شناسه حدیث :  ۴۳۹۲۳۳

  |  

نشانی :  وقعة الجمل  ,  جلد۱  ,  صفحه۹۶  

عنوان باب :   [الخروج إلى البصرة] خطبة أمير المؤمنين عليه السّلام حين بلغه مسير طلحة و الزبير إلى البصرة

معصوم :   امیرالمؤمنین (علیه السلام)

قَالَ اَلشَّيْخُ اَلْمُفِيدُ رَحِمَهُ اَللَّهُ فِي إِرْشَادِهِ : لَمَّا بَلَغَ أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلِيَّ بْنَ أَبِي طَالِبٍ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ مَسِيرُ طَلْحَةَ وَ اَلزُّبَيْرِ بِعَائِشَةَ إِلَى اَلْبَصْرَةِ، صَعِدَ اَلْمِنْبَرَ، فَحَمِدَ اَللَّهَ وَ أَثْنَى عَلَيْهِ، وَ صَلَّى عَلَى اَلنَّبِيِّ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ ثُمَّ قَالَ: أَمَّا بَعْدُ، أَيُّهَا اَلنَّاسُ : إِنَّ اَللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ بَعَثَ نَبِيَّهُ مُحَمَّداً صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ إِلَى اَلنَّاسِ كَافَّةً، وَ جَعَلَهُ رَحْمَةً لِلْعَالَمِينَ ، فَصَدَعَ بِمَا أَمَرَهُ بِهِ، وَ بَلَّغَ رِسَالاَتِهِ، فَلَمَّ بِهِ اَلصَّدْعَ، و رَتَقَ بِهِ اَلْفَتْقَ، وَ أَمَّنَ بِهِ اَلسُّبُلَ، وَ حَقَنَ بِهِ اَلدِّمَاءَ، وَ أَلَّفَ بِهِ ذَوِي اَلْإِحَنِ وَ اَلْعَدَاوَةِ، وَ اَلْوَغْرِ فِي اَلصُّدُورِ، وَ اَلضَّغَائِنِ اَلرَّاسِخَةِ فِي اَلْقُلُوبِ، ثُمَّ [قَبَضَهُ اَللَّهُ إِلَيْهِ] حَمِيداً لَمْ يُقَصِّرْ فِي اَلْغَايَةِ اَلَّتِي إِلَيْهَا أَدَّى اَلرِّسَالَةَ، وَ لاَ بَلَّغَ شَيْئاً كَانَ فِي اَلتَّقْصِيرِ عَنْهُ وَ كَانَ مِنْ بَعْدِهِ مَا كَانَ مِنَ اَلتَّنَازُعِ فِي اَلْأَمْرِ، فَتَوَلَّى أَبُو بَكْرٍ وَ بَعْدَهُ عُمَرُ، ثُمَّ تَوَلَّى عُثْمَانُ، [فَلَمَّا كَانَ] مِنْ أَمْرِهِ [مَا] عَرَفْتُمُوهُ، وَ أَتَيْتُمُونِي ، فَقُلْتُمْ: بَايِعْنَا ، فَقُلْتُ: لاَ أَفْعَلُ، فَقُلْتُمْ: بَلَى . فَقُلْتُ: لاَ ، وَ قَبَضْتُمْ عَلَى يَدِي فَبَسَطْتُمُوهَا وَ أَنَا كَارِهٌ فَنَازَعْتُكُمْ، فَجَذَبْتُمُوهَا!!، وَ قَدْ تَدَاكَكْتُمْ عَلَيَّ تَدَاكَّ اَلْإِبِلِ اَلْهِيمِ عَلَى حِيَاضِهَا يَوْمَ وُرُودِهَا حَتَّى ظَنَنْتُ أَنَّكُمْ قَاتِلِيَّ، وَ أَنَّ بَعْضَكُمْ قَاتِلٌ بَعْضاً، فَبَسَطْتُ يَدِي فَبَايَعْتُمُونِي مُخْتَارِينَ، [وَ بَايَعَنِي فِي أَوَّلِكُمْ] طَلْحَةُ وَ اَلزُّبَيْرُ طَائِعَيْنِ [غَيْرَ مُكْرَهَيْنِ]!!. ثُمَّ لَمْ يَلْبَثَا حَتَّى اِسْتَأْذَنَانِي فِي اَلْعُمْرَةِ، وَ اَللَّهُ يَعْلَمُ أَنَّهُمَا أَرَادَا اَلْغَدْرَةَ، فَجَدَّدْتُ عَلَيْهِمَا اَلْعَهْدَ فِي اَلطَّاعَةِ، وَ أَنْ لاَ يَبْغِيَا فِي اَلْأُمَّةِ اَلْغَوَائِلَ، فَعَاهَدَانِي ثُمَّ لَمْ يَفِيَا لِي ، فَنَكَثَا بَيْعَتِي وَ نَقَضَا عَهْدِي فَعَجَباً لَهُمَا مِنِ اِنْقِيَادِهِمَا [لِأَبِي بَكْرٍ وَ عُمَرَ وَ خِلاَفِهِمَا لِي] ، وَ لَسْتُ بِدُونِ أَحَدِ اَلرَّجُلَيْنِ، وَ لَوْ شِئْتُ أَنْ أَقُولَ اَللَّهُمَّ اُحْكُمْ عَلَيْهِمَا بِمَا صَنَعَا [فِي حَقِّي وَ صَغَّرَا مِنْ أَمْرِي] وَ ظَفِّرْنِي بِهِمَا.
زبان ترجمه:

نبرد جمل ;  ج ۱  ص ۸۹

شيخ مفيد در ارشاد مى‌گويد: وقتى خبر حركت طلحه و زبير به همراهى عايشه به سوى بصره به امير المؤمنين عليه السّلام رسيد بر منبر رفت و حمد و ثناى الهى به جاى آورد و بر پيامبر صلوات فرستاد و فرمود: «اى مردم خداى عز و جل پيامبرش محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلم را به سوى همه مردمان مبعوث كرد و او را رحمت بر عالميان قرار داد و آن حضرت به آن چه امر شده بود عمل كرد و رسالت الهيش را ابلاغ نمود و به وسيله آن شكافها [ى ميان مردم] را بست و رخنه‌ها را پر كرد و راهها را امن نمود و خونها را حفظ‍‌ كرد و در ميان كسانى كه با يكديگر خصومت داشتند و در سينه‌ها دشمنى مى‌پروراندند و كينه‌هاى ريشه‌دار در دلهايشان بود، الفت ايجاد كرد سپس خدا او را قبض روح كرد و به سوى خود برد در حالى كه در نهايت تلاشش براى اداى رسالت الهى كوتاهى نكرده بود و درباره او خبرى كه نشانگر كوتاهى و تقصير او باشد نرسيده است. پس از او منازعاتى در امر خلافت بود و در پى آن ابوبكر كار را به دست گرفت و پس از او عمر و سپس عثمان عهده‌دار اين كار شدند و وقتى سرانجام او چنان شد كه مى‌دانيد به نزد من آمديد و گفتيد: با ما بيعت كن ولى من گفتم: بيعت نمى‌كنم. و شما گفتيد: البته بيعت مى‌كنى من گفتم: نه! و دستم را كشيدم [بستم] ولى دست مرا كه از اين كار ناخشنود بودم گشوديد. با شما نزاع كردم اما دستم را به سوى خود كشيديد و همانند هجوم شتران تشنه به هنگام ورود به آبشخور بر من هجوم آورديد به طورى كه گمان كردم مرا خواهيد كشت و در اين كار يكديگر را مى‌كشتيد. پس [به ناچار] دستم را گشودم و با اختيار با من بيعت كرديد و پيش از همه طلحه و زبير با ميل و رغبت و بدون اكراه بيعت كردند. طولى نكشيد كه از من براى سفر عمره اجازه خواستند و به خدا قسم يقين داشتم كه آنها قصد خيانت دارند پس دوباره بر فرمانبرداريشان و اين كه در ميان امّت آشوب برپا نكنند از آنها پيمان گرفتم. آنها نيز با من عهد كردند اما بدان وفا نكردند و بيعتم را شكستند و پيمانم را نقض كردند. چه شگفت‌آور است سرسپردگى ايشان به ابو بكر و عمر و مخالفتشان با من! من كمتر از هيچ يك از آنها نيستم و اگر بخواهم مى‌گويم: خدايا به سبب آن چه آنها در حق من پديد آوردند و امر مرا كوچك شمردند تو حكم كن و مرا بر آنان پيروز گردان» .

divider