شناسه حدیث :  ۳۱۵۶۳۲

  |  

نشانی :  الخصال  ,  جلد۱  ,  صفحه۱۰۴  

عنوان باب :   الجزء الأول باب الثلاثة ثلاث خصال من كن فيه فقد استكمل الإيمان

معصوم :   امام باقر (علیه السلام)

حَدَّثَنَا أَبُو اَلْعَبَّاسِ مُحَمَّدُ بْنُ إِبْرَاهِيمَ بْنِ إِسْحَاقَ اَلطَّالَقَانِيُّ رَضِيَ اَللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ جَرِيرٍ اَلطَّبَرِيُّ قَالَ أَخْبَرَنَا أَبُو صَالِحٍ اَلْكِنَانِيُّ عَنْ يَحْيَى بْنِ عَبْدِ اَلْحَمِيدِ اَلْحِمَّانِيِّ عَنْ شَرِيكٍ عَنْ هِشَامِ بْنِ مُعَاذٍ قَالَ: كُنْتُ جَلِيساً لِعُمَرَ بْنِ عَبْدِ اَلْعَزِيزِ حَيْثُ دَخَلَ اَلْمَدِينَةَ فَأَمَرَ مُنَادِيَهُ فَنَادَى مَنْ كَانَتْ لَهُ مَظْلِمَةٌ أَوْ ظُلاَمَةٌ فَلْيَأْتِ اَلْبَابَ فَأَتَى مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيٍّ يَعْنِي اَلْبَاقِرَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ فَدَخَلَ إِلَيْهِ مَوْلاَهُ مُزَاحِمٌ فَقَالَ إِنَّ مُحَمَّدَ بْنَ عَلِيِّ بِالْبَابِ فَقَالَ لَهُ أَدْخِلْهُ يَا مُزَاحِمُ قَالَ فَدَخَلَ وَ عُمَرُ يَمْسَحُ عَيْنَيْهِ مِنَ اَلدُّمُوعِ فَقَالَ لَهُ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيٍّ مَا أَبْكَاكَ يَا عُمَرُ فَقَالَ هِشَامٌ أَبْكَاهُ كَذَا وَ كَذَا يَا اِبْنَ رَسُولِ اَللَّهِ فَقَالَ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيٍّ يَا عُمَرُ إِنَّمَا اَلدُّنْيَا سُوقٌ مِنَ اَلْأَسْوَاقِ مِنْهَا خَرَجَ قَوْمٌ بِمَا يَنْفَعُهُمْ وَ مِنْهَا خَرَجُوا بِمَا يَضُرُّهُمْ وَ كَمْ مِنْ قَوْمٍ قَدْ ضَرَّهُمْ بِمِثْلِ اَلَّذِي أَصْبَحْنَا فِيهِ حَتَّى أَتَاهُمُ اَلْمَوْتُ فَاسْتَوْعَبُوا فَخَرَجُوا مِنَ اَلدُّنْيَا مَلُومِينَ لِمَا لَمْ يَأْخُذُوا لِمَا أَحَبُّوا مِنَ اَلْآخِرَةِ عُدَّةً وَ لاَ مِمَّا كَرِهُوا جُنَّةً قَسَمَ مَا جَمَعُوا مَنْ لاَ يَحْمَدُهُمْ وَ صَارُوا إِلَى مَنْ لاَ يَعْذِرُهُمْ فَنَحْنُ وَ اَللَّهِ مَحْقُوقُونَ أَنْ نَنْظُرَ إِلَى تِلْكَ اَلْأَعْمَالِ اَلَّتِي كُنَّا نَغْبِطُهُمْ بِهَا فَنُوَافِقَهُمْ فِيهَا وَ نَنْظُرَ إِلَى تِلْكَ اَلْأَعْمَالِ اَلَّتِي كُنَّا نَتَخَوَّفُ عَلَيْهِمْ مِنْهَا فَنَكُفَّ عَنْهَا فَاتَّقِ اَللَّهَ وَ اِجْعَلْ فِي قَلْبِكَ اِثْنَتَيْنِ تَنْظُرِ اَلَّذِي تُحِبُّ أَنْ يَكُونَ مَعَكَ إِذَا قَدِمْتَ عَلَى رَبِّكَ فَقَدِّمْهُ بَيْنَ يَدَيْكَ وَ تَنْظُرِ اَلَّذِي تَكْرَهُهُ أَنْ يَكُونَ مَعَكَ إِذَا قَدِمْتَ عَلَى رَبِّكَ فَابْتَغِ فِيهِ اَلْبَدَلَ وَ لاَ تَذْهَبَنَّ إِلَى سِلْعَةٍ قَدْ بَارَتْ عَلَى مَنْ كَانَ قَبْلَكَ تَرْجُو أَنْ تَجُوزَ عَنْكَ وَ اِتَّقِ اَللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ يَا عُمَرُ وَ اِفْتَحِ اَلْأَبْوَابَ وَ سَهِّلِ اَلْحِجَابَ وَ اُنْصُرِ اَلْمَظْلُومَ وَ رُدَّ اَلظَّالِمَ ثُمَّ قَالَ ثَلاَثٌ مَنْ كُنَّ فِيهِ اِسْتَكْمَلَ اَلْإِيمَانَ بِاللَّهِ فَجَثَى عُمَرُ عَلَى رُكْبَتَيْهِ ثُمَّ قَالَ إِيهِ يَا أَهْلَ بَيْتِ اَلنُّبُوَّةِ فَقَالَ نَعَمْ يَا عُمَرُ مَنْ إِذَا رَضِيَ لَمْ يُدْخِلْهُ رِضَاهُ فِي اَلْبَاطِلِ وَ إِذَا غَضِبَ لَمْ يُخْرِجْهُ غَضَبُهُ مِنَ اَلْحَقِّ وَ مَنْ إِذَا قَدَرَ لَمْ يَتَنَاوَلْ مَا لَيْسَ لَهُ فَدَعَا عُمَرُ بِدَوَاةٍ وَ قِرْطَاسٍ وَ كَتَبَ بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ هَذَا مَا رَدَّ عُمَرُ بْنُ عَبْدِ اَلْعَزِيزِ ظُلاَمَةَ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ فَدَكَ .
زبان ترجمه:

الخصال / ترجمه کمره ای ;  ج ۱  ص ۱۲۵

هشام بن معاذ گويد همراه عمر بن عبد العزيز بودم كه وارد مدينه شد و جارچيش فرياد كشيد هر كس ستمى كشيده و دعوائى دارد نزد من آيد.امام پنجم وارد شد،مزاحم بعمر خبر داد كه محمد بن على بر در منزل است،گفت او را وارد كن،در حالى وارد مجلس شد كه عمر اشك‌هاى چشمان خود را پاك ميكرد امام باو فرمود اى عمر چه تو را گرياند؟ هشام سبب گريه‌اش را بيان كرد حضرت فرمود اى عمر دنيا چون بازاريست گروهى چيزى از آن بردند كه سودشان دهد و گروهى چيزى بردند كه زيانشان رساند،چه بسيار مردمانى كه بكارهائى كه كه ما در آن وارديم خود را زيان‌مند كردند تا مرگشان در رسيد هراسناك شدند و از دنيا نكوهيده بيرون شدند چون براى آنچه در آخرت دوست داشتند بسيجى نيندوختند و از آنچه بد داشتند سپرى نساختند، آنچه جمع كرده بودند وارثان حق نشناس قسمت كردند و خود نزد كسى رفتند كه عذر آنها را نمى‌پذيرد شايسته است كه ما بهر كارى كه در آن بآنان رشك ميبريم نگاه كنيم و آن را سرمشق كارهاى خود قرار دهيم و بآن كارهائى كه براى آنها برايشان ميترسيم نگاه كنيم و از آن كناره كنيم از خدا بپرهيز،دلت را بدو چيز بسپار،نگاه كن بآنچه دوست دارى وقتى پيش پروردگارت رفتى با تو باشد آن را پيشاپيش خويش بفرست و نگاه كن آنچه را بد دارى كه چون نزد پروردگارت رفتى با تو باشد عوض آن را بجو،بمتاعى كه بر پيشينيان تو كساد شد متوجه مشو و اميد داشته باش كه از تو رواج باشد. اى عمر از خدا بپرهيز،در را باز كن مردم را بآسانى بپذير مظلوم را يارى كن دست ظالم را كوتاه كن،سپس فرمود در هر كس سه چيز باشد ايمانش كامل است،عمر بسر دو زانو نشست و گفت اى خانواده پيغمبر آنها را بيان كن،فرمود اى عمر،هر كس چون خشنود شد خشنوديش او را بباطلى نكشاند و چون خشم كرد خشمش او را از حق بدر نبرد و چون قدرت يافت بدان چه از آتش نيست دست نينداخت.عمر دوات و كاغذى خواست و نوشت« بِسْمِ‌ اَللّٰهِ‌ اَلرَّحْمٰنِ‌ اَلرَّحِيمِ‌ » عمر بن عبد العزيز فدك را كه حق محمد بن على بود باو رد كرد.

