شناسه حدیث :  ۳۵۷۳۰۳

  |  

نشانی :  کمال الدين و تمام النعمة  ,  جلد۲  ,  صفحه۴۷۵  

عنوان باب :   الجزء الثاني [الروايات الواردة عن النّبي صلّى اللّه عليه و آله و الأئمة المعصومين عليهم السّلام في وقوع الغيبة للإمام المهدي عليه السّلام ] 43 باب ذكر من شاهد القائم عليه السّلام و رآه و كلمه

معصوم :   امام حسن عسکری (علیه السلام) ، امام زمان (عجل الله تعالی فرجه)

وَ حَدَّثَ أَبُو اَلْأَدْيَانِ قَالَ: كُنْتُ أَخْدُمُ اَلْحَسَنَ بْنَ عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ مُوسَى بْنِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ اَلْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ عَلَيْهِ السَّلاَمُ وَ أَحْمِلُ كُتُبَهُ إِلَى اَلْأَمْصَارِ فَدَخَلْتُ عَلَيْهِ فِي عِلَّتِهِ اَلَّتِي تُوُفِّيَ فِيهَا صَلَوَاتُ اَللَّهِ عَلَيْهِ فَكَتَبَ مَعِي كُتُباً وَ قَالَ اِمْضِ بِهَا إِلَى اَلْمَدَائِنِ فَإِنَّكَ سَتَغِيبُ خَمْسَةَ عَشَرَ يَوْماً وَ تَدْخُلُ إِلَى سُرَّ مَنْ رَأَى يَوْمَ اَلْخَامِسَ عَشَرَ وَ تَسْمَعُ اَلْوَاعِيَةَ فِي دَارِي وَ تَجِدُنِي عَلَى اَلْمُغْتَسَلِ - قَالَ أَبُو اَلْأَدْيَانِ فَقُلْتُ يَا سَيِّدِي فَإِذَا كَانَ ذَلِكَ فَمَنْ قَالَ مَنْ طَالَبَكَ بِجَوَابَاتِ كُتُبِي فَهُوَ اَلْقَائِمُ مِنْ بَعْدِي فَقُلْتُ زِدْنِي فَقَالَ مَنْ يُصَلِّي عَلَيَّ فَهُوَ اَلْقَائِمُ بَعْدِي فَقُلْتُ زِدْنِي فَقَالَ مَنْ أَخْبَرَ بِمَا فِي اَلْهِمْيَانِ فَهُوَ اَلْقَائِمُ بَعْدِي ثُمَّ مَنَعَتْنِي هَيْبَتُهُ أَنْ أَسْأَلَهُ عَمَّا فِي اَلْهِمْيَانِ وَ خَرَجْتُ بِالْكُتُبِ إِلَى اَلْمَدَائِنِ وَ أَخَذْتُ جَوَابَاتِهَا وَ دَخَلْتُ سُرَّ مَنْ رَأَى يَوْمَ اَلْخَامِسَ عَشَرَ كَمَا ذَكَرَ لِي عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ فَإِذَا أَنَا بِالْوَاعِيَةِ فِي دَارِهِ وَ إِذَا بِهِ عَلَى اَلْمُغْتَسَلِ وَ إِذَا أَنَا بِجَعْفَرِ بْنِ عَلِيٍّ أَخِيهِ بِبَابِ اَلدَّارِ وَ اَلشِّيعَةُ مِنْ حَوْلِهِ يُعَزُّونَهُ وَ يُهَنُّونَهُ فَقُلْتُ فِي نَفْسِي إِنْ يَكُنْ هَذَا اَلْإِمَامُ فَقَدْ بَطَلَتِ اَلْإِمَامَةُ لِأَنِّي كُنْتُ أَعْرِفُهُ يَشْرَبُ اَلنَّبِيذَ وَ يُقَامِرُ فِي اَلْجَوْسَقِ وَ يَلْعَبُ بِالطُّنْبُورِ فَتَقَدَّمْتُ فَعَزَّيْتُ وَ هَنَّيْتُ فَلَمْ يَسْأَلْنِي عَنْ شَيْءٍ ثُمَّ خَرَجَ عَقِيدٌ فَقَالَ يَا سَيِّدِي قَدْ كُفِّنَ أَخُوكَ فَقُمْ وَ صَلِّ عَلَيْهِ فَدَخَلَ جَعْفَرُ بْنُ عَلِيٍّ وَ اَلشِّيعَةُ مِنْ حَوْلِهِ يَقْدُمُهُمُ اَلسَّمَّانُ وَ اَلْحَسَنُ بْنُ عَلِيٍّ قَتِيلُ اَلْمُعْتَصِمِ اَلْمَعْرُوفُ بِسَلَمَةَ فَلَمَّا صِرْنَا فِي اَلدَّارِ إِذَا نَحْنُ بِالْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ صَلَوَاتُ اَللَّهِ عَلَيْهِ عَلَى نَعْشِهِ مُكَفَّناً فَتَقَدَّمَ جَعْفَرُ بْنُ عَلِيٍّ لِيُصَلِّيَ عَلَى أَخِيهِ فَلَمَّا هَمَّ بِالتَّكْبِيرِ خَرَجَ صَبِيٌّ بِوَجْهِهِ سُمْرَةٌ بِشَعْرِهِ قَطَطٌ بِأَسْنَانِهِ تَفْلِيجٌ فَجَبَذَ بِرِدَاءِ جَعْفَرِ بْنِ عَلِيٍّ وَ قَالَ تَأَخَّرْ يَا عَمِّ فَأَنَا أَحَقُّ بِالصَّلاَةِ عَلَى أَبِي فَتَأَخَّرَ جَعْفَرٌ وَ قَدِ اِرْبَدَّ وَجْهُهُ وَ اِصْفَرَّ - فَتَقَدَّمَ اَلصَّبِيُّ وَ صَلَّى عَلَيْهِ وَ دُفِنَ إِلَى جَانِبِ قَبْرِ أَبِيهِ عَلَيْهِ السَّلاَمُ ثُمَّ قَالَ يَا بَصْرِيُّ هَاتِ جَوَابَاتِ اَلْكُتُبِ اَلَّتِي مَعَكَ فَدَفَعْتُهَا إِلَيْهِ فَقُلْتُ فِي نَفْسِي هَذِهِ بَيِّنَتَانِ بَقِيَ اَلْهِمْيَانُ ثُمَّ خَرَجْتُ إِلَى جَعْفَرِ بْنِ عَلِيٍّ وَ هُوَ يَزْفِرُ فَقَالَ لَهُ حَاجِزٌ اَلْوَشَّاءُ يَا سَيِّدِي مَنِ اَلصَّبِيُّ لِنُقِيمَ اَلْحُجَّةَ عَلَيْهِ فَقَالَ وَ اَللَّهِ مَا رَأَيْتُهُ قَطُّ وَ لاَ أَعْرِفُهُ فَنَحْنُ جُلُوسٌ إِذْ قَدِمَ نَفَرٌ مِنْ قُمَّ فَسَأَلُوا عَنِ اَلْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ فَعَرَفُوا مَوْتَهُ فَقَالُوا فَمَنْ نُعَزِّي فَأَشَارَ اَلنَّاسُ إِلَى جَعْفَرِ بْنِ عَلِيٍّ فَسَلَّمُوا عَلَيْهِ وَ عَزَّوْهُ وَ هَنَّوْهُ وَ قَالُوا إِنَّ مَعَنَا كُتُباً وَ مَالاً فَتَقُولُ مِمَّنِ اَلْكُتُبُ وَ كَمِ اَلْمَالُ فَقَامَ يَنْفُضُ أَثْوَابَهُ وَ يَقُولُ تُرِيدُونَ مِنَّا أَنْ نَعْلَمَ اَلْغَيْبَ قَالَ فَخَرَجَ اَلْخَادِمُ فَقَالَ مَعَكُمْ كُتُبُ فُلاَنٍ وَ فُلاَنٍ وَ فُلاَنٍ وَ هِمْيَانٌ فِيهِ أَلْفُ دِينَارٍ وَ عَشَرَةُ دَنَانِيرَ مِنْهَا مَطْلِيَّةٌ فَدَفَعُوا إِلَيْهِ اَلْكُتُبَ وَ اَلْمَالَ وَ قَالُوا اَلَّذِي وَجَّهَ بِكَ لِأَخْذِ ذَلِكَ هُوَ اَلْإِمَامُ فَدَخَلَ جَعْفَرُ بْنُ عَلِيٍّ عَلَى اَلْمُعْتَمِدِ وَ كَشَفَ لَهُ ذَلِكَ فَوَجَّهَ اَلْمُعْتَمِدُ بِخَدَمِهِ فَقَبَضُوا عَلَى صَقِيلَ اَلْجَارِيَةِ فَطَالَبُوهَا بِالصَّبِيِّ فَأَنْكَرَتْهُ وَ اِدَّعَتْ حَبْلاً بِهَا لِتُغَطِّيَ حَالَ اَلصَّبِيِّ فَسُلِّمَتْ إِلَى اِبْنِ أَبِي اَلشَّوَارِبِ اَلْقَاضِي وَ بَغَتَهُمْ مَوْتُ عُبَيْدِ اَللَّهِ بْنِ يَحْيَى بْنِ خَاقَانَ فَجْأَةً وَ خُرُوجُ صَاحِبِ اَلزِّنْجِ بِالْبَصْرَةِ فَشُغِلُوا بِذَلِكَ عَنِ اَلْجَارِيَةِ فَخَرَجَتْ عَنْ أَيْدِيهِمْ وَ اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ اَلْعٰالَمِينَ .
زبان ترجمه:

کمال الدین / ترجمه کمره ای ;  ج ۲  ص ۱۵۲

30-ابو الاديان گويد من در خدمت امام يازدهم كار ميكردم و نوشته‌هاى او را بشهرها ميبردم در مرض موتش شرفياب حضور او شدم و نامه‌هائى نوشت و فرمود اينها را بمدائن برسان.چهارده روز سفرت طول ميكشد و روز پانزدهم وارد سرمن‌رأى ميشوى و وايلا از خانه من ميشنوى و مرا روى تخته غسل ميبينىابو الاديان گويد عرض كردم اى آقاى من چون اين پيشامد واقع شود بجاى شما كيست‌؟ فرمود هر كس جواب نامه‌هاى مرا از تو خواست او بعد من قائم به امر امامتست،عرضكردم نشانه‌اى بيفزائيد،فرمود هر كس بر من نماز خواند او است قائم بعد از من.عرضكردم بيفزائيد فرمود هر كس به آنچه در هميانست خبر داد او است قائم بعد از من،هيبت حضرت مانع شد كه من بپرسم در هميان چيست‌؟ من نامه‌ها را بمدائن رسانيدم و جواب آنها را گرفتم و چنانچه فرموده بود روز پانزدهم بسر من رأى برگشتم و در خانه‌اش وا ويلا بود و خودش روى تخته غسل بود بناگاه ديدم جعفر كذاب پسر على برادرش بر در خانه است و شيعه گرد او جمعند و او را تسليت ميدهند و بامامت تهنيت ميگويند،با خود گفتم اگر امام اينست امامت باطل است زيرا ميدانستم كه جعفر شراب مينوشد و در جوسق قمار ميكند و طنبور هم ميزند من نزديك او رفتم و تسليت گفتم و تهنيت دادم و چيزى از من نپرسيد سپس عقيد بيرون آمد و گفت يا سيدى برادرت كفن شده است برخيز و بر او نماز گذار،جعفر بن على با شيعيان او كه اطرافش بودند وارد حياط‍‌ شد و مقدم شيعه سمان بود و حسن بن على معروف بسلمه وقتى وارد صحن خانه شديم جنازه حسن بن على بر روى تابوت كفن كرده بود،جعفر جلو ايستاد كه بر برادر نماز بخواند چون خواست اللّٰه اكبر گويد يك كودكى گندم گون و مجعد مو و پيوسته دندان از اطاق بيرون آمد و رداء جعفر را عقب كشيد و گفت اى عمو من سزاوارم كه بجنازه پدرم نماز گزارم عقب بايست.جعفر با روى درهم و رنگ زرد عقب ايستاد و آن كودك جلو ايستاد و بر او نماز خواند و در كنار قبر پدرش بخاك سپرده شد و سپس گفت اى بصرى جواب نامه‌ها را بياور كه با تو است آنها را بوى دادم و با خود گفتم اين دو نشانه باقى ماند هميان سپس نزد جعفر بن على رفتم كه داشت ناله و فرياد ميكرد و از دست آن كودك ميناليدحاجز وشاء گفت يا سيدى كيست آن كودك تا ما بر او اقامه دليل كنيم گفت بخدا من تا كنون نه او را ديدم و نه او را ميشناسم.ما هنوز نشسته بوديم كه چند نفر از قم آمدند و از حسن بن على(عليه السّلام)پرسش كردند و دانستند كه فوت شده است گفتند بكه در جاى او است كه تعزيت گوئيم بجعفر بن على اشاره كردند بر او سلام كردند و او را تسليت دادند و بامامت تهنيت گفتند و اظهار داشتند كه نامه‌ها و اموالى با ما است بگو نامه‌ها از كيست و مال چند است‌؟جعفر از جا پريد و جامه‌هاى خود را تكانيد و گفت از ما علم غيب ميخواهيد؟!خادمى از ميان خانه بيرون شد و بآنها گفت نامه‌هائى كه با شما است از فلان و فلانست و در هميان هزار اشرفى است و ده‌تاى آنها قلب است.آنها نامه‌ها و اموال را بدست او سپردند و گفتند آنكه ترا براى خاطر اينها فرستاده است او امام است.جعفر بن على نزد معتمد خليفه رفت و موضوع را باو گزارش داد معتمد خدام خود را فرستاد و صيقل جاريه را گرفتند و از او مطالبه كودك را نمودند.منكر او شد و مدعى شد آبستن است تا بدين وسيله كودك را از نظر آنها مخفى سازد او را بابن الشوارب قاضى سپردند و بناگهان عبيد اللّٰه بن يحيى بن خاقان بمرگ فجاءة درگذشت و صاحب الزنج در بصره شورش كرد و بدين سبب از آن كنيزك منصرف شدند و از دست آنها گريخت« وَ اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ‌ رَبِّ‌ اَلْعٰالَمِينَ‌ »

