شناسه حدیث :  ۴۳۹۵۸۹

  |  

نشانی :  الأمالی (للصدوق)  ,  جلد۱  ,  صفحه۱۴۶  

عنوان باب :   المجلس التاسع و العشرون

معصوم :   امام کاظم (علیه السلام)

« بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ » حَدَّثَنَا اَلشَّيْخُ اَلْفَقِيهُ أَبُو جَعْفَرٍ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ اَلْحُسَيْنِ بْنِ مُوسَى بْنِ بَابَوَيْهِ اَلْقُمِّيُّ رَحِمَهُ اَللَّهُ قِرَاءَةً عَلَيْهِ قَالَ حَدَّثَنَا أَبِي رَحِمَهُ اَللَّهُ قَالَ حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ بْنِ هَاشِمٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى اَلْيَقْطِينِيِّ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ عَبْدِ اَللَّهِ اَلْفَرْوِيِّ [اَلْغَرَوِيِّ] عَنْ أَبِيهِ قَالَ: دَخَلْتُ عَلَى اَلْفَضْلِ بْنِ اَلرَّبِيعِ وَ هُوَ جَالِسٌ عَلَى سَطْحٍ فَقَالَ لِيَ اُدْنُ فَدَنَوْتُ حَتَّى حَاذَيْتُهُ ثُمَّ قَالَ لِي أَشْرِفْ إِلَى اَلْبَيْتِ فِي اَلدَّارِ فَأَشْرَفْتُ فَقَالَ مَا تَرَى فِي اَلْبَيْتِ قُلْتُ ثَوْباً مَطْرُوحاً فَقَالَ اُنْظُرْ حَسَناً فَتَأَمَّلْتُ وَ نَظَرْتُ فَتَيَقَّنْتُ فَقُلْتُ رَجُلٌ سَاجِدٌ فَقَالَ لِي تَعْرِفُهُ قُلْتُ لاَ قَالَ هَذَا مَوْلاَكَ قُلْتُ وَ مَنْ مَوْلاَيَ فَقَالَ تَتَجَاهَلُ عَلَيَّ فَقُلْتُ مَا أَتَجَاهَلُ وَ لَكِنِّي لاَ أَعْرِفُ لِي مَوْلًى فَقَالَ هَذَا أَبُو اَلْحَسَنِ مُوسَى بْنُ جَعْفَرٍ عَلَيْهِمَا السَّلاَمُ إِنِّي أَتَفَقَّدُهُ اَللَّيْلَ وَ اَلنَّهَارَ فَلَمْ أَجِدْهُ فِي وَقْتٍ مِنَ اَلْأَوْقَاتِ إِلاَّ عَلَى اَلْحَالِ اَلَّتِي أُخْبِرُكَ بِهَا إِنَّهُ يُصَلِّي اَلْفَجْرَ فَيُعَقِّبُ سَاعَةً فِي دُبُرِ صَلاَتِهِ إِلَى أَنْ تَطْلُعَ اَلشَّمْسُ ثُمَّ يَسْجُدُ سَجْدَةً فَلاَ يَزَالُ سَاجِداً حَتَّى تَزُولَ اَلشَّمْسُ وَ قَدْ وَكَّلَ مَنْ يَتَرَصَّدُ اَلزَّوَالَ فَلَسْتُ أَدْرِي مَتَى يَقُولُ اَلْغُلاَمُ قَدْ زَالَتِ اَلشَّمْسُ إِذْ يَثِبُ فَيَبْتَدِئُ بِالصَّلاَةِ مِنْ غَيْرِ أَنْ يُجَدِّدَ وَضُوءاً فَأَعْلَمُ أَنَّهُ لَمْ يَنَمْ فِي سُجُودِهِ وَ لاَ أَغْفَى فَلاَ يَزَالُ كَذَلِكَ إِلَى أَنْ يَفْرُغَ مِنْ صَلاَةِ اَلْعَصْرِ فَإِذَا صَلَّى اَلْعَصْرَ سَجَدَ سَجْدَةً فَلاَ يَزَالُ سَاجِداً إِلَى أَنْ تَغِيبَ اَلشَّمْسُ فَإِذَا غَابَتِ اَلشَّمْسُ وَثَبَ مِنْ سَجْدَتِهِ فَصَلَّى اَلْمَغْرِبَ مِنْ غَيْرِ أَنْ يُحْدِثَ حَدَثاً وَ لاَ يَزَالُ فِي صَلاَتِهِ وَ تَعْقِيبِهِ إِلَى أَنْ يُصَلِّيَ اَلْعَتَمَةَ فَإِذَا صَلَّى اَلْعَتَمَةَ أَفْطَرَ عَلَى شَوِيٍّ يُؤْتَى بِهِ ثُمَّ يُجَدِّدُ اَلْوُضُوءَ ثُمَّ يَسْجُدُ ثُمَّ يَرْفَعُ رَأْسَهُ فَيَنَامُ نَوْمَةً خَفِيفَةً ثُمَّ يَقُومُ فَيُجَدِّدُ اَلْوُضُوءَ ثُمَّ يَقُومُ فَلاَ يَزَالُ يُصَلِّي فِي جَوْفِ اَللَّيْلِ حَتَّى يَطْلُعَ اَلْفَجْرُ فَلَسْتُ أَدْرِي مَتَى يَقُولُ اَلْغُلاَمُ إِنَّ اَلْفَجْرَ قَدْ طَلَعَ إِذْ قَدْ وَثَبَ هُوَ لِصَلاَةِ اَلْفَجْرِ فَهَذَا دَأْبُهُ مُنْذُ حُوِّلَ إِلَيَّ فَقُلْتُ اِتَّقِ اَللَّهَ وَ لاَ تُحْدِثْ فِي أَمْرِهِ حَدَثاً يَكُونُ مِنْهُ زَوَالُ اَلنِّعْمَةِ فَقَدْ تَعْلَمُ أَنَّهُ لَمْ يَفْعَلْ أَحَدٌ بِأَحَدٍ مِنْهُمْ سُوءاً إِلاَّ كَانَتْ نِعْمَتُهُ زَائِلَةً فَقَالَ قَدْ أَرْسَلُوا إِلَيَّ فِي غَيْرِ مَرَّةٍ يَأْمُرُونِّي بِقَتْلِهِ فَلَمْ أُجِبْهُمْ إِلَى ذَلِكَ وَ أَعْلَمْتُهُمْ أَنِّي لاَ أَفْعَلُ ذَلِكَ وَ لَوْ قَتَلُونِي مَا أَجَبْتُهُمْ إِلَى مَا سَأَلُونِي فَلَمَّا كَانَ بَعْدَ ذَلِكَ حُوِّلَ إِلَى اَلْفَضْلِ بْنِ يَحْيَى اَلْبَرْمَكِيِّ فَحُبِسَ عِنْدَهُ أَيَّاماً فَكَانَ اَلْفَضْلُ بْنُ اَلرَّبِيعِ يَبْعَثُ إِلَيْهِ فِي كُلِّ لَيْلَةٍ مَائِدَةً وَ مَنَعَ أَنْ يُدْخَلَ إِلَيْهِ مِنْ عِنْدِ غَيْرِهِ فَكَانَ لاَ يَأْكُلُ وَ لاَ يُفْطِرُ إِلاَّ عَلَى اَلْمَائِدَةِ اَلَّتِي يُؤْتَى بِهِ حَتَّى مَضَى عَلَى تِلْكَ اَلْحَالِ ثَلاَثَةُ أَيَّامٍ وَ لَيَالِيهَا فَلَمَّا كَانَتِ اَللَّيْلَةُ اَلرَّابِعَةُ قُدِّمَتْ إِلَيْهِ مَائِدَةٌ لِلْفَضْلِ بْنِ يَحْيَى قَالَ وَ رَفَعَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ يَدَهُ إِلَى اَلسَّمَاءِ فَقَالَ يَا رَبِّ إِنَّكَ تَعْلَمُ أَنِّي لَوْ أَكَلْتُ قَبْلَ اَلْيَوْمِ كُنْتُ قَدْ أَعَنْتُ عَلَى نَفْسِي قَالَ فَأَكَلَ فَمَرِضَ فَلَمَّا كَانَ مِنْ غَدٍ بُعِثَ إِلَيْهِ بِالطَّبِيبِ لِيَسْأَلَهُ عَنِ اَلْعِلَّةِ فَقَالَ لَهُ اَلطَّبِيبُ مَا حَالُكَ فَتَغَافَلَ عَنْهُ فَلَمَّا أَكْثَرَ عَلَيْهِ أَخْرَجَ إِلَيْهِ رَاحَتَهُ فَأَرَاهَا اَلطَّبِيبَ ثُمَّ قَالَ هَذِهِ عِلَّتِي وَ كَانَتْ خُضْرَةُ وَسَطِ رَاحَتِهِ تَدُلُّ عَلَى أَنَّهُ سُمَّ فَاجْتَمَعَ فِي ذَلِكَ اَلْمَوْضِعِ قَالَ فَانْصَرَفَ اَلطَّبِيبُ إِلَيْهِمْ وَ قَالَ وَ اَللَّهِ فَهُوَ أَعْلَمُ بِمَا فَعَلْتُمْ بِهِ مِنْكُمْ ثُمَّ تُوُفِّيَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ .
زبان ترجمه:

الأمالی (للصدوق) / ترجمه کمره ای ;  ج ۱  ص ۱۴۸

18 - احمد بن عبد اللّٰه فروى از پدرش نقل كرده كه گفت بر فضل بن ربيع وارد شدم و بر پشت بامى نشسته بود بمن گفت نزديك بيا نزديك رفتم تا برابرش رسيدم گفت سر در اين خانه بكش سر كشيدم گفت چه بينى‌؟ گفتم جامه‌اى روى زمين افتاده گفت خوب نگاه كن من تامل كردم و نگاه كردم گفتم مردى در سجده است، گفت او را ميشناسى‌؟ گفتم نه گفت او مولا و آقاى تو است گفتم مولايم كيست‌؟ گفت خود را بنادانى ميزنى، گفتم نه من مولائى ندارم گفت اين أبو الحسن موسى بن جعفر است من شب و روز از او بازرسى ميكنم هر وقتى او را بهمين حال مينگرم او نماز صبح را ميخواند و ساعتى تعقيب ميگويد دنبال نمازش تا آفتاب ميزند سپس بسجده ميرود و در سجده است تا زوال شمس و كسى را پاينده زوال كرده نميدانم چه وقت غلام ميگويد ظهر شد كه از جا ميجهد و مشغول نماز مى‌شود بدون تجديد وضوء از اينجا ميدانم كه در سجده خود نه خواب رفته و نه بيهوش شده بهمين حال است تا نماز عصر ميخواند و بسجده مى‌رود و ميماند تا غروب آفتاب و آفتاب كه غروب كرد ميجهد و بدون تجديد وضوء نماز مغرب ميخواند و بتعقيب و نماز ميگذراند تا نماز عشاء را ميخواند و پس از آن با كبابى كه برايش مى‌آورند افطار ميكند و تجديد وضوء ميكند و بسجده ميرود و سر بر ميدارد و خواب سبكى ميكند و بر ميخيزد و تجديد وضوء ميكند و بر پا مى‌شود در دل شب نماز ميخواند تا سپيده بدمد و نميدانم چه وقت غلام اعلام طلوع فجر ميكند كه او براى نماز از جا ميجهد از وقتى او را بمن تحويل دادند همين شيوه را دارد گفتم از خدا بترس و باو آزارى مرسان كه باعث زوال نعمت از تو گردد تو ميدانى كسى بيكى از آنها بدى نكرده جز آنكه نعمت از دستش رفته گفت بارها بمن دستور كشتن او را دادند و نپذيرفتم و اعلام كردم كه اگر هم مرا بكشند او را نكشم پس از آن او را تحويل فضل بن يحيى برمكى دادند و مدتى هم نزد او زندانى بود و فضل بن ربيع هر شب خوراكى براى او ميفرستاد و نميگذاشت از جاى ديگر براى او ببرند و او هم افطار و خوراكى جز آن مائده نداشت تا سه شبانه روز بر اين منوال گذشت و چون شب چهارم خوراك فضل بن يحيى را براى او آوردند دست بآسمان برداشت و عرضكرد خدايا تو ميدانى كه اگر پيش از اين چنين غذائى ميخوردم بمرگ خود كمك كرده بودم گويد خورد او بيمار شد و چون فردا پزشك بالينش فرستادند تا از دردش بپرسد در جواب پزشك تغافل كرد و چون باو اصرار كرد كف دست خود را بلند كرد و بپزشك نمود و فرمود درد من اينست و در وسط‍‌ كف او سبزى بود كه نشانه زهرى بود كه باو داده بودند گفت پزشك برگشت و گفت خدا داناتر است بدان چه با او كرديد سپس وفات كرد.

