شناسه حدیث :  ۴۳۹۲۲۶

  |  

نشانی :  وقعة الجمل  ,  جلد۱  ,  صفحه۸۳  

عنوان باب :   [ابتداء الفتنة] مكاتبة معاوية بن أبي سفيان إلى بني أميّة

معصوم :   غير معصوم

وَ: كَتَبَ عَبْدُ اَللَّهِ بْنُ عَامِرٍ إِلَى مُعَاوِيَةَ: أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّ أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ كَانَ لَنَا اَلْجَنَاحَ اَلْحَاضِنَةَ تَأْوِي إِلَيْهَا فِرَاخُهَا تَحْتَهَا، فَلَمَّا أَقْصَدَهُ اَلسَّهْمُ صِرْنَا كَالنَّعَامِ اَلشَّارِدِ، وَ لَقَدْ كُنْتُ مُشْرَدَ اَلْفِكْرِ، ضَالَّ اَلْفَهْمِ، أَلْتَمِسُ [دَرْيَةً] أَسْتَجِنُّ بِهَا مِنْ خَطَأِ اَلْحَوَادِثِ، حَتَّى وَقَعَ إِلَيَّ كِتَابُكَ، فَانْتَبَهْتُ مِنْ غَفْلَةٍ طَارَ فِيهَا رُقَادِي، فَأَنَا كَوَاجِدِ اَلْمَحَجَّةِ كَأَنَّ إِلَى جَانِبِهَا حَائِراً، وَ كَأَنِّي أُعَايِنُ مَا وَصَفْتُ مِنْ تَصَرُّفِ اَلْأَحْوَالِ، فَالَّذِي أُخْبِرُكَ بِهِ أَنَّ اَلنَّاسَ فِي هَذَا اَلْأَمْرِ: تِسْعَةٌ لَكَ، وَ وَاحِدٌ عَلَيْكَ، وَ وَ اَللَّهِ إِنَّ اَلْمَوْتَ فِي طَلَبِ اَلْعِزِّ أَحْسَنُ مِنَ اَلْحَيَاةِ فِي اَلذِّلَّةَ. وَ أَنْتَ اِبْنُ حَرْبٍ فَتَى اَلْحُرُوبِ، وَ نَصَّارُ بَنِي عَبْدِ شَمْسٍ، وَ اَلْهِمَمُ بِكَ مَنَوُطَةٌ لِأَنَّكَ مُنْهِضُهَا، فَإِذَا نَهَضْتَ فَلَيْسَ لَنَا اَلتَّخَلُّفُ عَنْكَ، بَلْ وَ لاَ لِأَحَدٍ مِنَ اَلنَّاسِ اَلْقُعُودُ حِينَ نُهُوضِكَ، وَ أَنَا اَلْيَوْمَ عَلَى خِلاَفِ مَا كَانَتْ عَلَيْهِ عَزِيمَتِي: مِنْ طَلَبِ اَلْعَاقِبَةِ، وَ حُبِّ اَلسَّلاَمَةِ قَبْلَ قَرْعِكَ سُوَيْدَاءَ اَلْقَلْبِ بِسَوْطِ اَلْمَلاَمِ، وَ لَنِعْمَ مُؤَدِّبُ اَلْعَشِيرَةِ أَنْتَ، وَ إِنَّا لَنَرْجُوكَ بَعْدَ عُثْمَانَ كَهْفاً لَنَا، نَتَوَقَّعُ لِوَعْدِكَ، نَتَرَقَّبُ لِأَمْرِكَ وَ مَا يَكُونُ مِنْكَ لِأَمْتَثِلَهُ وَ أَعْمَلُ عَلَيْهِ، إِنْ شَاءَ اَللَّهُ تَعَالَى. وَ كَتَبَ فِي أَسْفَلِهِ هَذِهِ اَلْأَبْيَاتَ شِعْراً: لاَ خَيْرَ فِي اَلْعَيْشِ فِي ذُلٍّ وَ مَنْقَصَةٍفَالْمَوْتُ أَحْسَنُ مِنْ ضَيْمٍ وَ مِنْ عَارٍ إِنَّا بَنُو عَبْدِ شَمْسٍ مَعْشَرٌ أَنِفٌغِرٌّ جَحَاجِحَةٌ طُلاَّبُ أَوْتَارٍ وَ اَللَّهِ لَوْ كَانَ ذِمِّيٌّ مُجَاوِرَنَالِيَطْلُبَ اَلْعِزَّ لَمْ نَقْعُدْ عَنِ اَلْجَارِ فَكَيْفَ عُثْمَانُ إِذْ يُدْفَنْ بِمَزْبَلَةٍعَلَى اَلْقُمَامَةِ مَطْرُوحاً بِهَا عَارٌ فَازْحَفْ إِلَيَّ فَإِنِّي زَاحِفٌ لَهُمْبِكُلِّ أَبْيَضَ مَاضِ اَلْحَدِّ بَتَّارٌ
زبان ترجمه:

نبرد جمل ;  ج ۱  ص ۷۸

«امير المؤمنين [مقصودش عثمان است] براى ما همچون بالهاى مرغ مادر بود كه جوجه‌ها به زير آنها پناه مى‌بردند و وقتى مورد هجوم تيرها واقع شد همانند شتر مرغهاى فرارى، گريزان شديم. در آن موقع عقل از سرم پريده بود و قدرت فهم و دركم از بين رفته بود و سرپناهى مى‌جستم تا خود را از گزند حوادث پنهان سازم تا اين كه نامه تو به من رسيد و از خواب غفلتى كه مرا در ربوده بود بيدار شدم و اينك مانند انسان سرگردانى هستم كه در كنار مسيرى آشكار ايستاده است و گويا آن چه درباره تصرف اموال گفته‌اى به چشم مى‌بينم. امّا آن چه بايد به تو خبر دهم اين است كه از هر ده نفر، نه نفر با تو و يك نفر عليه تو هستند و به خدا قسم مردن در راه يافتن عزّت بهتر از زندگانى در ذلت و خوارى است. تو پسر حرب و جوانمرد جنگ و يارى دهنده بنى عبد شمس هستى و همۀ تصميم‌ها به اراده تو بسته است زيرا تو آن را بر پا مى‌دارى و وقتى تو به پا خيزى، تخلف از تصميم تو بر ما روا نيست و بلكه با به پا خاستن تو هيچ كس حق نشستن ندارد. امروز رأى [تصميم] من بر خلاف آن روزى است كه به دنبال آينده [عاقبت كار] بودم و سلامتى خودم را دوست داشتم و هنوز تازيانه سرزنش تو سويداى قلبم را نكوبيده بود. تو بهترين تربيت كننده خاندان هستى و اميدواريم كه بعد از عثمان تو پناه ما باشى. در انتظار وعده‌ات هستيم و چشم به راه كار توئيم و هر فرمانى كه از تو باشد فرمانبردارم و به آن عمل مى‌كنم. ان شاء اللّه تعالى» و در پايان ابيات زير را نوشت: لا خير فى العيش فى ذل و منقصة#فالموت احسن من ضيم و من عار «زندگى در خوارى و نقصان خيرى ندارد و مرگ از پذيرش ظلم و ننگ بهتر است». و اللّه لو كان ذمىّ‌ مجاورنا#ليطلب العزّ لم نقعد عن العار «به خدا سوگند اگر نامسلمانى در كنار ما بود كه عزّت ما را مى‌طلبيد از ننگ و عار باز نمى‌نشستيم». فكيف اذا عثمان يدفن بمزبلة#على القمامة مطروحا بها عار «پس چه طور اينك كه عثمان در زباله‌دان افتاده و پرده ننگى بر او افتاده، بنشينيم». فازحف الىّ‌ فانى زاحف لهم#بكل ابيض ماض الحدّ تبّار «پس به سوى من آى كه شمشيرهاى بران و درخشان بر آنها يورش مى‌برم». وليد بن عقبه ابن معيط‍‌ نيز در جواب معاويه نوشت: «امّا بعد، تو پسر حرب و سرور قريش و كسى هستى كه عقلت از همه آنها كامل‌تر و درك و فهمت بهتر و رأى تو درست‌تر و در سياستمدارى آگاه‌ترى زيرا تو معدن رياست هستى كه رعيت را با آگاهى و شناخت به آبشخورى گوارا مى‌برى و بر مى‌گردانى و دشمن تو مانند كشتى واژگونى است كه طوفانهاى شمالى در اعماق دريا بر او مى‌وزند. در نامه‌اى كه به من نوشتى از سايه سار درختان و زندگى خوش من ياد كردى. امّا من دلم را بر مرگى خالص آماده كرده‌ام تا رگهاى گردن كشته‌گان عثمان را مانند چارپايان با چاقوى تيزى ببرم و امّا خوشى! به جز پنهانى مرگ كه در انتظار غفلت صاحبش است، از ما بسيار دور است و ما مدارا مى‌كنيم و كينه درون سينه‌هايمان را آشكار نمى‌سازيم ولى جز انتقام خون با خون راهى براى كنار نشستن نيست زيرا بر مردمان با معرفت و با مروت پوشيده نيست كه ننگ نقيصه‌اى است و ناتوانى خوارى است. آيا كشندگان عثمان خوشيهاى زندگى دنيا را در برگيرند و از آب سرد و گوارايش بنوشند و نيز بر مركب ترس سوار شوند و احتياط‍‌ را زين و برگ خويش سازند با آن كه در اين سفر بى راهه‌ها و گردنه‌هاى سخت از آنها دور است‌؟ كسى مرا فرا نخواند، كه اگر چنين بود جنگى عليه آنان برپا مى‌كردم كه زنان آبستن بچه‌هايشان را بياندازند. دورى و مسافت راه ما را به هلاكت انداخت و به آبگيرهاى مرگ وارد شده‌ايم اما من جانم را همانند شترى براى مرگ عقال زده‌ام و با خود انديشيده‌ام كه يا دومين كشته پس از عثمان باشم و يا كشنده او را به قتل رسانم. پس نظرات پسنديده‌ات را به سرعت برايم بفرست كه ما وابسته به تو و منتظر وعدهايت و تابع اوامرت هستيم كسى از ما با تو مخالف نيست و گمان نمى‌كنم كه اوضاع تا اين حدّ براى تو سست گرديده باشد زيرا من از استوار شدن كار اين جماعت در هراسم چنانكه بر تو نيز پوشيده نيست. و السّلام عليك».

divider