارى كه مولاى خود را از آن سيراب كنيم‌؟راهب گفت:آبى نزد من است كه دو روز اخير آن را گوارا كردم.آنگاه ظرف آب را جلو آورد.مزه آب تلخ بود.گفتيم:تازه دو روز وقت صرف كردى كه آن را شيرين و گوارا سازى‌؟كاش از آبى مى‌نوشيدى كه مولاى ما،از آن به ما نوشانيد.و بعد ماجرا را براى او بازگفتيم. راهب گفت:سرور شما پيامبر است.گفتيم:نه اما وصى پيامبر است.با آن‌كه از ما هراس داشت: نزديك آمد و گفت:مرا پيش مولاى خود ببريد.آنگاه كه امير مومنان عليه السّلام او را نگاه كرد و فرمود:اى شمعون.راهب گفت:آرى،من شمعونم و مادرم مرا به اين نام خوانده است و جز خداوند كسى از آن آگاهى ندارد.اما تو از كجا دانسته‌اى‌؟اينك نشان امامت را تمام كن تا من ايمان خويش را به وسيله تو كامل كنم.على عليه السّلام فرمود:اى شمعون!چه خواسته‌اى دارى‌؟گفت: داستان اين چشمه و نام آن را بازگوى.على فرمود:نام چشمه«رلحوما»است كه از بهشت است و سيصد و سيزده وصى تاكنون از آب آن نوشيده‌اند و من واپسين وصى از آن دسته‌ام كه از آب آن نوشيده‌ام.راهب گفت:در همه كتاب‌هاى انجيل چنين خوانده‌ام و اكنون گواهى مى‌دهم كه جز خداوند معبود شايسته‌اى نبوده و محمد فرستاده اوست و تو وصى او هستى.آنگاه راهب همراه على عليه السّلام به‌سمت صفين حركت كرد و در جايى به نام«عاندين»فرود آمد.زمانى كه جنگ على عليه السّلام و قاسطين آغاز شده شمعون مسيحى نخستين كسى بود كه به فخر شهادت نائل آمد.امير مؤمنان عليه السّلام آنگاه كه بر بالين او آمد،اشك از چشمان حضرت جارى شده بود.بعد فرمود:هر انسانى با كسى است كه با او مهر مى‌ورزد.اين راهب در رستاخيز همنشين بهشتى‌ام خواهد بود.

divider