شناسه حدیث :  ۳۵۶۸۷۶

  |  

نشانی :  کمال الدين و تمام النعمة  ,  جلد۱  ,  صفحه۱۷۵  

عنوان باب :   الجزء الأول [ذكر غيبات الأنبياء و الحجج تمهيدا لغيبة الإمام المهدي عليه السّلام ] 12 باب في خبر عبد المطلب و أبي طالب

معصوم :   پيامبر اکرم (صلی الله علیه و آله)

حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ أَحْمَدَ رَضِيَ اَللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ يَحْيَى قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ إِسْمَاعِيلَ قَالَ حَدَّثَنَا عَبْدُ اَللَّهِ بْنُ مُحَمَّدٍ قَالَ حَدَّثَنَا أَبِي عَنْ سَعِيدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ قَمَّارٍ مَوْلًى لِبَنِي مَخْزُومٍ عَنْ سَعِيدِ بْنِ أَبِي صَالِحٍ عَنْ أَبِيهِ عَنِ اِبْنِ عَبَّاسٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبِي اَلْعَبَّاسَ يُحَدِّثُ قَالَ: وُلِدَ لِأَبِي عَبْدِ اَلْمُطَّلِبِ عَبْدُ اَللَّهِ فَرَأَيْنَا فِي وَجْهِهِ نُوراً يَزْهَرُ كَنُورِ اَلشَّمْسِ فَقَالَ أَبِي إِنَّ لِهَذَا اَلْغُلاَمِ شَأْناً عَظِيماً قَالَ فَرَأَيْتُ فِي مَنَامِي أَنَّهُ خَرَجَ مِنْ مَنْخِرِهِ طَائِرٌ أَبْيَضُ فَطَارَ فَبَلَغَ اَلْمَشْرِقَ وَ اَلْمَغْرِبَ ثُمَّ رَجَعَ رَاجِعاً حَتَّى سَقَطَ عَلَى بَيْتِ اَلْكَعْبَةِ فَسَجَدَتْ لَهُ قُرَيْشٌ كُلُّهَا فَبَيْنَمَا اَلنَّاسُ يَتَأَمَّلُونَهُ إِذَا صَارَ نُوراً بَيْنَ اَلسَّمَاءِ وَ اَلْأَرْضِ وَ اِمْتَدَّ حَتَّى بَلَغَ اَلْمَشْرِقَ وَ اَلْمَغْرِبَ فَلَمَّا اِنْتَبَهْتُ سَأَلْتُ كَاهِنَةَ بَنِي مَخْزُومٍ فَقَالَتْ لِي يَا عَبَّاسُ لَئِنْ صَدَقَتْ رُؤْيَاكَ لَيَخْرُجَنَّ مِنْ صُلْبِهِ وَلَدٌ يَصِيرُ أَهْلُ اَلْمَشْرِقِ وَ اَلْمَغْرِبِ تَبَعاً لَهُ قَالَ أَبِي فَهَمَّنِي أَمْرُ عَبْدِ اَللَّهِ إِلَى أَنْ تَزَوَّجَ بِآمِنَةَ وَ كَانَتْ مِنْ أَجْمَلِ نِسَاءِ قُرَيْشٍ وَ أَتَمِّهَا خَلْقاً فَلَمَّا مَاتَ عَبْدُ اَللَّهِ وَ وَلَدَتْ آمِنَةُ رَسُولَ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ أَتَيْتُ فَرَأَيْتُ اَلنُّورَ بَيْنَ عَيْنَيْهِ يَزْهَرُ فَحَمَلْتُهُ وَ تَفَرَّسْتُ فِي وَجْهِهِ فَوَجَدْتُ مِنْهُ رِيحَ اَلْمِسْكِ وَ صِرْتُ كَأَنِّي قِطْعَةُ مِسْكٍ مِنْ شِدَّةِ رِيحِي فَحَدَّثَتْنِي آمِنَةُ وَ قَالَتْ لِي إِنَّهُ لَمَّا أَخَذَنِي اَلطَّلْقُ وَ اِشْتَدَّ بِيَ اَلْأَمْرُ سَمِعْتُ جَلَبَةً وَ كَلاَماً لاَ يُشْبِهُ كَلاَمَ اَلْآدَمِيِّينَ فَرَأَيْتُ عَلَماً مِنْ سُنْدُسٍ عَلَى قَضِيبٍ مِنْ يَاقُوتٍ قَدْ ضُرِبَ بَيْنَ اَلسَّمَاءِ وَ اَلْأَرْضِ وَ رَأَيْتُ نُوراً يَسْطَعُ مِنْ رَأْسِهِ حَتَّى بَلَغَ اَلسَّمَاءَ وَ رَأَيْتُ قُصُورَ اَلشَّامَاتِ كُلَّهَا شُعْلَةَ نُورٍ وَ رَأَيْتُ حَوْلِي مِنَ اَلْقَطَاةِ أَمْراً عَظِيماً قَدْ نَشَرَتْ مِنْ أَجْنِحَتِهَا حَوْلِي وَ رَأَيْتُ [تابع ] شَعِيرَةَ اَلْأَسَدِيَّةَ قَدْ مَرَّتْ وَ هِيَ تَقُولُ آمِنَةُ مَا لَقِيَتِ اَلْكُهَّانُ وَ اَلْأَصْنَامُ مِنْ وَلَدِكِ وَ رَأَيْتُ رَجُلاً شَابّاً مِنْ أَتَمِّ اَلنَّاسِ طُولاً وَ أَشَدِّهِمْ بَيَاضاً وَ أَحْسَنِهِمْ ثِيَاباً مَا ظَنَنْتُهُ إِلاَّ عَبْدَ اَلْمُطَّلِبِ قَدْ دَنَا مِنِّي فَأَخَذَ اَلْمَوْلُودَ فَتَفَلَ فِي فِيهِ وَ مَعَهُ طَسْتٌ مِنْ ذَهَبٍ مَضْرُوبٍ بِالزُّمُرُّدِ وَ مُشْطٌ مِنْ ذَهَبٍ فَشَقَّ بَطْنَهُ شَقّاً ثُمَّ أَخْرَجَ قَلْبَهُ فَشَقَّهُ فَأَخْرَجَ مِنْهُ نُكْتَةً سَوْدَاءَ فَرَمَى بِهَا ثُمَّ أَخْرَجَ صُرَّةً مِنْ حَرِيرَةٍ خَضْرَاءَ فَفَتَحَهَا فَإِذَا فِيهَا كَالذَّرِيرَةِ اَلْبَيْضَاءِ فَحَشَاهُ ثُمَّ رَدَّهُ إِلَى مَا كَانَ وَ مَسَحَ عَلَى بَطْنِهِ وَ اِسْتَنْطَقَهُ فَنَطَقَ فَلَمْ أَفْهَمْ مَا قَالَ إِلاَّ أَنَّهُ قَالَ فِي أَمَانِ اَللَّهِ وَ حِفْظِهِ وَ كِلاَءَتِهِ وَ قَدْ حَشَوْتُ قَلْبَكَ إِيمَاناً وَ عِلْماً وَ حِلْماً وَ يَقِيناً وَ عَقْلاً وَ حُكْماً فَأَنْتَ خَيْرُ اَلْبَشَرِ طُوبَى لِمَنِ اِتَّبَعَكَ وَ وَيْلٌ لِمَنْ تَخَلَّفَ عَنْكَ ثُمَّ أَخْرَجَ صُرَّةً أُخْرَى مِنْ حَرِيرَةٍ بَيْضَاءَ فَفَتَحَهَا فَإِذَا فِيهَا خَاتَمٌ فَضَرَبَ بِهِ عَلَى كَتِفَيْهِ ثُمَّ قَالَ أَمَرَنِي رَبِّي أَنْ أَنْفُخَ فِيكَ مِنْ رُوحِ اَلْقُدُسِ فَنَفَخَ فِيهِ وَ أَلْبَسَهُ قَمِيصاً وَ قَالَ هَذَا أَمَانُكَ مِنْ آفَاتِ اَلدُّنْيَا فَهَذَا مَا رَأَيْتُ يَا عَبَّاسُ بِعَيْنِي فَقَالَ اَلْعَبَّاسُ وَ أَنَا يَوْمَئِذٍ أَقْرَأُ فَكَشَفْتُ عَنْ ثَوْبِهِ فَإِذَا خَاتَمُ اَلنُّبُوَّةِ بَيْنَ كَتِفَيْهِ فَلَمْ أَزَلْ أَكْتُمُ شَأْنَهُ وَ نَسِيتُ اَلْحَدِيثَ فَلَمْ أَذْكُرْهُ إِلَى يَوْمِ إِسْلاَمِي حَتَّى ذَكَّرَنِي رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ .
زبان ترجمه:

کمال الدین / ترجمه کمره ای ;  ج ۱  ص ۲۸۴

عبد اللّٰه بن عباس گويد از پدرم شنيدم ميگفت چون عبد اللّٰه براى پدرم زائيده شد ديدم از رخساره‌اش نورى ميتابد مانند نور آفتاب،پدرم گفت اين پسر بچه مقام بزرگى خواهد داشت،گويد در خواب ديدم كه از سوراخ بينى او پرنده سفيدى بيرون آمد و پرش كرد تا بمشرق و مغرب رسيد و سپس برگشت تا بر خانه كعبه افتاد و همه قريش براى او بخاك افتادند،در اين ميان كه مردم بوى متوجه بودند يك نورى شد در ميان آسمان و زمين و پهن شد تا بمغرب و مشرق رسيد.چون از خواب بيدار شدم تعبير آن را از كاهنه بنى مخزوم پرسيدم بمن گفت اى عباس اگر خوابت راست باشد از او پسرى شود كه اهل مشرق و مغرب پيروى او كنند. پدرم گفت وضع عبد اللّٰه براى من اهميت پيدا كرد تا آمنه زيباترين و خوش خلق ترين زنان قريش را بزنى گرفت و چون خودش مرد و آمنه رسول خدا را زائيد آمدم ديدم همان نور در پيشانى او مى- درخشد،او را در آغوش گرفتم و رخساره‌اش را نگريستم در او بوى مشك يافتم و خودم از تندى بوى او مانند تيكه مشك شدم،آمنه براى من اين داستان را گفت كه چون مرا در زائيدن گرفت و حالم سخت شد،غوغا و سخنى بگوشم خورد كه مانند سخن آدميان نبود در آن حال ديدم پرچم سبزى بر يك دسته‌اى از ياقوت ميان آسمان و زمين برافراشته‌اند و نورى از سر آن تا بآسمان بالا ميرود و كاخ‌هاى شامات را همه يك شعله نور نگريستم و در اطراف خودم يك دسته پرنده از نوع قطاة دور مرا گرفته و پر گشوده‌اند و ديدم كاهنه بنى اسد از برابرم گذشت و گفت اى آمنه ميدانى كاهنها و بتها از دست پسرت چه خواهند كشيد و ديدم يك جوانى كه از همه مردم بلند بالاتر و سفيدتر و خوش لباستر بود و بگمانم عبد المطلب بود نزديك من آمد و نوزاد را از من گرفت و در دهان او آب دهن انداخت و يك طشت طلاى زمرد نگارى با يك شانه طلا با خود داشت نوزاد را در آن نهاد و شكمش را شكافت و دلش را در آورد و دل را شكافت و يك نقطه سياهى از آن بيرون آورد و دور انداخت و يك دستمال حرير سبز بيرون آورد و باز كرد و در آن گرد سفيدى بود دل را از آن پر كرد و بست و بجاى خود گذاشت و دستى روى شكمش كشيد او را بزبان آورد او سخن گفت ولى من نفهميدم چه گفت جز آنكه او در جوابش گفت در امان و حفظ‍‌ و نگهدارى خدا من دلت را پر از ايمان و حلم و يقين و علم و عقل و حكمت كردم،تو خير البشرى،خوشا بحال كسى كه پيرو تو باشد و واى بر كسى كه از تو تخلف ورزد،سپس بسته ديگرى از حرير سفيد گشود و در ميان آن مهرى بود و شانه‌هايش را با آن مهر كرد،سپس گفت خدا بمن دستور داده كه از روح القدس در تو بدمم پس در او دميد و پيراهنى باو پوشانيد و گفت اين امان تو است از آفات روزگار اين است اى عباس كه من بچشم خود ديدم عباس گويد من در آن روز اقرار كردم و جامه‌اش را بالا زدمميان دو كتفش مهر نبوت را ديدم و مقام او را پنهان ميداشتم و اصل اين حديث هم فراموشم شد و يادم نيامد تا آن روز كه مسلمان شدم رسول خدا آن را بياد من انداخت.

