شناسه حدیث :  ۴۳۹۶۱۴

  |  

نشانی :  الأمالی (للصدوق)  ,  جلد۱  ,  صفحه۱۷۸  

عنوان باب :   المجلس الثالث و الثلاثون

معصوم :   امام صادق (علیه السلام) ، امام حسن مجتبی (علیه السلام)

حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ أَحْمَدَ رَحِمَهُ اَللَّهُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اَللَّهِ اَلْكُوفِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا مُوسَى بْنُ عِمْرَانَ اَلنَّخَعِيُّ عَنْ عَمِّهِ اَلْحُسَيْنِ بْنِ يَزِيدَ اَلنَّوْفَلِيِّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ عَنِ اَلْمُفَضَّلِ بْنِ عُمَرَ قَالَ قَالَ اَلصَّادِقُ عَلَيْهِ السَّلاَمُ حَدَّثَنِي أَبِي عَنْ أَبِيهِ عَلَيْهِ السَّلاَمُ : أَنَّ اَلْحَسَنَ بْنَ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ عَلَيْهِ السَّلاَمُ كَانَ أَعْبَدَ اَلنَّاسِ فِي زَمَانِهِ وَ أَزْهَدَهُمْ وَ أَفْضَلَهُمْ وَ كَانَ إِذَا حَجَّ حَجَّ مَاشِياً وَ رُبَّمَا مَشَى حَافِياً وَ كَانَ إِذَا ذَكَرَ اَلْمَوْتَ بَكَى وَ إِذَا ذَكَرَ اَلْقَبْرَ بَكَى وَ إِذَا ذَكَرَ اَلْبَعْثَ وَ اَلنُّشُورَ بَكَى وَ إِذَا ذَكَرَ اَلْمَمَرَّ عَلَى اَلصِّرَاطِ بَكَى وَ إِذَا ذَكَرَ اَلْعَرْضَ عَلَى اَللَّهِ تَعَالَى ذِكْرُهُ شَهَقَ شَهْقَةً يُغْشَى عَلَيْهِ مِنْهَا وَ كَانَ إِذَا قَامَ فِي صَلاَتِهِ تَرْتَعِدُ فَرَائِصُهُ بَيْنَ يَدَيْ رَبِّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ كَانَ إِذَا ذَكَرَ اَلْجَنَّةَ وَ اَلنَّارَ اِضْطَرَبَ اِضْطِرَابَ اَلسَّلِيمِ وَ يَسْأَلُ اَللَّهَ اَلْجَنَّةَ وَ يَعُوذُ بِهِ مِنَ اَلنَّارِ وَ كَانَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ لاَ يَقْرَأُ مِنْ كِتَابِ اَللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ - « يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا » إِلاَّ قَالَ لَبَّيْكَ اَللَّهُمَّ لَبَّيْكَ وَ لَمْ يُرَ فِي شَيْءٍ مِنْ أَحْوَالِهِ إِلاَّ ذَاكِراً لِلَّهِ سُبْحَانَهُ وَ كَانَ أَصْدَقَ اَلنَّاسِ لَهْجَةً وَ أَفْصَحَهُمْ مَنْطِقاً وَ لَقَدْ قِيلَ لِمُعَاوِيَةَ ذَاتَ يَوْمٍ لَوْ أَمَرْتَ اَلْحَسَنَ بْنَ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ عَلَيْهِ السَّلاَمُ فَصَعِدَ اَلْمِنْبَرَ فَخَطَبَ لِيَبِينَ لِلنَّاسِ نَقْصُهُ فَدَعَاهُ فَقَالَ لَهُ اِصْعَدِ اَلْمِنْبَرَ وَ تَكَلَّمْ بِكَلِمَاتٍ تَعِظُنَا بِهَا فَقَامَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ فَصَعِدَ اَلْمِنْبَرَ فَحَمِدَ اَللَّهَ وَ أَثْنَى عَلَيْهِ ثُمَّ قَالَ أَيُّهَا اَلنَّاسُ مَنْ عَرَفَنِي فَقَدْ عَرَفَنِي وَ مَنْ لَمْ يَعْرِفْنِي فَأَنَا اَلْحَسَنُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ وَ اِبْنُ سَيِّدَةِ نِسَاءِ اَلْعَالَمِينَ فَاطِمَةَ بِنْتِ رَسُولِ اَللَّهِ أَنَا اِبْنُ خَيْرِ خَلْقِ اَللَّهِ أَنَا اِبْنُ رَسُولِ اَللَّهِ أَنَا اِبْنُ صَاحِبِ اَلْفَضَائِلِ أَنَا اِبْنُ صَاحِبِ اَلْمُعْجِزَاتِ وَ اَلدَّلاَئِلِ أَنَا اِبْنُ أَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ أَنَا اَلْمَدْفُوعُ عَنْ حَقِّي أَنَا وَ أَخِي اَلْحُسَيْنُ سَيِّدَا شَبَابِ أَهْلِ اَلْجَنَّةِ أَنَا اِبْنُ اَلرُّكْنِ وَ اَلْمَقَامِ أَنَا اِبْنُ مَكَّةَ وَ مِنًى أَنَا اِبْنُ اَلْمَشْعَرِ وَ اَلْعَرَفَاتِ فَقَالَ لَهُ مُعَاوِيَةُ يَا أَبَا مُحَمَّدٍ خُذْ فِي نَعْتِ اَلرُّطَبِ وَ دَعْ هَذَا فَقَالَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ اَلرِّيحُ تَنْفُخُهُ وَ اَلْحَرُورُ يُنْضِجُهُ وَ اَلْبَرْدُ يُطَيِّبُهُ ثُمَّ عَادَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ فِي كَلاَمِهِ فَقَالَ أَنَا إِمَامُ خَلْقِ اَللَّهِ وَ اِبْنُ مُحَمَّدٍ رَسُولِ اَللَّهِ فَخَشِيَ مُعَاوِيَةُ أَنْ يَتَكَلَّمَ بَعْدَ ذَلِكَ بِمَا يَفْتَتِنُ بِهِ النَّاسَ فَقَالَ يَا أَبَا مُحَمَّدٍ اِنْزِلْ فَقَدْ كَفَى مَا جَرَى فَنَزَلَ .
زبان ترجمه:

الأمالی (للصدوق) / ترجمه کمره ای ;  ج ۱  ص ۱۷۸

8 - مفضل بن عمر گويد امام بحق ناطق جعفر بن محمد الصادق (عليه السّلام) فرمود پدرم از پدرش باز گفت كه حسن بن على بن ابى طالب (عليه السّلام) اعبد و ازهد و افضل اهل زمانش بود و هميشه پياده بحج ميرفت و بسا با پاهاى برهنه بود و هميشه چون ياد مرگ ميكرد ميگريست و چون ياد قبر ميكرد ميگريست و چون ياد قيامت و نشور ميكرد ميگريست و چون ياد گذشت بر صراط‍‌ ميكرد ميگريست و چون ياد ملاقات با خدا ميكرد ناله‌اى ميزد كه از آن بيهوش ميشد و چون بنماز ميايستاد برابر خدا لرزه بر اندامش مى‌افتاد و چون ياد بهشت و دوزخ مى‌افتاد چون مار گزيده پريشان ميشد و از خدا بهشت ميخواست و باو از دوزخ پناه ميبرد و هميشه آيه از قرآن نميخواند كه« يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ‌ آمَنُوا » داشت جز آنكه ميگفت لبيك اللهم لبيك و در هر حال كه ديده ميشد ذكر خداى سبحانه ميكرد و از همه مردم راست گفتارتر و شيواتر بود يك روز بمعاويه گفتند كاش بحسن بن على بن ابى طالب فرمان ميكردى بمنبر برآيد و سخنرانى كند تا نقص او بمردم عيان گردد او را خواست و گفت بمنبر برآ و سخنانى بگو كه ما را پند دهى برخاست بالاى منبر رفت حمد خدا و ستايش او نمود و فرمود ايا مردم هر كه مرا ميشناسد ميشناسد و هر كه مرا نمى‌شناسد من حسن بن على بن ابى طالبم و زاده بانوى زنان جهانيان فاطمه دختر رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله) منم پسر خير خلق اللّٰه منم پسر رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله) منم صاحب فضايل منم صاحب معجزات و دلائل منم پسر امير المؤمنين منم كه از حق خود بر كنارم من و برادرم حسين دو سيد جوانان اهل بهشتيم منم پسر ركن و مقام منم پسر مكه و منى منم پسر مشعر و عرفات. معاويه گفت اى ابا محمد اين سخن را بگذار و وصف خرما را بگو فرمود بادش بدمد و گرمايش برساند و سرمايش گوارا سازد سپس بسخن خود برگشت و فرمود منم امام خلق خدا و زاده محمد (صلّى اللّه عليه و آله)، معاويه ترسيد از گفتارش شورشى پديد آيد ميان مردم گفت اى ابا محمد آنچه گفتيد بس است پائين بيا آن حضرت فرود آمد.

