شناسه حدیث :  ۴۳۹۲۴۷

  |  

نشانی :  وقعة الجمل  ,  جلد۱  ,  صفحه۱۳۵  

عنوان باب :   [الوقائع حين الحرب] مقتل الزبير بن العوام

معصوم :   پيامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) ، امیرالمؤمنین (علیه السلام)

قَالَ [اَلْمُصَنِّفُ]: وَ لَمَّا اِنْصَرَفَ اَلزُّبَيْرُ إِلَى وَادِي اَلسِّبَاعِ ، وَ كَانَ بِهِ اَلْأَحْنَفُ بْنُ قَيْسٍ فِي جَمْعٍ مِنْ بَنِي تَمِيمٍ، فَأُخْبِرَ بِهِ فَرَفَعَ صَوْتَهُ، وَ قَالَ: يَا مَعْشَرَ بَنِي تَمِيمٍ هَذَا اَلزُّبَيْرُ بْنُ اَلْعَوَّامِ فَمَا أَصْنَعُ بِهِ؟ أَمَا إِنَّهُ أَحَقُّ بِالْقَتْلِ. قَالُوا: بَلَى وَ اَللَّهِ، فَرَكِبَ فَرَسَهُ فِي اَلْفِ فَارِسٍ، وَ تَبِعَهُ عَمْرُو بْنُ جُرْمُوزٍ، [وَ] كَانَ مَشْهُوراً [بِالْفُرُوسِيَّةِ] وَ اَلشَّجَاعَةِ، فَوَقَفَ لَهُ اَلزُّبَيْرُ وَ قَالَ: مَا شَأْنُكَ؟ قَالَ: جِئْتُ لِأَسْأَلَكَ عَنْ أَمْرِ اَلنَّاسِ. قَالَ: تَرَكْتُهُمْ قِيَاماً فِي اَلرَّكْبِ، يَضْرِبُ بَعْضُهُمْ وَجْهَ بَعْضٍ بِالسَّيْفِ! فَسَارَا مَعاً يَتَحَدَّثَانِ، وَ كُلُّ وَاحِدٍ عَلَى حَذَرٍ مِنْ صَاحِبِهِ حَتَّى دَخَلَ وَقْتُ اَلصَّلاَةِ. فَقَالَ اَلزُّبَيْرُ: يَا هَذَا إِنَّا نُرِيدُ أَنْ نُصَلِّيَ. قَالَ: أَحْسَنْتَ فِيمَا تَقُولُ، إِنَّ اَلصَّلاَةَ كَانَتْ عَلَى اَلْمُؤْمِنِينَ كِتَاباً مَوْقُوتاً، وَ قَدْ أَرَدْتُ أَنْ أَقُولَ لَكَ ذَلِكَ. قَالَ: أَ فَتُؤْمِنُنِي وَ أُومِنُكَ. قَالَ: نَعَمْ. فَحَوَّلاَ عَنْ خَيْلِهِمَا، وَ أَسْبَغَا اَلْوُضُوءَ، وَ قَامَ اَلزُّبَيْرُ لِلصَّلاَةِ فَشَدَّ عَلَيْهِ عَمْرُو بْنُ جُرْمُوزٍ فَقَتَلَهُ، وَ جَزَّ رَأْسَهُ، وَ اِنْتَزَعَ خَاتَمَهُ وَ سَيْفَهُ، وَ حَثَا عَلَيْهِ اَلتُّرَابَ، وَ أَتَى بِهِمْ إِلَى اَلْأَحْنَفِ بْنِ قَيْسٍ. فَقَالَ لَهُ: وَ اَللَّهِ مَا أَدْرِي بِكَ، هَلْ أَسَأْتَ أَمْ أَحْسَنْتَ؟ وَ لَكِنِ اِذْهَبْ بِهِمْ إِلَى أَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ، وَ أَخْبِرْهُ بِخَبَرِكَ، فَمَضَى إِلَيْهِ وَ أَخْبَرَهُ. فَقَالَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ لَهُ: «اَنْتَ قَتَلْتَهُ؟» قَالَ: نَعَمْ. قَالَ [اَلْمُصَنِّفُ رَحِمَهُ اَللَّهُ]: وَ فِي كَثِيرٍ مِنَ اَلرِّوَايَاتِ أَنَّهُ لَمْ يَأْتِهِ بِالرَّأْسِ: فَقَالَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ: «وَ اَللَّهِ مَا كَانَ اِبْنُ صَفِيَّةَ جَبَاناً وَ لاَ لَئِيماً، وَ لَكِنَّ اَلْحَيْنَ وَ مَصَارِعَ اَلسَّوْءِ» . ثُمَّ قَالَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ: «نَاوِلْنِي سَيْفَهُ» فَنَاوَلَهُ إِيَّاهُ، فَأَخَذَهُ وَ هَزَّهُ، ثُمَّ قَالَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ: «أَمَا إِنِّي سَمِعْتُ رَسُولَ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ يَقُولُ: بَشِّرْ قَاتِلَ اِبْنِ صَفِيَّةَ بِالنَّارِ». وَ قَالَ فِي حَدِيثٍ آخَرَ: «اَلزُّبَيْرُ وَ قَاتِلُهُ فِي اَلنَّارِ». فَخَرَجَ اِبْنُ جُرْمُوزٍ خَائِباً وَ هُوَ يَقُولُ هَذِهِ اَلْأَبْيَاتَ شِعْراً : أَتَيْتُ عَلِيّاً بِرَأْسِ اَلزُّبَيْرِأَبْغِي بِهِ عِنْدَهُ اَلزُّلْفَةَ فَبَشَّرَ بِالنَّارِ يَوْمَ اَلْحِسَابِفَبِئْسَ بِشَارَةُ ذِي اَلتُّحْفَةِ فَقُلْتُ لَهُ إِنَّ قَتْلَ اَلزُّبَيْرِلَوْ لاَ رِضَاكَ مِنَ اَلْكُلْفَةِ فَإِنْ تَرْضَ ذَاكَ فَمِنْكَ اَلرِّضَاوَ لاَ فَدُونَكَ لِي حَلْفُةٌ وَ رَبِّ اَلْمُحِلِّينَ وَ اَلْمُحْرِمَيْنِوَ رَبِّ اَلْجَمَاعَةِ وَ اَلْأُلْفَهِ لَسِيَّانِ عِنْدِي قَتْلُ اَلزُّبَيْرِوَ ضَرْطَةُ عَنْزٍ بِذِي اَلْجُحْفَةِ ثُمَّ إِنَّ عَمْرَو بْنَ جُرْمُوزٍ مَضَى عَنْ أَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ، وَ خَرَجَ عَلَيْهِ مَعَ أَهْلِ اَلنَّهْرَوَانِ، فَقُتِلَ مَعَ مَنْ قُتِلَ مِنْهُمْ.
زبان ترجمه:

نبرد جمل ;  ج ۱  ص ۱۲۲

از آن پس زبير به سوى وادى السباع بازگشت كه احنف بن قيس با گروهى از بين تميم در آن جا بودند. احنف خبر آمدن زبير را به بنى تميم داد و با صداى بلند گفت: اى بنى تميم اين زبير بن عوام است با او چه كنم‌؟ او به كشته شدن سزاوارتر است.و مردم گفتند: آرى به خدا سوگند. احنف بر اسبش سوار شد و همراه هزار سوار حركت كرد و عمرو بن جرموز كه به شجاعت و دلاورى مشهور بود به دنبال او روان شد. زبير متوجه شد كه عمرو بن جرموز به سوى او مى‌آيد و از او پرسيد: چه كار دارى‌؟ عمرو گفت: آمده‌ام تا از كار اين مردم بپرسم. زبير گفت: آنها را رها كردم در حالى كه بر اسبهايشان سوار بودند و با شمشيرهايشان بر صورت يكديگر مى‌كوفتند. زبير و عمرو مدتى با هم رفتند و گفتگو كردند ولى از يكديگر احتياط‍‌ مى‌كردند و دورى مى‌جستند تا اين كه وقت نماز فرا رسيد. زبير گفت: اى مرد من مى‌خواهم نماز بخوانم. او جواب داد: چه خوب گفتى. نماز بر همه مؤمنان در ساعتى معين واجب شده است من هم قصد داشتم همين را بگويم. زبير گفت: آيا به من امان مى‌دهى تا به تو امان دهم‌؟ ابن جرموز گفت: آرى. سپس از اسبهايشان پياده شدند و وضو ساختند و زبير به نماز ايستاد اما عمرو بن جرموز بر او حمله برد و او را كشت و سرش را جدا كرد و انگشترى و شمشيرش را برداشت و بر روى جنازه‌اش خاك ريخت و آنها را نزد احنف بن قيس برد. احنف به او گفت: به خدا نمى‌دانم كه كار خوبى كردى يا كار بد؟ ولى اين‌ها را نزد امير المؤمنين عليه السّلام ببر و او را از كارت آگاه كن. ابن جرموز نزد امير المؤمنين عليه السّلام رفت و به او خبر داد و در روايات بسيارى نقل شده كه سر بريده زبير را نبرد.حضرت فرمود: تو او را كشتى‌؟ گفت: آرى. فرمود: به خدا قسم پسر صفيه ترسو و فرومايه نبود ولى اين بلايى سخت و مرگى بد براى او بود . سپس فرمود، شمشيرش را به من بده. ابن جرموز شمشير را به وى داد امير المؤمنين آن را گرفت و تكان داد و فرمود:«از رسول خدا شنيدم كه مى‌فرمود: «كشنده پسر صفيه را به آتش دوزخ بشارت ده» و در روايت ديگر فرمود:«زبير و كشنده او را در آتش دوزخند». ابن جرموز نااميدانه از نزد آن حضرت بيرون آمد و اين اشعار را با خود مى‌خواند: اتيت عليا براس الزبير#ابغى به عنده الزلفه «سر بريده زبير را نزد على بردم و اميدوار بودم نزد او تقرب يابم». فبشر بالنار يوم الحساب#فبئس بشارة ذى التحفه «امّا او به آتش روز جزا بشارت داد و اين بدترين بشارت براى تحفه آورنده است». فقلت له ان قتل الزبير#لولا رضاك من الكفه «گفتم كشتن زبير اگر خشنودى تو را به همراه نداشته باشد دردسرى بيش نبود». فان ترض ذاك منك الرضا#و لا فدونك لى حلفة «اگر اين كار تو را خشنود مى‌كند رضايت تو بس است و اگر نه پس سوگند مرا بستان». و ربّ‌ المحلّين و المحرمين#و رب الجماعه و الالفه «قسم به پروردگار حلال‌ها و حرام‌ها و پروردگار جماعت و الفت». لسيان عندى قتل الزبير#و ضرطه عنز بذى الجحفه «كه كشتن زبير در نظر من با باد معدۀ بزى در ذى الجحفه يكسان است». بعدها ابن جرموز از ميان ياران امير المؤمنين عليه السّلام خارج شد و همراه اهل نهروان خروج كرد و با آنها كشته شد. در روايتى ديگر نقل شده كه عمرو بن جرموز با زبير مبارزه كرد و او را به قتل رسانيد و گفته شد، احنف بن قيس او را كشت. و عمرو درباره كشته شدن او اين اشعار را گفت: اتيت عليا براس الزبير#ابغى به عنده الزلفه «سر بريده زبير را نزد على بردم و اميدوار بودم نزد او تقرب يابم». فبشّر بالنار يوم الحساب#و بشرت بشارة ذى التحفه «امّا او به آتش روز جزا بشارت داد و چون هديه دهنده‌اى به من بشارت داده شد». لشتان عندى قتل الزبير#و ضرطه نمر بذى الجحفه «در نظر من كشتن عثمان و باد معده پلنگى در ذى الجحفه يكسان است».

divider