شناسه حدیث :  ۳۱۵۰۰۲

  |  

نشانی :  الخرائج و الجرائح  ,  جلد۳  ,  صفحه۱۰۷۸  

عنوان باب :   الجزء الثالث الباب العشرون في علامات و مراتب نبينا و أوصيائه عليه و عليهم أفضل الصلاة و أتم السلام [باب في علامات النبي و الأئمة جملة و تفصيلا]

معصوم :   امام کاظم (علیه السلام) ، امیرالمؤمنین (علیه السلام)

وَ بِالْإِسْنَادِ عَنْ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ آبَائِهِ عَلَيْهِمُ السَّلاَمُ قَالَ : إِنَّ عَلِيّاً عَلَيْهِ السَّلاَمُ قَالَ لِسَلْمَانَ أَ لاَ تُخْبِرُنَا بِبَدْءِ أَمْرِكَ قَالَ أَنَا كُنْتُ مِنْ أَهْلِ شِيرَازَ وَ كُنْتُ عَزِيزاً عَلَى وَالِدِي بَيْنَا أَنَا سَائِرٌ مَعَهُ فِي عِيدٍ لَهُمْ إِذَا أَنَا بِصَوْمَعَةٍ فَإِذَا رَجُلٌ مِنْهَا يُنَادِي أَشْهَدُ أَنْ لاَ إِلَهَ إِلاَّ اَللَّهُ وَ أَنَّ عِيسَى رُوحُ اَللَّهِ وَ أَنَّ مُحَمَّداً حَبِيبُ اَللَّهِ فَوَقَعَ حُبُّ مُحَمَّدٍ فِي لَحْمِي وَ دَمِي فَقَالَ لِي أَبِي مَا لَكَ لاَ تَسْجُدُ لِمَطْلَعِ اَلشَّمْسِ فَكَابَرْتُهُ حَتَّى سَكَتَ فَلَمَّا اِنْصَرَفْتُ إِلَى مَنْزِلِي إِذَا أَنَا بِكِتَابٍ مُعَلَّقٍ فِي اَلسَّقْفِ فَقُلْتُ لِأُمِّي مَا هَذَا اَلْكِتَابُ فَقَالَتْ يَا رُوزْبِهُ إِنَّ هَذَا اَلْكِتَابَ لَمَّا رَجَعْنَا مِنْ عِيدِنَا رَأَيْنَاهُ مُعَلَّقاً فَلاَ تَقْرَبْ ذَلِكَ اَلْمَكَانَ فَإِنَّكَ إِنْ قَرِبْتَهُ قَتَلَكَ أَبُوكَ قَالَ فَجَاهَدْتُهَا حَتَّى جُنَّ اَللَّيْلُ وَ نَامَ أَبِي وَ أُمِّي فَقُمْتُ وَ أَخَذْتُ اَلْكِتَابَ فَإِذَا فِيهِ مَكْتُوبٌ بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ هَذَا عَهْدٌ مِنَ اَللَّهِ إِلَى آدَمَ أَنَّهُ خَالِقٌ مِنْ صُلْبِهِ نَبِيّاً يُقَالُ لَهُ مُحَمَّدٌ يَأْمُرُ بِمَكَارِمِ اَلْأَخْلاَقِ وَ يَنْهَى عَنْ عِبَادَةِ اَلْأَوْثَانِ يَا رُوزْبِهُ اِئْتِ وَصِيَّ وَصِيِّ عِيسَى فَاخْدِمْهُ فَهُوَ يُرْشِدُكَ إِلَى مُرَادِكَ فَصَعِقْتُ صَعْقَةً فَعَلِمَ أَبَوَايَ بِذَلِكَ فَجَعَلُونِي فِي بِئْرٍ وَ قَالُوا إِنْ رَجَعْتَ وَ إِلاَّ قَتَلْنَاكَ فَقُلْتُ اِفْعَلُوا بِي مَا شِئْتُمْ حُبُّ مُحَمَّدٍ لاَ يَذْهَبُ مِنْ صَدْرِي قَالَ وَ كُنْتُ لاَ أَعْرِفُ اَلْعَرَبِيَّةَ وَ لَقَدْ فَهَّمَنِيَ اَللَّهُ اَلْعَرَبِيَّةَ فِي ذَلِكَ اَلْيَوْمِ وَ كَانُوا يُنْزِلُونَ عَلَيَّ قُرْصاً صِغَاراً . فَلَمَّا طَالَ أَمْرِي فِي اَلْبِئْرِ رَفَعْتُ يَدَيَّ إِلَى اَلسَّمَاءِ وَ قُلْتُ يَا رَبِّ إِنَّكَ حَبَّبْتَ مُحَمَّداً وَ وَصِيَّهُ إِلَيَّ فَبِحَقِّ وَسِيلَتِهِ عَجِّلْ فَرَجِي فَأَتَانِي آتٍ عَلَيْهِ ثِيَابٌ بِيضٌ فَقَالَ قُمْ يَا رُوزْبِهُ فَأَخَذَ بِيَدِي وَ أَتَى بِي إِلَى اَلصَّوْمَعَةِ وَ صَعِدْتُهَا فَقَالَ اَلدَّيْرَانِيُّ أَنْتَ رُوزْبِهُ قُلْتُ نَعَمْ وَ أَقَمْتُ عِنْدَهُ وَ خَدَمْتُهُ حَوْلَيْنِ فَلَمَّا حَضَرَتْهُ اَلْوَفَاةُ [دَلَّنِي عَلَى رَاهِبٍ بِأَنْطَاكِيَةَ وَ نَاوَلَنِي لَوْحاً فِيهِ صِفَاتُ مُحَمَّدٍ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ فَلَمَّا أَتَيْتُ رَاهِبَ أَنْطَاكِيَةَ وَ صَعِدْتُ صَوْمَعَتَهُ قَالَ أَنْتَ رُوزْبِهُ قُلْتُ نَعَمْ فَرَحَّبَ بِي وَ خَدَمْتُهُ حَوْلَيْنِ أَيْضاً وَ عَرَّفَنِي بِصِفَاتِ مُحَمَّدٍ وَ وَصِيِّهِ فَلَمَّا حَضَرَتْهُ اَلْوَفَاةُ قَالَ لِي يَا رُوزْبِهُ إِنَّ مُحَمَّدَ بْنَ عَبْدِ اَللَّهِ قَدْ] حَانَ خُرُوجُهُ فَخَرَجْتُ بَعْدَ مَوْتِهِ مَعَ قَوْمٍ يَخْرُجُونَ إِلَى اَلْحِجَازِ فَصِرْتُ أَخْدُمُهُمْ فَقَتَلُوا شَاةً بِالضَّرْبِ وَ شَوَوْا وَ أَحْضَرُوا اَلْخَمْرَ وَ قَالُوا لِي كُلْ وَ اِشْرَبْ فَامْتَنَعْتُ فَأَرَادُوا قَتْلِي فَقُلْتُ لاَ تَقْتُلُونِي أُقِرُّ لَكُمْ بِالْعُبُودِيَّةِ فَبَاعُونِي مِنْ يَهُودِيٍّ فَسَأَلَنِي عَنْ قِصَّتِي فَأَخْبَرْتُهُ بِخَبَرِي مِنْ أَوَّلِهِ إِلَى آخِرِهِ فَقَالَ إِنِّي أُبْغِضُكَ وَ أُبْغِضُ مُحَمَّداً فَأَخْرَجَنِي إِلَى خَارِجِ دَارِهِ وَ إِذَا رَمْلٌ كَثِيرٌ عَلَى بَابِهِ فَقَالَ إِنْ أَصْبَحْتُ وَ لَمْ تَنْقُلْ هَذَا اَلرَّمْلَ كُلَّهُ مِنْ هَذَا اَلْمَوْضِعِ إِلَى هَذَا اَلْمَوْضِعِ لَأَقْتُلَنَّكَ فَجَعَلْتُ أَحْمِلُ طُولَ لَيْلَتِي فَلَمَّا تَعِبْتُ وَ لَمْ أَنْقُلْ مِنْهُ إِلاَّ اَلْقَلِيلَ فَقُلْتُ يَا رَبِّ إِنَّكَ حَبَّبْتَ مُحَمَّداً وَ وَصِيَّهُ إِلَيَّ فَبِحَقِّ وَسِيلَتِهِ أَرِحْنِي مِمَّا أَنَا فِيهِ فَبَعَثَ اَللَّهُ رِيحاً قَلَعَتْ ذَلِكَ اَلرَّمْلَ مِنْ مَكَانِهِ إِلَى اَلْمَكَانِ اَلَّذِي قَالَ اَلْيَهُودِيُّ فَلَمَّا أَصْبَحَ قَالَ لِي إِنَّكَ سَاحِرٌ لَأُخْرِجَنَّكَ مِنْ هَذِهِ اَلْقَرْيَةِ لِئَلاَّ تُهْلِكَنَا . فَأَخْرَجَنِي فَبَاعَنِي مِنِ اِمْرَأَةٍ سَلِيمَةٍ فَأَحَبَّتْنِي وَ كَانَ لَهَا حَائِطٌ فَجَعَلَتْنِي فِيهِ فَقَالَتْ كُلْ مِنْهُ وَ هَبْ وَ تَصَدَّقْ فَبَيْنَا أَنَا فِي اَلْحَائِطِ يَوْماً إِذَا أَنَا بِسَبْعَةِ رَهْطٍ قَدْ أَقْبَلُوا تُظِلُّهُمْ غَمَامَةٌ تَسِيرُ مَعَهُمْ قُلْتُ إِنَّ فِيهِمْ نَبِيّاً .
زبان ترجمه:

جلوههای اعجاز معصومین علیهم السلام ;  ج ۱  ص ۷۴۷

13-على-عليه السّلام-به سلمان فارسى گفت: آيا از ابتداى كار خود ما را آگاه نمى‌كنى‌؟ سلمان گفت: من از اهالى شيراز و نزد پدرم عزيز بودم. روز عيدى با او گردش مى‌كرديم و از كنار صومعه‌اى مى‌گذشتيم كه مردى ندا مى‌داد:«اشهد ان لا اله الاّ اللّٰه و انّ‌ عيسى روح اللّٰه و ان محمّدا حبيب اللّٰه»، پس حبّ‌ و دوستى محمّد-صلّى اللّٰه عليه و آله-در گوشت و خونم واقع گرديد. پدرم به من گفت: چرا هنگام طلوع خورشيد به آن سجده نمى‌كنى‌؟ با او بحث كردم تا اينكه ساكت شد. وقتى كه به خانه برگشتيم رقعه‌اى را ديدم كه از سقف خانه آويزان است، از مادرم پرسيدم: اين چيست‌؟ گفت: اى روز به! اين رقعه‌اى است كه وقتى از جشن عيد برگشتيم آن را بر سقف آويزان ديديم، پس به آنجا نزديك نشو كه اگر نزديك شوى پدرت تو را خواهد كشت. مى‌گويد: منتظر ماندم تا شب شد و پدر و مادرم خوابيدند. سپس برخاستم و آن رقعه را برداشتم و ديدم در آن نوشته است:« بِسْمِ‌ اَللّٰهِ‌ اَلرَّحْمٰنِ‌ اَلرَّحِيمِ‌ »: اين عهدى است از خداوند به آدم كه از صلب او پيامبرى به نام «محمّد» بيافريند كه به مكارم اخلاق دستور دهد و از عبادت بتان نهى نمايد. اى روز به! نزد جانشين عيسى برو [و به او خدمت نما كه تو را به مرادت ارشاد نمايد]».پس صيحه‌اى شديد كشيدم كه پدر و مادرم فهميدند و مرا در چاهى قرار دادند و گفتند: اگر [از عقيده‌ات] بر نگردى تو را مى‌كشيم. گفتم: آنچه مى‌خواهيد با من بكنيد، محبت محمّد-صلّى اللّٰه عليه و آله-از سينه‌ام بيرون نمى‌رود. سلمان مى‌گويد: زبان عربى نمى‌دانستم، خداوند همان روز عربى را به من فهماند و آنان تكه‌هاى كوچكى نان براى من پايين مى‌فرستادند. وقتى ماندن من در چاه به طول كشيد، دستانم را به سوى آسمان دراز كردم و گفتم:«پروردگارا! تو محمّد-صلّى اللّٰه عليه و آله-و وصى او را محبوب من گرداندى پس به حق وسيله بودن او، اسباب آزاديم را زود برسان». در اين هنگام يك نفر كه لباس سفيد در برداشت آمد و گفت: برخيز اى روزبه! دستم را گرفت و به صومعه آورد و بالا رفتم آن شخص ديرنشين به من گفت: تو