شناسه حدیث :  ۳۱۵۹۹۴

  |  

نشانی :  الخصال  ,  جلد۱  ,  صفحه۲۶۵  

عنوان باب :   الجزء الأول باب الأربعة قول الله عز و جل لإبراهيم عَلَيْهِ السَّلاَمُ فَخُذْ أَرْبَعَةً مِنَ اَلطَّيْرِ فَصُرْهُنَّ إِلَيْكَ الآية

معصوم :   غير معصوم

وَ سَمِعْتُ مُحَمَّدَ بْنَ عَبْدِ اَللَّهِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ طَيْفُورٍ يَقُولُ: فِي قَوْلِ إِبْرَاهِيمَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ رَبِّ أَرِنِي كَيْفَ تُحْيِ اَلْمَوْتىٰ اَلْآيَةَ إِنَّ اَللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ أَمَرَ إِبْرَاهِيمَ أَنْ يَزُورَ عَبْداً مِنْ عِبَادِهِ اَلصَّالِحِينَ فَزَارَهُ فَلَمَّا كَلَّمَهُ قَالَ إِنَّ لِلَّهِ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى فِي اَلدُّنْيَا عَبْداً يُقَالُ لَهُ إِبْرَاهِيمُ اِتَّخَذَهُ خَلِيلاً قَالَ إِبْرَاهِيمُ وَ مَا عَلاَمَةُ ذَلِكَ اَلْعَبْدِ قَالَ يُحْيَى لَهُ اَلْمَوْتَى فَوَقَّعَ لِإِبْرَاهِيمَ أَنَّهُ هُوَ فَسَأَلَهُ أَنْ يُحْيِيَ لَهُ اَلْمَوْتَى قٰالَ أَ وَ لَمْ تُؤْمِنْ قٰالَ بَلىٰ وَ لٰكِنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلْبِي يَعْنِي عَلَى اَلْخَلَّةِ وَ يُقَالُ إِنَّهُ أَرَادَ أَنْ يَكُونَ لَهُ فِي ذَلِكَ مُعْجِزَةٌ كَمَا كَانَتْ لِلرُّسُلِ وَ إِنَّ إِبْرَاهِيمَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ سَأَلَ رَبَّهُ أَنْ يُحْيِيَ لَهُ اَلْمَيِّتَ فَأَمَرَهُ اَللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ أَنْ يُمِيتَ لِأَجْلِهِ اَلْحَيَّ سَوَاءً بِسَوَاءٍ وَ هُوَ أَنَّهُ لَمَّا أَمَرَهُ بِذَبْحِ اِبْنِهِ إِسْمَاعِيلَ وَ أَنَّ اَللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ أَمَرَ إِبْرَاهِيمَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ أَنْ يَذْبَحَ أَرْبَعَةً مِنَ اَلطَّيْرِ طَاوُساً وَ نَسْراً وَ دِيكاً وَ بَطّاً فَالطَّاوُسُ يُرِيدُ بِهِ زِينَةَ اَلدُّنْيَا وَ اَلنَّسْرُ يُرِيدُ بِهِ اَلْأَمَلَ اَلطَّوِيلَ وَ اَلْبَطُّ يُرِيدُ بِهِ اَلْحِرْصَ وَ اَلدِّيكُّ يُرِيدُ بِهِ اَلشَّهْوَةَ يَقُولُ اَللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِنْ أَحْبَبْتَ أَنْ يَحْيَى قَلْبُكَ وَ يَطْمَئِنَّ مَعِي فَاخْرُجْ عَنْ هَذِهِ اَلْأَشْيَاءِ اَلْأَرْبَعَةِ فَإِنَّهُ إِذَا كَانَتْ هَذِهِ اَلْأَشْيَاءُ فِي قَلْبٍ فَإِنَّهُ لاَ يَطْمَئِنُّ مَعِي وَ سَأَلْتُهُ كَيْفَ قَالَ أَ وَ لَمْ تُؤْمِنْ مَعَ عِلْمِهِ بِسِرِّهِ وَ حَالِهِ فَقَالَ إِنَّهُ لَمَّا قَالَ رَبِّ أَرِنِي كَيْفَ تُحْيِ اَلْمَوْتىٰ كَانَ ظَاهِرُ هَذِهِ اَللَّفْظَةِ تَوْهِيماً [تُوهِمُ] أَنَّهُ لَمْ يَكُنْ يَتَيَقَّنُ فَقَرَّرَهُ اَللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِسُؤَالِهِ عَنْهُ إِسْقَاطاً لِلتُّهَمَةِ عَنْهُ وَ تَنْزِيهاً لَهُ مِنَ اَلشَّكِّ .
زبان ترجمه:

الخصال / ترجمه جعفری ;  ج ۱  ص ۳۸۵

و از محمد بن عبد اللّٰه بن محمد بن طيفور شنيدم كه در بارۀ اين سخن ابراهيم كه: «پروردگارا به من نشان بده كه چگونه مرده‌ها را زنده مى‌كنى»گفت:خداوند به ابراهيم دستور داد كه به ديدن بنده‌اى از بندگان صالح او برود و ابراهيم به ديدن او رفت و چون با او صحبت كرد او گفت:خداوند در دنيا بنده‌اى دارد كه به او ابراهيم مى‌گويند و او را دوست خود گرفته است.ابراهيم گفت:نشانۀ آن بنده چيست‌؟گفت:خدا مرده‌ها را براى او زنده مى‌كند،به دل ابراهيم افتاد كه آن بنده خود اوست و لذا از خدا خواست كه مرده‌ها را براى او زنده كند، خداوند فرمود:آيا ايمان نياورده‌اى‌؟گفت:چرا،ولى براى اينكه دلم آرام گيرد يعنى بر دوستى تو. گفته شده كه او خواست كه اين كار معجزه‌اى براى او باشد همان گونه كه پيامبران ديگر داشتند و ابراهيم از پروردگارش خواست كه مرده را براى او زنده كند و خدا در مقابل از او خواست كه او هم زنده‌اى بميراند تا مطابقت حاصل شود.و دستور داد كه پسرش اسماعيل را ذبح كند و خدا به ابراهيم فرمان داد كه چهار پرنده را ذبح كند: طاوس و كركس و خروس و اردك،از طاوس زينت دنيا را اراده كرده و از كركس آرزوى دراز و از اردك حرص و از خروس شهوت را.خداوند مى‌فرمايد:من دوست دارم كه قلب تو زنده شود و با من آرامش يابد،پس از اين چيز درگذر كه اگر اين چيزها در دلى باشد او نمى‌تواند با من آرامش گيرد.از او پرسيدم:چگونه‌؟فرمود:آيا ايمان نياورده‌اى‌؟با اينكه به درون او و حال او آگاه بود،گفت:وقتى ابراهيم گفت كه خدايا به من نشان بده كه چگونه مرده‌ها را زنده مى‌كنى،ظاهر اين عبارت چنين مى‌نمود كه او يقين ندارد و خداوند همان سؤال خودش را تقرير كرد تا تهمت را از او برطرف سازد و او را از شك منزه كند.