divider

الأمالی (للصدوق) / ترجمه هدایتی ;  ج ۱  ص ۳۰۳

8.مفضل بن عمر مى‌گويد:امام صادق فرمود:پدرم از پدرش روايت فرمود كه حسن بن على عليه السّلام عابدترين و زاهدترين و برترين مردم عصر خويش بود.آن حضرت همواره پياده عزم حج مى‌كرد و چه بسيار كه با پاهاى برهنه به زيارت خانه خدا مى‌رفت.هرگاه مرگ را به ياد مى‌آورد،اشك مى‌ريخت و هرگاه قيامت و محشور شدن را به ياد مى‌آورد، اشك مى‌ريخت.و نيز آنگاه كه به ياد صراط‍‌ و ملاقات با خدا مى‌افتاد چنان نالان مى‌شد كه بيهوش مى‌افتاد.آن حضرت هرگاه نماز مى‌خواند،لرزه بر اندام او مى‌افتاد و در ياد كردن دوزخ و بهشت مثل مارگزيده‌اى پريشان مى‌شود.او از خدا درخواست بهشت مى‌كرد و از آتش دوزخ به او پناه مى‌برد.آن حضرت هيچ آيه‌اى از قرآن‌كه خطاب يا «يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ‌ » * داشت،نمى‌خواند؛مگر اينكه مى‌گفت:«لبيك اللهم لبيك ».او درهرحال كه بود،خداوند را ياد مى‌كرد و از همگان راست‌گوتر بود و در سخن نيز شيواتر.
روزى به معاويه گفته شد كاش به حسن بن على عليه السّلام فرمان مى‌دادى كه به منبر برود و سخنى بگويد تا عيب سخن و زبان او آشكار شود.معاويه چنين كرد و به آن حضرت گفت: بر منبر برو و چيزى براى ما بگو كه در آن موعظه‌اى براى ما باشد.آنگاه حضرت بر منبر رفت و خدا را حمد كرد و فرمود:اى مردم!هركس مرا مى‌شناسد و هركس مرا نمى‌شناسد،بداند كه من حسن بن على بن ابى طالب و فرزند سرور زنان جهان فاطمه، دختر پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله،هستم.پسر بهترين آفريده خدا،من هستم.پسر پيامبر خدا من هستم.دارنده فضيلت‌ها من هستم،دارنده معجزه‌ها و دليل‌ها من هستم.پسر امير مومنان عليه السّلام كه از حق و منزلت خويش بركنار شده‌ام،من هستم.برادرم حسين بوده و هردو سرور جوانان بهشتى هستيم.اى مردم!من پسر ركن و مقام هستم.من پسر مكه و منى هستم.من پسر مشعر و عرفات هستم.آنگاه معاويه گفت:اى ابا محمد!اين سخن را فروگذار و خرما را براى ما توصيف كن.امام حسن عليه السّلام فرمود:باد به خرما خواهد دميد، او را گرم خواهد ساخت و سرمايش را گوارا مى‌كنى.آنگاه به رشته كلام خويش بازگشت و فرمود:من امام آفريدگان خدا هستم و فرزند محمد صلّى اللّه عليه و آله.معاويه دچار هراس شد كه مبادا كلام حضرت قيامى درپى داشته باشد،فرياد زد:اى ابا محمد!آنچه گفتى،كافى است.از منبر پايين بيا.حضرت به ناچار از منبر پايين آمد.

divider