روز به هستى‌؟! گفتم: آرى. نزدش ماندم و دو سال به او خدمت نمودم. وقتى كه اجلش فرا رسيد، راهبى را كه در انطاكيه بود به من معرفى كرد و لوحى به من داد كه در آن ويژگيهاى محمّد-صلّى اللّٰه عليه و آله-بود. هنگامى كه نزد راهب انطاكيه رسيدم به صومعه‌اش رفتم. او گفت: تو روز به هستى‌؟! گفتم: آرى. به من مرحبا گفت: او را نيز دو سال خدمت كردم و اوصاف محمّد-صلّى اللّٰه عليه و آله-و جانشين او را به من شناساند. وقتى كه زمان مرگش فرا رسيد، به من گفت: اى روزبه! زمان بعث «محمّد بن عبد اللّٰه» رسيده است. پس بعد از مرگ او به اتفاق عده‌اى كه به سوى حجاز مى‌رفتند روانه شدم و به آنان خدمت مى‌نمودم كه گوسفندى را زدند و كشتند و از آن غذا درست كردند و شراب آوردند و به من گفتند بخور و بنوش، ولى من امتناع كردم. خواستند تا مرا بكشند، گفتم مرا نكشيد تا غلام شما بشوم. و آنها مرا به يك يهودى فروختند و از داستانم پرسيد و من نيز از اوّل تا آخر آن را براى او گفتم. گفت: من تو و محمّد را دشمن مى‌دارم و مرا از خانه بيرون كرد. در يك طرف در خانه‌اش تپه‌اى شن بود، گفت: اگر تا صبح اين تپۀ شن را به آن طرف منتقل نكنى، تو را خواهم كشت!!! پس شروع كردم به جابجا نمودن شنها از اين طرف به آن طرف و در طول شب اين كار را انجام دادم تا اينكه خسته شدم ولى چيزى از آن جابجا نكرده بودم. دعا كردم و گفتم:«خدايا! تو محمّد-صلّى اللّٰه عليه و آله-و وصىّ‌ او را محبوب من گرداندى پس به خاطر آنها مرا از اين كار راحت كن». در اين هنگام خداوند بادى فرستاد و شنها را از اين طرف به آن جايى كه يهودى گفته بود، منتقل نمود. وقت صبح كه يهودى بيدار شد به من گفت: تو ساحرى! بايد تو را از اين آبادى بيرون كنم تا ما را هلاك نگردانى. مرا برد و به زن صالحه‌اى فروخت كه مرا دوست مى‌داشت. مرا براى كار در باغ خود قرار داد و گفت: از آن بخور و هبه كن و صدقه بده. روزى من در باغ بودم كه ديدم هفت نفر مى‌آيند و ابرى بر آنان سايه افكنده و بالاى سر آنان مى‌آيد. گفتم: بايد در ميان آنان پيامبرى باشد و... اين حديث قبلا نقل گرديد [و به تكرار آن نمى‌پردازيم].

divider