divider

کمال الدین / ترجمه پهلوان ;  ج ۲  ص ۲۲۶

و ابو الاديان گويد:من خدمتكار امام حسن عليه السّلام بودم و نامه‌هاى او را به شهرها مى‌بردم و در آن بيمارى كه منجر به فوت او شد نامه‌هايى نوشت و فرمود آنها را به مدائن برسان،چهارده روز اينجا نخواهى بود و روز پانزدهم وارد سامرّاء خواهى شد و از سراى من صداى وا ويلا مى‌شنوى و مرا در مغتسل مى‌يابى.ابو الاديان گويد:اى آقاى من!چون اين امر واقع شود امام و جانشين شما كه خواهد بود؟فرمود:هر كس پاسخ نامه‌هاى مرا از تو مطالبه كرد همو قائم پس از من خواهد بود،گفتم:ديگر چه‌؟فرمود:كسى كه بر من نماز خواند همو قائم پس از من خواهد بود،گفتم:ديگر چه‌؟فرمود:كسى كه خبر دهد در آن هميان چيست همو قائم پس از من خواهد بود.و هيبت او مانع شد كه از او بپرسم در آن هميان چيست‌؟ نامه‌ها را به مدائن بردم و جواب آنها را گرفتم و همان گونه كه فرموده بود روز پانزدهم به سامرّاء در آمدم و به ناگاه صداى وا ويلا از سراى او شنيدم و او را بر مغتسل يافتمو برادرش جعفر بن علىّ‌ را بر در سرا ديدم و شيعيان را بر در خانه‌اش ديدم كه وى را به مرگ برادر تسليت و بر امامت تبريك مى‌گويند،با خود گفتم:اگر اين امام است كه امامت باطل خواهد بود،زيرا مى‌دانستم كه او شراب مى‌نوشد و در كاخ قمار مى‌كند و تار مى‌زند،پيش رفتم و تبريك و تسليت گفتم و از من چيزى نپرسيد،آنگاه عقيد بيرون آمد و گفت:اى آقاى من!برادرت كفن شده است برخيز و بر وى نمازگزار!جعفر بن علىّ‌ داخل شد و بعضى از شيعيان كه سمّان و حسن بن علىّ‌ كه معتصم او را كشت و به سلمه معروف بود در اطراف وى بودند. چون به سرا درآمديم حسن بن علىّ‌ را كفن شده بر تابوت ديدم و جعفر بن علىّ‌ پيش رفت تا بر برادرش نماز گزارد و چون خواست تكبير گويد كودكى گندم گون با گيسوانى مجعّد و دندانهاى پيوسته بيرون آمد و رداى جعفر بن علىّ‌ را گرفت و گفت:اى عمو!عقب برو كه من به نماز گزاردن بر پدرم سزاوارترم.و جعفر با چهره‌اى رنگ پريده و زرد عقب رفت. آن كودك پيش آمد و بر او نماز گزارد و كنار آرامگاه پدرش به خاك سپرده شد،سپس گفت:اى بصرى!جواب نامه‌هايى را كه همراه توست بياور،و آنها را به او دادمو با خود گفتم اين دو نشانه،باقى مى‌ماند هميان،آنگاه نزد جعفر بن علىّ‌ رفتم در حالى كه او آه مى‌كشيد.حاجز وشّاء به او گفت:اى آقاى من!آن كودك كيست تا بر او اقامۀ حجّت كنيم،گفت:به خدا سوگند هرگز او را نديده‌ام و او را نمى‌شناسم.ما نشسته بوديم كه گروهى از اهل قم آمدند و از حسن بن علىّ‌ عليهما السّلام پرسش كردند و فهميدند كه او در گذشته است و گفتند:به چه كسى تسليت بگوئيم‌؟و مردم به جعفر بن علىّ‌ اشاره كردند،آنها بر او سلام كردند و به او تبريك و تسليت گفتند و گفتند:همراه ما نامه‌ها و اموالى است،بگو نامه‌ها از كيست‌؟و اموال چقدر است‌؟جعفر در حالى كه جامه‌هاى خود را تكان مى‌داد برخاست و گفت:آيا از ما علم غيب مى‌خواهيد،راوى گويد:خادم از خانه بيرون آمد و گفت:نامه‌هاى فلانى و فلانى همراه شماست و هميانى كه درون آن هزار دينار است كه نقش ده دينار آن محو شده است.آنها نامه‌ها و اموال را به او دادند و گفتند:آنكه تو را براى گرفتن اينها فرستاده همو امام است و جعفر بن علىّ‌ نزد معتمد عبّاسىّ‌ رفت و ماجراى آن كودك را گزارش داد،معتمد كارگزاران خود را فرستاد و صقيل جاريه را گرفتند و از وى مطالبۀ آن كودك كردند،صقيل منكر او شدو مدّعى شد كه باردار است تا به اين وسيله كودك را از نظر آنها مخفى سازد و وى را به ابن الشّوارب قاضى سپردند و مرگ ناگهانى عبيد اللّٰه بن يحيى بن خاقان و شورش صاحب زنج در بصره پيش آمد و از اين رو از آن كنيز غافل شدند و او از دست آنها گريخت« وَ اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ‌ رَبِّ‌ اَلْعٰالَمِينَ‌ ».

divider