شناسه حدیث :  ۴۳۹۲۵۸

  |  

نشانی :  وقعة الجمل  ,  جلد۱  ,  صفحه۱۵۳  

عنوان باب :   [الوقائع بعد الحرب] من كلامه عليه السّلام عند ما طاف بالقتلى

معصوم :   امیرالمؤمنین (علیه السلام)

هَذِهِ قُرَيْشٌ، جَدَعْتُ أَنْفِي، وَ شَفَيْتُ نَفْسِي؛ لَقَدْ تَقَدَّمْتُ إِلَيْكُمْ أُحَذِّرُكُمْ عَضَّ اَلسُّيُوفِ، فَكُنْتُمْ أَحْدَاثاً لاَ عِلْمَ لَكُمْ بِمَا تَرَوْنَ، [فَنَاشَدْتُكُمُ اَلْعَهْدَ وَ اَلْمِيثَاقَ، فَتَمَادَيْتُمْ فِي اَلْغَيِّ وَ اَلطُّغْيَانِ، وَ أَبَيْتُمْ إِلاَّ اَلْقِتَالَ، فَنَاهَضْتُكُمْ بِالْجِهَادِ] . وَ لَكِنَّهُ اَلْحَيْنُ وَ سُوءُ اَلْمَصْرَعِ، فَأَعُوذُ بِاللَّهِ مِنْ سُوءِ اَلْمَصْرَعِ». فَمَرَّ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ [بِمَعْبَدِ بْنِ اَلْمِقْدَادِ] ، فَقَالَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ: «رَحِمَ اَللَّهُ أَبَا هَذَا، أَمَا إِنَّهُ لَوْ كَانَ حَيّاً لَكَانَ رَأْيُهُ أَحْسَنَ مِنْ رَأْيِ هَذَا». فَقَالَ عَمَّارُ بْنُ يَاسِرٍ: اَلْحَمْدُ لِلَّهِ اَلَّذِي [رَفَعَكَ] يَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ ، وَ جَعَلَ خَدَّهُ اَلْأَسْفَلَ، إِنَّا وَ اَللَّهِ يَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ [مَا نُبَالِي مَنْ عَنَدَ عَنِ اَلْحَقِّ مِنْ وَلَدٍ وَ وَالِدٍ. فَقَالَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ] : «رَحِمَكَ اَللَّهُ وَ جَزَاكَ عَنِ اَلْحَقِّ خَيْراً». ثُمَّ إِنَّهَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ مَرَّ بِعَبْدِ اَللَّهِ بْنِ رَبِيعَةَ بْنِ دَرَّاجٍ، فَقَالَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ: «هَذَا اَلْبَائِسُ مَا كَانَ أَخْرَجَهُ؟ أَ دِينٌ أَخْرَجَهُ أَمْ نَصْرٌ لِعُثْمَانَ؟! وَ اَللَّهِ مَا كَانَ رَأْيُ عُثْمَانَ فِيهِ وَ لاَ فِي [أَبِيهِ] لَحَسَنَ». ثُمَّ إِنَّهُ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ مَرَّ بِمَعْبَدِ بْنِ زُهَيْرِ بْنِ أَبِي أُمَيَّةَ ، فَقَالَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ: «لَوْ كَانَتِ اَلْفِتْنَةُ بِرَأْسِ اَلثُّرَيَّا لَتَنَاوَلَهَا هَذَا اَلْغُلاَمُ، وَ اَللَّهِ مَا كَانَ فِيهَا بِذِي نَحِيزَةٍ ، وَ لَقَدْ أَخْبَرَنِي مَنْ أَدْرَكَهُ إِنَّهُ لَيُوَلْوِلُ فَرَقاً مِنَ اَلسَّيْفِ». ثُمَّ مَرَّ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ بِمَسْلَمَةَ بْنِ قَرَظَةَ، فَقَالَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ: «اَلْبِرُّ أَخْرَجَ هَذَا! وَ اَللَّهِ لَقَدْ كَلَّمَنِي أَنْ أُكَلِّمَ لَهُ عُثْمَانَ فِي شَيْءٍ كَانَ يَدَّعِيهِ قِبَلَهُ بِمَكَّةَ، [فَأَعْطَاهُ إِيَّاهُ] ، ثُمَّ قَالَ [لِي] لَوْ لاَ أَنْتَ مَا أَعْطَيْتُهُ [إِيَّاهُ] ، إِنَّ هَذَا [مَا عَلِمْتُ] بِئْسَ أَخُو اَلْعَشِيرَةِ، ثُمَّ جَاءَ اَلْمَشُومُ لِلْحَيْنِ ، [نَاصِراً يُطَالِبُ دَمَ عُثْمَانَ]» . ثُمَّ مَرَّ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ بِعَبْدِ اَللَّهِ بْنِ حُمَيْدِ بْنِ زُهَيْرٍ، فَقَالَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ: «إِنَّ هَذَا أَيْضاً مِمَّنْ أَوْضَعَ فِي قِتَالِنَا، [ثُمَّ إِنَّهُ يَزْعُمُ أَنَّهُ يَطْلُبُ رِضَاءَ اَللَّهِ بِذَلِكَ] ، وَ لَقَدْ كَتَبَ إِلَيَّ كِتَاباً يُؤْذِي عُثْمَانَ فِيهِ، فَأَعْطَاهُ شَيْئاً فَرَضِيَ عَنْهُ». ثُمَّ مَرَّ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ بِعَبْدِ اَللَّهِ بْنِ حَكِيمِ بْنِ حِزَامٍ، فَقَالَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ: «إِنَّ هَذَا قَدْ خَالَفَ أَبَاهُ فِي اَلْخُرُوجِ، وَ أَبُوهُ حَيْثُ لَمْ يَنْصُرْنَا وَ قَدْ أَحْسَنَ فِي بَيْعَتِهِ لَنَا، وَ إِنْ كَانَ قَدْ كُفَّ وَ جَلَسَ حَيْثُ شَكَّ فِي اَلْقِتَالِ، وَ مَا أَلُومُ اَلْيَوْمَ مَنْ كُفَّ عَنَّا وَ عَنْ غَيْرِنَا، وَ لَكِنَّ [اَللَّوْمَ عَلَى] اَلَّذِي قَاتَلَنَا». ثُمَّ مَرَّ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ بِعَبْدِ اَللَّهِ بْنِ اَلْمُغِيرَةِ بْنِ اَلْأَخْنَسِ بْنِ [شَرِيقٍ] ، فَقَالَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ: «وَ أَمَّا هَذَا [فَقُتِلَ أَبُوهُ] يَوْمَ قُتِلَ عُثْمَانُ [فِي اَلدَّارِ] خَرَجَ مُغْضَباً لِقَتْلِ أَبِيهِ، وَ هُوَ غُلاَمٌ حَدَثٌ [حِينَ قَتَلَهُ] ». ثُمَّ مَرَّ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ [بِعَبْدِ اَللَّهِ بْنِ عُثْمَانَ] بْنِ اَلْأَخْنَسِ بْنِ شَرِيقٍ، فَقَالَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ: «وَ أَمَّا هَذَا فَكَأَنِّي أَنْظُرُ إِلَيْهِ، وَ قَدْ أَخَذَ اَلْقَوْمَ اَلسُّيُوفُ هَارِباً يَغْدُو مِنَ اَلصَّفِّ، [فَنَهْنَهْتُ] عَنْهُ فَلَمْ يَسْمَعْ مَنْ [نَهْنَهْتُ] ، حَتَّى قُتِلَ، وَ كَانَ هَذَا مِمَّا خَفِيَ عَلَى فِتْيَانِ قُرَيْشٍ، أَغْمَارٌ لاَ عِلْمَ لَهُمْ بِالْحَرْبِ، خُدِعُوا [وَ اُسْتُزِلُّوا] ، فَلَمَّا وَقَفُوا [وَقَعُوا] فَقُتِلُوا». ثُمَّ مَرَّ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ [بِكَعْبِ بْنِ سُورٍ] ، فَقَالَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ: «وَ أَمَّا هَذَا اَلَّذِي خَرَجَ عَلَيْنَا، وَ فِي عُنُقِهِ اَلْمُصْحَفُ، يَزْعُمُ أَنَّهُ نَاصِرُ [أُمِّهِ] ، يَدْعُو اَلنَّاسَ إِلَى مَا فِيهِ وَ هُوَ لاَ يَعْلَمُ بِمَا فِيهِ، ثُمَّ اِسْتَفْتَحَ [وَ خَابَ كُلُّ] جَبَّارٍ عَنِيدٍ، أَمَا إِنَّهُ دَعَا اَللَّهَ أَنْ يَقْتُلَنِي فَقَتَلَهُ اَللَّهُ تَعَالَى». أَجْلِسُوا [كَعْبَ بْنَ سُورٍ] فَأُجْلِسَ، فَقَالَ لَهُ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ: «يَا كَعْبُ، قَدْ وَجَدْتُ مَا وَعَدَنِي رَبِّي حَقّاً، فَهَلْ وَجَدْتَ مَا وَعَدَكَ رَبُّكَ حَقّاً؟». ثُمَّ قَالَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ: «أَضْجِعُوهُ». ثُمَّ مَرَّ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ بِطَلْحَةَ بْنِ عُبَيْدِ اَللَّهِ ، فَقَالَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ: «وَ أَمَّا هَذَا فَهُوَ اَلنَّاكِثُ لِبَيْعَتِي، وَ اَلْمُنْشِئُ اَلْفِتْنَةَ فِي اَلْأُمَّةِ، وَ اَلْمُجْلِبُ عَلَيَّ، وَ اَلدَّاعِي إِلَى قَتْلِي وَ قَتْلِ عِتْرَتِي». أَجْلِسُوا [طَلْحَةَ بْنَ عُبَيْدِ اَللَّهِ] فَأُجْلِسَ، ثُمَّ قَالَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ لَهُ: «يَا طَلْحَةُ، قَدْ وَجَدْتُ مَا وَعَدَنِي رَبِّي حَقّاً، فَهَلْ وَجَدْتَ مَا وَعَدَكَ رَبُّكَ حَقّاً؟!» ثُمَّ قَالَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ: «أَضْجِعُوهُ»، فَأُضْجِعُ. وَ سَارَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ، فَقَالَ لَهُ بَعْضُ أَصْحَابِهِ: يَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ، رَأَيْتُكَ تُكَلِّمُ كَعْباً وَ طَلْحَةَ بَعْدَ أَنْ قُتِلاَ، فَهَلْ يَفْقَهَانِ مَا قُلْتَ لَهُمَا؟! فَقَالَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ:« [أَمَ] وَ اَللَّهِ، إِنَّهُمَا لَقَدْ سَمِعَا كَلاَمِي، كَمَا سَمِعَ أَهْلُ اَلْقَلِيبِ كَلاَمَ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ يَوْمَ بَدْرٍ» .
زبان ترجمه:

نبرد جمل ;  ج ۱  ص ۱۴۱

«اين است قريش! موى بينى‌ام را كندم و خودم را راحت كردم. به سوى شما آمدم كه از ضربات شمشيرها بر حذرتان دارم اما شما بى تجربه بوديد و از آن چه مى‌ديديد آگاهى نداشتيد، شما را به عهد و پيمانمان قسم دادم ولى شما در گمراهى و سركشى خودتان فرو رفتيد و از هر كارى به جز جنگ سر باز زديد و من نيز به جهاد با شما برخاستم. ولى سرانجام آن هلاكتى سخت و مرگى بد بود و از مرگ بد به خدا پناه مى‌برم». سپس امام عليه السّلام بر جنازه سعد بن مقداد گذشت و فرمود:«خدا پدر اين را رحمت كند اگر او زنده بود نظرش بهتر از رأى اين بود». عمار بن ياسر اظهار داشت:«سپاس خدا را كه مقام تو را بالا برد اى امير مؤمنان-و صورتش را پايين آورد و گفت-به خدا قسم از كسى كه حق را انكار كند پروايى نداريم چه پسر باشد چه پدر». و امير المؤمنين عليه السّلام به او فرمود:«خدا رحمتت كند و پاداش نيكويى از حق بدهد». سپس بر جنازه عبد اللّه بن ربيعه بن درّاج عبور كرد و فرمود:«اين بيچاره را چه چيزى به خروج وا داشت‌؟ آيا دينش او را بر انگيخت يا يارى عثمان‌؟ به خدا كه نظر عثمان درباره او و پدرش خوب نبود». پس از آن به جنازه معبد بن زهير بن ابى اميه رسيد و فرمود:«اگر اين فتنه بر سر كهكشانها بود اين جوان خودش را به آن مى‌رسانيد. به خدا قسم در اين فتنه يك انسان پاك سرشت نبود. كسى كه او را ديده بود به من خبر داد كه او از ترس شمشير همانند زنان رازى مى‌كرد» بعد از او بر مسلمه بن قرظه گذشت و فرمود:«اين مرد را نيكى و احسان [من] به خروج وا داشت. به خدا قسم با من صحبت كرد تا درباره زمينى در مكّه كه از پيش ادعاى آن را داشت با عثمان صحبت كنم. و عثمان [پس از صحبت من] زمين را به او داد. بعد از آن او مى‌گفت: اگر تو نبودى عثمان آن را به من نمى‌داد. آن طور كه من مى‌دانم او مرد بدى از خاندانش بود و حالا اين مرد شوم به بهانه مطالبه خون عثمان به كام مرگ آمد». سپس به جنازه عبد اللّه بن حميد بن زهير عبور كرد و فرمود:«اين مرد نيز در جنگ با ما شتاب مى‌كرد و مى‌پنداشت كه با اين كار خشنودى خدا را مى‌جويد. او قبلا نامه‌اى به من نوشت كه در آن عثمان مورد مذمت و بدگويى قرار گرفته بود اما چون عثمان چيزى به او بخشيد از او خشنود شد».