divider

الخصال / ترجمه جعفری ;  ج ۱  ص ۱۶۱

64-هشام بن معاذ مى‌گويد:وقتى عمر بن عبد العزيز وارد مدينه شد،من نزد او بودم،منادى او نداد داد كه هر كس ستمى ديده به درگاه بيايد.پس محمد بن على يعنى امام محمد باقر(عليه السّلام)آمد.خادم عمر بن عبد العزيز به نام مزاحم،نزد وى رفت و گفت: محمد بن على دم در است.عمر گفت:اى مزاحم!او را وارد كن و او وارد شد،در حالى كه عمر اشك چشمانش را پاك مى‌كرد،محمد بن على به او گفت:اى عمر!چه چيزى تو را وادار به گريه كرده‌؟هشام گفت:اى پسر پيامبر!چنين و چنان باعث گريۀ او شده است. محمد بن على(عليهما السّلام)گفت:اى عمر!همانا دنيا بازارى از بازارهاست،قومى از آن با سود و قومى با زيان و ضرر بيرون آمده‌اند،چه بسا مردمى كه از حالتى مانند حالتى كه ما در آن قرار داريم،زيان كرده‌اند تا اينكه مرگ آنها را درك كرده است،پس به كلى از ميان رفتند و در حالى كه از دنيا رفتند،مورد سرزنش قرار داشتند،چون براى آن چيزى كه از آخرت مى‌خواستند آمادگى پيدا نكرده بودند و براى آن چيزى كه بدشان مى‌آمد سپرى نساخته بودند؟كسانى كه آنان را ستايش نمى‌كردند اموالشان را تقسيم نمودند و به سوى كسانى رفتند كه عذرشان را نخواهند پذيرفت.به خدا سوگند كه ما شايستۀ آنيم كه به آن كارهايى كه آنان كردند و مورد غبطۀ ماست،بنگريم و در آنها با آنان موافق باشيم و به آن كارهايى كه آنان كردند و ما از آن مى‌ترسيديم نيز بنگريم و خود را از آن بازداريم،پس،از خدا بترس و در دل خود دو چيز را جاى بده:مى‌نگرى، آنچه كه دوست دارى به هنگام ملاقات پروردگار با تو باشد،آن را از پيش بفرست و مى‌نگرى آنچه كه بدت مى‌آيد كه موقع ملاقات پروردگار با تو باشد،چيز ديگرى را با آن جايگزين ساز و به كالايى كه به پيشينيان ضرر كرده به اين اميد كه به تو ضرر نرساند روى مياور،اى عمر از خدا بترس و درها را باز بگذار و گذشتن مردم از حاجب‌ها را آسان كن و به مظلوم يارى نما و ظالم را رد كن. آنگاه فرمود:سه چيز است كه در هر كس باشد ايمان او به خدا كامل است،عمر دو زانو نشست و گفت:اى خاندان پيامبر بگوشم،فرمود:آرى،اى عمر!كسى كه خوشنودى،او را به باطل وارد نكند و خشم او را از حق بيرون نسازد و كسى كه وقتى قدرت پيدا كرد،آنچه را كه از آن او نيست دست اندازى نكند.عمر قلم و كاغذ خواست و نوشت:بسم اللّٰه الرحمن الرحيم.اين چيزى است كه عمر بن عبد العزيز آن را به عنوان حق محمد بن على به او برمى‌گرداند،يعنى فدك را.

