شناسه حدیث :  ۳۱۴۷۰۷

  |  

نشانی :  الخرائج و الجرائح  ,  جلد۲  ,  صفحه۷۴۱  

عنوان باب :   الجزء الثاني الباب الخامس عشر في الدلالات و البراهين على صحة إمامة الاثني عشر [إماما] عليهم السّلام

معصوم :   امام باقر (علیه السلام) ، امیرالمؤمنین (علیه السلام)

وَ مِنْهَا: مَا رُوِيَ عَنْ سَعْدٍ اَلْخَفَّافِ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ عَلَيْهِ السَّلاَمُ قَالَ : بَيْنَا أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ فِي اَلْمَسْجِدِ وَ حَوْلَهُ أَصْحَابُهُ فَأَتَاهُ رَجُلٌ مِنْ شِيعَتِهِ فَقَالَ يَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ قَدْ عَلِمَ اَللَّهُ أَنِّي أَدِينُ بِحُبِّكَ فَقَالَ صَدَقْتَ فَقَامَ رَجُلٌ مِنَ اَلْخَوَارِجِ بَعْدَ مُوَاطَاةِ أَصْحَابِهِ عَلَى أَنْ يَمْتَحِنُوا مَا عِنْدَ عَلِيٍّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ لِيَرُدَّ عَلَيْهِ كَمَا رَدَّ عَلَى اَلْأَوَّلِ اَلَّذِي مِنْ شِيعَتِهِ فَقَالَ إِنِّي أُحِبُّكَ فِي اَلسِّرِّ وَ اَلْعَلاَنِيَةِ فَنَظَرَ إِلَيْهِ وَ قَالَ كَذَبْتَ لاَ وَ اَللَّهِ مَا تُحِبُّنِي وَ لاَ أَحْبَبْتَنِي قَطُّ فَبَكَى اَلرَّجُلُ فَقَالَ تَسْتَقْبِلُنِي بِهَذَا وَ قَدْ عَلِمَ اَللَّهُ خِلاَفَهُ اُبْسُطْ يَدَكَ أُبَايِعْكَ فَقَالَ لَهُ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ عَلَى مَا ذَا قَالَ عَلَى مَا عَمِلَ عَلَيْهِ أَبُو بَكْرٍ وَ عُمَرُ وَ مَدَّ يَدَهُ نَحْوَهُ فَقَالَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ اِقْبِضْ يَدَكَ وَ اَللَّهِ لَكَأَنِّي بِكَ قَدْ قُتِلْتَ عَلَى ضَلاَلِكَ وَ وَطِئَ وَجْهَكَ دَوَابُّ أَهْلِ اَلْعِرَاقِ فَلاَ يَعْرِفُكَ قَوْمُكَ فَكَانَ اَلرَّجُلُ مِمَّنْ خَرَجَ بِالنَّهْرَوَانِ فَقُتِلَ .
زبان ترجمه:

جلوههای اعجاز معصومین علیهم السلام ;  ج ۱  ص ۵۲۳

32-سعد خفاف از امام باقر-عليه السّلام-روايت مى‌كند: امير مؤمنان -عليه السّلام-در مسجد نشسته بود و اصحابش اطرافش قرار داشتند. در اين هنگام مردى از شيعيانش آمد و گفت: اى امير مؤمنان! خدا مى‌داند كه من با محبت تو ديندارى مى‌كنم. حضرت فرمود: راست گفتى. مردى از خوارج نيز قبلا با دوستانش قرار گذاشته بود كه على-عليه السّلام-را امتحان بكند تا مانند اولى به او جواب دهد، از اين رو برخاست و گفت: من تو را در سر و عيان دوست مى‌دارم. على-عليه السّلام-نگاهى به او كرد و فرمود: دروغ گفتى به خدا سوگند! نه مرا دوست مى‌دارى و نه اصلا دوست مى‌داشتى. آن مرد گريست و گفت: اين گونه با من روبرو مى‌شوى در حالى كه خدا خلاف آن را مى‌داند، دست خود را بده تا بيعت كنم. حضرت پرسيد: بر چه چيزى بيعت مى‌كنى‌؟ آن مرد گفت: بر آنچه كه ابو بكر و عمر عمل مى‌كردند. و دستش را به سوى حضرت دراز كرد. حضرت فرمود: دستت را بكش، به خدا سوگند! مثل اينكه مى‌بينم كه در ضلالت و گمراهى كشته مى‌شوى و صورتت را چهارپايان اهل عراق لگدكوب مى‌كنند و قومت تو را نمى‌شناسند. آن مرد از كسانى بود كه به نهروان رفت و در آنجا كشته شد .

divider