شناسه حدیث :  ۴۳۹۳۶۷

  |  

نشانی :  الأمالی (للصدوق)  ,  جلد۱  ,  صفحه۴  

عنوان باب :   المجلس الأول

معصوم :   مضمر

أَخْبَرَنَا أَبُو اَلْحُسَيْنِ مُحَمَّدُ بْنُ هَارُونَ اَلزَّنْجَانِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا مُعَاذُ بْنُ اَلْمُثَنَّى اَلْعَنْبَرِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا عَبْدُ اَللَّهِ بْنُ أَسْمَاءَ قَالَ حَدَّثَنَا جُوَيْرِيَةُ عَنْ سُفْيَانَ اَلثَّوْرِيِّ عَنْ مَنْصُورٍ عَنْ أَبِي وَائِلٍ عَنْ وَهْبِ بْنِ مُنَبِّهٍ قَالَ: وَجَدْتُ فِي بَعْضِ كُتُبِ اَللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ أَنَّ يُوسُفَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ مَرَّ فِي مَوْكِبِهِ عَلَى اِمْرَأَةِ اَلْعَزِيزِ وَ هِيَ جَالِسَةٌ عَلَى مَزْبَلَةٍ فَقَالَتِ اَلْحَمْدُ لِلَّهِ اَلَّذِي جَعَلَ اَلْمُلُوكَ بِمَعْصِيَتِهِمْ عَبِيداً وَ جَعَلَ اَلْعَبِيدَ بِطَاعَتِهِمْ مُلُوكاً أَصَابَتْنَا فَاقَةٌ فَتَصَدَّقْ عَلَيْنَا فَقَالَ يُوسُفُ عَلَيْهِ السَّلاَمُ غُمُوطُ اَلنِّعَمِ سُقْمُ دَوَامِهَا فَرَاجِعِي مَا يُمَحِّصُ عَنْكِ دَنَسَ اَلْخَطِيئَةِ فَإِنَّ مَحَلَّ اَلاِسْتِجَابَةِ قُدْسُ اَلْقُلُوبِ وَ طَهَارَةُ اَلْأَعْمَالِ فَقَالَتْ مَا اِشْتَمَلْتُ بَعْدُ عَلَى هَيْئَةِ اَلتَّأَثُّمِ وَ إِنِّي لَأَسْتَحْيِي أَنْ يَرَى اَللَّهُ لِي مَوْقِفَ اِسْتِعْطَافٍ وَ لَمَّا تُهَرِيقُ اَلْعَيْنُ عَبْرَتَهَا وَ يُؤَدِّي اَلْجَسَدُ نَدَامَتَهُ فَقَالَ لَهَا يُوسُفُ فَجِدِّي فَالسَّبِيلُ هَدَفُ اَلْإِمْكَانِ قَبْلَ مُزَاحَمَةِ اَلْعُدَّةِ وَ نَفَادِ اَلْمُدَّةِ فَقَالَتْ هُوَ عَقِيدَتِي وَ سَيَبْلُغُكَ إِنْ بَقِيتَ بَعْدِي فَأَمَرَ لَهَا بِقِنْطَارٍ مِنْ ذَهَبٍ فَقَالَتِ اَلْقُوتُ بَتَّةٌ مَا كُنْتُ لِأَرْجِعَ إِلَى اَلْخَفْضِ وَ أَنَا مَأْسُورَةٌ فِي اَلسَّخَطِ فَقَالَ بَعْضُ وُلْدِ يُوسُفَ لِيُوسُفَ يَا أَبَتِ مَنْ هَذِهِ اَلَّتِي قَدْ تَفَتَّتَ لَهَا كَبِدِي وَ رَقَّ لَهَا قَلْبِي قَالَ هَذِهِ دَابَّةُ اَلتَّرَحِ فِي حِبَالِ اَلاِنْتِقَامِ فَتَزَوَّجَهَا يُوسُفُ عَلَيْهِ السَّلاَمُ فَوَجَدَهَا بِكْراً فَقَالَ أَنَّى وَ قَدْ كَانَ لَكِ بَعْلٌ فَقَالَتْ كَانَ مَحْصُوراً بِفَقْدِ اَلْحَرَكَةِ وَ صَرْدِ اَلْمَجَارِي.
زبان ترجمه:

الأمالی (للصدوق) / ترجمه کمره ای ;  ج ۱  ص ۴

7 - وهب بن منبه گويد در يكى از كتابهاى خداى عز و جل دريافتم كه يوسف (عليه السّلام) با موكب خود بزن عزيز گذر كرد كه آن زن بر سر زباله‌گاهى نشسته بود و گفت سپاس از آن خدائيست كه پادشاهان را بگنه خود بنده سازد و بندگان فرمانبردار خود را بشاهى بنوازد ما دچار تنگدستى شديم بما تصدق فرما يوسف گفت ناسپاسى نعمت آفت آن گردد تو خود باز گرد بدان چه بشويد از تو چرك گنه را زيرا استجابت در دلهاى پاك و كردار طاهر است در پاسخ گفت من ديگر جامه گنهكارى بر تن ندارم و از خدايم شرم آيد كه مرا مورد لطف نمايد و هنوز اشك ديده خود را تا تاپان نريخته و تن وظيفه پشيمانى را انجام نداده باشد يوسف فرمود بكوش تا راه مقصودت باز است پيش از آنكه وقت از دست برود و مدت بسر آيد عرضكرد همين عقيده منست و اگر پس از من بمانى بتو خبرش خواهد رسيد فرمود تا پيمانه بزرگى طلايش بدهند گفت مرا همان قوت بس است و تا گرفتار سخط‍‌ باشم بخوشگذرانى باز نگردم يكى از فرزندان يوسف گفت پدر جانم اين زن كى است كه جگرم برايش پاره شد و دلم بحالش سوخت‌؟ فرمود جاندار خوشگذرانيست كه ببند انتقام افتاده يوسف او را بزنى خواست و دوشيزه‌اش يافت. گفت از كجاست‌؟ تو را روزگارى شوهر بر بالين خفته، در پاسخ گفت او را حركتى در آلت و گشايشى در اعصاب نبود.

divider

الأمالی (للصدوق) / ترجمه هدایتی ;  ج ۱  ص ۱۳

7.وهب بن منبه مى‌گويد:در يكى از كتابهاى آسمانى چنين خواندم كه حضرت يوسف عليه السّلام با مركب شاهانه‌اش از كنار زن عزيز مصر(-زليخا)عبور مى‌كرد،درحالى‌كه او كنار زباله‌ها نشسته بود.با ديدن يوسف عليه السّلام گفت:حمد مخصوص خدايى است كه حاكمان را به نافرمانى از خداوند خوار سازد و بندگان مطيع خود را به عزت رساند.پس صدقه‌اى به ما بده كه تنگ‌دست شديم.يوسف عليه السّلام گفت:ناسپاسى نعمت خداوند را از بين مى‌برد،حال توبه كن تا آلودگى گناه شسته شود.چون پاكيزگى دل‌ها و رفتارها سبب استجابت دعا مى‌شوند.زن عزيز گفت:ديگر جامه گناهكاران بر تنم نيست و از خداوند شرم دارم كه مرا با مهربانى نوازش دهد،درحالى‌كه اشكى نريخته و بدنم مجازات پشيمانى را تحمل نكرده است.يوسف گفت:تا در توبه باز است كوشش كن،پيش از اين كه فرصت از دست برود و عمر آدمى به سر آيد.زن عزيز گفت:عقيده من هم همين است و اگر پس از من زنده بمانى،از آن آگاه خواهى شد.آن‌گاه يوسف فرمود:مقدار زيادى از طلا به او دهند.زن عزيز گفت:من به همان خوراك بسنده مى‌كنم و براى اين‌كه دچار خشم خدا نشوم،هرگز به خوش‌گذرانى بازنخواهم گشت.يكى از فرزندان يوسف گفت: پدر!اين زن كيست كه دلم برايش سوخت و قلبم جريحه‌دار شد؟يوسف فرمود:او آدم خوش‌گذرانى بود كه گرفتار خشم الهى شد.بعد از آن يوسف او را به عقد خود درآورد و شگفت‌زده او را باكره ديد.يوسف فرمود:چطور ممكن است‌؟مگر ساليانى دراز شوهرت بر بالين تو نبود؟زن عزيز گفت:همسرم دچار ناتوانى جنسى و ناآرامى اعصاب بود.

divider