شناسه حدیث :  ۴۳۹۲۵۱

  |  

نشانی :  وقعة الجمل  ,  جلد۱  ,  صفحه۱۴۰  

عنوان باب :   [الوقائع حين الحرب] نشوب القتال بين الفريقين

معصوم :   امیرالمؤمنین (علیه السلام)

قَالَ اَلْمَسْعُودِيُّ : وَ ذَكَرَهُ اِبْنُ أَبِي اَلْحَدِيدِ: إِنَّ أَصْحَابَ اَلْجَمَلِ حَمَلُوا عَلَى مَيْمَنَةِ عَسْكَرِ أَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ حَتَّى كَشَفُوهَا عَلَى اَلْمَيْسَرَةِ، فَأَتَى بَعْضُ وُلْدِ عَقِيلٍ إِلَى أَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ فَوَجَدَهُ [يَخْصِفُ نَعْلاً] ، فَقَالَ لَهُ: يَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ! فَقَالَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ: «اُسْكُتْ يَا اِبْنَ أَخِي، إِنَّ لِعَمِّكَ يَوْماً لاَ يَعْدُوهُ ، وَ اَللَّهِ لاَ يُبَالِي عَمُّكَ [وَقَعَ عَلَى اَلْمَوْتِ أَمِ اَلْمَوْتُ وَقَعَ عَلَيْهِ] ، قَالَ: جُعِلْتُ فِدَاكَ، إِنَّ اَلْقَوْمَ قَدْ بَلَغَتْ مِنَ اَلْقَوْمِ مُرَادَهَا مِنْ مَيْمَنَتِكَ حَتَّى كَشَفَتْهَا عَلَى اَلْمَيْسَرَةِ بِحَيْثُ لَمْ تُرَ، [وَ أَنْتَ جَالِسٌ تَخْصِفُ نَعْلاً] . فَقَالَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ: اُسْكُتْ يَا اِبْنَ أَخِي، إِنَّ لِعَمِّكَ يَوْماً لاَ يَتَعَدَّاهُ، وَ اَللَّهِ لاَ يُبَالِي عَمُّكَ أَ وَقَعَ عَلَى اَلْمَوْتِ أَوِ اَلْمَوْتُ وَقَعَ عَلَيْهِ. ثُمَّ إِنَّهُ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ بَعَثَ إِلَى صَاحِبِ اَلرَّايَةِ، وَ هُوَ وَلَدُهُ مُحَمَّدُ بْنُ اَلْحَنَفِيَّةِ ، يَأْمُرُهُ أَنْ يَحْمِلَ عَلَى اَلْقَوْمِ، فَأَبْطَأَ بِالْحَمْلَةِ عَلَيْهِمْ، وَ كَانَ بِإِزَائِهِ [قَوْمٌ مِنْ اَلرُّمَاةِ قَدْ نَفَذَتْ سِهَامُهُمْ] . فَأَتَاهُ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ وَ قَالَ لَهُ: «لِمَ لاَ حَمَلْتَ عَلَى اَلْقَوْمِ؟». قَالَ: لَمْ أَجِدْ مُتَقَدِّماً [إِلاَّ اَلرُّمَاةَ، وَ قَدْ نَفَدَتْ سِهَامُهُمْ] . فَضَرَبَهُ بِقَائِمِ سَيْفِهِ، وَ قَالَ: [مَا أَدْرَكَكَ عِرْقٌ مِنْ أَبِيكَ] اِحْمِلْ بَيْنَ اَلْأَسِنَّةِ، [فَإِنَّ اَلْمَوْتَ عَلَيْكَ جُنَّةٌ] ... فَحَمَلَ حَتَّى شَبَّكَ بَيْنَ اَلرِّمَاحِ وَ اَلسِّهَامِ، وَ قَدْ أَخَذَ مِنْهُ اَلرَّايَةَ وَ حَمَلَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ عَلَى اَلْقَوْمِ. وَ طَافَ بَنُو ضَبَّةَ بِالْجَمَلِ وَ هُمْ يَرْتَجِزُونَ بِهَذِهِ اَلْأَبْيَاتِ : نَحْنُ بَنُو ضَبَّةَ أَصْحَابُ اَلْجَمَلِرُدُّوا عَلَيْنَا شَيْخَنَا ثُمَّ حبل [جَبَلَ] عُثْمَانَ رُدُّوهُ عَلَيْنَا بِأَطْرَافِ اَلْأَسَلِاَلْمَوْتُ أَحْلَى عِنْدَنَا مِنَ اَلْعَسَلِ وَ كَانُوا بَنُو ضَبَّةَ سَبْعِينَ رَجُلاً، فَكُلَّمَا لَزِمَ خِطَامَ اَلْجَمَلِ رَجُلٌ مِنْهُمْ قُطِعَتْ يَدَاهُ ، حَتَّى لَمْ يَبْقَ مِنْهُمْ أَحَدٌ وَ عُرْقِبَ اَلْجَمَلُ، وَ لَمْ يَقَعْ حَتَّى قُطِعَتْ قَوَائِمُهُ اَلْأَرْبَعُ، فَأَخَذُوهُ بِالسُّيُوفِ قَطْعاً، وَ كَانَ اَلْمُعَرْقِبَ لَهُ أَبُو جَعْدَةَ بْنُ غَوْبَةَ اَلْأَنْصَارِيُّ. فَمَنْ قُتِلَ عِنْدَهُ مُحَمَّدُ بْنُ طَلْحَةَ اَلسَّجَّادُ ، قَتَلَهُ عَاصِمُ بْنُ اَلْغَيْثِ، وَ طَلْحَةُ بْنُ عَبْدِ اَللَّهِ.
زبان ترجمه:

نبرد جمل ;  ج ۱  ص ۱۲۷

مسعودى مى‌گويد -و ابن ابى الحديد نيز ذكر كرده است-كه اصحاب جمل بر جناح راست لشكر امير المؤمنين عليه السّلام تاختند و آنها را تا جناح چپ لشكر شكست دادند در اين هنگام يكى از پسران عقيل نزد امير المؤمنين عليه السّلام شتافت و او را ديد كه كفشش را پينه مى‌كرد گفت: اى امير مؤمنان...؟! امير المؤمنين عليه السّلام فرمود: اى برادرزاده خاموش باش مرگ عمويت روز خاصى است كه از آن تعدّى نمى‌كند به خدا عمويت باكى ندارد كه مرگ بر او واقع شود يا او به كام مرگ بيافتد. پسر عقيل گفت: فدايت شوم، مهاجمان در جناح راست لشكرت به هدفشان رسيدند تا جايى كه آنها را تا جناح چپ عقب راندند به طورى كه چيزى از ميمنه لشكر ديده نمى‌شود و تو نشسته‌اى و كفش پينه مى‌كنى‌؟! امير المؤمنين عليه السّلام فرمود: اى برادرزاده خاموش باش مرگ عمويت در روز خاصى است كه از آن تعدى نمى‌كند به خدا عمويت باكى ندارد كه به كام مرگ بيافتد يا مرگ بر او واقع شود. سپس به دنبال علمدار سپاه كه پسرش محمّد بن حنفيه بود فرستاد و به او فرمان داد كه بر اصحاب جمل حمله كند. محمّد بن حنفيه در حمله به سپاه جمل انديشه مى‌كرد زيرا رو به روى او گروهى از تيراندازان بودند كه آماده بودند تيرهايشان را پرتاب كنند.امير المؤمنين عليه السّلام پيش او آمد و گفت: چرا بر اين جماعت حمله نمى‌كنى‌؟ او گفت: پيش رويم به جز تيراندازان كه تير مى‌اندازند كسى را نمى‌بينم. امير المؤمنين عليه السّلام با دسته شمشير به او زد و گفت: اين خونى است كه از مادرت به ارث برده‌اى به ميان نيزه‌ها حمله كن كه مرگى اين چنين براى تو عزيزتر است. محمّد بر سپاه جمل تاخت آورد و نيزه‌ها و تيرهايشان را در هم پيچيد پس از آن على عليه السّلام پرچم را از او گرفت و خود بر اصحاب جمل يورش برد. در سپاه جمل بنوضبّه گرداگرد شتر عايشه مى‌گشتند و با اشعار زير رجز مى‌خواندند: نحن بنو ضبه اصحاب الجمل#ردّوا علينا شيخنا ثم جمل «ما بنى ضبه اصحاب جمل هستيم شيخ ما را به ما برگردانيد». عثمان ردوه علينا باطراف الاسل#الموت احلى عندنا من العسل «عثمان را با تير شكسته‌ها به ما برگردانيد كه مرگ براى ما از عسل شيرين‌تر است». بنوضبه هفتاد نفر بودند و هر يك از ايشان كه افسار شتر را به دست گرفت دستش بريده شد .تا اين كه كسى از آنان باقى نماند و شتر را پى كردند اما تا وقتى چهار پايش را قطع نكردند ننشست و پس از آن با شمشير قطعه قطعه‌اش كردند. پى كننده او جعده بن غوبه انصارى بود.از كسانى كه پيشاپيش شتر كشته شد محمّد بن طلحه سجّاد بود كه عاصم بن غيث و طلحه بن عبد اللّه او را به قتل رساندند. پس از آن امير المؤمنين عليه السّلام پرچم را گرفت و حمله كرد خزيمه بن ثابت نزد وى آمد و گفت: فدايت شوم محمّد را شرمسار مكن و پرچم را به او بازگردان. امير المؤمنين عليه السّلام محمّد بن حنفيه را خواست و پرچم را به او برگرداند محمّد پرچم را گرفت و گفت: اطعن بها طعن ابيك تحمد#خير فى الحرب اذا لم توقد «همانند پدرت ضربه بزن و سپاسگزارى كن كه آتش جنگى كه...».

divider