شناسه حدیث :  ۴۳۹۶۰۴

  |  

نشانی :  الأمالی (للصدوق)  ,  جلد۱  ,  صفحه۱۷۰  

عنوان باب :   المجلس الثاني و الثلاثون

معصوم :   مضمر

حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ هَارُونَ اَلزَّنْجَانِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا مُعَاذُ بْنُ اَلْمُثَنَّى اَلْعَنْبَرِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا عَبْدُ اَللَّهِ بْنُ أَسْمَاءَ قَالَ حَدَّثَنَا جُوَيْرَةُ عَنْ سُفْيَانَ عَنْ مَنْصُورٍ عَنْ أَبِي وَائِلٍ عَنْ وَهْبٍ قَالَ: وَجَدْتُ فِي بَعْضِ كُتُبِ اَللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ أَنَّ ذَا اَلْقَرْنَيْنِ لَمَّا فَرَغَ مِنْ عَمَلِ اَلسَّدِّ اِنْطَلَقَ عَلَى وَجْهِهِ فَبَيْنَا هُوَ يَسِيرُ وَ جُنُودُهُ إِذْ مَرَّ عَلَى شَيْخٍ يُصَلِّي فَوَقَفَ عَلَيْهِ بِجُنُودِهِ حَتَّى اِنْصَرَفَ مِنْ صَلاَتِهِ فَقَالَ لَهُ ذُو اَلْقَرْنَيْنِ كَيْفَ لَمْ يُرَوِّعْكَ مَا حَضَرَكَ مِنْ جُنُودِي قَالَ كُنْتُ أُنَاجِي مَنْ هُوَ أَكْثَرُ جُنُوداً مِنْكَ وَ أَعَزُّ سُلْطَاناً وَ أَشَدُّ قُوَّةً وَ لَوْ صَرَفْتُ وَجْهِي إِلَيْكَ لَمْ أُدْرِكْ حَاجَتِي قِبَلَهُ فَقَالَ لَهُ ذُو اَلْقَرْنَيْنِ هَلْ لَكَ فِي أَنْ تَنْطَلِقَ مَعِي فَأُوَاسِيَكَ بِنَفْسِي وَ أَسْتَعِينَ بِكَ عَلَى بَعْضِ أَمْرِي قَالَ نَعَمْ إِنْ ضَمِنْتَ لِي أَرْبَعَ خِصَالٍ نَعِيماً لاَ يَزُولُ وَ صِحَّةً لاَ سُقْمَ فِيهَا وَ شَبَاباً لاَ هَرَمَ فِيهِ وَ حَيَاةً لاَ مَوْتَ فِيهَا فَقَالَ لَهُ ذُو اَلْقَرْنَيْنِ وَ أَيُّ مَخْلُوقٍ يَقْدِرُ عَلَى هَذِهِ اَلْخِصَالِ فَقَالَ اَلشَّيْخُ فَإِنَّي مَعَ مَنْ يَقْدِرُ عَلَيْهَا وَ يَمْلِكُهَا وَ إِيَّاكَ ثُمَّ مَرَّ بِرَجُلٍ عَالِمٍ فَقَالَ لِذِي اَلْقَرْنَيْنِ أَخْبِرْنِي عَنْ شَيْئَيْنِ مُنْذُ خَلَقَهُمَا اَللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ قَائِمَيْنِ وَ عَنْ شَيْئَيْنِ جَارِيَيْنِ وَ شَيْئَيْنِ مُخْتَلِفَيْنِ وَ شَيْئَيْنِ مُتَبَاغِضَيْنِ فَقَالَ لَهُ ذُو اَلْقَرْنَيْنِ أَمَّا اَلشَّيْئَانِ اَلْقَائِمَانِ فَالسَّمَاوَاتُ وَ اَلْأَرْضُ وَ أَمَّا اَلشَّيْئَانِ اَلْجَارِيَانِ فَالشَّمْسُ وَ اَلْقَمَرُ وَ أَمَّا اَلشَّيْئَانِ اَلْمُخْتَلِفَانِ فَاللَّيْلُ وَ اَلنَّهَارُ وَ أَمَّا اَلشَّيْئَانِ اَلْمُتَبَاغِضَانِ فَالْمَوْتُ وَ اَلْحَيَاةُ فَقَالَ اِنْطَلِقْ فَإِنَّكَ عَالِمٌ فَانْطَلَقَ ذُو اَلْقَرْنَيْنِ يَسِيرُ فِي اَلْبِلاَدِ حَتَّى مَرَّ بِشَيْخٍ يُقَلِّبُ جَمَاجِمَ اَلْمَوْتَى فَوَقَفَ عَلَيْهِ بِجُنُودِهِ فَقَالَ لَهُ أَخْبِرْنِي أَيُّهَا اَلشَّيْخُ لِأَيِّ شَيْءٍ تُقَلِّبُ هَذِهِ اَلْجَمَاجِمَ قَالَ لِأَعْرِفَ اَلشَّرِيفَ مِنَ اَلْوَضِيعِ وَ اَلْغَنِيَّ مِنَ اَلْفَقِيرِ فَمَا عَرَفْتُ وَ إِنِّي لَأُقَلِّبُهَا مُنْذُ عِشْرِينَ سَنَةً فَانْطَلَقَ ذُو اَلْقَرْنَيْنِ وَ تَرَكَهُ وَ قَالَ مَا عَنَيْتَ بِهَذَا أَحَداً غَيْرِي فَبَيْنَا هُوَ يَسِيرُ إِذْ وَقَعَ عَلَى اَلْأُمَّةِ اَلْعَالِمَةِ مِنْ قَوْمِ مُوسَى اَلَّذِينَ « يَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَ بِهِ يَعْدِلُونَ » فَلَمَّا رَآهُمْ قَالَ لَهُمْ أَيُّهَا اَلْقَوْمُ أَخْبِرُونِي بِخَبَرِكُمْ فَإِنِّي قَدْ دُرْتُ اَلْأَرْضَ شَرْقَهَا وَ غَرْبَهَا وَ بَرَّهَا وَ بَحْرَهَا وَ سَهْلَهَا وَ جَبَلَهَا وَ نُورَهَا وَ ظُلْمَتَهَا فَلَمْ أَلْقَ مِثْلَكُمْ فَأَخْبِرُونِي مَا بَالُ قُبُورِ مَوْتَاكُمْ عَلَى أَبْوَابِ بُيُوتِكُمْ قَالُوا فَعَلْنَا ذَلِكَ لِئَلاَّ نَنْسَى اَلْمَوْتَ وَ لاَ يَخْرُجَ ذِكْرُهُ مِنْ قُلُوبِنَا قَالَ فَمَا بَالُ بُيُوتِكُمْ لَيْسَ عَلَيْهَا أَبْوَابٌ قَالُوا لَيْسَ فِينَا لِصُّ وَ لاَ ظَنِينٌ وَ لَيْسَ فِينَا إِلاَّ أَمِينٌ قَالَ فَمَا بَالُكُمْ لَيْسَ عَلَيْكُمْ أُمَرَاءُ قَالُوا لاَ نَتَظَالَمُ قَالَ فَمَا بَالُكُمْ لَيْسَ بَيْنَكُمْ حُكَّامٌ قَالُوا لاَ نَخْتَصِمُ قَالَ فَمَا بَالُكُمْ لَيْسَ فِيكُمْ مُلُوكٌ قَالُوا لاَ نَتَكَاثَرُ قَالَ فَمَا بَالُكُمْ لاَ تَتَفَاضَلُونَ وَ لاَ تَتَفَاوَتُونَ قَالُوا مِنْ قِبَلِ أَنَّا مُتَوَاسُونَ مُتَرَاحِمُونَ قَالَ فَمَا بَالُكُمْ لاَ تَتَنَازَعُونَ وَ لاَ تَخْتَلِفُونَ قَالُوا مِنْ قِبَلِ أُلْفَةِ قُلُوبِنَا وَ صَلاَحِ ذَاتِ بَيْنِنَا قَالَ فَمَا بَالُكُمْ لاَ تَسْتَبُونَ وَ لاَ تَقْتُلُونَ [تُقْتَلُونَ] قَالُوا مِنْ قِبَلِ أَنَّا غَلَبْنَا طَبَائِعَنَا بِالْعَزْمِ وَ سَبَيْنَا [سُسْنَا] أَنْفُسَنَا بِالْحِلْمِ قَالَ فَمَا بَالُكُمْ كَلِمَتُكُمْ وَاحِدَةٌ وَ طَرِيقَتُكُمْ مُسْتَقِيمَةٌ قَالُوا مِنْ قِبَلِ أَنَّا لاَ نَتَكَاذَبُ وَ لاَ نَتَخَادَعُ وَ لاَ يَغْتَابُ بَعْضُنَا بَعْضاً قَالَ فَأَخْبِرُونِي لِمَ لَيْسَ فِيكُمْ مِسْكِينٌ وَ لاَ فَقِيرٌ قَالُوا مِنْ قِبَلِ أَنَّا نَقْسِمُ بِالسَّوِيَّةِ قَالَ فَمَا بَالُكُمْ لَيْسَ فِيكُمْ فَظٌّ وَ لاَ غَلِيظٌ قَالُوا مِنْ قِبَلِ اَلذُّلِّ وَ اَلتَّوَاضُعِ قَالَ فَلِمَ جَعَلَكُمُ اَللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ أَطْوَلَ اَلنَّاسِ أَعْمَاراً قَالُوا مِنْ قِبَلِ أَنَّا نَتَعَاطَى اَلْحَقَّ وَ نَحْكُمُ بِالْعَدْلِ قَالَ فَمَا بَالُكُمْ لاَ تُقْحَطُونَ قَالُوا مِنْ قِبَلِ أَنَّا لاَ نَغْفَلُ عَنِ اَلاِسْتِغْفَارِ قَالَ فَمَا بَالُكُمْ لاَ تَحْزَنُونَ قَالُوا مِنْ قِبَلِ أَنَّا وَطَّنَّا أَنْفُسَنَا عَلَى اَلْبَلاَءِ فَعَزَّيْنَا أَنْفُسَنَا قَالَ فَمَا بَالُكُمْ لاَ يُصِيبُكُمُ اَلْآفَاتُ قَالُوا مِنْ قِبَلِ أَنَّا لاَ نَتَوَكَّلُ عَلَى غَيْرِ اَللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ لاَ نَسْتَمْطِرُ بِالْأَنْوَاءِ وَ اَلنُّجُومِ قَالَ فَحَدِّثُونِي أَيُّهَا اَلْقَوْمُ هَكَذَا وَجَدْتُمْ آبَاءَكُمْ يَفْعَلُونَ قَالُوا وَجَدْنَا آبَاءَنَا يَرْحَمُونَ مِسْكِينَهُمْ وَ يُوَاسُونَ فَقِيرَهُمْ وَ يَعْفُونَ عَمَّنْ ظَلَمَهُمْ وَ يُحْسِنُونَ إِلَى مَنْ أَسَاءَ إِلَيْهِمْ وَ يَسْتَغْفِرُونَ لِمُسِيئِهِمْ وَ يَصِلُونَ أَرْحَامَهُمْ وَ يُؤَدُّونَ أَمَانَتَهُمْ وَ يَصْدُقُونَ وَ لاَ يَكْذِبُونَ فَأَصْلَحَ اَللَّهُ لَهُمْ بِذَلِكَ أَمْرَهُمْ فَأَقَامَ عِنْدَهُمْ ذُو اَلْقَرْنَيْنِ حَتَّى قُبِضَ وَ كَانَ لَهُ خَمْسُمِائَةِ عَامٍ.
زبان ترجمه:

الأمالی (للصدوق) / ترجمه کمره ای ;  ج ۱  ص ۱۷۲

6 - وهب گويد در يكى از كتب خدا يافتم كه چون ذو القربين از عمل سد پرداخت پيش رفت تا به پيره مردى رسيد كه نماز ميخواند با لشكر خود نزد او ايستاد تا فارغ شد ذو القرنين باو گفت از اين همه لشكرم نترسيدى‌؟ گفت من با كسى راز مى‌گفتم كه از تو لشكر بيشترى دارد و سلطان عزيزترى و نيروى سخت ترى و اگر بتو رو ميكردم حاجت خود را از او نميگرفتم ذو القرنين گفت با من همراه شو تا جان خود از تو دريغ نكنم و ببرخى كارهاى خود از تو كمك گيرم گفت بشرطى كه چهار چيز از من تعهد كنى نعمتى بى‌زوال و تندرستى بى‌درد، جوانى بى‌پيرى و زندگى بى‌مرگ ذو القرنين گفت كدام مخلوق بر اينها تواناست شيخ گفت من همراه آنم كه آنها را و تو را داراست سپس بمرد دانشمندى گذشت او بذى القرنين گفت بمن خبر ده از دو چيزى كه از آنگاه خدا آنها را آفريده برپايند و دو چيزى كه هميشه روانند و دو چيزى كه در رفت و آمدند و دو چيزى كه با هم دشمنند؟ ذو القرنين گفت آن دو كه برپايند آسمانها و زمينند و آن دو كه روانند خورشيد و ماهند و آن دو كه در رفت و آمدند شب و روزند و آن دو كه با هم دشمنند مرگ و زندگيند گفت برو كه تو دانشمندى ذو القرنين بگردش بلاد ادامه داد تا بشيخى رسيد كه كدوى سر مردگان را زير و رو ميكرد با لشكر خود بر او ايستاد و گفت بمن بگو چرا اينها را زير و رو ميكنى‌؟ گفت تا شريف را از وضيع و غنى را از فقير تشخيص دهم و بيست سال است كه مشغولم و فرق آنها را ندانستم ذو القرنين از او گذشت و گفت مقصود تو پند من بود، در راه خود ناگاه بطائفه دانشمند از قوم موسى رسيد كه بحق هدايت شده و عدالت ميورزند چون آنها را ديد گفت از وضع خود مرا آگاه كنيد زيرا من زمين را دور زدم از شرق و غرب و دريا و صحرا و هموار و كوه و روشن و تاريك و مانند شما را نديدم بمن بگوئيد چرا گور مرده هاتان بدر خانه‌ها است گفتند براى آنكه مرگ را فراموش نكنيم و يادش از دل ما نرود: چرا عمارات شما در ندارد؟ ميان ما دزد و متهم نيست و همه امينند. چرا ميان شما حاكم و قاضى نيست‌؟ چون مرافعه و خصومت نداريم. چرا سلطان نداريد؟ براى آنكه فزون طلب نيستيم. چرا در زندگى كم و زياد و تفاوت نداريد؟ چون با هم ترحم كنيم و مواساة نمائيم. چرا نزاع و اختلاف نداريد؟ چون دلهاى ما متحد و با هم بر سر سازشيم. چرا بهم دشنام ندهيد و ستيزه نكنيد؟ چون تصميم ما بر طبع ما غلبه كرده و خود را اسير حلم و بردبارى ساختيم. چرا با هم يك قول هستيد و يك روش داريد؟ چون دروغ و فريب ميان ما نيست و از هم بدگوئى نكنيم. بگوئيد بدانم چرا گدا ميان شما نيست‌؟ چون ما را بالسويه تقسيم كنيم. چرا بدخلق و سخت گير ميان شما نيست‌؟ چون خوى تواضع و فروتنى داريم. چرا خدا عمر درازتر بشما داده‌؟ چون بحق عمل كنيم و بحق حكم كنيم. چرا قحطى ميان شما نيست‌؟ چون از استغفار غفلت نداريم. چرا غم نداريد؟ چون خود را آماده بلا ساختيم و خويش تسليت داديم. چرا آفت بشما نميرسد؟ چون بر غير خدا توكل نداريم و بموسمها و ستاره‌ها طلب باران نكنيم گفت بمن باز گوئيد اى مردم كه پدران خود را هم چنين دريافتيد كه عمل ميكردند؟ گفتند شيوه پدران اين بود كه بمسكين خود ترحم ميكردند و با درويشان همدردى مينمودند و از ستمكار خود ميگذشتند و بهر كه بآنها بد ميكرد احسان ميكردند و براى بدكاران خود استغفار مينمودند و صله رحم ميكردند و امانت را ميپرداختند و دروغ نميگفتند خدا باين سبب امر آنها را اصلاح كرد. ذو القرنين تا دم مرگ نزد آنها ماند و پانصد سال عمر داشت.