divider

الخصال / ترجمه فهری ;  ج ۱  ص ۱۱۷

64-هشام بن معاذ گويد:عمر بن عبد العزيز كه بمدينه وارد شد با منش همنشينى بوده به جارچى‌اش دستور داد و او اعلام كرد هر كس را ستمى رسيد،و يا شكايتى از كسى دارد بدر بار بيايد امام باقر تشريف آورد نوكر عمر:مزاحم وارد شد و گفت:كه محمد بن على(عليهما السّلام)بر در خانه است گفت: باندرونش راهنمائى كن گويد:امام هنگامى داخل شد كه عمر اشك از چشمان خود پاك ميكرد محمد بن على(عليه السّلام)فرمود چرا گريه كرده‌اى‌؟هشام گفت:يا ابن رسول اللّٰه جهت گريه‌اش چنين و چنان است فرمود:اى عمر براستى كه دنيا بازارى از بازارها است گروهى از اين بازار بيرون شدند و متاعى سودمند تهيه كرده بودند و گروهى ديگر متاع زيان بخش،چه بسا مردمى كه از كارهاى روزمرۀ ما زيان‌ها ديدند تا مرگشان فرا رسيد و ريشه كن شدند و سر افكنده از دنيا بيرون رفتند زيرا نه براى آنچه از آخرت دوست داشتند تهيه‌اى ديدند و نه از آنچه ناخوش‌اش داشتند سپرى ساختند ثروتى را كه اندوختند وارث حق نشناس بقسمت برد و اينان خود به پيشگاه كسى حاضر شدند كه عذرشان را نخواهد پذيرفت پس بخداوند سوگند كه بر ما همين شايسته است كه در اعمال رشگ‌آور آنان موافقت نمائيم و در كردارى كه از آن بر آنان ميترسيم خوددارى كنيم تو اى عمر تقوى را پيشه كن و دو چيز بخاطرت بسپار:نيكو بنگر،آنچه را كه دوست دارى بهنگام حضور در محضر پروردگار بهمراه داشته باشى از پيش بفرست و درست نگاه كن آنچه را كه ناخوش دارى در آن محضر با تو باشد عوضش را تهيه كن و خيال مكن متاعى كه براى پيشينيان تو كسادى ببار آورد از تو رواج خواهد شد از خداوند بپرهيز اى عمر و درها را بروى مردم باز كن و مردم را بآسانى بپذير ستمديده را يارى كن و ستمكار را از ستم بازدار سپس فرمود:سه چيز است كه در هر كس باشد ايمانش بخداوند كامل است عمر بسر دو زانو نشست و گفت:بفرمائيد اى خاندان پيغمبر،فرمود:آرى اى عمر،كسى كه چون خشنود گردد خوشنوديش او را بباطل نكشاند و چون خشمگين شود خشمش او را از حق بدر نبرد و كسى كه چون قدرتى بدست گرفت بآنچه از آن او نيست دست دراز نكند عمر دوات و كاغذى خواست و نوشت« بِسْمِ‌ اَللّٰهِ‌ اَلرَّحْمٰنِ‌ اَلرَّحِيمِ‌ »بموجب اين نوشته.عمر بن عبد العزيز فدك را كه مورد دعواى محمد بن على بود باو باز گردانيد.

divider

الخصال / ترجمه مدرس گیلانی ;  ج ۱  ص ۸۳

از هشام پور معاذ روايت شده كه گفت:ملازم عمر بن عبد العزيز بودم كه به مدينه فرود آمد.منادى وى بانگ برآورد هر كه ستم كشيده است نزد خليفه عمر بن عبد العزيز آيد.امام محمد باقر به درگاه وى آمد حاجب خليفه مزاحم گفت:كه محمد بن على الباقر بر در است،گفت:در آيد چون وارد شد خليفه را گريان ديد كه سرشك خود را پاك مى‌كرد،امام گستاخانه گفت:اى عمر چرا گريانى‌؟ هشام سبب گريه‌اش را گفت،امام گفت:اى عمر جهان چون بازاريست دسته‌يى از آن چيزى برند كه سودمند گردند و دسته‌يى چيزى برند كه زيان بينند،چه بسيار مردمانى كه به كارهايى كه ما در آن هستيم خويشتن را زيان رسانيدند تا مرگشان فرا رسيد و از آن نكوهيدگى رخت كشيدند.چون براى آخرت توشه‌يى نساخته بودند و از بدى كوتاهى نكردند آنچه از جهان گرد كردند وارثان نابكار وى بر خويش قسمت كردند و ايشان نزد كسى رفتند كه بهانۀ آنان را نپذيرد.سزاوار است كه به كارهاى جهان ديده بگشاييم و از كارهاى ناشايست كناره كنيم،از خداى جهان بپرهيز،دل خود را بدو چيز بسپار،چيزى از جهان برگير كه چون درگذشتى از خوبيها با تو باشد و از بديها دورى كن و چيزى مبر كه نزد خدا پشيمانى داشته باشد.اى عمر از خداى بترس در خود را براى مردم گشاده‌دار و ايشان را به آسانى بپذير ستمرسيده را يارى كن و دست ستمكار را از مردم كوتاه كن.بعدا گفت:هر كه داراى سه چيز باشد ايمانش به خداى جهان كامل است،عمر چون شنيد به دو زانو نشست و گفت:اى دودمان پيامبر آنها كدام است‌؟گفت:«اى عمر هر كه خشنود گردد،خشنودى او را به تباهى نكشاند و چون خشمناك گردد خشمش او را از حق بيرون نبرد و چون توانايى يافت از آنچه كه از او نيست دست كوتاه كند».عمر دوات و كاغذ خواست و نوشت:«بنام خداوند بخشايشگر مهربان عمر بن عبد العزيز فدك را كه حق محمد بن على بود به او باز پس داد».

divider