شناسه حدیث :  ۳۵۶۸۸۰

  |  

نشانی :  کمال الدين و تمام النعمة  ,  جلد۱  ,  صفحه۱۸۷  

عنوان باب :   الجزء الأول [ذكر غيبات الأنبياء و الحجج تمهيدا لغيبة الإمام المهدي عليه السّلام ] 14 باب في خبر بحيرى الراهب

معصوم :   پيامبر اکرم (صلی الله علیه و آله)

حَدَّثَنَا أَبِي رَحِمَهُ اَللَّهُ قَالَ حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ اِبْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ أَبَانِ بْنِ عُثْمَانَ يَرْفَعُهُ قَالَ: لَمَّا بَلَغَ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ أَرَادَ أَبُو طَالِبٍ أَنْ يَخْرُجَ إِلَى اَلشَّامِ فِي عِيرِ قُرَيْشٍ فَجَاءَ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ تَشَبَّثَ بِالزِّمَامِ وَ قَالَ يَا عَمِّ عَلَى مَنْ تُخَلِّفُنِي لاَ عَلَى أُمٍّ وَ لاَ عَلَى أَبٍ وَ قَدْ كَانَتْ أُمُّهُ تُوُفِّيَتْ فَرَقَّ لَهُ أَبُو طَالِبٍ وَ رَحِمَهُ وَ أَخْرَجَهُ مَعَهُ وَ كَانُوا إِذَا سَارُوا تَسِيرُ إِلَى رَأْسِ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ غَمَامَةٌ تُظِلُّهُ مِنَ اَلشَّمْسِ - فَمَرُّوا فِي طَرِيقِهِمْ بِرَجُلٍ يُقَالُ لَهُ بَحِيرَى فَلَمَّا رَأَى اَلْغَمَامَةَ تَسِيرُ مَعَهُمْ نَزَلَ مِنْ صَوْمَعَتِهِ وَ اِتَّخَذَ لِقُرَيْشٍ طَعَاماً وَ بَعَثَ إِلَيْهِمْ يَسْأَلُهُمْ أَنْ يَأْتُوهُ وَ قَدْ كَانُوا نَزَلُوا تَحْتَ شَجَرَةٍ فَبَعَثَ إِلَيْهِمْ يَدْعُوهُمْ إِلَى طَعَامِهِ فَقَالُوا لَهُ يَا بَحِيرَى وَ اَللَّهِ مَا كُنَّا نَعْهَدُ هَذَا مِنْكَ قَالَ قَدْ أَحْبَبْتُ أَنْ تَأْتُونِي فَأَتَوْهُ وَ خَلَّفُوا رَسُولَ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ فِي اَلرَّحْلِ فَنَظَرَ بَحِيرَى إِلَى اَلْغَمَامَةِ قَائِمَةً فَقَالَ لَهُمْ هَلْ بَقِيَ مِنْكُمْ أَحَدٌ لَمْ يَأْتِنِي فَقَالُوا مَا بَقِيَ مِنَّا إِلاَّ غُلاَمٌ حَدَثٌ خَلَّفْنَاهُ فِي اَلرَّحْلِ فَقَالَ لاَ يَنْبَغِي أَنْ يَتَخَلَّفَ عَنْ طَعَامِي أَحَدٌ مِنْكُمْ فَبَعَثُوا إِلَى رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ فَلَمَّا أَقْبَلَ أَقْبَلَتِ اَلْغَمَامَةُ فَلَمَّا نَظَرَ إِلَيْهِ بَحِيرَى قَالَ مَنْ هَذَا اَلْغُلاَمُ قَالُوا اِبْنُ هَذَا وَ أَشَارُوا إِلَى أَبِي طَالِبٍ فَقَالَ لَهُ بَحِيرَى هَذَا اِبْنُكَ قَالَ أَبُو طَالِبٍ هَذَا اِبْنُ أَخِي قَالَ مَا فَعَلَ أَبُوهُ قَالَ تُوُفِّيَ وَ هُوَ حَمْلٌ فَقَالَ بَحِيرَى لِأَبِي طَالِبٍ رُدَّ هَذَا اَلْغُلاَمَ إِلَى بِلاَدِهِ فَإِنَّهُ إِنْ عَلِمَتْ بِهِ اَلْيَهُودُ مَا أَعْلَمُ مِنْهُ قَتَلُوهُ فَإِنَّ لِهَذَا شَأْناً مِنَ اَلشَّأْنِ هَذَا نَبِيُّ هَذِهِ اَلْأُمَّةِ هَذَا نَبِيُّ اَلسَّيْفِ .
زبان ترجمه:

کمال الدین / ترجمه کمره ای ;  ج ۱  ص ۲۹۵

..ابان بن عثمان در سند مرفوعى گويد چون رسول خدا(صلّى الله عليه و آله)بالغ شد ابو طالب خواست با كاروان قريش بشام رود،رسول خدا(صلّى الله عليه و آله)آمد و مهار ناقه‌اش را گرفت و گفت عموجان مرا براى كه ميگذارى و ميروى نه پدرى هست و نه مادرى و مادرش وفات كرده بود ابو طالب بحال او رقت كرد و مهربانى نمود و او را با خود برد و چون راه ميرفتند بالاى سر پيغمبر(صلّى الله عليه و آله)يك ابرى در برابر آفتاب سايه ميانداخت در راه خود بمردى بر خوردند كه بحيرا نام داشت چون ديد ابرى با آنها سير ميكند از صومعه خود فرود آمد و خوراكى براى قريش آماده كرد و فرستاد و آنها را دعوت بغذا كردباو گفتند اى بحيرا ما از تو چنين سابقه‌اى نداشتيم گفت دوست دارم نزد من بيائيد همه آمدند و رسول خدا را در سر بنه خود گذاشتند،بحيرا ديد ابر برجاى خود ايستاده بآنها گفت كسى از شما بجا مانده كه نزد من نيامده باشد،گفتند كسى نمانده مگر يك پسر تازه جوانى كه سر بنه خود گذاشتيم گفت شايسته نيست هيچ كس از شماها بر سر سفره من نباشد فرستادند دنبال رسول خدا(صلّى الله عليه و آله) چون او آمد ابر هم آمد چون بحيرا او را ديد گفت اين پسر كيست‌؟گفتند پسر اين آقا و اشاره به ابى طالب كردند بحيرا گفت اين پسر تو است‌؟گفت برادر زاده منست گفت پدرش چه شده گفت در شكم مادر بوده كه وفات كرده بحيراء به ابى طالب گفت اين پسر را بشهر خود برگردان اگر يهود آنچه را من در باره او ميدانم بدانند او را ميكشند او مقام بزرگى خواهد داشت او پيغمبر اين امت است او پيغمبر با شمشير است

divider

کمال الدین / ترجمه پهلوان ;  ج ۱  ص ۳۶۴

3-ابان بن عثمان در حديث مرفوعى گويد:چون رسول اكرم صلّى اللّٰه عليه و آله و سلّم به سنّ‌ بلوغ رسيد،ابو طالب چنين خواست كه با كاروان قريش به شام رود،رسول اكرم آمد و زمام شتر را گرفت و گفت:اى عمو جان!مرا به كه مى‌سپارى‌؟نه پدرى هست و نه مادرى!و مادرش نيز وفات كرده بود،ابو طالب دلش به حال او سوخت و بر او مهربانى كرد و او را با خود بردو چون راه مى‌رفتند بر بالاى سر پيامبر ابرى در برابر آفتاب سايه مى‌انداخت و در راه به مردى بر خوردند كه بحيرا نام داشت و چون ديد ابرى با آنها سير مى‌كند از صومعۀ خود فرود آمد و طعامى براى قريش آماده كرد و كسى را به نزد آنها فرستاد و آنها را دعوت كرد كه به نزد او بروند و آنان به زير درختى فرود آمده بودند،فرستاد كه براى صرف غذا بيائيد،گفتند:اى بحيرا!ما چنين سابقه‌اى از تو به ياد نداريم.گفت:من دوست دارم كه به نزد من آئيد،آمدند و رسول خدا را نزد بار و بنۀ خود گذاشتند،بحيرا ديد كه ابر بر جاى خود ايستاده است به آنها گفت:آيا كسى از شما هست كه به نزد من نيامده باشد؟گفتند:كسى نيست مگر نوجوانى كه بر سر بار و بنۀ خود گذاشته‌ايم.گفت:سزاوار نيست كه هيچ يك از شما بر سر سفرۀ من نباشد و به دنبال رسول خدا فرستادند و چون او آمد آن ابر هم آمد.بحيرا در او نگريست و گفت:اين نوجوان كيست‌؟گفتند:فرزند اين آقا-و به ابو طالب اشاره كردند-بحيرا گفت:آيا اين فرزند تو است‌؟ابو طالب گفت:اين برادرزادۀ من است.گفت:پدرش چه مى‌كند؟گفت:در رحم مادرش بود كه پدرش درگذشت.بحيرا به ابو طالب گفت:اين پسر را به شهر خود برگردان كه اگر يهود آنچه را كه من از او مى‌دانم بدانند او را بكشند،او مقام بزرگى دارد،او پيامبر اين امّت است،او پيامبر شمشير است.

divider