divider

الأمالی (للصدوق) / ترجمه هدایتی ;  ج ۱  ص ۲۸۹

6.وهب مى‌گويد:در يكى از كتاب‌هاى آسمانى خواندم«ذو القرنين»آنگاه كه سد را ساخت،به پيرمردى رسيد كه مشغول عبادت بود.با سپاه خود همانجا ماند تا او نمازش را تمام كرد.ذو القرنين از او پرسيد:آيا از اين سپاه من نترسيدى‌؟گفت من با كسى رازونياز مى‌كردم كه از تو سپاهيان بيشترى دارد و نيز قدرت و حكومت بزرگتر.اگر به جانب تو رو برمى‌گردانيديم،خواسته‌ام را از او نمى‌ستاندم.ذو القرنين گفت:همراه من بيا تا جان خويش را از تو مضايقه نكنم و در بعضى از امور خود از او يارى بطلبم.پيرمرد گفت: مشروط‍‌ به اينكه چهار چيز را براى من ضمانت كنى:نعمت بى‌زوال سلامت بدون بيمارى،جوانى بدون پيرى و زندگى منهاى مرگ.ذو القرنين پرسيد:كدام آفريده اين توانمندى را دارد؟پيرمرد گفت:من همراه كسى هستم كه آن همه را دارد و نيز قدرت تو را دارد.
آنگاه ذو القرنين به شخص دانايى برخورد.او گفت:از دو چيز مرا آگاه ساز كه از آغاز آفرينش پايدارند و دو چيز كه همواره جارى‌اند و دو چيزى‌كه پيوسته در آمدوشد مى‌باشند و دو چيز كه باهم در جنگ هستند.ذو القرنين فرمود:آن‌دو كه استوارند آسمانها و زمين‌اند و آن‌دو چيز كه روان هستند،همان خورشيد و ماه مى‌باشند و آن‌دو چيز كه در آمدوشدند،روز و شب هستند و آن‌دو چيز كه باهم پيكار دارند،همان مرگ و زندگى‌اند.او گفت مرد دانايى هستى.ذو القرنين به راه خود ادامه داد تا اينكه به پيرمردى رسيد كه كدوى سر مرده‌ها را از اين‌سو به آن‌سو مى‌گردانيد.ايستاد و گفت:چرا اين كار را مى‌كنى‌؟پيرمرد گفت:مى‌خواهم بدانم كدامشان شريف و فرومايه و توانگر و تنگدست هستند؟بيست سال است كه اين كار را انجام مى‌دهم ولى هنوز تفاوت سرها را ندانستم.ذو القرنين درحالى‌كه از او مى‌گذشت كه مى‌گفت:هدف تو اين بود كه مرا موعظه كنى.در راه ناگهان به گروهى از عالمان برخورد كه راه حق را يافته و عدالت‌پيشه بودند.ذو القرنين كه آنان را نگريست،گفت:مرا از حال خود خبر دهيد.چون من زمين را از شرق تا غرب از دريا تا صحرا از دشت تا كوها از روشن و تاريك جهان سياحت كردم و نظير شما را نديده‌ام.به من پاسخ دهيد كه چرا مردگان خود را در خانه‌ها به خاك مى‌سپاريد.گفتند: براى اينكه مرگ را از ياد نبريم و نيز ياد آنان از بين نرود.بعد پرسيد:چرا خانه‌هاى شما در ورودى ندارد؟گفتند:اينجا دزد وجود ندارد و همه امانتدارند.پرسيد:چرا قاضى نداريد؟گفتند:زيرا ميان ما نزاع و دشمنى نيست.پرسيد:چرا حاكم نداريد؟گفتند:زيرا زياده‌خواهى نداريم.پرسيد:چرا در امور مالى چندان تفاوت نداريد؟گفتند:زيرا به‌هم مهر مى‌ورزيم و برابرى را رعايت مى‌كنيم.پرسيد: چرا نزاع و تفرقه نداريد؟زيرا دلهاى يكپارچه و سازگار داريم.پرسيد:چرا هرگز به يكديگر ناسزا نمى‌گوييد و ستيزه‌خويى نداريد؟گفتند:زيرا اراده ما بر طبيعت ما چيره شده است و خود را به صبورى زينت داده‌ايم.پرسيد:چرا سنت و كلام واحد داريد؟گفتند:زيرا دروغ و فريب در ما وجود ندارد و از يكديگر بدگويى نمى‌كنيم.پرسيد:چرا در ميان شما آدم خشن و بدخلق به چشم نمى‌خورد؟گفتند:زيرا فروتنانه برخورد مى‌كنيم.پرسيد:چرا بينوا در شهر شما نيست‌؟ گفتند:چون ثروت را يكسان تقسيم كرده‌ايم.پرسيد:چرا خداوند عمر دراز به شما ارزانى داشته است‌؟گفتند:زيرا به آنچه حقيقت است،رفتار و داورى مى‌كنيم.پرسيد:چرا قحطى در شهر شما وجود ندارد؟گفتند:زيرا هميشه طلب آمرزش داريم.پرسيد:چرا اندوه در دلتان نيست‌؟گفتند:زيرا خود را هميشه مهياى بلا ساخته و به خود دلدارى مى‌دهيم.پرسيد:چرا آفت به شما نمى‌رسد؟گفتند:زيرا توكل بر خداى يكتا داريم و از بتان و ستارگان درخواست باران نمى‌كنيم.پرسيد:آيا پدران خود را با اين رفتارها مشاهده كرده‌ايد؟گفتند:سنت نياكان اين بود كه به تنگدست رحم داشتند و با بينوايان همدلى داشتند و ستمكار را عفو مى‌كردند و به بدخواه نيكى مى‌كردند و براى بزهكار در خواست آمرزش مى‌كردند و با خويشاوندان صله رحم داشتند و امانت را به صاحب آن پس مى‌دادند و هرگز دروغ نمى‌گفتند.چنين بودند كه خداوند زندگى‌شان را سامان بخشيد.مى‌گويند ذو القرنين تا آنگاه كه مرگ او فرارسيد،پانصد سال سپرى شد و در اين مدت كنار آنان زندگى كرد.

divider