شناسه حدیث :  ۴۳۹۲۱۴

  |  

نشانی :  وقعة الجمل  ,  جلد۱  ,  صفحه۹  

عنوان باب :   [ابتداء الفتنة] مقدّمة الكتاب في السبب الموجب لوقعة الجمل

معصوم :   امیرالمؤمنین (علیه السلام)

قَالَ اَلشَّيْخُ اَلْمُفِيدُ رَحِمَهُ اَللَّهُ فِي إِرْشَادِهِ : رُوِيَ عَنْ أَبِي ذَرٍّ جُنْدَبَ بْنِ عَبْدِ اَللَّهِ اَلْغِفَارِيِّ (رَضِيَ اَللَّهُ عَنْهُ) قَالَ: دَخَلْتُ عَلَى أَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ بِالْمَدِينَةِ فِي زَمَنِ خِلاَفَةِ عُثْمَانَ رَضِيَ اَللَّهُ عَنْهُ فَرَأَيْتُهُ مُطْرِقاً رَأْسَهُ - كَئِيباً - فَقُلْتُ لَهُ: جُعِلْتُ فِدَاكَ، مَا أَصَابَ قَوْمَكَ؟! فَقَالَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ: صَبْراً جَمِيلٌ وَ اَللَّهُ اَلْمُسْتَعَانُ. فَقُلْتُ: وَ اَللَّهِ إِنَّكَ لَصَبُورٌ. قَالَ: «فَمَاذَا أَصْنَعُ؟!». قُلْتُ: قُمْ وَ اُدْعُ اَلنَّاسَ إِلَى نَفْسِكَ، وَ أَخْبِرْهُمْ أَنَّكَ أَوْلاَهُمْ بِالْقِيَامِ وَ أَحَقُّهُمْ بِالْأَمْرِ، لِمَا فَضَّلَكَ اَللَّهُ تَعَالَى عَلَيْهِمْ وَ عَظَّمَ شَأْنَكَ فِيهِمْ، وَ قَدْ سَبَقَ لَكَ اَلنَّصُّ اَلصَّرِيحُ مِنْ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ فِي أَمَاكِنَ عَدِيدَةٍ سَمِعُوهَا مِنْهُ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ. فَإِنْ دَانَ لَكَ اَلْكُلُّ وَ تَمَّ لَكَ اَلْأَمْرُ ذَلِكَ مَا كُنَّا نَبْغِي، وَ إِلاَّ فَلاَ بُدَّ مِنْ أَنْ يُجِيبَكَ عَشْرَةٌ فَتَمِيلَ بِهِمْ عَلَى اَلْمُتَمَرِّدِينَ إِخْوَانِ اَلشَّيَاطِينِ، فَيَنْصُرَكَ اَللَّهُ تَعَالَى عَلَيْهِمْ، لِأَنَّكَ عَلَى اَلْحَقِّ وَ هُمْ عَلَى اَلْبَاطِلِ، وَ هُوَ قَوْلُهُ تَعَالَى: وَ يُحِقُّ اَللّٰهُ اَلْحَقَّ بِكَلِمٰاتِهِ وَ لَوْ كَرِهَ اَلْمُجْرِمُونَ . وَ قَوْلُهُ تَعَالَى: كَمْ مِنْ فِئَةٍ قَلِيلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً كَثِيرَةً بِإِذْنِ اَللّٰهِ وَ اَللّٰهُ مَعَ اَلصّٰابِرِينَ . فَقَالَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ: «أَ تَرَاهُ يَا أَبَا ذَرٍّ؟!». قُلْتُ: وَ اَللَّهِ، إِنِّي لَأَرْجُو لَكَ مِنَ اَللَّهِ ذَلِكَ. قَالَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ: «إِنِّي لاَ أَرْجُو مِنْ كُلِّ مِائَةٍ اِثْنَيْنِ، أَ لَسْتَ تَعْلَمُ مِنْ أَيْنَ ذَلِكَ؟، إِنَّمَا تَنْظُرُ اَلنَّاسُ إِلَى قُرَيْشٍ، وَ إِنَّ قُرَيْشاً تَقُولُ: إِنَّ آلَ مُحَمَّدٍ يَرَوْنَ لَهُمْ فَضْلاً عَلَى سَائِرِ اَلنَّاسِ، وَ إِنَّهُمْ أَوْلَى بِالْأَمْرِ مِنْ دُونِ قُرَيْشٍ، وَ إِنَّهُمْ إِنْ وُلُّوهُ لَمْ يَخْرُجْ عَنْهُمْ هَذَا اَلسُّلْطَانُ إِلَى أَحَدٍ أَبَداً، وَ حَتَّى كَانَ فِي غَيْرِهِمْ تَدَاوَلْتُمُوهُ بَيْنَكُمْ، وَ لاَ - وَ اَللَّهِ - لاَ تَدْفَعُ قُرَيْشٌ إِلَيْنَا اَلسُّلْطَانَ وَ هُمْ خَاضِعُونَ أَبَداً». فَقُلْتُ: أَفَلاَ تَأْمُرُنِي أَرْجِعُ فِي آخِرِ اَلنَّاسِ بِمَقَالَتِكَ هَذِهِ، فَأَقُومَ وَ أَدْعُوَهُمْ إِلَيْكَ. قَالَ [لِي]: «يَا أَبَا ذَرٍّ، لَيْسَ هَذَا زَمَانَ ذَلِكَ». قَالَ أَبُو ذَرٍّ رَحِمَهُ اَللَّهُ: فَمَضَيْتُ إِلَى اَلْعِرَاقِ، فَكُلَّمَا حَدَّثْتُ اَلنَّاسَ بِشَيْءٍ مِنْ فَضَائِلِ أَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ وَ مَنَاقِبِهِ اَلَّتِي أَوْجَبَهَا اَللَّهُ تَعَالَى لَهُ عَلَى عِبَادِهِ بِنَصِّ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ، زَبَرُونِي وَ أَهَانُونِي، حَتَّى إِنَّهُمْ رَمَوْنِي إِلَى اَلْوَلِيدِ بْنِ عُقْبَهَ فَحَبَسَنِي .
زبان ترجمه:

نبرد جمل ;  ج ۱  ص ۶۱

شيخ مفيد در كتاب الارشاد مى‌گويد: «از جندب بن عبد اللّه رضى اللّه عنه روايت شده كه گفت: در زمان خلافت عثمان روزى در مدينه بر امير المؤمنين على بن ابى طالب عليه السّلام وارد شدم و ديدم اندوهناك سرش را پايين انداخته گفتم: فدايت شوم، قوم تو چه بر سرت آورده‌اند؟ فرمود: صبرى پسنديده پيشه ساخته‌ام و خداوند ياور من است« فَصَبْرٌ جَمِيلٌ‌ وَ اَللّٰهُ‌ اَلْمُسْتَعٰانُ‌ ») گفتم: به خدا كه خيلى شكيبايى! فرمود: چه كنم‌؟ گفتم: بر خيز و مردم را به سوى خود بخوان و آنها را آگاه نما كه تو به قيام بر اين كار سزاوارتر و به امر خلافت اولى هستى به سبب آن كه خداوند تو را بر ايشان برترى داده و شأن تو را در ميانشان بزرگ كرده است و نصوص صريح رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلم در جاهاى متعدد درباره تو بيان شده كه آنها را از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلم شنيده‌اند. اگر همگى مطيع تو شوند و كار [خلافت] براى تو تمام گردد اين آرزوى ماست و گرنه چاره‌اى نيست جز اين كه ده نفر دعوت تو را بپذيرند و تو به كمك ايشان بر گردن‌كشان و برادران شيطان هجوم آورى و خداى تعالى ياريت خواهد كرد چرا كه تو بر حق هستى و آنها بر باطل و خداوند مى‌فرمايد:«خداوند حقّ‌ را به كلماتش محقق مى‌سازد اگر چه مجرمان از آن ناخشنود باشند» . و مى‌فرمايد:«چه بسا طايفه‌هاى اندكى بودند كه بر طايفه‌هاى زياد [پر قدرت] به اذن خداوند چيره شدند و خداوند با صبر پيشگان است» . على عليه السّلام فرمود: اين طور تصور مى‌كنى، جندب‌؟! گفتم: به خدا قسم آرزوى من از خدا براى تو همين است. فرمود: ولى من از هر صد نفر به دو نفر هم اميدوار نيستم، مى‌دانى اين را از كجا مى‌گويم‌؟ مردم به قريش چشم دوخته‌اند و قريش مى‌گويند:«آل محمّد مى‌پندارند كه بر ساير مردم فضيلت و برترى دارند و به امر خلافت سزاوارتر از قريش هستند. اگر اين امر به آنها سپرده شود اين سلطنت تا ابد از دستشان خارج نخواهد شد پس اين امر را در ميان خودتان [يعنى قريش] بگردانيد تا خلافت در غير ايشان باشد». به خدا سوگند قريش اين سلطنت را به ما نمى‌سپرد و خود تا ابد خاضع و فرمانبردار باشد. گفتم: آيا به من اجازه نمى‌دهى كه اين سخن تو را به ديگر مردم بگويم و برخيزم و آنها را به سوى تو فرا خوانم.فرمود: اكنون زمان چنين كارى نيست جندب. جندب مى‌گويد: به عراق رفتم در آن جا هر گاه چيزى از فضايل و مناقب امير المؤمنين را كه خداى تعالى با نص رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلم بر بندگانش واجب گردانيده، براى مردم بازگو كردم مرا راندند و بى حرمتى كردند تا جايى كه مرا نزد وليد بن عقبه بردند و او مرا زندانى كرد». جدّ من، حسن مؤلف -طاب ثراه-مى‌گفت:«در روز شنبه هجدهم ذى الحجه سال 35 هجرى مردم از مهاجرين و انصار و گروهى از قريش و غير قريش با امير المؤمنين على بن ابى طالب بيعت كردند در ميان آنها برخى كه بر نفاق خود اصرار داشتند نيز اظهار وفاق و دوستى كردند. امير المؤمنين عليه السّلام به كاتب خود عبد اللّه بن رافع دستور داد آن چه در بيت المال است تقسيم كند ابتدا به مهاجرين هر نفر 3 دينار سپس به انصار به همين مقدار و بعد به هر كس كه حاضر بود از سياه و سفيد. سهيل [سهل] بن حنيف انصارى از ميان جماعت گفت: يا امير المؤمنين اين مرد ديروز غلام من بود و امروز او را آزاد كردم . امير المؤمنين عليه السّلام فرمود: به او نيز همانند آن چه به تو مى‌دهيم، خواهيم داد. سپس سه دينار به او داد و هيچ كس را بر ديگرى برترى نداد. در آن روز عبد اللّه بن زبير و گروهى از قريش و طلحه بن عبيد اللّه و زبير بن عوام و عبد اللّه بن عمر و سعيد بن عاص و مروان بن حكم و سعد بن ابى وقاص و محمّد بن مسلمه و حسان بن ثابت و اسامه بن زيد و عدۀ ديگرى از قريشان، از بيعت با امير المؤمنين عليه السّلام تخلف كردند. امير المؤمنين عليه السّلام بر منبر رفت و حمد و ثناى الهى به جا آورد و بر پيامبر درود فرستاد و سپس فرمود:

divider