divider

کمال الدین / ترجمه پهلوان ;  ج ۱  ص ۳۴۶

6-ابن عبّاس گويد كه از پدرم شنيدم كه مى‌گفت:چون براى پدرم عبد المطّلب،عبد اللّٰه به دنيا آمد در سيماى او نورى ديديم كه مانند خورشيد مى‌درخشيد.پدرم گفت:براى اين كودك منزلتى بزرگ است،گويد:در خواب ديدم كه از سوراخ بينى او پرندۀ سفيدى بيرون آمد و پرواز كرد و به شرق و غرب عالم رسيد،سپس برگشت و بر خانۀ كعبه فرود آمد و همۀ قريش بر او سجده كردند.در اين بين كه مردم متوجّه آن پرنده بودند به نورى بين آسمان و زمين مبدّل شد و شرق و غرب عالم را گرفت.چون از خواب بيدار شدم تعبير آن را از كاهنۀ بنى مخزوم پرسيدم،گفت:اى عبّاس!اگر خوابت راست باشد از صلب او پسرى بيرون آيد كه اهل مشرق و مغرب پيرو او شوند.پدرم گفت:وضع عبد اللّٰه برايم اهميّت يافت تا آن كه آمنه-زيباترين و كاملترين زنان قريش-را به همسرى برگزيدو چون عبد اللّٰه در گذشت و آمنه رسول خدا را به دنيا آورد آمدم و ديدم همان نور در پيشانى او مى‌درخشد،او را برگرفته و در چهره‌اش نگريستم و در او رائحۀ مشك يافتم و از شدّت آن رائحۀ خوش،گويا من خود مشك شدم و آمنه به من چنين گفت:چون مرا درد زايمان گرفت و كار دشوار شد غوغا و كلامى را شنيدم كه شبيه كلام آدميان نبود و پرچمى از ديبا ديدم كه بر دسته‌اى از ياقوت بين آسمان و زمين قرار داشت و نورى از سر آن به آسمان مى‌تابيد و كاخهاى شامات را به تمامى شعلۀ نورى ديدم و در اطراف خود پرندۀ قطاة را ديدم كه بالهايش را در اطرافم گشوده بود و جنّى طايفۀ بنى اسد را ديدم كه از برابرم گذشت و مى‌گفت:اى آمنه!مى‌دانى كاهنها و بتها از دست پسرت چه كشيده‌اند؟و مرد جوان بلند بالا و سفيد و خوش لباسى را ديدم-كه به گمانم عبد المطّلب بود-كه به نزد من آمد و نوزاد را گرفت و آب دهان در دهانش گذاشت و يك طشت طلاى زمرّدنگار و يك شانۀ طلا به همراه داشت،شكم طفل را شكافت و قلبش را بيرون آورد،آن را نيز شكافت و يك نكتۀ سياهى از آن بيرون آورد و به دور افكند،سپس يك كيسۀ حرير سبز رنگ بيرون آورد و آن را گشود و در آن گرد سفيدى بود و دل را از آن پر كرد و آن را به جاى خود گذاشت و دستى بر شكمش كشيد و او را به سخن در آورد و او هم سخن گفت،امّا من از گفتار او چيزى نفهميدم جز آنكه گفت:در امان و حفظ‍‌ و نگهدارى خدا! من قلبت را پر از ايمان و علم و حلم و يقين و عقل و حكمت كردم و تو خير البشرى!خوشا به حال كسى كه از تو پيروى كند و واى بر كسى كه از تو تخلّف ورزد،سپس يك كيسۀ ديگرى از حرير سفيد بيرون آورد و آن را گشود و در آن مهرى بود و آن را بر كتفهاى او زد و گفت:خدايم فرمان داده است كه از روح القدس در تو بدمم و در او دميد و جامه‌اى بر او پوشانيد و گفت:اين امان تو از آفات دنياست.اين چيزى است كه آن را عبّاس با دو چشم خود ديده است.بعد از آن عبّاس گفت:من در آن روز مى‌خواندم،جامه‌اش را بالا زدم و مهر نبوّت را ميان دو كتفش ديدم و منزلتش را پيوسته پنهان مى‌داشتم و اين حديث را فراموش كردم و يادم نيامد تا آن روز كه اسلام آوردم و رسول خدا آن را به يادم آورد.

divider