شناسه حدیث :  ۴۳۹۲۴۵

  |  

نشانی :  وقعة الجمل  ,  جلد۱  ,  صفحه۱۳۰  

عنوان باب :   [الوقائع حين الحرب] مناشدة أمير المؤمنين عليه السّلام الزبير بن العوام

معصوم :   پيامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) ، امیرالمؤمنین (علیه السلام)

ثُمَّ إِنَّهُ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ خَرَجَ عَلَى بَغْلَةِ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ، وَ نَادَى بِالزُّبَيْرِ بْنِ اَلْعَوَّامِ، فَجَاءَهُ مُكَمَّلاً بِالسِّلاَحِ. فَقَالَتْ عَائِشَةُ رَضِيَ اَللَّهُ عَنْهُ: وَاحُزْنَكَ يَا أَسْمَاءُ! فَقِيلَ لَهَا: إِنَّ عَلِيّاً عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ خَرَجَ حَاسِراً مِنَ اَلسِّلاَحِ، فَطَمْأَنَتْ نَفْسُهَا. فَتَقَارَبَا حَتَّى اِخْتَلَفَتْ اَعْناقُ خَيْلِهِمَا. فَقَالَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ لَهُ: يَا أَبَا عَبْدِ اَللَّهِ، إِنَّمَا دَعَوْتُكَ لِأُذَكِّرَكَ حَدِيثاً قَالَ لِي وَ لَكَ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ: أَ تَذْكُرُ يَوْماً رَآكَ [أَيْ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ] وَ أَنْتَ تُعَنِّقُنِي فِي بَنِي عَوْفٍ، إِذْ قَالَ لَكَ: أَ تُحِبُّ يَا زُبَيْرُ عَلِيّاً؟ فَقُلْتُ: إِي وَ اَللَّهِ إِنِّي لَأُحِبُّهُ، وَ مَا يَمْنَعُنِي يَا رَسُولَ اَللَّهِ عَنْ حُبِّهِ وَ هُوَ أَخِي وَ اِبْنُ خَالِي. فَقَالَ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ لَكَ: إِنَّكَ سَتَخْرُجُ عَلَيْهِ وَ أَنْتَ ظَالِمٌ لَهُ! قَالَ: بَلَى، قَدْ كَانَ ذَلِكَ! فَقَالَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ: أَنْشُدُكَ اَللَّهَ ثَانِياً، يَوْمَ جَاءَ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ مِنْ عِنْدِ بَنِي عَوْفٍ وَ أَنْتَ مَعَهُ آخِذٌ بِيَدِي، فَاسْتَقْبَلْتُهُ وَ سَلَّمْتُ عَلَيْهِ، فَضَحِكَ فِي وَجْهِكَ، وَ ضَحِكْتَ إِلَيْهِ، فَقُلْتَ لَهُ: يَا رَسُولَ اَللَّهِ، لاَ يَدَعُ اِبْنُ أَبِي طَالِبٍ زَهْوَهُ. فَقَالَ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ لَكَ: يَا زُبَيْرُ لَيْسَ بِعَلِيٍّ زَهْوٌ، وَ لَتَخْرُجَنَّ عَلَيْهِ وَ تُحَارِبُهُ وَ أَنْتَ ظَالِمٌ لَهُ. قَالَ: اَللَّهُمَّ، نَعَمْ لَقَدْ كَانَ ذَلِكَ، وَ لَكِنِّي نَسِيتُ وَ مَا ذَكَرْتَنِي أَنْسَانِيهِ اَلدَّهْرُ!! وَ لَوْ ذُكِّرْتُهُ لَمَا خَرَجْتُ عَلَيْكَ. فَكَيْفَ أَرْجِعُ وَ قَدِ اِلْتَقَتْ حَلْقَتَا اَلْبِطَانِ، وَ اَللَّهِ إِنَّ هَذَا هُوَ اَلْعَارُ اَلَّذِي لَيْسَ لَهُ مَثِيلٌ. فَقَالَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ: يَا زُبَيْرُ اِرْجِعْ، قَبْلَ أَنْ تَجْمَعَ اَلْعَارَ وَ اَلنَّارَ. قَالَ: إِذَنْ، لَأَمْضِيَنَّ وَ أَنَا أَسْتَغْفِرُ اَللَّهَ تَعَالَى، فَكَرَّ رَاجِعاً وَ هُوَ يَقُولُ هَذِهِ اَلْأَبْيَاتَ شِعْراً : اِخْتَرْتُ عَاراً عَلَى نَارٍ مُؤَجَّجَةٍ[إِلَى خَلْقٍ بِهَا قَوْمٌ مِنَ اَلطِّينِ] نَادَى عَلِيٌّ بِأَمْرٍ لَسْتُ أَجْهَلُهُعَارٌ لَعَمْرُكَ فِي اَلدُّنْيَا وَ فِي اَلدِّينِ فَقُلْتُ: حَسْبُكَ مِنْ عَذْلٍ أَبَا حَسَنٍفَبَعْضُ هَذَا اَلَّذِي قَدْ قُلْتَ يَكْفِينِي فَقَالَتْ لَهُ عَائِشَةُ رَضِيَ اَللَّهُ عَنْهُ: مَا خَلَّفْتَ وَرَاءَكَ يَا بَا عَبْدِ اَللَّهِ؟ قَالَ: وَ اَللَّهِ، مَا وَقَفْتُ مَوْقِفاً، وَ لاَ شَهِدْتُ مَشْهَداً فِي شِرْكٍ وَ لاَ إِسْلامٍ إِلاَّ وَ لِيَ فِيهِ بَصِيرَةٌ، وَ أَنَا اَلْيَوْمَ عَلَى شَكٍّ مِنْ أَمْرِي، فَمَا كِدْتُ أَنْ أُبْصِرَ مَوْضِعَ قَدَمَيَّ. وَ قَالَ لَهُ اِبْنُهُ عَبْدُ اَللَّهِ: يَا أَبَتِ لَقَدْ رَجَعْتَ إِلَيْنَا بِغَيْرِ اَلْوَجْهِ اَلَّذِي مَضَيْتَ بِهِ عَنَّا. قَالَ: نَعَمْ وَ اَللَّهِ، لَقَدْ ذَكَّرَنِي عَلِيٌّ [عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ] حَدِيثاً عَنْ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ قَدْ أَنْسَانِيهِ اَلدَّهْرُ، فَلاَ حَاجَةَ لِي فِي مُحَارَبَتِهِ أَبَداً. فَرَجَعْتُ مُسْتَغْفِراً لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ، وَ تَارِكُكُمْ مُنْذُ اَلْيَوْمِ، فَيَفْعَلُ اَللَّهُ مَا يَشَاءُ. قَالَ: بَلَى، إِنِّي أَرَاكَ فَرَرْتَ مِنْ عُيُونِ بَنِي هَاشِمٍ حِينَ رَأَيْتَهَا تَحْتَ اَلْمَغَافِرِ، وَ بِأَيْدِيهِمْ سُيُوفٌ حِدَادٌ، وَ تَحْمِلُهَا فِتْيَةٌ أَمْجَادٌ. قَالَ: وَيْلَكَ، يَا بُنَيَّ أَ تُهَيِّجُنِي عَلَى حَرْبِهِ، أَمَا إِنِّي قَدْ حَلَفْتُ أَنْ لاَ أُحَارِبَهُ . فَقَالَ: كَفِّرْ عَنْ يَمِينِكَ، لِئَلاَّ يَتَحَدَّثْنَ نِسَاءُ قُرَيْشٍ، أَنَّكَ جَبُنْتَ، وَ مَا كُنْتَ بِجَبَانٍ. قَالَ: صَدَقْتَ إِذاً، فَغُلاَمِي مَكْحُولٌ هُوَ حُرٌّ كَفَّارَةً عَنْ يَمِينِي . ثُمَّ إِنَّهُ نَصَلَ سِنَانَ رُمْحِهِ، وَ كَرَّ رَاجِعاً. فَقَالَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ: أَفْرِجُوا لَهُ، فَإِنَّهُ مُحَرَّجٌ. فَلَمْ يَزَلْ يَجُولُ فِي اَلْمَعْرَكَةِ يَمِيناً وَ شِمَالاً، يَشُقُّ اَلصُّفُوفَ، حَتَّى أَتَى وَادِيَ اَلسِّبَاعِ، ثُمَّ عَادَ إِلَى أَصْحَابِهِ، ثُمَّ حَمَلَ مَرَّةً ثَانِيَةً وَ ثَالِثَةً، فَقَالَ لاِبْنِهِ: وَيْلَكَ، أَ تَرَى مَا فَعَلْتُ، أَ هَذَا جُبْنٌ؟ قَالَ: حَاشَا، لَقَدْ أَعْذَرْتَ بِمَا فَعَلْتَ.
زبان ترجمه:

نبرد جمل ;  ج ۱  ص ۱۱۸

در روز نبرد امير المؤمنين عليه السّلام سوار بر استر رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم از لشكر بيرون آمد و زبير بن عوام را صدا زد زبير در حالى كه سلاح كامل پوشيده بود نزد او آمد. در اين هنگام عايشه فرياد زد:«واى بر اندوه تو اسماء» امّا وقتى به او گفتند على بدون سلاح آمده است آرام گرفت.امير المؤمنين عليه السّلام به زبير فرمود:«اى ابا عبد اللّه تو را فرا خواندم تا سخنى را كه رسول خدا به من و تو فرمود به تو ياد آورى كنم. آيا روزى را به ياد دارى كه رسول خدا تو را ديد كه در ميان بنى عوف بر گردن من مى‌زدى و از تو پرسيد: آيا على را دوست دارى زبير؟ و تو گفتى: آرى به خدا سوگند او را دوست دارم چه چيزى مرا از دوستى او باز دارد در حالى كه او برادر و پسر دايى من است. رسول خدا فرمود: اما تو به زودى ظالمانه عليه او خروج خواهى كرد. زبير گفت: بله همين طور بود. امير المؤمنين عليه السّلام فرمود: بار ديگر به خدا سوگندت مى‌دهم روزى را به ياد دارى كه رسول خدا از نزد بنى عوف باز مى‌گشت و تو با او بودى و دست مرا به دست گرفته بود. به پيشواز او رفتى و بر او سلام كردى پيامبر به روى تو خنديد و تو نيز به او خنديدى و گفتى: اى رسول خدا پسر ابو طالب از نخوت خود دست بر نمى‌دارد. رسول خدا فرمود: زبير! على نخوت ندارد اما تو عليه او خروج مى‌كنى و ظالمانه با او مى‌جنگى. زبير گفت: به خدا همين طور است. ولى من فراموش كرده بودم و اينك آن چه را روزگار از ياد من برده بود تو به يادم آوردى اگر پيشتر به من يادآورى كرده بودى عليه تو خروج نمى‌كردم. اما حالا كه حلقه‌هاى كمربند به هم رسيده‌اند [كنايه از جمع شدن دو سپاه و آغاز جنگ است] چگونه باز گردم به خدا اين ننگى است كه مانند ندارد. امير المؤمنين فرمود: برگردد زبير! پيش از آن كه ننگ و آتش دوزخ براى تو جمع شوند. زبير گفت: اينك، مى‌روم و از خداى تعالى طلب آمرزش مى‌كنم. و در حالى كه ابيات زير را مى‌خواند بازگشت: اخترت عارا على نار مؤحجّجة#الى خلق بها قوم من الطّين «ننگ را بر آتشى كه براى مردم بر افروخته شده و ميانشان مردمى از خاك هستند ترجيح دادم». نادى علىّ‌ بامر لست اجهله#عار لعمرك فى الدنيا و فى الدين «على نكته‌اى را گفت كه خود مى‌دانستم و قسم به جانم كه ننگ دنيا و دين بود». فقلت: حسبك من عذل ابا حسن#فبعض هذا الذى قد قلت يكفينى «گفتم ابو الحسن همين سرزنش تو كافى است و اندكى از آن چه گفتى مرا بسنده است». وقتى زبير به سپاه بازگشت عايشه از او پرسيد: اى ابا عبد اللّه پشت سرت چه باقى گذاشتى‌؟ او گفت: به خدا سوگند، در ايام شرك و به روزگار اسلام در ميان جنگى نايستادم و در معركه‌اى حاضر نشدم جز آن كه در آن بصيرت و آگاهى داشتم اما امروز در كار خودم شك دارم تا حدّى كه ممكن است جاى پايم را نبينم. پسرش عبد اللّه به او گفت: پدر جان با حالتى نزد ما برگشتى كه وقتى رفتى اين چنين نبودى‌؟ زبير جواب داد: بله به خدا قسم، على حديثى از رسول خدا را به يادم آورد كه روزگار از يادم برده بود و اينك به جنگ با او تا ابد نيازى ندارم. برگشتم كه از خدا طلب آمرزش كنم و از امروز شما را ترك مى‌كنم تا خدا آن چه بخواهد انجام دهد. عبد اللّه گفت: مى‌بينم كه از سپاهيان بنى هاشم مى‌گريزى چون آنها را زير جوشنها ديدى كه به دستهايشان شمشيرهاى برّان است و جوانمردانى بزرگوار آنها را حمل مى‌كنند. زبير در جواب گفت: واى بر تو، مرا به جنگ با او تحريك مى‌كنى ولى من سوگند خورده‌ام كه هرگز با او جنگ نكنم . عبد اللّه گفت: كفاره قسمت را بده تا كه زنان قريش از تو سخن نگويند. تو ترسيده‌اى ولى تو كه ترسو نبود!زبير گفت: راست گفتى، مكحول غلامم را به كفاره اين سوگندم آزاد كردم. سپس نيزه‌اش را بلند كرد و به سرعت به سوى سپاه امير المؤمنين تاخت. امير المؤمنين عليه السّلام به سپاهيان دستور داد: براى او راه باز كنيد كه او در تنگنا افتاده است. زبير مدتى در ميانه ميدان به چپ و راست تاخت و صفها را شكافت تا به وادى السّباع رسيد سپس به نزد اصحابش بازگشت و بار دوّم و سوم حمله برد و به پسرش گفت: واى بر تو ديدى چه كردم آيا اين نشانه ترس است‌؟ عبد اللّه گفت: هرگز، با آن چه تو كردى عذرت را مى‌پذيرم. در روايت ديگرى آمده است وقتى كه امير المؤمنين عليه السّلام از لشكر بيرون آمد تا زبير را فرا خواند بدون سلاح آمد ولى زبير در حالى كه زرهى بر تن داشت آهسته پيش آمد. امير المؤمنين عليه السّلام به او گفت: اى ابا عبد اللّه به جانم قسم كه سلاح و سپاهى تدارك ديده‌اى آيا براى خداى عز و جل هم بهانه و عذرى فراهم كرده‌اى‌؟ او گفت: بازگشت ما به سوى خداست و هر چه بخواهد مى‌كند. امير المؤمنين عليه السّلام فرمود:« يَوْمَئِذٍ يُوَفِّيهِمُ‌ اَللّٰهُ‌ دِينَهُمُ‌ اَلْحَقَّ‌ وَ يَعْلَمُونَ‌ أَنَّ‌ اَللّٰهَ‌ هُوَ اَلْحَقُّ‌ اَلْمُبِينُ‌ » .زبير با پشيمانى بازگشت و امير المؤمنين عليه السّلام خوشحال و شادمان نزد اصحابش آمد آنها پرسيدند: اى امير مؤمنان آيا بى سلاح به نبرد زبير رفتى در حالى كه او غرق در سلاح بود مگر شجاعت او را نمى‌دانى‌؟ فرمود: بلى مى‌دانم ولى او قاتل من نيست مرا مردى گمنام غافلگيرانه مى‌كشد.

divider