divider

الخصال / ترجمه فهری ;  ج ۱  ص ۲۹۴

و شنيدم از محمد بن عبد اللّٰه بن محمد بن طيفور در بيان گفتار ابراهيم كه عرض كرد پروردگارا مرا بنما كه مردگان را چگونه زنده ميكنى ميگفت كه خداى عز و جل دستور داد كه ابراهيم بنده‌اى از بندگان شايستۀ خدا را زيارت كند ابراهيم آن بنده را ديد و چون با او سخن گفت ابراهيم را گفت كه خداى تبارك و تعالى را بنده‌اى است كه ابراهيمش خوانند خداوند او را بدوستى خود مفتخر فرموده است. ابراهيم گفت اين بنده را نشان چيست‌؟گفت:نشانه‌اش اينكه خداوند مرده را براى او زنده خواهد كرد ابراهيم را بخاطر رسيد كه آن بنده خود او است از اين جهت از خداوند خواست كه مرده را براى او زنده گرداند خدا فرمود:مگر زنده شدن مردگان را باور ندارى‌؟عرض كرد:چرا ولى براى اينكه دلم مطمئن گردد و مقصودش اطمينان بدوستى خداوند بود و گفته شده است كه ابراهيم مى‌خواست او نيز اين معجزه را داشته باشد مانند ساير پيغمبران كه معجزه داشتند و از خداوند خواست كه مرده را براى او زنده كند خداوند بابراهيم دستور داد كه در برابر اين كرامت بايستى او نيز زنده‌اى را بكشد و اين دستور همان هنگام بود كه مأمور شد فرزندش اسماعيل را سر ببرد و خداى عز و جل بابراهيم دستور داد كه چهار پرنده را سر ببرد طاوس و كركس و خروس و مرغابى و غرض خداوند از طاوس آرايش دنيا بود و از كركس مقصود آرزوى دراز و مرغابى كناية از حرص و خروس اشارة بشهوت بود خداى عز و جل ميفرمود اگر دوست دارى كه دلت زنده شود و آرام دلت من باشم از اين چهار چيز بيرون شو كه اگر اين چيزها در دلى باشد آن دل بمن آرام نخواهد گرفت پرسيدم‌اش خداوند چرا فرمود:مگر باور ندارى‌؟با اينكه از حال و دلش آگاه بود گفت:چون ابراهيم گفت پروردگارا بمن بنما مردگان را چگونه زنده ميكنى و ظاهر اين گفتار،ديگران را بگمان مى‌انداخت كه ابراهيم يقين ندارد خداوند اين پرسش را از او فرمود تا اين تهمت از او بيفتد و دامن‌اش از آلايش بترديد پاك گردد.

divider

الخصال / ترجمه مدرس گیلانی ;  ج ۱  ص ۲۱۲

و از محمد پور عبد اللّٰه پور طيفور شنيدم كه مى‌گفت:در تفسير قول ابراهيم:پروردگارا به من نشان ده كه چگونه مردگان را زنده گردانى‌؟اه.خدا به او فرمان داد بنده‌يى از بندگان شايستۀ او را ديدن كند،چون او را ديد با وى سخن گفت.آن بندۀ خدا به ابراهيم گفت:خدا در جهان بنده‌يى دارد كه نام وى ابراهيم است،او را دوست خويش گرفته،ابراهيم گفت نشانى آن بنده چه باشد؟.گفت مرده را براى وى زنده گرداند،ابراهيم را دل در افتاد كه شايد آن بنده خود باشد چون كه از خدا خواسته بود كه آن مردگان را براى وى زنده گرداند. خدا گفت:اى ابراهيم مگر به زنده كردن من ايمان نياورده‌يى‌؟.گفت:ايمان دارم اما مى‌خواهم كه آرامش خاطر يابم،مقصود وى از اين درخواست همانا آن بود كه يقين كند كه آن دوست كذايى او خود است يا نه،هم آن زمان بود كه فرمان يافت كه فرزند خويش اسماعيل را سر ببرد.خدا به وى دستور داد به ابراهيم كه چهار پرنده را سر ببرد.از طاوس آرايش جهان را خواسته و از كركس آرزوى دراز و از اردك آزمندى و از خروس شهوت را. خدا بدو گفت:اى ابراهيم هر گاه خواسته باشى دل تو زنده گردد به من آرامش حاصل كن و از اين چهار منش كناره‌گير،تا اين چهار در دل تو باشد با من يك دل نگردى.از امام پرسيدند.خدا چگونه از وى پرسيد؟ابراهيم گفت:خدايا به من بنما كه چگونه مرده را زنده سازى‌؟.خدا از وى پرسيد تا جواب دهد و تهمت از وى تبرئه گردد.

divider