پس از او بر جنازه عبد اللّه بن حكيم بن حزام گذشت و فرمود:«او نيز در خروج بر من با پدرش مخالفت كرد پدرش گر چه ما را يارى نداد ولى در بيعتش با ما به نيكى رفتار كرد اگر چه چون در جنگ [با اصحاب جمل] شك و ترديد داشت از يارى ما دست كشيد و در خانه نشست. ولى امروز آنان را كه از يارى ما و كمك به ديگران دست كشيدند سرزنش نمى‌كنم بلكه سرزنش از آن كسانى است كه با ما جنگيدند؟». و بعد به جنازه عبد اللّه بن مغيره بن اخنس بن شريق رسيد و فرمود:«امّا اين، پدرش در روزى كه عثمان در خانه‌اش به قتل رسيد كشته شد و او خشمگين از كشته شدن پدرش بيرون آمد و وقتى كشته شد نوجوانى كم سن و سال بود». سپس به جنازه عبد اللّه بن عثمان بن اخنس بن شريق عبور كرد و فرمود:«امّا اين، گويا مى‌بينم كه مردم شمشيرها را برگرفته فرار مى‌كردند و از ميان صف‌ها مى‌گريختند من او را صدا كرده باز داشتم اما او نشنيد كه چه كسى را صدا مى‌زنم تا اين كه كشته شد و اين چيزى بود كه بر دو نوجوان قريشى پنهان ماند نوجوانان ناكار آزموده‌اى كه آگاهى از جنگ نداشتند فريب خوردند و از دور افتادند و چون در معركه جنگ واقع شدند گرفتار آمدند و كشته شدند». پس از آن به كعب بن سور گذشت و فرمود:«و اما اين كه عليه ما خروج كرد و قرآنى بر گردن آويخته و مى‌پنداشت ياور مادرش است مردم را به آن چه در قرآن است فرا مى‌خواند و خودش نمى‌دانست در آن چيست سپس دعوتش را شروع كرد امّا هر جبار عنيدى نوميد مى‌گردد. او به درگاه خدا دعا كرد كه خدا مرا بكشد امّا خداوند خودش را هلاك ساخت». سپس فرمود:«كعب بن سور را بنشانيد» و وقتى او را نشاندند فرمود: «كعب، من آن چه را خداوند به من وعده داده بود حق يافتم آيا تو نيز وعده‌هاى پروردگارت را حق ديدى‌؟سپس فرمود:«بخوابانيدش». پس از آن به جنازه طلحه بن عبيد اللّه عبور كرد و فرمود:«اين مرد همان است كه بيعتم را شكست و اين فتنه را در امت برانگيخت و عليه من تحريك مى‌كرد و به قتل من و خانواده‌ام فرا مى‌خواند». سپس فرمود:«طلحه بن عبيد اللّه را بنشانيد» او را نشاندند و امام عليه السّلام فرمود: «طلحه، من وعده‌هاى پروردگارم را حق يافتم آيا تو نيز وعده‌هاى پروردگارت را حق ديدى‌؟» سپس فرمود:«او را بخوابانيد» و او را خواباندند. پس از آن امير المؤمنين عليه السّلام از آن جا دور شد. يكى از اصحاب به او گفت: اى امير مؤمنان ديدم كه با طلحه و كعب كه كشته شده بودند سخن مى‌گفتى آيا آنان سخنان تو را مى‌فهمند؟ امام عليه السّلام فرمود: آرى به خدا آنان سخنانم را فهميدند همان طور كه اهل چاه در روز بدر سخن رسول خدا را فهميدند» . مسعودى مى‌گويد: وقتى خداى تعالى بر على عليه السّلام منّت نهاد و پيروزى بر اصحاب جمل را كه شايسته‌اش بود نصيب او كرد امير المؤمنين با گروهى از اصحاب به بيت المال مسلمين در بصره داخل شد و به سكه‌هاى طلا و نقره‌اى كه در آن بود نگريست مدتى به آنها نگاه مى‌كرد و مى‌گفت:«اى زردها و اى سفيدها، ديگرى را بفريبيد»

divider