شناسه حدیث :  ۴۳۹۵۱۲

  |  

نشانی :  الأمالی (للصدوق)  ,  جلد۱  ,  صفحه۹۹  

عنوان باب :   المجلس الحادي و العشرون

معصوم :   امام صادق (علیه السلام)

حَدَّثَنَا أَبِي رَحِمَهُ اَللَّهُ قَالَ حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ بْنِ هَاشِمٍ عَنْ أَبِيهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ هِشَامِ بْنِ سَالِمٍ عَنِ اَلصَّادِقِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَلَيْهِ السَّلاَمُ قَالَ: إِنَّ دَاوُدَ خَرَجَ ذَاتَ يَوْمٍ يَقْرَأُ اَلزَّبُورَ وَ كَانَ إِذَا قَرَأَ اَلزَّبُورَ لاَ يَبْقَى جَبَلٌ وَ لاَ حَجَرٌ وَ لاَ طَائِرٌ وَ لاَ سَبُعٌ إِلاَّ جَاوَبَهُ فَمَا زَالَ يَمُرُّ حَتَّى اِنْتَهَى إِلَى جَبَلٍ فَإِذَا عَلَى ذَلِكَ اَلْجَبَلِ نَبِيٌّ عَابِدٌ يُقَالُ لَهُ حِزْقِيلُ فَلَمَّا سَمِعَ دَوِيَّ اَلْجِبَالِ وَ أَصْوَاتَ اَلسِّبَاعِ وَ اَلطَّيْرِ عَلِمَ أَنَّهُ دَاوُدُ عَلَيْهِ السَّلاَمُ فَقَالَ دَاوُدُ يَا حِزْقِيلُ أَ تَأْذَنُ لِي فَأَصْعَدَ إِلَيْكَ قَالَ لاَ فَبَكَى دَاوُدُ عَلَيْهِ السَّلاَمُ فَأَوْحَى اَللَّهُ جَلَّ جَلاَلُهُ إِلَيْهِ يَا حِزْقِيلُ لاَ تُعَيِّرْ دَاوُدَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ وَ سَلْنِي اَلْعَافِيَةَ فَقَامَ حِزْقِيلُ فَأَخَذَ بِيَدِ دَاوُدَ فَرَفَعَهُ إِلَيْهِ فَقَالَ دَاوُدُ يَا حِزْقِيلُ هَلْ هَمَمْتَ بِخَطِيئَةٍ قَطُّ قَالَ لاَ فَقَالَ فَهَلْ دَخَلَكَ اَلْعُجْبُ مِمَّا أَنْتَ فِيهِ مِنْ عِبَادَةِ اَللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ قَالَ لاَ قَالَ فَهَلْ رَكَنْتَ إِلَى اَلدُّنْيَا فَأَحْبَبْتَ أَنْ تَأْخُذَ مِنْ شَهْوَتِهَا وَ لَذَّتِهَا قَالَ بَلَى رُبَّمَا عَرَضَ بِقَلْبِي قَالَ فَمَا ذَا تَصْنَعُ إِذَا كَانَ ذَلِكَ قَالَ أَدْخُلُ هَذَا اَلشِّعْبَ فَأَعْتَبِرُ بِمَا فِيهِ قَالَ فَدَخَلَ دَاوُدُ اَلنَّبِيُّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ اَلشِّعْبَ فَإِذَا سَرِيرٌ مِنْ حَدِيدٍ عَلَيْهِ جُمْجُمَةٌ بَالِيَةٌ وَ عِظَامٌ فَانِيَةٌ وَ إِذَا لَوْحٌ مِنْ حَدِيدٍ فِيهِ كِتَابَةٌ فَقَرَأَهَا دَاوُدُ عَلَيْهِ السَّلاَمُ فَإِذَا هِيَ أَنَا أَرْوَى بْنُ سَلَمٍ مَلَكْتُ أَلْفَ سَنَةٍ وَ بَنَيْتُ أَلْفَ مَدِينَةٍ وَ اِفْتَضَضْتُ أَلْفَ بِكْرٍ فَإِذَا كَانَ آخِرَ عُمُرِي أَنْ صَارَ اَلتُّرَابُ فِرَاشِي وَ اَلْحِجَارَةُ وِسَادَتِي وَ اَلدِّيدَانُ وَ اَلْحَيَّاتُ جِيرَانِي فَمَنْ رَآنِي فَلاَ يَغْتَرَّ بِالدُّنْيَا.
زبان ترجمه:

الأمالی (للصدوق) / ترجمه کمره ای ;  ج ۱  ص ۹۹

8 - امام صادق «عليه السّلام» فرمود داود «عليه السّلام» يك روز بيرون رفت و زبور ميخواند هر وقت داد ذبور ميخواند كوه و سنگ و پرنده و درنده‌اى نبود كه با او هم آواز نشود، ادامه داد تا بكوهى رسيد و اتفاقا بالاى آن كوه پيغمبرى بنام حزقيل مكان داشت چون سنگ كوهها و آواز درندگان و پرندگان شنيد دانست كه داود است داود گفت اى حزقيل اجازه ميدهى بالاى كوه نزد تو آيم‌؟ گفت نه داود گريست خداى عز و جل بحزقيل وحى كرد اى حزقيل داود را سرزنش مكن و از من عافيت بخواه حزقيل برخاست و دست داود را گرفت و او را بالا رد داود گفت اى حزقيل هرگز قصد خطا كردى‌؟ گفت نه گفت دچار عجب و خود بينى شدى از عبادت خداى عز و جل‌؟ گفت نه گفت دل بدنيا دادى و از شهوت و لذتش خواستى‌؟ گفت آرى بسا اين بدلم گذشته گفت وقتى اين خيال تو را گرفته چه كردى‌؟ گفت وقتى چنين شده ميان اين دره رفتم و عبرت گرفتم گفت داود پيغمبر بدان دره رفت در آنجا تختى از آهن بود و بر زير آن كاسه سر پوسيده و استخوانهاى از ميان رفته و لوحى از آهن كه توشته‌اى داشت داود آن را خواند اين بود، من اروى پسر سلم هستم هزار سال سلطنت كردم، هزار شهر ساختم، هزار دختر گرفتم آخر عمرم بسترم از خاك شد و بالينم از سنگ و همنشين‌هايم كرمها و مارها هر كه مرا ببيند فريب دنيا نخورد.

divider

الأمالی (للصدوق) / ترجمه هدایتی ;  ج ۱  ص ۱۷۳

8.امام صادق عليه السّلام فرمود:داود پيامبر عليه السّلام روزى درحالى‌كه زبور مى‌خواند،بيرون رفت.او هرگاه كتاب زبور مى‌خواند،كوه و سنگ و پرنده و درنده‌اى نبود كه با او هم‌نوا نشوند.آنروز داود به كوهى نزديك شد كه پيامبرى به نام«حزقيل»در آن جت خانه داشت.او كه صداى سنگها و حيوانات را شنيد،دانست كه داود آمده است.داود كه او را ديد،گفت:اى اجازه رخصت مى‌دهى كه نزد تو آيم‌؟گفت نه.داود گريه كرد و آنگاه خداوند به حزقيل چنين وحى فرمود:اى حزقيل!داود را سرزنش مكن و براى او از من عافيت طلب كن.حزقيل برخاست و دست داود را گرفت و او را بالاى كوه برد.داود گفت:اى حزقيل!آيا تاكنون انديشه خطا كرده‌اى‌؟حزقيل پاسخ داد:نه.داود پرسيد:آيا دچار خودپسندى و خودبينى در عبادت پروردگارت شدى‌؟گفت:نه.داود پرسيد:آيا به دنيا دل سپردى و شهوت و لذت دنيا طلب كرده‌اى‌؟گفت:آرى.بسيار شده كه اين چيزها به دلم افتاده است.داود پرسيد:آنگاه چه كردى‌؟گفت:به ميان اين دره آمدم و عبرت گرفتم.سپس داود به آن دره رفت و در آنجا تختى از آهن ديد كه روى آن كاسه سر پوسيده و استخوان‌هاى از هم گسيخته و لوحى آهنين به چشم مى‌خورد كه بر آن چنين نوشته شده بود:من«اروى»از پسر سلم هستم و هزار سال پادشاهى داشتم و هزار شهر ساختم و هزار دختر گرفتم،درحالى‌كه اكنون در واپسين عمرم بسترى از خاك و بالينى از سنگ دارم،و همنشين‌هاى من كرم‌ها و مارها شده‌اند.هركس كه مرا بنگرد،بايستى فريب دنيا را نخورد.

divider