شناسه حدیث :  ۴۳۹۴۹۱

  |  

نشانی :  الأمالی (للصدوق)  ,  جلد۱  ,  صفحه۷۷  

عنوان باب :   المجلس الثامن عشر

معصوم :   امیرالمؤمنین (علیه السلام) ، حضرت زهرا (سلام الله عليها)

حَدَّثَنَا عَبْدُ اَللَّهِ بْنُ النصر [اَلنَّضْرِ] بْنِ سِمْعَانَ اَلتَّمِيمِيُّ اَلْخَرَقَانِيُّ رَحِمَهُ اَللَّهُ قَالَ حَدَّثَنَا جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ اَلْمَكِّيُّ قَالَ أَخْبَرَنَا أَبُو مُحَمَّدٍ عَبْدُ اَللَّهِ بْنُ إِسْحَاقَ اَلْمَدَائِنِيُّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ زِيَادٍ عَنْ مُغِيرَةَ عَنْ سُفْيَانَ عَنْ هِشَامِ بْنِ عُرْوَةَ عَنْ أَبِيهِ عُرْوَةَ بْنِ اَلزُّبَيْرِ قَالَ: كُنَّا جُلُوساً فِي مَجْلِسٍ فِي مَسْجِدِ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ فَتَذَاكَرْنَا أَعْمَالَ أَهْلِ بَدْرٍ وَ بَيْعَةَ اَلرِّضْوَانِ فَقَالَ أَبُو اَلدَّرْدَاءِ يَا قَوْمُ أَ لاَ أُخْبِرُكُمْ بِأَقَلِّ اَلْقَوْمِ مَالاً - وَ أَكْثَرِهِمْ وَرَعاً وَ أَشَدِّهِمْ اِجْتِهَاداً فِي اَلْعِبَادَةِ قَالُوا مَنْ قَالَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ عَلَيْهِ السَّلاَمُ قَالَ فَوَ اَللَّهِ إِنْ كَانَ فِي جَمَاعَةِ أَهْلِ اَلْمَجْلِسِ إِلاَّ مُعْرِضٌ عَنْهُ بِوَجْهِهِ ثُمَّ اِنْتَدَبَ لَهُ رَجُلٌ مِنَ اَلْأَنْصَارِ فَقَالَ لَهُ يَا عُوَيْمِرُ لَقَدْ تَكَلَّمْتَ بِكَلِمَةٍ مَا وَافَقَكَ عَلَيْهَا أَحَدٌ مُنْذُ أَتَيْتَ بِهَا فَقَالَ أَبُو اَلدَّرْدَاءِ يَا قَوْمُ إِنِّي قَائِلٌ مَا رَأَيْتُ وَ لْيَقُلْ كُلُّ قَوْمٍ مِنْكُمْ مَا رَأَوْا شَهِدْتُ عَلِيَّ بْنَ أَبِي طَالِبٍ عَلَيْهِ السَّلاَمُ بِشُوَيْحِطَاتِ اَلنَّجَّارِ وَ قَدِ اِعْتَزَلَ عَنْ مَوَالِيهِ وَ اِخْتَفَى مِمَّنْ يَلِيهِ وَ اِسْتَتَرَ بِمُغِيلاَتِ اَلنَّخْلِ فَافْتَقَدْتُهُ وَ بَعُدَ عَلَيَّ مَكَانُهُ فَقُلْتُ لَحِقَ بِمَنْزِلِهِ فَإِذَا أَنَا بِصَوْتٍ حَزِينٍ وَ نَغْمَةٍ شَجِيٍّ وَ هُوَ يَقُولُ إِلَهِي كَمْ مِنْ مُوبِقَةٍ حَمَلْتَ عَنِّي فَقَابَلْتَهَا بِنِعْمَتِكَ وَ كَمْ مِنْ جَرِيرَةٍ تَكَرَّمْتَ عَنْ كَشْفِهَا بِكَرَمِكَ إِلَهِي إِنْ طَالَ فِي عِصْيَانِكَ عُمُرِي وَ عَظُمَ فِي اَلصُّحُفِ ذَنْبِي فَمَا أَنَا مُؤَمِّلٌ غَيْرَ غُفْرَانِكَ وَ لاَ أَنَا بِرَاجٍ غَيْرَ رِضْوَانِكَ فَشَغَلَنِيَ اَلصَّوْتُ وَ اِقْتَفَيْتُ اَلْأَثَرَ فَإِذَا هُوَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ عَلَيْهِ السَّلاَمُ بِعَيْنِهِ فَاسْتَتَرْتُ لَهُ فَأَخْمَلْتُ اَلْحَرَكَةَ فَرَكَعَ رَكَعَاتٍ فِي جَوْفِ اَللَّيْلِ اَلْغَابِرِ ثُمَّ فَزِعَ إِلَى اَلدُّعَاءِ وَ اَلْبُكَاءِ وَ اَلْبَثِّ وَ اَلشَّكْوَى فَكَانَ مِمَّا بِهِ اَللَّهَ نَاجَى أَنْ قَالَ إِلَهِي أُفَكِّرُ فِي عَفْوِكَ فَتَهُونُ عَلَيَّ خَطِيئَتِي ثُمَّ أَذْكُرُ اَلْعَظِيمَ مِنْ أَخْذِكَ فَتَعْظُمُ عَلَيَّ بَلِيَّتِي ثُمَّ قَالَ آهِ إِنْ أَنَا قَرَأْتُ فِي اَلصُّحُفِ سَيِّئَةً أَنَا نَاسِيهَا وَ أَنْتَ مُحْصِيهَا فَتَقُولُ خُذُوهُ فَيَا لَهُ مِنْ مَأْخُوذٍ لاَ تُنْجِيهِ عَشِيرَتُهُ وَ لاَ تَنْفَعُهُ قَبِيلَتُهُ يَرْحَمُهُ اَلْمَلَأُ إِذَا أُذِّنَ فِيهِ بِالنِّدَاءِ ثُمَّ قَالَ آهِ مِنْ نَارٍ تُنْضِجُ اَلْأَكْبَادَ وَ اَلْكُلَى آهِ مِنْ نَارٍ نَزَّاعَةٍ لِلشَّوَى - آهِ مِنْ غَمْرَةٍ مِنْ مُلْهَبَاتِ لَظَى قَالَ ثُمَّ اِنْغَمَرَ فِي اَلْبُكَاءِ فَلَمْ أَسْمَعْ لَهُ حِسّاً وَ لاَ حَرَكَةً فَقُلْتُ غَلَبَ عَلَيْهِ اَلنَّوْمُ لِطُولِ اَلسَّهَرِ أُوقِظُهُ لِصَلاَةِ اَلْفَجْرِ قَالَ أَبُو اَلدَّرْدَاءِ فَأَتَيْتُهُ فَإِذَا هُوَ كَالْخَشَبَةِ اَلْمُلْقَاةِ فَحَرَّكْتُهُ فَلَمْ يَتَحَرَّكْ وَ زَوَيْتُهُ فَلَمْ يَنْزَوِ فَقُلْتُ « إِنّٰا لِلّٰهِ وَ إِنّٰا إِلَيْهِ رٰاجِعُونَ » مَاتَ وَ اَللَّهِ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ عَلَيْهِ السَّلاَمُ قَالَ فَأَتَيْتُ مَنْزِلَهُ مُبَادِراً أَنْعَاهُ إِلَيْهِمْ فَقَالَتْ فَاطِمَةُ عَلَيْهَا السَّلاَمُ يَا أَبَا اَلدَّرْدَاءِ مَا كَانَ مِنْ شَأْنِهِ وَ مِنْ قِصَّتِهِ فَأَخْبَرْتُهَا اَلْخَبَرَ فَقَالَتْ هِيَ وَ اَللَّهِ يَا أَبَا اَلدَّرْدَاءِ اَلْغَشْيَةُ اَلَّتِي تَأْخُذُهُ مِنْ خَشْيَةِ اَللَّهِ ثُمَّ أَتَوْهُ بِمَاءٍ فَنَضَحُوهُ عَلَى وَجْهِهِ فَأَفَاقَ وَ نَظَرَ إِلَيَّ وَ أَنَا أَبْكِي فَقَالَ مِمَّا بُكَاؤُكَ يَا أَبَا اَلدَّرْدَاءِ فَقُلْتُ مِمَّا أَرَاهُ تُنْزِلُهُ بِنَفْسِكَ فَقَالَ يَا أَبَا اَلدَّرْدَاءِ وَ لَوْ رَأَيْتَنِي وَ دُعِيَ بِي إِلَى اَلْحِسَابِ وَ أَيْقَنَ أَهْلُ اَلْجَرَائِمِ بِالْعَذَابِ وَ اِحْتَوَشَتْنِي مَلاَئِكَةٌ غِلاَظٌ وَ زَبَانِيَةٌ فِظَاظٌ فَوَقَفْتُ بَيْنَ يَدَيِ اَلْمَلِكِ اَلْجَبَّارِ قَدْ أَسْلَمَنِي اَلْأَحِبَّاءُ وَ رَحِمَنِي أَهْلُ اَلدُّنْيَا لَكُنْتَ أَشَدَّ رَحْمَةً لِي بَيْنَ يَدَيْ مَنْ لاَ تَخْفَى عَلَيْهِ خَافِيَةٌ فَقَالَ أَبُو اَلدَّرْدَاءِ فَوَ اَللَّهِ مَا رَأَيْتُ ذَلِكَ لِأَحَدٍ مِنْ أَصْحَابِ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ .
زبان ترجمه:

الأمالی (للصدوق) / ترجمه کمره ای ;  ج ۱  ص ۷۸

9 - عروة بن زبير گويد ما در مسجد رسول خدا «صلّى اللّه عليه و آله» انجمنى داشتيم و در كارهاى اهل بدر و بيعت رضوان گفتگو ميكرديم ابو درداء گفت اى مردم من شما را آگاه نكنم از كسى كه مالش از همه كمتر است و ورعش بيشتر و كوشش او در عبادت فزونتر؟ گفتند او كيست‌؟ گفت على بن ابى طالب «عليه السّلام» گويد بخدا هر كه در انجمن بود از او روى گردانيد و مردى از انصار باو گفت اى عويمر سخنى گفتى كه كسى با تو موافقت نكرد ابو درداء گفت اى مردم من آنچه را ديدم ميگويم و شما هم بايد آنچه ديديد بگوئيد من خود على بن ابى طالب را در شويحطات نجار ديدم كه از موالى خود كناره كرد و از آنان كه همراه ويند مخفى شده و پشت نخلها خلوت كرده من او را گم كرده بودم و از من دور شده بود گفتم بمنزل خود رفته است بناگاه آوازى حزين و آهنگى دلگداز شنيدم كه ميگفت. «معبودا چه بسيار جرم بزرگى كه از من برخوردى و در برابرش بمن نعمت دادى و چه بسيار جنايتى كه بكرم خود از كشف آن بزرگوارى نمودى معبودا اگر چه بدرازا كشيد در نافرمانيت عمرم و بزرگ است در دفتر جرمم من جز آمرزشت آرزوئى ندارم و جز رضايت اميدم نيست» اين آواز مرا بخود جلب كرد و دنبالش رفتم و ناگاه ديدم خود على بن ابى طالب است خود را از او پنهان كردم و آرام حركت نمودم چند ركعتى بجا آورد در آن نيمه شب تار سپس بدرگاه خدا مشغول گريه و زارى و دعا و شكوه شد و در ضمن مناجاتش ميگفت «معبودا در گذشت تو انديشم و خطايم بر من آسان آيد و ياد سختگيرى تو افتم و گرفتاريم بر من بزرگ شود سپس فرمود آه اگر من در نامۀ عملم گناهى بخوانم كه از ياد بردم و تو آن را بر شمردى و بگوئى او را بگيريد واى از اين گرفتارى كه عشيره‌اش نتوانند نجاتش داد و قبيله‌اش سودى بدو نرسانند همه مردم بحال او رقت كنند گاهى كك او را احضار نمايند سپس فرمود آه از آن آتشى كه جگرها و كليه‌ها را كباب كند آه از آتش بركننده كباب از سيخ آه از فروشدن در لجه شراره‌هاى سوزان در، گريه اندر شد تا از نفس افتاد و ديگر حس و حركتى از او نديدم گفتم خوابش ربوده است براى شب‌نشينى طولانى او، بيدارش كنم براى نماز بامداد نزد او رفتم و ديدم چون چوبه خشكى افتاده او را جنبانيدم حركت نكرد و نشانيدمش نشستن نتوانست گفتم« إِنّٰا لِلّٰهِ‌ وَ إِنّٰا إِلَيْهِ‌ رٰاجِعُونَ‌ » بخدا على بن ابى طالب از دنيا رفته دوان بمنزلش رفتم كه خبر مرگ او را برسانم فاطمه «عليها السّلام» فرمود داستان او چيست‌؟ باو گزارش دادم فرمود اى ابو درداء بخدا اين همان غشى است كه از ترس خدا باو دست ميدهد و آب آوردند و بر چهره او پاشيدند و بهوش آمد و بمن نگاه كرد كه ميگريستم فرمود اى ابو دردا براى چه گريه ميكنى‌؟ گفتم از اين آسيبى كه بخود ميزنى، فرمود اى ابو درداء چطور باشى گاهى كك بينى مرا براى حساب دعوت كرده‌اند، بزه‌كاران كيفر را معاينه كنند و فرشتگان سخت گير و دوزخيانان تندخو گرد مرا دارند و من در برابر ملك جبار ايستاده‌ام دوستان از من دست كشيده و اهل دنيا به من دلسوزى كنند اينجا تو بايد بيشتر بحالم رقت كنى در برابر كسى كه چيزى بر او پوشيده نيست ابو درداء گفت اين حالت را بخدا در هيچ كدام اصحاب رسول خدا نديدم.

