شناسه حدیث :  ۴۳۹۲۳۲

  |  

نشانی :  وقعة الجمل  ,  جلد۱  ,  صفحه۹۴  

عنوان باب :   [الخروج إلى البصرة] خروج الزبير و طلحة بعائشة إلى البصرة

معصوم :   امیرالمؤمنین (علیه السلام)

قَالَ اَلْمَسْعُودِيُّ: وَ لَمَّا وَرَدَ كِتَابُ مُعَاوِيَةَ إِلَى طَلْحَةَ بْنِ عُبَيْدِ اَللَّهِ وَ اَلزُّبَيْرِ بْنِ اَلْعَوَّامِ، لَمْ يَشُكَّا فِي صِدْقِهِ بِالنَّصِيحَةِ لَهُمَا فَاجْتَمَعَا عَلَى خِلاَفِ أَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ فَهَمَّا إِلَيْهِ وَ قَالاَ: يَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ لَقَدْ عَلِمْنَا مَا نَحْنُ فِيهِ مِنَ اَلْجَفْوَةِ فِي زَمَنِ خِلاَفَةِ عُثْمَانَ [وَ اِخْتِصَاصِهِ عَنَّا بِبَنِي أُمَيَّةَ] دُونَنَا، وَ قَدْ مَنَّ اَللَّهُ تَعَالَى عَلَيْكَ بِالْخِلاَفَةِ مِنْ بَعْدِهِ، فَوَلِّنَا بَعْضَ عُمَّالِكَ. فَقَالَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ: اِرْضَيَا بِمَا قَسَمَ اَللَّهُ تَعَالَى لَكُمَا حَتَّى أَرَى رَأْيِي، وَ اِعْلَمَا أَنِّي لاَ أُشْرِكُ فِي أَمَانَتِي إِلاَّ مَنْ أَرْضَى بِدِينِهِ وَ أَمَانَتِهِ مِنْ أَصْحَابِي وَ مَنْ عَرَفْتُ دَخِيلَتَهُ. فَدَاخَلَهُمَا اَلْيَأْسُ فَاسْتَأْذَنَاهُ لِلْعُمْرَةِ فَخَوَّفَهُمَا مِنَ اَللَّهِ وَ مِنَ اَلتَّسَرُّعِ فِي اَلْفِتْنَةِ، فَانْصَرَفَا عَنْهُ وَ تَوَجَّهَا إِلَى مَكَّةَ، فَلَمْ يَلْقَيَا أَحَداً مِنَ اَلنَّاسِ إِلاَّ اِسْتَحَثَّاهُ عَلَى اَلْخُرُوجِ مَعَهُمَا، فَيَسْأَلُهُمَا عَنْ خُرُوجِهِمَا عَلَى أَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ. فَيَقُولاَنِ: لَيْسَ لَهُ فِي أَعْنَاقِنَا بَيْعَةٌ بِرِضًى مِنَّا وَ إِنَّمَا صَدَرَتْ مِنَّا مُبَايَعَتُنَا لَهُ كَرْهاً مِنَّا وَ جَبْراً عَلَيْنَا، فَبَلَغَهُ قَوْلُهُمَا، فَقَالَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ: أَبْعَدَهُمَا اَللَّهُ تَعَالَى، وَ اَللَّهِ لَقَدْ عَلِمْتُ أَنَّهُمَا سَيَقْتُلاَنِ أَنْفُسَهُمَا [أَخْبَثَ مَقْتَلٍ وَ يَأْتِيَانِ مَنْ وَرَدَا عَلَيْهِ بِأَشْأَمِ يَوْمٍ] وَ اَللَّهِ مَا اَلْعُمْرَةَ يُرِيدَانِ، وَ لَقَدْ أَتَيَانِي بِوَجْهَيْنِ فَاجِرَيْنِ وَ رَجَعَا بِوَجْهَيْنِ غَادِرَيْنِ نَاكِثَيْنِ، وَ اَللَّهِ لاَ يَلْقَيَانِ بَعْدَ اَلْيَوْمِ إِلاَّ كَتِيبَةً خَشْنَاءَ يَقْتُلاَنِ فِيهَا أَنْفُسَهُمَا فَبُعْداً لَهُمَا وَ سُحْقاً . فَلَمَّا بَلَغَ أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ مَسِيرُ طَلْحَةَ وَ اَلزُّبَيْرِ بِعَائِشَةَ إِلَى اَلْبَصْرَةِ، قَالَ: إِنَّ كُلَّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا يُرِيدُ اَلْخِلاَفَةَ لِنَفْسِهِ دُونَ صَاحِبِهِ، فَادِّعَاءُ طَلْحَةَ لِلْخِلاَفَةِ لِأَنَّهُ اِبْنُ عُبَيْدِ اَللَّهِ عَمِّ عَائِشَةَ، وَ اِدِّعَاءُ اَلزُّبَيْرِ لِأَنَّهُ صِهْرُ أَبِيهَا، وَ اَللَّهِ، لَئِنْ ظَفِرَ اَلزُّبَيْرُ بِطَلْحَةَ لَيَضْرِبَنَّ عُنُقَهُ! وَ إِنْ ظَفِرَ طَلْحَةُ بِالزُّبَيْرِ لَيَضْرِبَنَّ عُنُقَهُ! فَلاَ بُدَّ مِنْ تَنَازُعِهِمَا عَلَى هَذَا اَلْمُلْكِ. وَ اَللَّهِ، إِنَّهَا اَلرَّاكِبَةُ اَلْجَمَلَ! لاَ تَحُلُّ عُقْدَةً، وَ لاَ تَسِيرُ عَقَبَةً، وَ لاَ تَنْزِلُ مَنْزِلاً إِلاَّ وَ لِلَّهِ فِيهِ مَعْصِيَةٌ، حَتَّى تُورِدَ نَفْسَهَا وَ مَنْ مَعَهَا مَوْرِداً يُقْتَلُ وَلِيُّهُمْ، وَ يَهْرُبُ تَلِيُّهُمْ[ثُلُثُهُمْ]، وَ يَرْجِعُ عَلَيْهِمْ غَيُّهُمْ. وَ اَللَّهِ، إِنَّ طَلْحَةَ وَ اَلزُّبَيْرَ لَيَعْلَمَانِ أَنَّهُمَا يُخْطِيَانِ وَ يَجْهَلاَنِ وَ لَرُبَّ عَالِمٍ قَتَلَهُ جَهْلُهُ وَ مَحَلُّهُ مَعَهُ لاَ يَنْفَعُهُ، وَ اَللَّهِ، لَتَنْبَحُهَا كِلاَبُ اَلْحَوْأَبِ!! فَهَلْ يَعْتَبِرُ مُعْتَبِراً وَ يَتَفَكَّرُ مُتَفَكِّراً، لَقَدْ قَامَتِ اَلْفِئَةُ اَلطَّاغِيَةُ فَأَيْنَ اَلْمُحْسِنُونَ؟.
زبان ترجمه:

نبرد جمل ;  ج ۱  ص ۸۸

مسعودى مى‌گويد: «وقتى نامه معاويه به طلحه بن عبيد اللّه و زبير بن عوام رسيد در صداقت و خير خواهى او ترديد نكردند و بر مخالفت با امير المؤمنين على بن ابى طالب اتفاق نظر يافتند به نزد او رفتند و گفتند: اى امير مؤمنان مى‌دانيم كه در زمان خلافت عثمان چه ستمهايى بر ما رفت و او كارها را فقط‍‌ به بنى اميه اختصاص داده بود و اينك خداى تعالى با خلافت بعد از او بر تو منّت نهاده تو نيز اختيار برخى از كارهايت را به ما بسپار. امير المؤمنين عليه السّلام فرمود: به روزيى كه خداوند براى شما تقسيم كرده راضى و خشنود باشيد تا تصميم بگيرم و بدانيد كه من فقط‍‌ كسانى را از اصحابم و آنانى كه باطنشان را مى‌شناسم و از ديندارى و امانتدارى آنها راضى هستم در امانت خويش شريك مى‌كنم». در اين موقع نااميدى وجودشان را فرا گرفت و از او براى حج عمره اجازه خواستند. امير المؤمنين عليه السّلام آنان را از خدا و شتاب زدگى در فتنه بيم داد ولى آنها از نزد او برگشتند و به مكّه روى آوردند و با هيچ كس ملاقات نكردند مگر آن كه او را به خروج با خودشان تحريك كردند و اگر كسى از آنها درباره خروج عليه امير المؤمنين مى‌پرسيد مى‌گفتند:«بيعتى از او كه با رضايت ما باشد، بر گردن ما نيست و بيعت ما با او با نارضايتى و به اجبار بود». سخنان آنها به امير المؤمنين عليه السّلام رسيد و فرمود:«خداى تعالى آنها را از رحمتش دور سازد به خدا سوگند يقين دارم كه به زودى خودشان را به كشتن مى‌دهند بدترين كشته شدنى، و كسى را با خود مى‌آورند كه در نحس‌ترين روز به نزد او رفته بودند. به خدا قسم آنها قصد عمره ندارند آنها با چهره دروغگويان به نزد من آمدند و با صورت بيعت شكنان و عهدشكنان بازگشتند. به خدا سوگند پس از امروز جز با لشكرى خشن نخواهند آمد كه در آن خودشان را به كشتن مى‌دهند. خداوند آنها را از رحمتش دور و دورتر گرداند» . وقتى خبر حركت طلحه و زبير و عايشه به سوى بصره به امير المؤمنين عليه السّلام رسيد، فرمود: «هر يك از آنها خلافت را براى خودش-نه دوستش-مى‌خواهد. ادعاى طلحه براى خلافت اين است كه او پسر عبيد اللّه عموى عايشه است و ادعاى زبير اين است كه او داماد پدر عايشه است به خدا قسم اگر زبير بر طلحه غلبه كند گردنش را مى‌زند و اگر طلحه بر زبير دست يابد گردن او را مى‌زند. بدون شك بر سر اين امارت با هم نزاع مى‌كنند. به خدا سوگند او-عايشه-سوار شونده بر شتر است كه گرهى را نمى‌گشايد و از تنگنايى عبور نمى‌كند و در هر منزلگاهى فرود آيد در آن معصيت خداست تا اين كه خود و همراهانش را به معركه‌اى وارد مى‌سازد كه پيشگامانشان در آن كشته مى‌شوند و دنباله روان آنها مى‌گريزند و گواهانشان عليه آنها باز مى‌گردند. به خدا سوگند طلحه و زبير يقين دارند كه اشتباه مى‌كنند و جهالت مى‌ورزند و چه بسا دانايى كه نادانيش او را به كشتن مى‌دهد و جايگاه دانش و آگاهيش به او سودى نمى‌رساند. به خدا قسم سگهاى حوأب بر او-عايشه-پارس خواهند كرد پس آيا خردمندى هست كه عبرت گيرد و انديشمندى هست كه بيانديشد. سركشان به پا خاسته‌اند پس نيكوكاران كجايند؟!».

divider