شناسه حدیث :  ۴۳۹۲۳۹

  |  

نشانی :  وقعة الجمل  ,  جلد۱  ,  صفحه۱۱۰  

عنوان باب :   [الخروج إلى البصرة] فصل في توجه أمير المؤمنين عليه السّلام إلى البصرة

معصوم :   امیرالمؤمنین (علیه السلام)

قَالَ: بَعْدَ مُضِيِّ أَرْبَعَةِ أَشْهُرٍ تَوَجَّهَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ فِي سَبْعِمِائَةِ رَاكِبٍ، فَمِنْهُمْ أَرْبَعُمِائَةٍ مِنَ اَلْمُهَاجِرِينَ وَ اَلْأَنْصَارِ، وَ سَبْعُونَ بَدْرِيّاً، وَ اَلْبَاقُونَ مِنَ اَلصَّحَابَةِ . ثُمَّ لَحِقَ بِهِ خُزَيْمَةُ بْنُ ثَابِتٍ ذُو اَلشَّهَادَتَيْنِ وَ سِتُّمِائَةِ رَجُلٍ مِنْ طَيٍّ، فَلَمَّا اِنْتَهَى بِهِ اَلْمَسِيرُ إِلَى اَلرَّبَذَةِ مِنَ اَلْكُوفَةِ، قَالَ اَلشَّيْخُ اَلْمُفِيدُ رَحِمَهُ اَللَّهُ فِي إِرْشَادِهِ : رُوِيَ عَنِ اِبْنِ عَبَّاسٍ قَالَ: أَتَيْتُ أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ فَوَجَدْتُهُ يَخْصِفُ نَعْلاً، فَقُلْتُ لَهُ: جُعِلْتُ فِدَاكَ، هَلْ عَلَيْنَا إِصْلاَحُ مَا يُحْتَاجُ إِلَيْهِ مِنَ اَلْأُمُورِ؟ فَلَمْ يُجِبْنِي، حَتَّى فَرَغَ مِنْ خَصْفِ اَلنَّعْلِ، وَ دَفَعَهَا إِلَى صَاحِبَتِهَا، ثُمَّ قَالَ: «قَوِّمْهَا». فَقُلْتُ: لَيْسَ لَهَا قِيمَةٌ. فَقَالَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ: «عَلَى ذَلِكَ». قُلْتُ: كَسْرُ دِرْهَمٍ. فَقَالَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ: «وَ اَللَّهِ، إِنَّهَا أَحَبُّ إِلَيَّ مِنْ أَمْرِكُمْ هَذَا، إِلاَّ أَنْ أُقِيمَ حَقّاً أَوْ أَدْفَعَ بَاطِلاً». فَقُلْتُ: إِنَّ اَلْحَاجَّ قَدِ اِجْتَمَعُوا لِيَسْمَعُوا كَلاَمَكَ، أَ فَتَأْذَنُ لِي أَنْ أَتَكَلَّمَ، فَإِنْ كَانَ حَسَناً كَانَ مِنْكَ، وَ إِنْ كَانَ غَيْرَهُ فَهُوَ مِنِّي. قَالَ: «لاَ، بَلْ أَنَا أَتَكَلَّمُ»، ثُمَّ وَضَعَ يَدَهُ فِي صَدْرِي وَ كَانَ شَثِنَ اَلْكَفِّ ، فَآلَمَنِي. ثُمَّ قَالَ: فَأَخَذْتُ بِثَوْبِهِ. فَقُلْتُ: نَاشَدْتُكَ اَللَّهَ وَ اَلرَّحِمَ. قَالَ: «لاَ تَنْشُدْنِي»، ثُمَّ خَرَجَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ فَاجْتَمَعَ عَلَيْهِ اَلنَّاسُ، فَحَمِدَ اَللَّهَ وَ أَثْنَى عَلَيْهِ، وَ صَلَّى عَلَى اَلنَّبِيِّ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ، ثُمَّ قَالَ: «أَمَّا بَعْدُ، أَيُّهَا اَلنَّاسُ: فَإِنَّ اَللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ بَعَثَ نَبِيَّهُ مُحَمَّداً صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ وَ لَيْسَ فِي اَلْعَرَبِ أَحَدٌ يَقْرَأُ كِتَاباً، وَ لاَ يَدَّعِي نُبُوَّةً، فَسَاقَ اَلنَّاسَ إِلَى مَنْجَاتِهِمْ، أَمَ وَ اَللَّهِ مَا زِلْتُ فِي سَاقَتِهَا مَا غَيَّرْتُ وَ لاَ بَدَّلْتُ وَ لاَ خُنْتُ ، حَتَّى تَوَلَّتْ بِحَذَافِيرِهَا. مَا لِي وَ لِقُرَيْشٍ. أَيْمُ اَللَّهِ، لَقَدْ قَاتَلْتُهُمْ كَافِرِينَ، وَ لَأُقَاتِلَنَّهُمْ مَفْتُونِينَ، وَ إِنَّ مَسِيرِي هَذَا عَلَى عَهْدٍ إِلَيَّ فِيهِ مِنْ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ. أَمَ وَ اَللَّهِ، لَأَبْقَرَنَّ اَلْبَاطِلَ حَتَّى يَخْرُجَ اَلْحَقُّ مِنْ خَاصِرَتِهِ. مَا تَنْقِمُ مِنَّا قُرَيْشٌ، أَلاَ وَ إِنَّ اَللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ اِخْتَارَنَا مِنْ عَيْنِ خَلْقِهِ عَلَيْهِمْ فَأَدْخَلْنَاهُمْ فِي حَيِّزِنَا» . ثُمَّ إِنَّهُ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ أَنْشَدَ يَقُولُ: ذَنْبٌ لَعَمْرِي شَرِيكَ اَلْمَحْضِ خَالِصاًوَ أَكْلُكَ بِالزُّبْدِ اَلْمُقَشَّرَةَ اَلْبُجْرَا وَ نَحْنُ وَهَبْنَاكَ اَلْعَلاَءَ وَ لَمْ تَكُنْعَلِيّاً وَ حُطْنَا حَوْلَكَ اَلْجُرْدَ وَ اَلسُّمْرَا قَالَ: فَلَمَّا اِنْتَهَى مَسِيرُ أَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ إِلَى اَلرَّبَذَةِ مِنَ اَلْكُوفَةِ عَلَى طَرِيقِ اَلْحَارَّةِ، كَاتَبَ عَامِلَهُ بِهَا أَبَا مُوسَى اَلْأَشْعَرِيَّ لِيَسْتَنْفِرَ لَهُ أَهْلَهَا، فَلَمْ يَكُنْ مِنْهُ إِلاَّ أَنَّهُ ثَبَّتَهُمْ عَلَى خِلاَفِهِ، حَتَّى إِنَّهُ قَالَ لَهُمْ: إِنَّمَا هِيَ فِتْنَةٌ. فَبَلَغَهُ ذَلِكَ [عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ] فَعَزَلَهُ، وَ أَقَامَ عِوَضَهُ مُوصَ بْنَ كَعْبٍ اَلْأَنْصَارِيَّ. وَ كَتَبَ إِلَيْهِ [عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ]: «اِعْتَزِلْ عَنْ عَمَلِنَا يَا اِبْنَ اَلْحَيَّاكَةِ مَذْمُوماً مَدْحُوراً».
زبان ترجمه:

نبرد جمل ;  ج ۱  ص ۱۰۰

پس از گذشت چهار ماه امير المؤمنين عليه السّلام با هفتصد سوار كه چهار صد تن از مهاجرين و انصار و هفتاد تن از حاضران در جنگ بدر و بقيه از اصحاب رسول خدا بودند، به سوى بصره روى آورد . پس از آن خزيمه بن ثابت ذو الشهادتين و ششصد نفر از قبيله طىّ‌ به امير المؤمنين پيوستند و در مسيرشان به سوى كوفه به ربذه رسيدند شيخ مفيد در كتاب ارشادش مى‌گويد:«ابن عباس گفته: نزد امير المؤمنين رفتم و ديدم كفشى را پينه مى‌كند گفتم: فدايت شوم آيا بر ما لازم است امورى كه نياز به اصلاح دارند، اصلاح كنيم‌؟ ولى او جوابم را نداد تا از پينه كردن كفش فارغ شد و آن را به كسى كه نزديكش بود داد و گفت: ارزش [قيمت] اين را بگو. گفتم: ارزشى ندارد. گفت: با همين حال بر آن قيمت بگذار. گفتم: نيم درهم. فرمود: به خدا سوگند همين كفش در نزد من از امارت بر شما محبوب‌تر است مگر آن كه در اين امارت حقى را به پا دارم و يا باطلى را دور كنم. گفتم: حاجيان جمع شده‌اند كه سخنان تو را بشنوند آيا به من اجازه مى‌دهى سخن بگويم اگر خوب گفتم از زبان تو باشد و اگر خوب نگفتم از زبان خودم باشد. فرمود:«نه خودم صحبت مى‌كنم» سپس دستش را روى سينه‌ام گذاشت دستى زبر و خشن داشت كه سينه‌ام را آزرد. لباسش را چسبيدم و گفتم: تو را به خداوند و خويشاونديمان قسم مى‌دهم.فرمود:«مرا قسم نده» سپس بيرون آمد و مردم گرد او جمع شدند حمد و ثناى الهى را به جا آورد و بر پيامبر درود فرستاد و سپس فرمود: «اى مردم خداى عز و جل پيامبرش محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلم را بر انگيخت وقتى كه در ميان عرب كسى نبود كه [بتواند] كتابى بخواند و دعوى نبوت كند و او مردم را به سوى راههاى نجاتشان پيش برد. به خدا سوگند در اين راه پايم نلغزيد و آن را تغيير ندادم و عوض نكردم و خيانت نكردم تا آن كه عرب دو پهلوى آن را به دست گرفت. مرا با قريش چه كار است‌؟! به خدا سوگند وقتى كافر بودند با آنها جنگيدم و اينك كه فريفته و مغرورند نيز بايد با آنان بجنگم و اين كار من بنا به وصيت رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم است. به خدا سوگند باطل را خواهم دريد تا حق از درون شكمش خارج شود. قريش در پى انتقام از ما نيست مگر به جهت آن كه خداى عز و جل ما را از ميان آنها برگزيد و بر آنها برترى داد». سپس اين اشعار را سرود: ذنب لعمرى شريك المحض خالصا#و اكلك بالزّبد المقّشرة البجرا و نحن و هبناك العلاء و لم تكن#عليّا و حطنا حولك الجرد و السّمرا وقتى امير المؤمنين عليه السّلام در راه كوفه از مسيرى سخت به ربذه رسيد به ابو موسى اشعرى عاملش در كوفه نوشت تا مردم كوفه را براى ورود او مهيّا سازد امّا تنها كارى كه او كرد آنها را بر مخالفت با امير المؤمنين عليه السّلام تقويت كرد و حتى به كوفيان گفت:«اين فقط‍‌ يك فتنه است» وقتى اين خبر به امير المؤمنين عليه السّلام رسيد او را بر كنار كرد و به جاى او موص بن كعب انصارى را گمارد و به او نوشت:«اى پسر زن متكبر از كار ما كناره بگير كه سرزنش شده و رانده شده‌اى».

divider