divider

الأمالی (للصدوق) / ترجمه هدایتی ;  ج ۱  ص ۱۳۹

9.عروه بن زبير مى‌گويد:در مسجد پيامبر صلّى اللّه عليه و آله درباره كار اهل«بدر»و بيعت«رضوان»با يكديگر گفت‌وگو مى‌كرديم.ابو درداء گفت:اى مردم!مايل نيستيد كه شما را از كسى خبر دهم كه ثروت او از همه كمتر است اما ورع و كوشش او در عبادت از همه بيشتر؟گفتند: چرا.او كيست‌؟گفت:على بن ابى طالب عليه السّلام.آنگاه همه كسانى كه در مسجد بودند،صورت خود را برگرداندند.شخصى از انصار گفت:چيزى گفتى كه كسى با تو هم‌نوا نمى‌شود. ابو درداء گفت:اى مردم:آنچه را كه ديده مى‌گويم و شما هم آنچه را ديده‌ايد،بر زبان آوريد.من على را در شويعطات نجار ديدم كه از همراهان و غلامان خود كناره‌گيرى كرد.و پشت نخل‌ها پنهان شده بود.چون از من خيلى دور شده بود،او را گم كرده بودم.با خود گفتم كه شايد به خانه رفته است.ناگهان صداى ناله‌اى جانگداز به گوشم رسيد كه مى‌گفت:خدايا!چه بسيار گناه بزرگ كه از من ديدى و در برابر آن به من نعمت دادى و چه بسيار جنايت كه به لطف خود از آشكاركردن آن گذشتى.خدايا!هرچند عمرم در نافرمانى تو به دراز كشيد و دفتر گناهكارى‌ام سنگين است،اما جز آمرزش تو و رضايت تو اميدى ندارم.اين صدا مرا كشاند تا آنكه على را ديدم.خود را پنهان ساختم و آرام جلو رفتم.على چند ركعت نماز در آن نيمه‌شب خواند و آنگاه به گريه و زارى و دعا و شكايت از نفس پرداخت.على در مناجات خويش مى‌گفت:خدايا وقتى درباره گذشت تو مى‌انديشم،و خطاكارى‌هايم برايم كوچك مى‌شوند.اما ياد سخت‌گيرى و عقوبت تو كه مى‌افتم،گرفتارى‌ام بزرگ مى‌نمايد.آه،اگر من در نامه اعمال خود گناهى فراموش شده بخوانم كه تو آن را سنگين شمردى، خواهى گفت او را بگيريد.واى از اين گرفتارى كه خويشان نمى‌توانند نجات بخش باشند و قبيله سودى به او نمى‌رساند و همه مردم به حال او دل مى‌سوزانند.آنگاه كه او را احضار كنى.
على عليه السّلام سپس فرمود:آه!از آن آتش جگرسوز.على آنقدر ناليد و گريست تا بر زمين افتاد.هيچ حركتى در اعضاى او نديدم.با خود گفتم شايد خوابش برده است.به بالين او رفتم تا براى نماز صبح بيدارش كنم.او را مثل چوب خشك و بى‌جانى ديدم كه هرچه دست به او زدم،حركتى نكرد.او را نشاندم؛اما نشستن برايش دشوار بود.گفتم انا لله و انا اليه راجعون.به خدا على از دنيا رفت.شتابان به سوى خانه على رفتم كه خبر مرگ او را بدهم.فاطمه عليها السّلام فرمود:ماجرا چيست‌؟وقتى تعريف كردم فرمود:اى ابو درداء به خدا اين همان حالتى است كه از خوف خدا به على دست مى‌دهد.
آنگاه آب آورده و بر رخسار على پاشيدند تا على به هوش آمد.به من نگريست و من گريه مى‌كردم.فرمود:اى ابو درداء!چگونه خواهى بود آنگاه كه مرا براى حساب در پيشگاه الهى فراخوانده‌اند؟گناهكاران كيفر خود را مشاهده مى‌كنند و فرشتگان سخت‌گيرند و نگهبانان دوزخ تندخو گرد من حلقه زده‌اند و من در برابر خداى جبار ايستاده‌ام.دوستان از من جدا شده.اهل دنيا ترحم مى‌كنند.تو بايد بيشتر بر من دل بسوزانى در برابر كسى كه چيزى بر او پنهان نمى‌ماند.ابو درداء گفت به خدا اين حالت را در هيچ‌يك از ياران پيامبر صلّى اللّه عليه و آله نديدم.

divider