شناسه حدیث :  ۴۳۹۲۳۷

  |  

نشانی :  وقعة الجمل  ,  جلد۱  ,  صفحه۱۰۸  

عنوان باب :   [الخروج إلى البصرة] تحرك القوم إلى البصرة

معصوم :   پيامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) ، امیرالمؤمنین (علیه السلام)

قَالَ: فَكَانَ قَصْدُهُمْ اَلشَّامَ، فَصَادَفَهُمْ فِي أَثْنَاءِ اَلطَّرِيقِ عَبْدُ اَللَّهِ بْنُ عَامِرٍ عَامِلُ عُثْمَانَ عَلَى اَلْبَصْرَةِ قَدْ صَرَفَهُ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ بِحَارِثَةِ بْنِ قُدَّامَةَ اَلسَّعْدِيِّ وَ أَخَذَ اَلْبَيْعَةَ مِنْ أَهْلِهَا، فَقَالَ لَهُمْ عَبْدُ اَللَّهِ بْنُ عَامِرٍ: اِعْلَمُوا أَنِّي أَمَسُّ مِنْكُمْ خَبَراً بِمُعَاوِيَةَ، إِنَّهُ لاَ يَنْقَادُ إِلَيْكُمْ وَ لاَ يُعْطِيكُمْ مَا هُوَ ضَامِرٌ عَلَيْهِ فِي نَفْسِهِ، فَمَشُورَتِي عَلَيْكُمْ أَنْ تَنْتَحُوا عَنْهُ، وَ عَلَيْكُمْ بِحِفْظِ اَلْبَصْرَةِ فَإِنَّهَا كَثِيرَةُ اَلضِّيَاعِ وَ اَلْعُدَّةِ، وَ جَهَّزَهُمْ بِأَلْفِ اَلْفِ دِرْهَمٍ وَ مِائَةٍ مِنَ اَلْإِبِلِ وَ غَيْرِ ذَلِكَ. وَ أَمَّا يَعْلَى بْنُ مُنْيَةَ أَعْطَاهُمَا أَرْبَعَمِائَةِ اَلْفِ دِرْهَمٍ ، وَ كُرَاعاً وَ سِلاَحاً، وَ اَلْجَمَلَ اَلْمُسَمَّى بِ (عَسْكَرٍ) اَلَّذِي رَكِبَتْهُ قَدْ اِشْتَرَاهُ بِمِائَتَيْ دِينَارٍ، فَكَانَ عَسْكَرُهَا ثَلاَثِينَ أَلْفاً، وَ عَسْكَرُ أَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلِيٍّ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ عِشْرِينَ أَلْفاً. فَلَمَّا اِنْتَهَى بِهِمُ اَلْمَسِيرُ إِلَى اَلْمَوْضِعِ اَلْمَعْرُوفِ بِالْحَوْأَبِ أَحَدِ مَنَازِلِ بَنِي عَبْسٍ، وَجَدُوهُمْ نَازِلِينَ عَلَى مَائَةٍ فَعَوَتْ بِهِمْ كِلاَبُهُمْ. فَقَالَ عَائِشَةُ رَضِيَ اَللَّهُ عَنْهُ: مَا اِسْمُ هَذَا اَلْمَوْضِعِ اَلَّذِي عَوَتْ بِنَا كِلاَبُ أَهْلِهِ؟ فَقَالَ لَهَا قَائِدُ جَمَلِهَا: هَذَا اَلْحَوْأَبُ «اَلْحَوْأَبُ أَحَدُ مَنَازِلِ بَنِي عَبْسٍ» وَ هَذِهِ كِلاَبُهُمْ، فَتَذَكَّرْتُ مَا قَالَ لَهَا رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ. فَقَالَتْ: رُدُّوا بِي إِلَى حَرَمِ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ، لاَ حَاجَةَ لِي فِي هَذَا اَلْمَسِيرِ وَ كَانَ طَلْحَةُ وَ اَلزُّبَيْرُ فِي اَلسَّاقَةِ، فَلَحِقَا بِهَا وَ أَقْسَمَا لَهَا أَنْ لَيْسَ هَذَا بِالْحَوْأَبِ، إِنَّمَا سَائِقُ اَلْجَمَلِ غَلِطَ فِي قَوْلِهِ لَكِ!! وَ شَهِدَ لَهَا خَمْسُونَ رَجُلاً مِمَّنْ مَعَهُمْ!! فَكَانَ هِيَ أَوَّلَ شَهَادَةِ زُورٍ وَقَعَتْ فِي اَلْإِسْلاَمِ. فَسَارَتْ حَتَّى قَدِمَتِ اَلْبَصْرَةَ، فَمَانَعَهُم دُونَهَا عُثْمَانُ بْنُ حُنَيْفٍ وَ اَلْخُزَّانُ وَ اَلْمُوَكَّلُونَ بِهَا مِنْ قِبَلِ أَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ. فَفِي بَعْضِ اَللَّيَالِي نَزَغَ لَهُمُ اَلشَّيْطَانُ فَثَارُوا عَلَيْهِ وَ ضَرَبُوهُ وَ أَسَرُوهُ وَ نَتَفُوا لِحْيَتَهُ! وَ أَرَادُوا قَتْلَهُ، إِلاَّ أَنَّهُمْ خَافُوا مِنْ أَخِيهِ سُهَيْلٍ.
زبان ترجمه:

نبرد جمل ;  ج ۱  ص ۹۸

پيمان شكنان در ابتدا قصد رفتن به شام را داشتند ولى در ميانه راه عبد اللّه بن عامر، كارگزار عثمان بر بصره با آنها برخورد كرد كه امير المؤمنين او را بر كنار و به جايش حارثه بن قدامه سعدى را گمارده بود و او از مردم بصره بيعت گرفته بود. عبد اللّه بن عامر به آنها گفت: من معاويه را بهتر از شما مى‌شناسم او به خلافت شما گردن نمى‌نهند و امرى را كه خودش قصد رسيدن به آن را دارد به شما نمى‌دهد اگر با من مشورت مى‌كنيد نظرم اين است كه از او روى بگردانيد و براى حفظ‍‌ بصره بكوشيد كه نعمت و نفرات زياد دارد». سپس عبد اللّه آنها را با يك ميليون درهم و صد شتر و چيزهاى ديگر تجهيز كرد . اما يعلى بن منيه چهارصد هزار درهم [و به گفته مسعودى چهار صد هزار دينار] و مقدارى سلاح به آنها داد و شترى به نام عسكر را كه عايشه بر آن سوار شد به دويست دينار خريد بدين ترتيب سپاه عايشه سى هزار نفر شد در حالى كه لشكر امير المؤمنين بيست هزار نفر بود.وقتى مسيرشان به مكانى كه به حوأب معروف بود و يكى از منازل بنى عبس بود، رسيد بنى عبس را كه در كنار آب حوأب منزل كرده بودند، ديدند و در همين حال سگهاى بنى عبس بر آنها پارس كردند عايشه پرسيد: نام اين جا چيست كه سگهايشان بر ما پارس مى‌كنند؟ ساربان شترش گفت: اين جا حوأب است و حوأب يكى از منازل بنى عبس است و اين‌ها سگهاى آنهايند. عايشه ناگهان گفته رسول خدا را به ياد آورد و گفت: مرا به حرم رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم باز گردانيد كه نيازى به اين سفر ندارم. طلحه و زبير كه در انتهاى كاروان بودند خودشان را به او رساندند و قسم خوردند كه آن جا حوأب نيست و ساربان به او اشتباه گفته است. سپس پنجاه نفر از همراهان آنها نيز بر اين مطلب شهادت دادند و اين اولين شهادت دروغى بود كه در اسلام واقع شد.عايشه به مسيرش ادامه داد تا به بصره رسيد اما عثمان بن حنيف و خزانه‌داران و محافظان بيت المال كه از جانب امير المؤمنين تعيين شده بودند، از ورود آنها جلوگيرى كردند. اما يك شب شيطان آنها را فريفت و عليه عثمان شوريدند او را كتك زدند و گرفتار ساختند و ريشهايش را كندند و مى‌خواستند او را بكشند اما از برادرش سهيل [سهل] ترسيدند. و بنا به روايتى ديگر: پس از حركت از مكّه رفتند تا به حوأب رسيدند كه نام منزلگاه بنى كلاب بود و آنها را در اين ناحيه يافتند در اين هنگام سگهاى بنى كلاب بر آنها پارس كردند. عايشه پرسيد نام اين جا چيست‌؟ ساربان گفت: اين جا حوأب است. ناگهان عايشه گفته رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم را به ياد آورد و گفت: مرا باز گردانيد نيازى به اين سفر ندارم. امّا طلحه و زبير و پنجاه نفر ديگر نزد او آمدند گفتند:«به خدا سوگند اين جا حوأب نيست». و اين اولين شهادت دروغى است كه در اسلام واقع شد. سپس به بصره رسيدند امّا عثمان بن حنيف و خزانه داران و محافظان بيت المال از ورود آنها جلوگيرى كردند و ميانشان درگيرى روى داد كه هفتاد تن از آنها كشته شدند و به مصالحه تن در دادند امّا پس از آن عثمان را گرفتار ساختند و او را كتك زدند و ريشش را كندند و خواستند او را بكشند ولى از برادرش سهيل ترسيدند!

divider