divider

الأمالی (للصدوق) / ترجمه هدایتی ;  ج ۱  ص ۲۵۱

18.احمد بن عبد اللّه فروى از پدرش نقل كرده است كه چنين گفت:نزد فضل بن ربيع رفتم كه روى پشت‌بامى نشسته بود.گفت:نزديك بيا.آنگاه نزديك او رفتم تا اينكه مقابلش رسيدم.گفت:به اين خانه سركى بكش.چنين كردم.گفت:چه مى‌بينى‌؟گفتم: جامه‌اى روى زمين افتاده است.گفت خوب نگاه كن.به دقت نگريستم.ديدم كه مردى در حال سجده است.گفت:او را شناختى‌؟گفتم:نه.گفت:او سرور توست.گفتم:مولاى من كيست‌؟گفت:چرا خودت را به بى‌خبرى مى‌زنى‌؟گفتم:من مولايى ندارم.گفت:اين ابو الحسن موسى بن جعفر عليه السّلام است.من شبانه‌روز مراقب او هستم.هرگاه او را مى‌بينم، مشغول عبادت است.او نماز بامداد را مى‌خواند و زمانى مسعول تعقيب آن مى‌شود تا اينكه خورشيد طلوع مى‌كند.آنگاه به سجده مى‌رود تا غروب خورشيد در سجده مى‌ماند. اينكه كسى را گماشته كه از وقت غروب خبر دهد،نمى‌دانم.همين‌قدر مى‌دانم كه خدمت‌كار مى‌گويد،ظهر شد.ناگاه از جا بلند مى‌شود و به نماز مى‌ايستد،بى‌آنكه وضوى خود را تجديد كند.اين است كه مى‌دانم او در سجده خود به خواب نرفته و بيهوش هم نبوده است.همين روال ادامه دارد تا اينكه نماز عصرش را بخواند.و بعد به سجده مى‌رود تا غروب آفتاب.پس از آن بى‌آنكه وضوى ديگر،بگيرد نماز مغرب خود را به جاى مى‌آورد و به تعقيب آن مى‌پردازد تا اين‌كه نماز عشا را اقامه مى‌كند.از آن پس با كبابى كه نزد او مى‌برند،افطار مى‌كند و وضوى ديگر مى‌گيرد و به سجده مى‌رود.پس از خواب سبكى كه دارد،برمى‌خيزد و وضو مى‌سازد.و براى نماز شب مهيا مى‌شود تا دميدن سپيده‌دم.به راستى خبر ندارم كه خدمت‌كار چه هنگام طلوع فجر را به او خبر مى‌دهد كه او ناگاه بلند مى‌شود و نماز مى‌خواند.از هنگامى كه او را تحويل من داده‌اند،همين روش را دنبال مى‌كند.گفتم:اى فضل بن ربيع،از خدا بترس باش و آزارش مده كه سبب نابودى نعمت تو گردد.تو خوب خبر دارى كه كسى به خاندان پيامبر آسيب نرسانده،مگر اينكه نعمت خود را از دست داده است.گفت:بارها مرا واداشته‌اند كه او را به قتل برسانم كه قبول نكردم و گفتم كه اگر مرا هم به قتل برسانيد،او را نخواهم كشت.
چنين بود كه آن حضرت را تحويل فضل بن يحيى برمكى دادند.زمانى او زندانبان بود كه فضل بن ربيع خوراكى شبانه‌اش را مى‌فرستاد و نمى‌خواست از جاى ديگرى غذاى حضرت را فراهم سازد.سه شبانه‌روز بدين‌گونه سپرى شد.آنگاه در شب چهارم غذاى فضل بن يحيى را براى حضرت آوردند.او دست به سوى آسمان بلند كرد و گفت: خدايا مى‌دانى كه اگر اين خوراكى را بخورم،به مرگ خود كمك كرده‌ام.فضل بن ربيع مى‌گويد:موسى بن جعفر بيمار شد پزشك براى او فرستادند تا از بيمارى او جويا شود.حضرت حقيقت را از او پنهان كرد.
آنگاه كه طبيب اصرار كرد:كف دست خود را به او نشان داد.فرمود:در من اين است.در ميان دست حضرت نقطه سبزى به چشم مى‌خورد كه نشان زهرآلود بودن خوراكى شب پيش بود.طبيب كه بيرون آمد،چنين گفت:خدا به آن‌چه با او رفتار كرديد،داناتر است.آنگاه حضرت وفات كرد.

divider